بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘کشکول’

زاهد و آسیابان

۲۲ اسفند ۱۳۹۶ بدون دیدگاه

رفت روزی زاهدی در آسیاب
آسیابان را صدا زد با عتاب

گفت: دانی کیستم من؟ گفت: نه
گفت نشناسی مرا ای رو سیه

این منم من زاهدی عالی‌مقام
در رکوع و در سجودم صبح و شام

ذکر یاقدوس و یا سبوح من
برده تا پیش ملایک روح من

مستجاب‌الدعوه‌ام تنها و بس
عزت ما را نداند هیچ کس

هرچه خواهم از خدا، آن می‌شود
ب انفیرم زنده بی‌جان می‌شود

حال برخیز و به خدمت کن شتاب
گندم آوردم برای آسیاب

زود این گندم درون دلو ریز
تا بخواهم از خدا باشی عزیز

آسیابت را کنم کاخی بلند
بر تو پوشانم لباسی از پرند

صد غلام و صد کنیز خوب‌رو
می‌کنم امشب برایت آرزو

آسیابان گفت: ای مرد خدا!
من کجا و آن‌چه می‌گویی کجا؟

چون که عمری را به همت زیستم
راغب یک کاخ و دربان نیستم

در مرامم هر کسی را حرمتی‌ست
آسیابم هم همیشه نوبتی‌ست

نوبتت چون شد کنم بار تو باز
خواه مومن باش و خواهی بی‌نماز

باز زاهد کرد فریاد و عتاب
کآسیابت بر سرت سازم خراب

یک دعا گویم سقط گردد خرت
بر زمین ریزد همه بار و برت

آسیابان خنده زد ای مرد حق!
از چه بر بیهوده می‌ریزی عرق

گر دعاهای تو می‌سازد مجاب
با دعایی گندم خود را بساب

شاعر: مسیح اسدی‌پویا

صبح زندان، عصر نخست‌وزیر

۲۵ بهمن ۱۳۹۶ بدون دیدگاه

▪️هنگامی که «کلنل محمدتقی‌خان» در خراسان «قوام‌السلطنه» را دستگیر و روانه زندان تهران ساخت، همه اموال او را ضبط و همسرش را با یک گاری شکسته و بدون مستحفظ به تهران گسیل کرد. همسر قوام چون به شاهرود رسید، به رئیس‌الوزرای وقت‌ «سید ضیاء‌الدین طباطبائی» تلگراف کرده که عمل شوهرم به من مربوط نیست و مرا که خود از خانواده جلیلی هستم، شایسته نیست بدون محافظ و مانند اسراء روانه تهران کنند.

▪️سید ضیاء‌الدین طباطبایی که در آن هنگام رئیس‌الوزراء بوده، به حاکم شاهرود تلگراف کرد که حانم را با احترام لازم، همراه نوکر و پرستار، با دویست تومان مخارج به تهران گسیل دارد.

▪️همسر قوام‌السلطنه تعریف می‌کند: من که این عاطفه و لطف را از سید ضیا‌ء‌الدین دیدم، به مساعدت بیشتر او امیدوارشده، تلگراف دیگری خطاب به رئیس‌الوزراء مخابره کرده ضمن تشکر، پرسیدم: «وقتی وارد تهران شوم، کجا منزل خواهم کرد؟» (زیرا در آن زمان خانه ایشان را به محل ورازت خارجه اختصاص داده و در واقع، مصادره کرده‌بودند.)

