بایگانی

نوشته های برچسب زده شده ‘مولی علی (ع)’

معیار حق و باطل

۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۷ بدون دیدگاه

«طه حسین» ادیب و نویسنده معروف مصری معاصر، در کتاب «علی و بنوه» (۱) داستان مردی را نقل می‌کند که در جریان جنگ «جمل» دچار تردید می‌شود، با خود می‌گوید: چطور ممکن است شخصیت‌هایی از طراز «طلحه» و «زبیر» برخطا باشند؟!

درد دل خود را با خود علی (ع) در میان می‌گذارد و از خود علی می‌پرسد که مگر ممکن است چنین شخصیت‌های عظیم، بی‌سابقه ای بر خطا روند؟

علی به او می‌فرماید: «انک لملبوس علیک، ان الحق و الباطل لا یعرفان باقدار الرجال، اعرف الحق تعرف اهله، و اعرف الباطل تعرف اهله»؛ تو سخت در اشتباهی، تو کار واژگونه کرده‌ای، تو به جای این‌که حق و باطل را مقیاس عظمت و حقارت شخصیت‌ها قرار دهی، عظمت‌ها و حقارت‌ها را که قبلا با پندار خود فرض کرده‌ای، مقیاس حق و باطل قرار داده‌ای. تو می‌خواهی حق را با مقیاس افراد بشناسی! برعکس رفتار کن! اول خود حق را بشناس، آن وقت اهل حق را خواهی شناخت، خود باطل را بشناس، آن وقت اهل باطل را خواهی شناخت، آن وقت دیگر اهمیت نمی‌دهی که چه کسی طرف‌دار حق است، و چه کسی طرف‌دار باطل، و از خطابودن آن شخصیت‌ها در شگفت و تردید نخواهی بود.

«طه حسین» پس از نقل جمله‌های بالا می‌گوید: «من پس از وحی و سخن خدا، جوابی پرجلال‌تر و شیواتر از این جواب ندیده و نمی‌شناسم
[۱] . علی و فرزندان، ‌ص ۴۰٫
منبع :مرتضی مطهری- سیری در نهج البلاغه- صفحه ۲۰-۱۸

عرفی شیرزای و صله‌ناگرفته از مولی علی (ع)

۱۴ شهریور ۱۳۹۶ بدون دیدگاه

 معروف‌است که «عرفی‌شیرازی» شعر معروف را در وصف بارگاه حضرت علی (ع) سروده بود و بار‌ها می‌خواند و می‌گفت؛ من صله خود را از امیر خواهم گرفت، اما خبری نمی‌شد! شعر «عرفی» این بود:
«این بارگاه کیست که گویند بی‌هراس کای اوج عرش سطحِ حضیضِ تو را مماس»

یک سرِشب، در زیر رواق بارگاه نشسته و شعر خود را زمرمه می‌کرد. در همین وقت دید یک درویش روستائی شمعی به‌دست گرفت و بر مزار علی روشن کرد و طلب صله نمود درحالی‌که رقصان می‌خواند:
«شمع می‌سوزم برایت یا امیرالمومنین قد این گلدسته‌هایت یا امیرالمومنین!»
هنوز شعرش تمام نشده بود که یک قندیل طلا از بالای سقف‌‌ رهاشد و یک راست افتاد توی دامن روستائی شعرخوان!
خادم حرم گفت: این صله تست بردار و برو! روستائی رفت.

 «عرفی» که همه این منظره را دیده بود، آهسته روبه ضریح کرد و گفت:
«یا امیرالمومنین! سید اوصیا هستی، و امام اتقیا هستی، و منصوص از قِبلِ خدا هستی، و معصوم از همه زلت و خطا هستی، و صاحب نام بر عرش خدا هستی و پدر ائمه هدی هستی و شاگرد مصطفی هستی، اما… شعر بلد نیستی!»😁

منبع:‌سنگ هفت قلم ــ باستانی‌پاریزی
سایر داستان‌های جالب را با کشکول روی همین وب‌سایت دنبال کنید.