بایگانی

نوشته های برچسب زده شده ‘باستانی‌پاریزی’

صبح زندان، عصر نخست‌وزیر

۲۵ بهمن ۱۳۹۶ بدون دیدگاه

▪️هنگامی که «کلنل محمدتقی‌خان» در خراسان «قوام‌السلطنه» را دستگیر و روانه زندان تهران ساخت، همه اموال او را ضبط و همسرش را با یک گاری شکسته و بدون مستحفظ به تهران گسیل کرد. همسر قوام چون به شاهرود رسید، به رئیس‌الوزرای وقت‌ «سید ضیاء‌الدین طباطبائی» تلگراف کرده که عمل شوهرم به من مربوط نیست و مرا که خود از خانواده جلیلی هستم، شایسته نیست بدون محافظ و مانند اسراء روانه تهران کنند.

▪️سید ضیاء‌الدین طباطبایی که در آن هنگام رئیس‌الوزراء بوده، به حاکم شاهرود تلگراف کرد که حانم را با احترام لازم، همراه نوکر و پرستار، با دویست تومان مخارج به تهران گسیل دارد.

▪️همسر قوام‌السلطنه تعریف می‌کند: من که این عاطفه و لطف را از سید ضیا‌ء‌الدین دیدم، به مساعدت بیشتر او امیدوارشده، تلگراف دیگری خطاب به رئیس‌الوزراء مخابره کرده ضمن تشکر، پرسیدم: «وقتی وارد تهران شوم، کجا منزل خواهم کرد؟» (زیرا در آن زمان خانه ایشان را به محل ورازت خارجه اختصاص داده و در واقع، مصادره کرده‌بودند.)

▪️خانم می‌گوید: پس از مخابره تلگراف، به سفر ادامه دادم و چون به سمنان رسیدم، تلگرافی بدین مضمون به‌دستم رسید:
«وقتی وارد تهرات شدید، در خانه خود منزل خواهید کرد.
“رئیس‌الوزراء_احمد قوام”»

▪️معلوم‌شده در فاصله مخابره تلگراف و رسیدن پاسخ آن، سیدضیا‌ءالدین از ریاست وزرائی افتاده، و قوام‌السلطنه، نه‌تنها از زندان سید خارج شده، بل بر مسند ریاست ورزائی تکیه زده‌است، و از قضا نخستین نامه‌ای که به دستش رسیده، تلگراف خانم خودش بوده، که خطاب به رئیس‌الوزرای وقت مخابره‌شده و از احتمال سرگردانی خود در تهران ابراز نگرانی کرده‌بوده.
منبع: باستانی پاریزی ــ خود‌مشت‌مالی ص ۹۴

از مُدرس تا نمایندگان ما

 معروف است در زمان جنگ اول و تشکیل حکومت موقتی نظام‌السلطنه در غرب ایران که بالاخره منجر به مهاجرت بعضی اعضا‌ء کابینه حکومت موقت به اسلامبول شد. موقع حرکت در داخل ترکیه، چون تصمیم ناگهانی بوده،‌ جای کافی در قطار نداشتند. دولت عثمانی از جهت رعایت حال مهاجران و احترام به شخص مدرس، دستور داد یک واگن اختصاصی برای مهاجران به قطار ببندند و چند مامور محافظ خاص (ضابط) از این گروه حفاظت کند.

مرحوم مدرّس به عادت طلبگی، آدمی منطم و باسلیقه بود و خودش وسایل زندگی فراهم می‌کرد. در بین راه،‌ یک‌جا خواستند استراحت کنند. مدرس بلندشد و قلیان تمیزی چاق‌کرد و چایی خوش‌عطری دم‌کرد.
«امیر خیزی» هم درین سفر سمت مترجمی داست.

خود مدرس بلندشد و چند چای و یک قلیان برد و به نگهبانان (ضابطان)‌ داد. رئيس ضابطان از چایی بسیار خوشش آمد، و از قیافه ساده و نحوه خدمت‌گزاری مرحوم مدرس، فکر کرد که او قهوه‌چی هیئت است. با اشاره دستور داد که چایی دیگر هم بدهد. مدرس با کمال خوش‌رویی چایی دوم را برد.

