بایگانی

نوشته های برچسب زده شده ‘هاشمی رفسنجانی’

باید برای تهران فکری کرد

خدمات در تهران به نسبت دیگر کلانشهرها و شهرستان‌های کشور، خیلی گران است. زندگی در سایه همین خدمات گران بسیار سخت است و اغلب طبقه پایین یا حتی متوسط جامعه برای جُفت و جلاکردن دخل و خرج خود، مجبورند در چند شیفت کارکنند و قید خیلی از نیازهای طبیعی زندگی را بزنند.

در تمام این سال‌ها، سیاست‌های تشویقی و امتیازاتی برای خروج و انتقال کارمندان از تهران به شهرستان‌ها و محدودیت‌هایی برای انتقال از شهرستان‌ها به تهران، اعمال و اجراشده و هرچه جلوتر آمده‌ایم دامنه آن‌ هم وسیع‌تر و شدیدتر شده ‌است، تا شاید جلوی حرص بی‌رویه برای حضور در مرکز گرفته شود. اما افزایش جمعیت تهران طی همین سال‌ها و گسترش بیش از حد این کلان‌شهر در سطح و افزایش طبقه و تراکم و ارتفاع آن، نشان می‌دهد که این سیاست‌گذاری‌ها کم‌ترین تاثیر را داشته و کماکان تهران دارد بزرگ و پرجمعیت‌تر می‌شود.

البته این نکته موردتوجه هست که بیشتر جمعیت مهاجر تهران، تابع سیاست‌های تشویقی برای خروج از تهران و مشمول محدودیت‌های حقوقی و اداری برای ورود به تهران نیستند و بیشتر آن‌ها را طبقه کارگری تشکیل می‌دهد که به ظن این‌که علی‌آباد (تهران) شهری است و می‌تواند آرزوهای آن‌ها را جامه عمل بپوشاند، به این شهر سرازیر می‌شوند. غالبا هم در خانه‌های قوطی‌کبریتی و در شرایط سخت کاری در این شهر روزگار می‌گذرانند و تنها دل‌خوشی‌شان این است که در تهران زندگی می‌کنند.

ادامه این حرص و افزایش جمعیت اما دیگر نه برای تهران قابل تحمل است، نه برای خود این مردم و حتما باید سیاست‌گذاران کلان نظام برای رهایی از این وضعیت، طرحی نو دراندازند و چاره‌ای دقیق بیندیشند. طرح و چاره‌ای که از تمام ظرفیت‌ها و پتانسیل‌های رسانه‌ای و تبلیغی و حقوقی و اقتصادی و قضایی و تقنینی استفاده کند و کمک‌کند تا پراکندگی جمعیت این سرزمین که نام ایران را بر خود دارد، از این وضعیت کاریکاتوری خارج‌شده و نسبت متعادل‌تری پیدا کند.

در ذهن همه مردم ایران این باور به شکل عمیقی شکل‌گرفته که همه امتیازها و موقعیت‌ها و امکانات برای زندگی و رشد و پیش‌رفت فقط در تهران موجود است و آدمی که دنبال موفقیت و رشد و امکانات بیشتر باشد، به‌دنبال یافتن این امکانات، قطعا نخستین انتخابش سراب تهران و زندگی در میان گرانی و دود و آلودگی و انواع بیماری‌های ناشی از آن و در شرایط سخت است و در این شرایط توهم پیشرفت و موفقیت هم دارد.

البته نمی‌توان منکر آن شد که برخی از امکانات خاص ناشی از برخی سیاست‌گذاری‌های اشتباه، فقط امکان بروز و ظهور در تهران را دارد و داوطلبین این شرایط و این امکانات، منصفانه امکان عملی‌کردن ایده و علاقه‌مندی‌های خود را جز در تهران ندارند که حتما در طرح نویی که درانداخته می‌شود، این تضعییقات باید مورد بررسی دقیق‌تری قرار گیرد.