▪️خانم می‌گوید: پس از مخابره تلگراف، به سفر ادامه دادم و چون به سمنان رسیدم، تلگرافی بدین مضمون به‌دستم رسید:
«وقتی وارد تهرات شدید، در خانه خود منزل خواهید کرد.
“رئیس‌الوزراء_احمد قوام”»

▪️معلوم‌شده در فاصله مخابره تلگراف و رسیدن پاسخ آن، سیدضیا‌ءالدین از ریاست وزرائی افتاده، و قوام‌السلطنه، نه‌تنها از زندان سید خارج شده، بل بر مسند ریاست ورزائی تکیه زده‌است، و از قضا نخستین نامه‌ای که به دستش رسیده، تلگراف خانم خودش بوده، که خطاب به رئیس‌الوزرای وقت مخابره‌شده و از احتمال سرگردانی خود در تهران ابراز نگرانی کرده‌بوده.
منبع: باستانی پاریزی ــ خود‌مشت‌مالی ص ۹۴

بلای زمینی، بلای آسمانی

۲۰ بهمن ۱۳۹۶ بدون دیدگاه

از اتفاقات دیگر تشریف بردن فرمانفرمای خراسان «موید‌الدوله» است به قوچان، بعد ار آن حادثه(۱) که در فوچان رو داده‌بود و زلزله و خرابی خانه، می‌بایستی از طرف دولت علیه حاکم خراسان آن‌حا رود از مردم دل‌جویی کرده و اسباب آسایش آن‌ها را فراهم آورد.

فرمانفرمای خراسان از قراری که شنیدم، ملقب سردا کل شده‌است، به قوجان رفت. به‌جای این‌که طبیبی، جراخی، اسباب و اثاثه‌ای، لباسی، غذایی از برای باقی‌ماندگان اهالی قوچان ببرد، در بیرون شهر سراپرده زده، و از سایر خانه‌هایی که سرپا مانده و خراب نشده بودند، هر خانه پنج تومان به اسم جریمه و مصادره و مخارج ورود فرمانفرما مطالبه نموده، سی چهل هزار تومان ماخوذ داشته، مراجعت کرد.

اما روس‌ها، جمعی از طبیب و جراح، حتی عمله‌ی گورکن تا خاک‌بردار، محض قرب جوار و رعایت حقوق انسانیت به قوچان فرسناده بودند. از شرف شاهزاده فرمانفرما، هر قدر تعدی می‌شود، از طرف روس‌ها مهربانی می‌شود.
منبع: روزنامه خاطرات اعتمادالسلطنه ص ۹۲۶ و ۹۲۷
(۱) شنبه‌شب هشتم جمادی‌الثانی ۱۳۱۱، حادثه عجیبی در خراسان رو داده‌است. رلزله سختی  در بحنورد و مشهد شده‌است. در مشهد چندان خرابی نرسانده است. اما دو ثلث بحنورد خراب و متحاوز از پانرده هزار نفر تلف شده‌اند، و بلافاصله برف شدیدی قریب نیم ذرع باریده بوده‌است.
از این قبیل حوادث، وقتی که در فرنگ رو می‌دهد، از جانب دولت و سابر مردم از هر قبیل اعانت به سکنه بیجاره آن ناحیه، که طرف صدمه شده است، می‌رسد. فقط آن‌جا حکم شده که «موید‌الدوله» سفری به قوچان بکند. حتی روس‌ها هم داوطلب شده‌بودند که از خودشان بک وجه اعانه به قوچان بفرستند، ظاهرا قبول نشده است.
روزنامه خاطرات ص ۹۱۷

شناعت و قتل

۲۰ بهمن ۱۳۹۶ بدون دیدگاه

و نیز از حوادث دیگر، طفل امردی برای استجابت دعا به بقعه امام‌زاده جعفر وارمین پناه می‌برد. متولی امام‌زاده که مرد لاطی بوده، به آن طفل می‌گوید که: وضع التجاء و ارتجاء‌ آن نیست. می‌باید دست و پای خود را محکم به طناب ببندی و طنابی را هم به‌گردن استوار کنی، و سر طناب را به ضریح.