 وقتی به شهر نزدیک شدند، رئيس ضُباط پیش آمد و به «امیر خیزی» گفت: می‌خواهد پول چایی را بدهد. امیر خیزی گفت پول لازم نیست. آن افسر اصرار داشت که مایل نیست ضرری متوجه پیرمرد قهوچی شود.

 در همین وقت قطار ایستاد، جمعی از هیئت استقبال کردند. و «مدرس» را با سلام و صلوات و احترام پیشاپیش بردند. «امیر خیزی» به ضابط‌ها گفت که اصلا این واگن فوق‌العاده برای همین پیرمرد محترم (مدرس) به قطار اضافه شده‌است.

رئيس ضباط که از ماجرا شرمنده شد و در عین حال تعجب کرده‌بود،‌ رو به دوستان کرد و گفت: «شهدالله عمر حضر تلریندن صونره بیله افندی بیرکیمسه گورمک.» (به خدا قسم که بعد از حضرت عمر افندی، به این بزرگ‌واری دیده نشده است.)
باستانی پاریزی ــ نون جو دوغ گو ــ ص ۳۸۸

«الهیار صالح» و حزب خران

مرحوم «الهیار صالح» در زمان جنگ جهانی دوم به عنوان وابسته اقتصادی ایران در آمریکا مشغول خدمت بوده‌است.
آن مرحوم خاطره‌ای را در جمع تعدادی از دوستان اهل ادب از جمله مرحوم استاد «باستانی پاریزی» نقل می‌کند که من عینا از بیان استاد بازنقل (ترکیب فارسی ــ عربی اختراع خودمان تقریبا یعنی بازنشر) می‌کنم:
«درست در بحبوحه‌ی جنگ که خبرهای قحطی و مرگ‌ومیرِ تیفوس و نان کوپنی و دزدی و ناامنی ایران به خارج می‌رسید، من گفتم این آسایش چه سودی دارد؟ بروم به ایران شاید به داد دل قوم و خویش‌ها و هم‌وطنان برسم.

آن‌وقت‌ها همه راه‌های عادی را آلمان‌ها گرفته بودند، شمال آفریقا در تسلط آنان بود و رومل روباه صحرا[؟] تا لیبی پیش آمده بود. اروپا هم در تسلط هیتلر و موسولینی بود. هیچ هواپیمایی جرات پرواز از آسمان سه قاره را نداشت.

من به‌عنوان عضو عالی سفارت توانسم به وزارت جنگ آمریکا مراجعه کنم و موافقت آنان را بگیرم که اگر هواپیمای جنگی آنان هرجا یکی خالی داشت، مرا از طریق جنوب آفریقا به ایران برسانند. راه را تکه‌پاره با هواپیماهای جنگی «داکوتا» ــ که به تابوت پرنده معروف شده بود ــ راه افتادم و تکه‌تکه از این جزیره به آن جزیره و از این مملکت به آن مملکت سه چهار بار جنوب آفریقا را زیگزاک دورزدم تا بالاخره بعد از مدتی طولانی پرواز، خود را به ایران رساندم در حالی که روزی نبود چند تا از این هواپیماهای داکوتا به بهانه‌های خیلی ساد ــ مثل برخورد به درخت یا پرنده یا از کارافتادن موتور و شکستن بال ــ سقوط نکند.

در آن وقت در تهران آزادی بیش از حد بود و روزنامه‌های زیادی منتشر می‌شد و روزنامه «توفیق» از مهمترین جراید فکاهی بود که با تیراژ بسیار زیاد منتشر می‌شد. در ضمن بازار احزاب گوناگون نیز داغ بود که «توده» و «دموکرات» و «اراده ملی» و «عدالت و اجتماع ملی» و ده‌ها حزب دیگر از آن‌جمله بودند. «توفیق» هم برای تفریح اجتماعی یک حزب فکاهی به‌نام «حزب خران» عنوان کرده بود و نشریه‌ای مخصوص آن حزب ضمیمه‌ی توفیق داشت با تیراژ زیاد و مراجعات مکرر و خرمقاله و دُم‌مقاله به قلم خردبیر و دبیرکل خران و غیره و غیره.