بیش از سه دهه پیش چاره در انتقال پایتخت از تهران به شهری دیگر دیده شد و حتی طرح‌های مقدماتی آن در حال بررسی و آماده اجراشدن بود که با شهردارشدن کرباسچی در دوران ریاست جمهوری مرحوم هاشمی و ایجاد اصلاحاتی در ساختار ظاهری شهر و اضافه‌شدن برخی امکانات شهری، موقتا به شکل مُسکّنی مشکل حل شد تا طرح انتقال پایتخت از دستور کار خارج شود. اما اقدامات، زیربنایی و عمیق نبود و اندک‌زمانی بعد آثار مُسکّن کوتاه‌مدت تمام‌شده و مشکلات در ابعاد گسترده‌تری خود را نشان داد.

در دوران ریاست‌جمهوری آقای «احمدی‌نژاد» چاره مشکل، انتقال بخشی از پایتخت به برخی از کلان‌شهرها و پراکندن پایتخت در کشور اندیشیده شد، طرحی که از شدت خامی، عملا امکان اجرا حتی با اجبار و اصرار هم پیدا نکرد و هزینه‌های مستقیم و غیرمستقیم سنگینی هم همین اجرای موقت انتقال، مثلا سازمان میراث فرهنگی به شیراز بر دوش کشور گذاشت.

زلزله خفیف شام‌گاه و بامداد پنج‌شنبه ۳۰ آذرماه ۹۶ و کلاف سردرگم‌شدن همه شهر در زمانی کمتر از نیم ساعت، اخطاری بود که نشان بدهد وضعیت تهران به‌شدت و بسیار بیش از آن‌چه حدس‌زده می‌شد، غیر قابل کنترل و خدای‌ناکرده در صورت حادثه غیر قابل امدادرسانی و مهار است و به قولی: بلاندیده دعا را شروع بایدکرد، علاج واقعه پیش از وقوع باید کرد.

تنظیم طرح و برنامه‌ای که کمک کند باور مردم نسبت به امتیازات زندگی در مرکز اصلاح شود، سیاست‌های تشویقی برای خروج از تهران را علاوه بر جماعت کارمند شامل سایر طبقه و جمعیت‌ها هم بکند، سیاست‌های قبلی را هم در زمینه تشویق، هم در زمینه محدودیت حساب‌شده تشدید کند، از همه کارشناسان خبره علوم اجتماعی و شهرشناسی و… بهره بگیرد و… امروزه نیاز ضروری و فوری و فوتی برای اداره کشور و پایتخت و تهران است که دیرشدن آن عواقب وخیمی نه فقط برای ساکنین تهران که برای همه ایران خواهد داشت. باید برای تهران فکری کرد.
منتشرشده در آفتاب یزد این‌جا

تا انتخابات یازدهم؛ هاشمی و قمار یک دلاری

۱۹ فروردین ۱۳۹۲ بدون دیدگاه

سلام حضرت آیت الله. از همین ابتدا می خواهم بروم سر اصل مطلب و به عنوان کسی که هیچگاه به شما رای نداده ام، از دلایل آن بگویم. اهمیتش هم در این است که این روزها خیلی ها می گویند که شما هم، یکی از کاندیداهای انتخابات ریاست جمهوری آینده هستید. منتظرید تا تکلیف آقای خاتمی مشخص شود که اگر او نیامد، شما بیایید. اما خب، باید این را بدانید که یک عده چرا به شما رای نمی دهند و حتی اگر واقعن منافعشان در این باشد که شما رئیس جمهور شوید، باز هم ممکن است کس دیگری را انتخاب کنند. شاید بپرسید که مگر ممکن است منفعت شخصی یک نفر در انتخاب شما باشد اما رقیبتان را انتخاب کند. مثال عملی در انتخابات ایران و خارج از ایران که زیاد است؛ اما یک نمونه تجربی خود من هستم. من یک بار این کار را کرده ام.