طفل بیچاره فریب خورده. متولی دست و پای او را محکم می‌بندد، و گردنش را هم به‌ضریح بسته، آن‌وقت تنبانش را هم در می‌آورد و به او می‌سپوزد. طفل در تقلا که خود را از دست آخوند رها کند، طنابی که به گردنش بسته بود، او را خفه می‌کند. آخوند بعد از اتمام عمل، می‌بیند هم لواطی کرده، و هم قتل‌نفسی. متولیان دیگر از اطراف خبر شده آخوند را می‌گیرند و حالا در حبس است.
منبع: روزنامه خاطرات اعتمادالسلطنه ص ۸۷۵

چشم‌زخم و خرافه

۱۷ بهمن ۱۳۹۶ بدون دیدگاه

چشم‌زخم/چشم حسود/چشم بد/نظر یا Evil Eye اعتقاد افرادی‌ست که باور دارند نگاه بدخواهانه دیگران [سهواً یا عمداً] می‌تواند باعث بروز مشکلات، ناملایمات یا جراحاتی شود. این باور از اساطیر بسیار قدیمی سرچشمه گرفته و امروزه نیز همچنان در خاورمیانه رایج است. نماد مقابله با آن طلسم‌هایی به شکل چشم است که در هر شهر و دیاری در این منطقه دیده می‌شود و به فروش می‌رسد.

به نظر می‌رسد حضور این باور در ادیان ابراهیمی از قصه‌های «عهد عتیق» است. [کتب افسانه‌محوری که قوم یهود جمع‌آوری کرده و سپس توسط یهودیان به عنوان کتب مقدس معرفی شد. این کتب مبنای قصه‌های پیامبران در انجیل و قرآن است] در کتب عهد عتیق بارها به چشم شیطان یا چشم بد به عنوان عاملی برای بدشگونی اشاره شده‌است و سپس در بسیاری از فرهنگ‌های خاورمیانه و اطراف مدیترانه گسترده شد و پایش را به افسانه‌ها و قصه‌های بسیاری باز کرد. طلسم‌ها و دعاهای چشم‌زخم یکی از پرکاربردترین و پراستفاده‌ترین وسایل کشورهای ایران، ترکیه و افغانستان است و بعضاً سوغانی این مناطق نیز شناخته می‌شود.

پایه این مفهوم پیش از ادیان ابراهیمی در آثار اروپایی بسیار قدیمی‌تر از جمله نوشته‌های افلاطون، هزیود، دیودورر و دیگران آمده که حاصل باورهای خرافی یا کمبود دانش در آن دوران بوده است. بسیاری از اتفاقاتی که امروزه توجیه علمی و منطقی دارند در آن دوره به خدایان یا شیاطین نسبت داده می‌شدند. این تفکرات به باورهای یهودی، مسیحی، آشوری و سریانی و سپس اسلامی وارد شد و همچنان در میان جوامع خریدار دارد.

آنچه تاکنون تحقیقات علمی به‌دست آورده، هیچ اثری از چشم بد یا چشم‌زخم را در پدیده‌های طبیعی نشان نمی‌دهد و مشخصاُ «ان یکاد»، «ماشاءالله» و «بزن به تخته» در آن اثری ندارد.

بسیاری از وقایعی که به چشم‌زخم مرتبط دانسته می‌شوند ناشی از جهت‌گیری‌های استدلالی انسانی است. به عنوان مثال فردی از ماشین جدید شما تعریف می‌کند و شما روز بعد تصادف می‌کنید. یک آدم خرافاتی همه را ناشی از چشم شور می‌داند. اما یک فرد منطقی موارد دیگری را که منطقی‌تر هستند در نظر می‌گیرد، مثل سرعت بالا و سهل‌انگاری شما یا دیگری، یا ده‌ها اتفاق منطقی و معمول دیگر که منجر به این حادثه شده است.

همچنین مثال‌های نقض بسیار زیادی بر آن وجود دارد. اصولاً افراد موفق یا مشهور جامعه مصداق بارز رد این خرافه هستند، فرض کنید افرادی با حسن و جمال وکمال جرج کلونی یا مونیکا بلوچی یا ماریا شاراپووا چه سرنوشتی داشتند اگر چشم شور واقعاً اثری داشت.