آقای صالح می‌فرمود: هنگام ورود به تهران خبر ورودم را روزنامه‌ها نوشته بودند. روز سوم زنگ در خانه به‌صدا درآمد. یک نامه‌رسان مرتب پیغام داده بود که آقای صالح نامه‌ای دارند و شخصا بیایند دریافت کنند. من دم در رفتم و نامه را گرفتم و دفتر را امضا کردم و به اتاق مهمان‌خانه که چند مهمان هم در آن بود بازگشتم. پاکت از روزنامه توفیق بود. تعجب کردم. من ارتباطی به با توفیق نداشتم. از من چه می‌خواهند؟ روی پاکت نوشته شده بود: فقط شخص آقای صالح نامه را باز کنند ولاغیر. من پاکت را گشودم، پاکت دیگری در آن بود که روی آن باز نوشته شده بود فقط جناب آقای الهیار صالح بازکنند. پاکت سوم را گشودم پاکتی دیگر و روی آن نوشته بود: امیدوارم با خوشحالی تمام این پاکت را باز کنید. پاکت چهارم دیدم مارک پاکت حزب خران است. آن‌را گشودم یک کارت خوش‌خط خوش آب و رنگ در آن نام من به فارسی و لاتین نوشته و با مارک حزب خران مزین شده و نامه‌ای ضمیمه آن بود بدین مضمون که:
«آقای محترم! امیدوارم عضویت حزب مارا پذیرا باشید، زیرا کسی که درین غوغای جنگ وانفسا حاضر می‌شود از آن دنیای نعمت و برکت چشم بپوشد و به استقبال قحطی و غلا و تیفوس و ناامنی با هواپیمای داکوتا، به این طرف دنیا پرواز کند، هیچ‌کس لایق‌تر ازو برای عضویت حزب ما نیست. با تقدیم احترام.

باستانی پاریزی ـ نون جو دوغ گو ـ ص ۱۹۵ و ۱۹۶

هرکس باید کار کند

یادش به‌خیر مرحوم صنعتی (حاج اکبر کر) موسس پرورش‌گاه صنعتی کرمان، اصرار داشت هر کسی باید به‌اندازه خود کارکند، و به‌همین دلیل بچه‌های پرورش‌گاه را هنر یاد می‌داد که نقاش می‌شدند با نجار، یا کفاش،(یکی از نقاش‌های بزرگ زمان، سید علی‌اکبر صنعتی کرمانی، پرورش‌یافته همین موسسه است. حاجی اکبر اصرار داشت هر کسی به صورتی کار کند، پرورش‌گاه را به زور همکاری مردم همین‌طوری ساخت.)

یک روز گدای کوری آمده بود چیزی می‌خواست. حاجی گفت: برو کار کن! کور گفت: من چشم ندارم چه کنم؟ حاجی گفت: من کار به تو می‌دهم.
سپس او را به کارگاه بنایی پرورش‌گاه برد. خواهید گفت چه‌کاری از یک کارگر کور ساخته است؟ حالا توجه کنید به ابتکار این مرد:

حاجی به کارگری که مامور بود زنبیل (زنبه) خاک‌ها را بردارد و ببرد بیرون در گود بریزد گفت: تو طرف جلو زنبیل را بگیر و به کارگر کور هم گفت: تو دو دسته عقب زنبیل را در دست بگیر، آن‌وقت کارگری زنبیل را پُر خاک می‌کرد، کارگر چشم‌دار زنبیل را گرفته راه‌می‌افتاد،‌ کارگر کور هم طرف عقب زنبیل را گرفته، پشت سرش می‌رفت و خاک‌ها را در خندق خالی می‌کرد. این کارگر کارش همین بود، و یک‌برابرو‌نیم دیگران حقوق می‌گرفت، تا روزی که ساختمان پرورش‌گاه کرمان در خندق ساخته شد.