بگذارید روایت انتخاباتی شما را با یک سئوال آغاز کنم. هیچ فکر کرده اید که چرا وقتی در مصاحبه تلویزیونی انتخابات ریاست جمهوری در دور دوم سال ۸۴ گفتید که به هر ایرانی ۱۰ میلیون تومان می‌دهید، کسی حرف شما را نشنید؛ درحالی که یک هفته قبل‌تر، مهدی کروبی از ماهی ۵۰ هزار تومان گفته بود و رای ۱۱ استان را به‌دست آورد؟ بعد‌ها هیچ وقت به این پرسش فکر کرده‌اید؟ یا این‌که همه شکست انتخاباتی‌تان را هنوز هم محصول تخلف و تقلب می‌دانید؟
پاسخ به این پرسش سخت نیست. اما اجازه بدهید یک نمونه مدرن‌تری از رقابت‌های انتخاباتی را هم برایتان مثال بزنم و بگویم که شما چرا هیچ‌گاه دوباره رئیس‌جمهوری ایران نخواهید شد. لااقل بدست آوردن رای مردم چندان آسان نیست و در شما هم اراده‌ای برای درس‌گرفتن از خطا‌ها و اشتباهات وجود ندارد.

در انتخابات آمریکا در این سال‌های اخیر، جمهوری‌خواهان همیشه از کاهش مالیات ثروت‌مندان دفاع می‌کرده‌اند. کل جمعیت این ثروت‌مندان چیزی در حدود ۱درصد است، اما کسانی که به کاندیداهای جمهوری‌خواه رای می‌دهند، در این انتخابات آخری ۴۷درصد و در گذشته هم رقمی بالا‌تر یا برابر با همین بوده است. یعنی ۴۷درصد از کسانی که جزو «۱» درصدی‌های پول‌دار نیستند هم از کاهش مالیات پول‌دارها دفاع می‌کنند و این می‌تواند در تعارض با منفعت شخصی آن‌ها تعریف شود. اما چرا؟

پاسخ به این دو پرسش – مدل ایرانی و مدل آمریکایی – رمز چرایی عدم رای‌آوری شماست.
حضرت آیت‌الله. یک اشتباه رایج و خیلی وحشتناک وجود دارد که سیاست‌مداران را همیشه گول می‌زند. آن‌ها خیال می‌کنند که مردم بر اساس منافع شخصی‌شان رای می‌دهند. یعنی اگر شما با دلیل و مدرک به مردم اثبات کنید که بهتر می‌توانید کشور را اداره کنید، این به‌تنهایی کافی است که رای هم به‌دست بیاورید. شما، آقای هاشمی در سال ۸۴ این کار را کردید. همان‌طور که گفتم وعده ۱۰ میلیونی دادید. اما در ۸۴ رای نیاوردید که هیچ، در ۹۲ هم رای نمی‌آورید. به یک دلیل خیلی ساده: مردم لزومن بر اساس منافع شخصی‌شان رای نمی‌دهند. بلکه مردم بر اساس «هویت»ی که دارند رای می‌دهند. یعنی می‌روند و می‌گردند و می‌بینند که چه کسی با هویت آن‌ها سازگار است و او را انتخاب می‌کنند.

البته منافع شخصی می‌تواند با هویت رای‌دهندگان همگام شود، همان‌گونه که برای برخی رای‌دهندگان به «احمدی‌نژاد» در سال‌های ۸۴ و ۸۸ هم این‌گونه بود. اما یک روند ثابت از سال ۷۶ تا سال ۸۸ در همه انتخابات ریاست‌جمهوری وجود داشته است. «مخالفت با الیگارشی نظام» به عنوان وجه ممیزه هویتی جامعه رای‌دهنده تعریف می‌شود تا «خاتمی» مدل ۷۶، احمدی‌نژاد مدل ۸۴ و «موسوی» و احمدی‌نژاد مدل ۸۸ رای داشته باشند. درست برعکس شما که در سال ۷۲ رایتان به ۱۰ میلون کاهش پیدا کرد و در سال ۸۴ هم این رقم تغییری نکرد و در سال ۹۲ هم دلیلی وجود ندارد که تغییر کند.