در سرزمینی که رئیس‌جمهورش جادوگر استخدام کند و تیم‌های فوتبالش دعانویس، همیشه چیزی هست که خرافه‌باوران به آن چنگ بیندازند. همان‌گونه که پیش از این گفته‌ایم بنا به اصل منطقی «تیغ اوکام» این ادعاها از جانب علم کنار گذاشته می‌شوند چرا که پیچیدگی‌های غیرضروری به هر بحثی وارد می‌کنند. حتی در میان احکام اسلامی (که به چشم‌زخم باور دارند) به آن به عنوان جرم پرداخته نشده که باوری دوگانه است.

اگر چشم‌زخم باعث مرگ یا جراحت یا خسارت کسی می‌شود باید جرم تلقی شود و اگر نیست باید از باورها کنار گذاشته شود، اما همواره میان مبلغین به شکلی پارادوکسیکال عقاید خرافی با دست پس‌زده و با پا پیش کشیده می‌شوند. البته باید به این نکته مهم توجه داشت که باور به این موارد باعث ثروت‌اندوزی و کاسبی تعداد کثیری شارلاتان و کلاش شده است که از راه نوشتن طلسم، باطل‌کردن آن، دعا و نذر و الخ؛ جیب‌هایشان را از اموال عوام پر می‌کنند.

منابع:
http://goo.gl/LwIINS
http://goo.gl/nMl2TF
http://goo.gl/1OoFkA
منبع: فیس‌بوک ستاد مبارزه با چرندیات

اعتبارسنجی دعا

«ملیجک اول» ادعا کرده‌بوده؛ شخصی است دعایی دارد «گلوله‌بند». هرکس آن‌ دعا را با خود دارد،‌ گلوله به او کارگر نیست. شاه تفصیل را به من و «مچول‌خان» فرمودند. از ما انکار صرف‌شد. «ملیجک» اصرار می‌کرد.

بالاخره قرارشد آن دعا را به گردن مرغی ببندند و هدف تیر نمایند که تجربه حاصل شود. شخص دعانویس را که «محمد شفیع میرزا ولد اسمعیل میرزا ابن فتحعلی‌شاه» بود، مرد معمم درویش‌مسلک، ریش‌سفیدی است، بالای کوه آوردند. وضو گرفت. آیات چندی از قرآن تلاوت نمود. کهنه‌بسته‌ای به‌گردن مرغ بیچاره بستند.

 «ملیجک» این‌طرف و آن‌طرف می‌دوید و اُشتُلم می‌کرد که این شخص را مخصوصا پیدا کردم، سال‌ها زحمتش را کشیدم که دعایی به‌جهت ذات ملکوتی صفات همایون بنویسد که شاه حِرز فرمایند. چرا که مسئله اختراع دینامیت و قتل امپراطور روس مرا به‌ وحشت انداخته، مبادا کسی با این اسباب، خدای نکرده قصد پادشاه کند.

خلاصه مرغ را بسته و دعا را به ‌گردنش آویخته، به هر که تکلیف کردند که تفنگ بیاندازد،‌ نینداخت. آخر «مچول‌خان» تفنگ را گرفت در سی قدمی خالی‌کرد. تفنگ خالی‌شدن همان و مردن مرغ همان! شاهزاده دعا‌نویس خفیف ‌شد. «ملیجک» سرخ شد.
منبع: روزنامه خاطرات اعتمادالسلطنه ــ یک‌شنبه ۸ ربیع‌الثانی ۱۳۰۳ ص ۳۳۷

مثبت ببینیم

چندين سال قبل براي تحصيل در دانشگاه «سانتا کلارا کالیفرنیا» وارد ايالات متحده شده بودم.
سه چهار ماه از شروع سال تحصيلي گذشته بود كه يك كار گروهي براي دانشجويان تعيين شد، كه در گروه‌هاي پنج شش نفري با برنامه زماني مشخصي بايد انجام مي‌شد.