به حاج اکبر گفتند: همه که نمی‌توانند کار کنند، مخصوصا علما و فقها نمی‌توانند کار یَدی انجام دهند. او می‌گفت: هر کس باید کاری انجام دهد. گفتند: آخر مثلا آقا میرزا محمدعلی امام جمعه کرمان در این سن‌وسال و با این فضل و دانش چه کاری می‌تواند بکند؟
مرحوم صنعتی گفته‌بود: پشم که می‌تواند «بشَنَد»؟
در آن مجلس خود آقا محمدعلی امام‌جمعه حضور داشته است. مرحوم حاج‌اکبر به او خطاب کرده گفته بود: می‌شه هم سبحان‌الله‌ات را بگی، هم پشم بشنی؟

منبع: باستانی‌پاریزی ـ نون‌جو، دوغ گو ـ پاورقی ص ۳۸۶

اعتراف‌الحمار

 وقتی زارعی، سندی برد پیش آخوند تا امضاء و مهر کند. متن سند، فروش دو حبه ملک در ازاء یک راس «خر» بود.

آخوند سند را خواند و در حاشیه آن سجل خود را این‌گونه ثبت کرد: «اعترف‌الحمار بما رقم فیه لدی.» (به آن‌چه در سند نوشته شده «حمار» پیش من اعتراف کرد.)

یکی از شهود آهسته گفت: جناب آخوند! فروشنده در این‌جا زارع است، نه حمار! ضمیر فعل در جمله شما به کجا برمی‌گردد؟

آخوند جواب داد: من درست نوشته‌ام. ضمیر محل رجوع خود را پیدا خواهد کرد. اگر فروشنده خر نبود، چیزی را که به او «جو» می‌داد، نمی‌فروخت و در عوض چیزی نمی‌خرید که ازو «جو» بخواهد.

منبع: باستانی پاریزی ــ نون جو دوغ گو ــ ص۴۶۴

‌گیاه مظلوم

شوخی علم همین‌است که دولت‌ها، بیش‌ترِ تریاکِ قاچاقی را که ضبط می‌کنند، می‌فروشند به کارخانه‌های داروسازی تا آن‌ها از آن ترکیبات دارویی استخراج کنند.

خوب، مگر نمی‌شود قاچاق نکرد، ولی همین تریاک را مثل آدم کاشت، مثل آدم برداشت، پولش را هم مثل آدم به کشاورز داد، بعد آن‌را برد به کارخانه داروسازی و از آن مثل آدم دارو استخراج کرد، این‌همه سروصدا و پول و خرج و زد و خورد و جان آدم هم روی آن نگذاشت؟

منبع: از سیر تا پیاز ــ گیاه مظلوم ــ باستانی پاریزی ــ صفحه ۱۷۷

دلیل بیل

«ﻓﺨﺮ ﺭﺍﺯﯼ» ﮐﻮﺷﺶ ﺩﺍﺷﺖ ﻭﺣﺪﺍﻧﯿﺖ ﺧدا ﺭﺍ ﺑﺎ ﺑﺮﻫﺎﻥ ﺧُﻠﻒ ﺛﺎﺑﺖ ﮐﻨﺪ ﻭ ﻃﻠﺒﻪﻫﺎ ﺑﻪ‌ﺯﺣﻤﺖ ﻗﺒﻮﻝ ﻣﯽﮐﺮﺩﻧﺪ. ﺗﺎ ﺭﻭﺯﯼ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺳﻔﺮﯼ – ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺑﺤﺚ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﻮﺗﺎﻩ‌ﺷﺪﻥ ﺭﺍﻩ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﯽﺩﺍﺩﻧﺪ – ﺑﻪ ﮐﺸﺎﻭﺭﺯﯼ ﺭﺳﯿﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺁﺑﯿﺎﺭﯼ ﺑﻮﺩ.