عده‌ای می‌گویند که نگاه عمومی به شما پس از سال ۸۸ بهتر شده است و دیگر مانند قبل از آن به خصوص دهه هفتاد نیست. خب، این را راست می‌گویند. بگذارید بازهم از خودم شاهد بیاورم که این روز‌ها دیگر مانند قبل که رای‌نیاوردن شما برایم مهم بود، نیستم. حتی گاهی اوقات دوست دارم حوادث به نفع شما رقم بخورد. اما فراموش نکنید به این افرادی که به نام تحلیل‌گر و استاد دانشگاه و فعال سیاسی دور و برتان می‌گردند، و هی آواز می‌خوانند که شما رئیس‌جمهور هستی و دیگر مردم شما را قبول دارند کاملن شک کنید.

همین‌ها در سال ۸۴ هم با شما بودند و از شش ماه قبل از انتخابات، شما را رئیس‌جمهور پس از خاتمی می‌دانستند. بگذارید یک مثال عددی بزنم. در رقابت‌های سال ۱۳۸۴، شما در مرحله اول در تهران یک میلیون و ۲۷۰ هزار (۱۲۷۰۰۰۰) رای به‌دست آوردید. رای شما در دور دوم تقریبن یک میلیون و ۴۰۰ هزار (۱۴۰۰۰۰۰) عدد بود. یعنی تقریبن چیزی حدود یک‌صد و سی هزار رای (۱۳۰۰۰۰) بیشتر. اما جالب این‌جاست که رای دکتر «معین» به عنوان تشکیلاتی‌ترین کاندیدای آن انتخابات در دور اول در تهران تقریبن ۶۵۰ هزار عدد بود. اگر به فرض خیلی خوش‌بینانه بپذیریم که تمام رای اضافه‌شده شما در دور دوم توسط طرفداران دکتر معین به‌دست آمده است، این رقم تنها ۲۰ % آرای کل دکتر معین در تهران است. به عبارت بهتر ۸۰% ترجیح دادند یا اصلن رای ندهند و یا به احمدی‌نژاد رای بدهند.

وقتی در آن انتخابات با داستان یک چشم اشک و یک چشم خون و با حمایت تمام جامعه روشنفکری و دانشگاهی، ستاد تبلیغاتی دکتر معین نتوانست ۸۰% طرفداران خودش را راضی به حمایت از شما در شهر تهران بکند، انتظار نداشته باشید که رای‌دادن به شما به خصوص در مناطق دیگر کشور آسان باشد؟

در تبلیغات سیاسی و انتخاباتی یک واقعیت خیلی مهم وجود دارد: «مهم این نیست که شما چه می گویید؛ مهم این است که مردم چه می‌شوند.» و مردم هم آن چیزی را می‌شوند و باور می‌کنند که مطابق با هویت و ساختار ذهنی و ارزشی‌شان باشد. ساختار ذهنی مردم در مورد شما به عنوان نمادی از الیگارشی نظام – درست یا غلط – است که توگویی هرچه در ایران است به شما و خانواده‌تان تعلق دارد. حتی یک زمین دویست متری خشک و خالی کنار خیابانی در نزدیکی‌های شیراز که من در سال ۸۴ از قول یک راننده تاکسی شنیدم با آه و افسوس می‌گفت می‌دانی این زمین مال کیست؟ و در جواب هم ادامه داد مال هاشمی است. کسانی که فکر می‌کنند شما از یک زمین ۲۰۰ متری خاکی کیلومترها آن طرف‌تر از تهران هم نمی‌گذرید، برای چه باید به شما رای بدهند درحالی که مثلن محمود احمدی‌نژاد را می‌بینند در حیات حانه محقر خود در نارمک با شلوار گرم‌کن به گل‌ها آب می‌دهد؟