دقيقا يادمه از دختر آمريكايي كه درست توی نيمكت بغلي‌ام مي‌نشست و اسمش «كاترينا» بود پرسيدم كه براي اين كار گروهي تصميمش چيه؟
گفت: اول بايد برنامه زماني رو ببينه، ظاهرا برنامه دست يكي از دانشجوها به اسم «فيليپ» بود.
پرسيدم فيليپ رو مي‌شناسي؟

كاترينا گفت: آره، همون پسری كه موهاي بلوند قشنگی داره و رديف جلو مي‌شينه!
گفتم: نمي‌دونم كيو ميی‌گی!
گفت: همون پسر خوش‌تيپ كه معمولا پيراهن و شلوار روشن شيكی تنش می‌كنه!
گفتم: نمی‌دونم منظورت كيه؟
گفت: همون پسری كه كيف و كفشش هميشه سِت هست با هم!

بازم نفهميدم منظورش كی بود!
اون‌جا بود كه كاترينا تون صداشو يه‌كم پايين آورد و گفت: فيليپ ديگه، همون پسر مهربونی كه روی ويلچير می‌شينه…

اين بار دقيقا فهميدم كيو می‌گه ولي به‌طرز غير قابل باوري رفتم تو فكر، آدم چقدر بايد نگاهش به اطراف مثبت باشه كه بتونه از ويژگی‌های منفی و نقص‌ها چشم‌پوشی كنه…
چه‌قدر خوبه مثبت‌ديدن.
يك لحظه خودمو جای «كاترينا» گذاشتم، اگر از من در مورد «فيليپ» می‌پرسيدن و «فيليپ» رو می‌شناختم، چی می‌گفتم؟
حتما سريع می‌گفتم همون معلوله ديگه!!
وقتي نگاه «كاترينا» رو با ديد خودم مقايسه كردم، خيلي خجالت كشيدم.

شما چه فكر می‌كنيد؟
چه‌قدر عالی می‌شه اگه ويژگی‌هاي مثبت افراد رو بيشتر ببينيم و بتونيم از نقص‌هاشون چشم‌پوشی كنيم.

پی‌نوشت:‌این خاطره را ظاهرا یکی از اسانید دانشگاه شهيد بهشتي از دوران تحصیل خود در آمریکا جایی تعریف کرده که بارها و بارها بدون اشاره به نام آن استاد در شیکه‌های اجتماعی و وب‌لاگ‌ها هم‌رسان شده‌است. به همین خاطر منبع دقیق نداشتم. و ضمنا تخیلی یا واقعی بودن داستان مهم نیست، مهم این است که این داستان می‌تواند مدلی زیبایی از مثبت‌دیدن را به‌دست دهد.

عمر کوته بین و امید دراز

 صبح روز سیزدهم حَمَل پیچی‌ئیل سنه‌ی ۱۳۱۳ اعتماد‌السلطنه مرا احضار کرد. در کتاب‌خانه بزرگ عالی که داشت خدمت‌ِشان رسیدم. فرمودند:‌ نوری تازه کشف‌شده ([اشعه] ریون ایکس) که با وجود آن دیگر هیچ جسمی حاجب ماورا نیست. روزنامه فرانسه، مقاله مفصلی در این باب نگاشته، عکس خرگوشی و عکس کیفی را با این نور انداخته‌اند و منتشرکرده، به‌طوری‌که ساچمه در استخوان پای حرگوش نمایان است، و سکه‌ها در کیف هم به‌خوبی دیده می‌شود. اعلی‌حضرت همایونی ترجمه آن مقاله را تا فردا خواسته، چون امروز خیال رفتن حضرت عبدالعظیم را دارم،‌ شما این مقاله را ترجمه کنید تا غروب بیاورید پس از ملاحظه خدمت شاه بدهم.