ﻓﺨﺮ ﺭﺍﺯﯼ ﮐﻪ «ﺍﻣﺎﻡ ﺍﻟﻤﺸﮑﮑﯿﻦ» ﻫﻢ ﻟﻘﺐ ﺩﺍﺷﺖ، ﺍﺯ ﺑﺲ ﺍﺳﺘﺪﻻﻝ ﻣﯽﮐﺮﺩ، ﺑﻪ ﺑﭽﻪ‌ﻃﻠﺒﻪﻫﺎ ﮔﻔﺖ: ﭼﻄﻮﺭ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻣﻘﺪﻣﺎﺕ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻗﺎﻧﻊ ﻧﻤﯽﺷﻮﯾﺪ؟ ﺍﻻﻥ ﺑﺒﯿﻨﯿﺪ، ﻣﻦ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﺸﺎﻭﺭﺯ ﺳﺌﻮﺍﻝ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﻭ ﭼﻄﻮﺭ ﺳﺎﺩﻩ ﺟﻮﺍﺏ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻭﺍﻗﻌﺎً ﯾﮑﯽ ﺍﺳﺖ.
ﭘﺲ ﺩﺭ ﺣﻀﻮﺭ ﻃﻠﺒﻪﻫﺎ ﺟﻠﻮ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺿﻤﻦ ﺳﻼﻡ ﻭ ﻋﻠﯿﮏ ﺧﻄﺎﺏ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ: ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ، ﺧﺪﺍ ﭼﻨﺪ ﺗﺎﺳﺖ؟ ﺩﻫﻘﺎﻥ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﮔﻔﺖ: ﯾﮑﯽ.
ﻓﺨﺮ ﺑﺎ ﺁﺭﺍﻣﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭘﺪﺭﺟﺎﻥ، ﺩﻟﯿﻠﯽ ﻫﻢ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﯽ ﺑﯿﺎﻭﺭﯼ؟

 ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺯﺍﺭﻉ ﺑﯽ‌ﺗﺄﻣﻞ رگ‌هاﯼ ﮔﺮﺩﻧﺶ ﺩﺭﺷﺖ ﺷﺪ ﻭ ﺑﯿﻠ ﺭﺍ ﮐﺸﯿﺪ ﺑﺎﻻﯼ ﺳﺮ ﻭ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﻓﺨﺮ ﺣﻤﻠﻪ ﺑﺮﺩ، ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻣﯽﺯﺩ: ﭘﺪﺭﺳﻮﺧﺘﻪ ﻻﻣﺬﻫﺐ، ﺩﻟﯿﻞ ﻫﻢ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﺪ!!!

 ﻓﺨﺮ ﻋﻘﺐ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﭘﯿﺶ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﺁﻣﺪ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﺁن‌ها ﻣﯽﮔﻔﺖ ﺑﻪ ﻫﺰﺍﺭ ﻭ ﯾﮏ ﺩﻟﯿﻞ ﺧﺪﺍ ﯾﮑﯽ ﺍﺳﺖ، ﻭ ﻫﺰﺍﺭ ﺗﺎﯼ آن‌ها ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﺮ ﻣﯽﺷﻤﺮﺩ. ﺁﻥ‌ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﻃﻠﺒﻪﻫﺎ ﮔﻔﺖ: ﺁﺭﯼ، ﻫﺰﺍﺭ ﻭ ﯾﮏ ﺩﻟﯿﻞ ﻫﺴﺖ، ﻭ ﺍﯾﻦ ﺩﻟﯿﻞ ﻫﺰﺍﺭ ﻭ ﯾﮑﻤﯽ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﻗﻮی‌تر ﺍﺳﺖ. ﻋﻘﻼﯼ ﻗﻮﻡ ﺑﻌﺪﻫﺎ، ﺍﯾﻦ ﺩﻟﯿﻞ ﺭﺍ – ﮐﻪ ﻗﺒﻮﻝ ﺗﻌﺒﺪﯼ ﺑﺎﺷﺪ ــ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ «ﺩﻟﯿﻞ ﺑﯿﻞ» ﺛﺒﺖ ﮐﺮﺩﻧﺪ.