متاسفانه شما خودتان یا اطرافیانتان هم به این جو نادرست دامن زده‌اید. من یادم نمی‌رود در مصاحبه‌ای از شما در پایان ریاست جمهوری‌تان خوانده بودم که ادعا کرده‌اید در یک خانه معمولی اجاره‌ای زندگی می‌کنید و هنوز خانه‌نشین هستید. برادرتان قبلن گفته بود: «اگر کسی مدرک و سندی از اموال ما دارد، بیاورد تا همه اموال را به اسمش کنیم.» خیلی طول نکشید تا برای سند وثیقه آزادی مهدی، پسرتان، وثیقه ۱۰ میلیارد تومانی در شمیران گذاشتید و بعد هم البته گفته شد که این خانه را قبل از انقلاب خریده بودید و بعدن به فرزندانتان دادید. موارد این‌چنینی – که متاسفانه یکی، دو تا هم نیست – اعتبار منبع شما را به عنوان یک کاندیدای ریاست جمهوری، با مشکل بسیاری مواجه می‌کند و حالا هر چه‌قدر هم تا صبح فریاد بزنید که راه نجات کشور و انقلاب را می‌دانید، در ساختار ذهنی مردم حک شده‌اید و پاک‌شدن آن چندان آسان نیست.

ممکن است گفته شود که آیا این همه بدان معنی است که نباید هرگز کاندیدای اتتخابات شوید و تحت هیچ شرایطی رای نمی‌آورید؟ خب، پاسخ به این پرسش هم منفی است. یعنی در شرایطی امکان ریاست جمهوری شما فراهم است اگر و فقط اگر، کل آموزه‌های سیاسی ۳۴ سال اخیرتان را از لحاظ تبلیغاتی و انتخاباتی ببوسید و به کناری بگذارید و با زبانی جدید صحبت کنید. البته منظورم این نیست که تمام انقلاب و گذشته‌اش را نقد کنید که این کار را نمی‌کنید و نباید هم بکنید. اما شخص خودتان را بی‌رحمانه باید در معرض انتقاد قرار دهید. از انقلاب خرج نکنید، اما خودتان را به مزایده افکار عمومی بگذارید. تورم ۴۰ و ۵۰ درصدی اوایل دهه هفتاد به انقلاب ربطی نداشت، به شما به عنوان رئیس جمهور ارتباط پیدا می‌کرد، اما به جای آن‌که به خاطر آن از مردم معذرت بخواهید و بگویید کارتان اشتباه بوده است، مصاحبه می‌کنید و تلویحن می‌گویید که چون تهران نبودید نرخ تورم بالا رفته بود. از این مثال‌ها برای شما زیاد است که شده‌اید مظهر تمام الیگارشی نظام و یک زمانی پسوند و پیشوند «شاه» هم می‌گرفتید. دقیقن به‌خاطر این‌که در تمایز با مردم و جمعیت رای‌دهندگان تعریف شدید و هر کس که به شما از منظر افکار عمومی نزدیکی داشت هم از این امر بری نبود.

احمدی‌نژاد خیلی تلاش کرد که در سال ۸۸، شما را دودستی به موسوی بچسباند و در جاهایی هم موفق بود و بیچاره ناطق که چوب ادامه مسیر شما را خورد و امروز هم اگر در نهایت، آقای خاتمی کاندیداتوری را بپذیرد، از این منظر باید خیلی مواظب باشد و شما هم نباید عامدانه یا غیرآمدانه به این نزدیکی‌ها دامن بزنید. و اگر خودتان قصد کاندیداتوری داشته باشید هم، با تمام آن‌چه که در بالا گفتم باید این را درک کنید که مردم وقتی متفاوت فکر می‌کنند که صحبت‌هایی که با آن‌ها می‌شود متفاوت شود.