روزنامه را از روی میز برداشته و به من لطف کردند، و ضمنا گفت که: من خیلی از مردن ترس داشتم، لیکن با این انکشاف، عمر انسان زیاد شد، بعد از این، هر قِسم مرض داخلی را با این عکس تمیز می‌دهند و همان نقطه معیوب را عمل و معالجه می‌کنند. اقلا شصت‌سال بر عمر من افزوده شد.

 این‌را بگفت و با تنه‌ی فربه و بنیه قوی از جای برخاست. بنده هم به اقتضای جوانی، چنان‌که افتد و دانی، و مناسبت سیزده عید، با جمعی دوستان موافق به گردش بوستان رفتم. واجبات اعمال سیزده نگذاشت که آن مستحب را انجام کنم.

 نزدیک غروب آفتاب، با کمال شتاب به منزل آمدم. هنوز سطری چند ننوشته بودم که فرستاده صبح مرا ندا کرد. قطع داشتم که به مطلب ترجمه آمده، گفتم: به آقا عرض‌کنید تا ساعت دیگر ترجمه را می‌آورم. با لحنی ترکی و مخلط به فارسی جواب داد: ترجمه مرجمه به‌کار نَمی‌خورد، آقا مُرد!

 با عجله به مزلش رفتم، ایشان را در اطاق اندرون افتاده دیدم، و حکیم‌باشی طولوزون، رفیق شفیقش را با تمام خانواده مشغول گریه و زاری. عمر کوته بین و امید دراز. « قل‌ان‌الموت الذی تفرون منه فانه ملاقییکم»
منبع: روزنامه خاطرات اعتماد‌السلطنه به نقل از راهنمای کتاب ـ احمد گلچین‌معانی به نقل از سلطان احمد دولتشاهی

تولید محتوای‌ ترین

این مطلب را از کانال تلگرامی «معاونت فرهتگی دانشگاه کاشان» با عنوان «تولید محتوی ترین» برداشتم. «ترین» هم هشتگ داشت. خودم تیتر را به این شکل تغییر دادم. برای نام نویسنده فقط «مشایخی» ذکر شده‌بود:

يك علاقه عجيبى در رسانه‌هاى ايرانى و شبكه‌هاى اجتماعى وجود دارد كه وقتى نقل‌قولى از مثلا دكتر «بهرام عكاشه» نقل مى شود، گفته شود: «پدر علم مهندسى زلزله در ايران.»

اين‌كه چه مرجعى يا چه كسى، فردى را پدرِ علم فلان و بهمان انتخاب كرده، محل اين يادداشت نيست؛ بحث اين‌جاست كه اذهان عمومى در ايران، عجيب مى‌طلبد اين قبيل واژگان را.

عجيب مزه خوبى مي‌دهد وقتى كه جمله‌اى را مي‌خوانيم، بدانيم اين رو پدرِ فلان علم فرمودن! خیال خواننده تخت می‌شود که اصلِ جنس رسیده به دستش.
مطلب علمی از سرچشمه به‌دستش رسیده؛ پدر و صاحبِ آن علم این را فرموده‌اند.

همین سیاق را در گونه دیگری هم متجلی می‌بینیم: جوان‌ترین دانش‌مند، جوان‌ترین مدیر، جوان‌ترین استاد و….

کار به کجا رسیده؟
آقای «رشیدپور» در برنامه تلویزیونی یک شازده‌ای را آورده نشانده و پسرک شیرین‌گفتار می‌گوید: از ۳ سالگی طراحی خودرو می‌کردم. براى طراحى خودروى «كانسپشوال!» شرکت «تسلا» دنبال من است!
شرکت تسلا که پشت‌درش صفِ فارغ‌التحصیلان و مغزهای قوام‌یافته دانشمندان ۳۰-۴۰ ساله برترين دانشگاه‌هاى دنيا هست، دنبالِ رفیق جوان رشیدپور، طراح خودروی ۱۰ ساله است.