منبع: باستانی پاریزی ــ ﺣﻤﺎﺳﻪ ﮐﻮﯾﺮ، ﭼﺎﭖ ﭼﻬﺎﺭﻡ، ﺹ ۷۶۵

بی‌گناهی که پای دار رفت، بالای دار نرفت

جمعی کثیری از دانشجویان هیتلری آلمان را گرفته بودند تا در میدان برلن اعدام کنند، یک دانشجوی ایرانی که سرش را مثل هیتلری‌ها اصلاح کرده‌بود در جزء آن‌ها آورده بودند.

 همه را شانه و چشم بسته به صف کردند تا فرمان آتش داده‌شود. رفیق ایرانی ما وقتی دیده‌بود کار جدی است و بی‌سؤال و پرسش تا دم تیر رسیده‌است، هیچ چیز دیگر نداشت بگوید. بی‌اختیار جمله معروف هر مسلمان را به‌یاد آورد و شهادت خود را بلند گفت: اشهدان‌لا‌اله‌الا‌الله!

 اتفاقأ فرمانده آتش، قفقازی مسلمان بود، به سربازان گفت: دست نگه‌دارید! سپس دست دانشجوی ایرانی را گرفت و آهسته گفت: فی‌امان‌الله!

 او بعد‌ها به قفقاز رفت و در آن‌جا مطب داشت و بعد به ایران آمد و هم‌اکنون [چاپ دوم کتاب در سال ۱۳۶۰] به‌عنوان دکتر «امینی»، در خیابان کریم‌خان‌زند، مشغول مداوای اطفال و خردسالان است!
قضا چو ساری و جاری به نارضا و رضاست/خوشا کسی که به رغبت رضا به حکم قضاست
کسی که گشت به رغبت به حکم قضا/قضا رود به رضای وی، این جزای رضاست

منبع: سنگ هفت‌قلم ــ باستانی پاریزی

عرفی شیرزای و صله‌ناگرفته از مولی علی (ع)

۱۴ شهریور ۱۳۹۶ بدون دیدگاه

 معروف‌است که «عرفی‌شیرازی» شعر معروف را در وصف بارگاه حضرت علی (ع) سروده بود و بار‌ها می‌خواند و می‌گفت؛ من صله خود را از امیر خواهم گرفت، اما خبری نمی‌شد! شعر «عرفی» این بود:
«این بارگاه کیست که گویند بی‌هراس کای اوج عرش سطحِ حضیضِ تو را مماس»

یک سرِشب، در زیر رواق بارگاه نشسته و شعر خود را زمرمه می‌کرد. در همین وقت دید یک درویش روستائی شمعی به‌دست گرفت و بر مزار علی روشن کرد و طلب صله نمود درحالی‌که رقصان می‌خواند:
«شمع می‌سوزم برایت یا امیرالمومنین قد این گلدسته‌هایت یا امیرالمومنین!»
هنوز شعرش تمام نشده بود که یک قندیل طلا از بالای سقف‌‌ رهاشد و یک راست افتاد توی دامن روستائی شعرخوان!
خادم حرم گفت: این صله تست بردار و برو! روستائی رفت.

 «عرفی» که همه این منظره را دیده بود، آهسته روبه ضریح کرد و گفت:
«یا امیرالمومنین! سید اوصیا هستی، و امام اتقیا هستی، و منصوص از قِبلِ خدا هستی، و معصوم از همه زلت و خطا هستی، و صاحب نام بر عرش خدا هستی و پدر ائمه هدی هستی و شاگرد مصطفی هستی، اما… شعر بلد نیستی!»😁

منبع:‌سنگ هفت قلم ــ باستانی‌پاریزی
سایر داستان‌های جالب را با کشکول روی همین وب‌سایت دنبال کنید.