ساختار هویتی شما پس از سال ۸۸ همانی که قبل از انتخابات ۸۸ بود، نیست. می‌پذیرم، اما زبان جدید، ساختار جدید می‌خواهد و شما این‌گونه که می‌روید هرگز رئیس جمهور نمی‌شوید و آن ته‌مانده انتظار و امیدی که به شما به عنوان آخرین و تنها برگ موازنه قدرت درون نظام وجود هم نیز ارزش و اهمیت خودش را از دست می‌دهد. ارزش شما آقای هاشمی در انقلاب مانند قیمت ریال در مقابل دلار بود. بالا بود، پایین آمد. اما هنوز هم قیمت دارد. نگذارید به کاغذپاره تبدیل شود.
منبع: وبلاگ نویسنده

شاه درون‌مان را بیرون کنیم

انگاره‌ای هست که معتقد است: ایرانی‌ها خوب می‌دانند چه نمی‌خواهند، اما در مقابل اصلا نمی‌دانند چه می‌خواهند.
نمونه دم‌دستی و ملموس آن همین ریس‌جمهور امروز کشور آقای «احمدی‌نژاد» است که امروزه کاملن مشخص‌شده که دیگر هیچ‌کس او‌را نمی‌خواهد. شواهد هم نشان می‌دهد که حاکمیت هم به‌زور او را تحمل می‌کند تا دوره ریاست‌جمهوریش سر‌آید.

اما خود همین ریس‌جمهور‌شدن آقای «احمدی‌نژاد» ثمره‌‌‌ همان انگاره و خصلت ایرانی است. یعنی انتخاب آقای «احمدی‌نژاد» ثمره نخواستن آقای «هاشمی» بود نه خواستن ایشان.
به عبارت به‌تر، در آن انتخابات به‌جای آقای «احمدی‌نژاد» هر کس دیگری هم رقیب آقای «هاشمی» بود رای می‌آورد. چون مردم «هاشمی» را نمی‌خواستند.

این خصلت باعث‌شده که جماعت ایرانی همیشه در حال «نخواستن» و اخراج و حذف و نفی و امثال آن باشد و همیشه بهانه شادی‌اش تحقق یکی از این موارد منفی.

شاه رفت ۳۵سال پیش در چنین روزی، بیش از ۹۰ درصد مردم ایران از رفتن شاه شادمان بودند.
به جرات می‌توان گفت بسیار کم‌تر از ۱۰ درصد از این رفتن اندوه‌گین بودند یا می‌توانستند حدس بزنند که این رفتن ــ فارغ از شخصیت منفی شاه و خاندان پهلوی ــ آبستن چه زیان‌هایی برای کشور است. به همین دلیل بیش‌ترین وقت و سرمایه و انرژی مثبت عمومی ناشی از رفتن شاه به جای آن‌که صرف ساختن شرایط مساعد و به‌تری از شرایط زمان شاه شود، صرف جشن و شادمانی برای این رفتن شد.

دست‌ِ‌کم ۴ سال طول کشید تا با سروصدای هواپیماهای جنگی ارتش عراق در آسمان ایران و اشغال بخش قابل ملاحظه‌ای از خاک کشور، تازه جماعت سرمست از رفتن شاه به خود آیند و هوش‌یار شوند که زنگ شادی تمام شده‌است.

همین خصلت است که وقتی شاهی را از کشور خود بیرون می‌کنند، هر شهروندی به‌تنهایی خود را به‌ترین شخص می‌داند که لیاقت دارد بر تخت خالی شاه بنشیند. در چنین فضایی ما یک تخت خالی داریم و به عدد شهروندان کشور شاه. و از آن‌جا که دو شاه در یک اقلیم نگنجند، بسیار سخت می‌شود گنجانیدن مثلا ۵۰ میلیون شاه در یک تخت.

بنابراین تمام وقت و انرژی و هم و غم و سرمایه‌های یک کشور، به جای آن‌که صرف پیش‌رفت و دانش و تعالی در همه حوزه‌ها شود، صرف این نبرد فرسایشی بر سر سهم از تخت شاه می‌شود.

این می‌شود که بعد از ۳۵ سال، تازه یادشان می‌آید که ۲۶ دی‌ماه ۵۷ شاه رفت، اما شاهی و ادعای ظل‌اللهی و سایه خدا بودنش را با خود نبرد و برای ما به یادگار گذاشت.

هنر من تنها دست‌گذاشتن بر نقطه ضعف و برجسته‌کردن آن به قصد بذر یاس و ناامیدی پاشیدن نیست. من خود نیز عضوی از همین جمعیت هستم و اگر ادعای سهم‌الارث و پادشاهی‌ام، از این جماعت بیش‌تر نباشد، کم‌تر نیست. اما مهم این‌َست که تا زمانی که ما درد را نشناسیم، فکر درمان اصلا وجود ندارد.
درمان زمانی معنا پیدا می‌کند، که بیمار درد را در وجود خودش متوجه بشود. مرحله بعد نوبت پزشکان و متخصصان امر است که کمک کنند، باد «شاهی» و ادعای میراث پادشاه از کله ما خارج شود.

۳۵ سال پیش در چنین روزی «محدرضا شاه پهلوی» به قول خودش به قصد درمان و استراحت از ایران رفت. هم درمان شد، هم استراحت کرد. به نظر می‌رسد زمان آن رسیده‌باشد که میراث معنوی برجای‌مانده از او و خاندانش هم به استراحت بروند.

ما هر کدام در درون خود یک «شاه» داریم و بالقوه آرزوهای بلند و دور و دراز بر تخت نشستن. برخیزیم به بیرون‌کردن شاه درون خودمان.
این نوشته در جرس این‌جا

چوپانان دروغ‌گو

«حسن‌ رشوند» طی یادداشتی با عنوان «نیویورک میزبان سفیر تمدن اسلامی» در روزنامه دولتی «ایران» نوشت: «اجلاس سالانه مجمع عمومی سازمان ملل را می‌توان به عنوان مجموعه‌ای برای تبادل‌نظر دیپلماتیک مقامات عالی‌رتبه کشور‌ها دانست. از زمان پیروزی انقلاب اسلامی، این اجلاس فرصت خوبی برای انتقال پیام انقلاب و تظلم‌خواهی جمهوری‌اسلامی از قدرت‌های زورگو بوده است. تبلور این فعالیت را می‌توان طی سالهای۱۳۸۴-۸۷ و با حضور پررنگ دکتر «احمدی‌نژاد» جست‌وجو کرد.»

شایسته بود آقای «رشوند» توجه می‌نمودند تبلور واقعی و عینی تظلم‌خواهی مردم ایران، شهید «محمدعلی‌رجایی» بود که در صحن عمومی سازمان ملل، آثار شکنجه‌های خود را عریان در مقابل دیدگان مبهوت نمایندگان کشورهای جهان به نمایش گذاشت.

ضمنا شایسته‌تر بود فراموش نمی‌کردند که رییس‌جمهور موصوفشان در شعارهای تبلیغاتی انتخاباتی خود را «رجایی‌ دوم» می‌نامید.

شایسته بود نویسنده مذکور توجه می‌نمودند: پس از پیروزی انقلاب فقط یک‌بار سازمان ملل در مقابل نماینده ایران و طرح مبتکرانه «گفتگوی‌تمدن‌ها» سر تعظیم فرود آورد، و این اتفاق در دوره آقای «خاتمی» و دولت هفتم افتاد.

شایسته بود آقای نویسنده توجه می‌نمودند قبل از آقای «خاتمی» آقای «هاشمی‌رفسنجانی» رییس محترم مجمع تشخیص مصلحت نظام و قبل از ایشان مقام رهبری به عنوان نماینده ایران در سازمان ملل حضور داشته‌اند.

لیست بالابلندی از این نقطه‌توجهات می‌توان متذکر شد. اما ظاهرا آقای «رشوند» و طیف وسیعی از نویسندگان جوان و جویای‌نام همسو و همراه با همسر سخن‌گوی دولت، مرغشان یک پا دارد که: تنها پدیده و معجزه اتفاق افتاده در قرن بیست‌ویکم آقای «احمدی‌نژاد» است و تنها دولت موفق در این قرن «دولت نهم».
دراین باره بیشتر گفت‌وگو خواهیم داشت.
خرقه‌پوشی من از غایت دین‌داری نیست / پرده‌ای بر سر صد عیب نهان می‌پوشم