اما علّت این ماجرا از کجاست؟
چرا می‌شود «بی‌خجالت» اعلام کرد دختری ۱۶ساله انرژی هسته‌ای را در زیرزمین خانه‌اش «کشف» کرده؟

چرا بی‌خجالت می‌شود یک نفر بگوید «دستگاهِ پیش‌بينى زلزله» را «اختراع» کرده؟ و نيم ميليون نفر عضو كانال تلگرامش مي‌شوند تا آبميوه‌گيرى سامسونگ تبليغ كند؟

چرا یک بابایی می‌نشیند روبه‌روی دوربین صداوسیما و یک تکه فوم در دست می‌گیرد و می‌گوید: این مصالح «نانو» را بعد از ۲۲سال در «موسسه كُد ساختمانى آمريكا» ثبت کرده‌ام و با این مصالح، دیگر نیازی به میل‌گرد و سیمان و جوش‌کاری برای ساختمان‌سازی نداریم و این کار را من برای ایران کرده‌ام؟

سوال را جور دیگری بخوانیم:
موضوع این نیست که چرا این افراد، این حرف‌ها را می‌زنند؛ موضوع این‌است که چرا جامعه می‌طلبد؟

چرا دوست داریم روی تلگرام موبایل‌مان حرفی از پدرِ علم فلان بشنویم یا امر خارق‌العاده‌ای توسط جوان‌ترین پژوهش‌گر فلان علمِ دیگر؟

ذهن‌ها که تنبل می‌شود، عضلاتِ ذهن مردم یک جامعه که به جای ماهیچه تبدیل به دنبه و چربی شود، همه دنبال چیزهای درشت و راحت‌فهم و «چشمگیر» و دهان‌پُرکن می‌روند.

ذهن‌ها عادت‌کرده به ساده فکرکردن. ذهن‌ها خلوت و خالی است. چیز درشت راحت درش می‌نشیند! جوان‌ترین فلان و پدر علم بهمان و کلا، «ترین»، عجیب ارضای ذهنی می‌آورد. مشکل ما آقای رشیدپور نیست که طراح خودرواش از ۳سالگی خودرو طراحی کرده.

مشکل آقای … نیست که به رییس سازمان انرژی هسته‌ای مملكت «دستور» داده کشفِ انرژی هسته‌ای در زیر زمین منزل دختر ۱۶ساله دبيرستانى را دنبال کند. مسئله آقای «برهمند» نیست که در خانه‌اش دستگاه پیش‌بینی زلزله اختراع کرده که هزاران محقق ژاپنی و آمریکایی دست در دست هم به مهر، نتوانسته‌اند «اختراع» کنند.

مسئله «ذهن‌های چربی‌بسته» و چشم‌های قِی‌گرفته و خنگی هست [است] که این حرف‌ها را باور می‌کنند!!.

نمی‌خواهم بگویم كل جامعه ایرانی، خنگ و تنبل شده‌است، می‌خواهم بگویم آن‌ها که می‌توانند «حرف بزنند» و بنویسند و مدیا تولید کنند، باید فروگذار نکنند از تولید محتوا. وگرنه عرصه را بزرگ‌وارانی چون آقای برهمند یکه و تنها پر خواهند کرد.
عرصه را تولید محتوایِ«ترین»ی، پُر خواهدکرد!!.

از مُدرس تا نمایندگان ما

 معروف است در زمان جنگ اول و تشکیل حکومت موقتی نظام‌السلطنه در غرب ایران که بالاخره منجر به مهاجرت بعضی اعضا‌ء کابینه حکومت موقت به اسلامبول شد. موقع حرکت در داخل ترکیه، چون تصمیم ناگهانی بوده،‌ جای کافی در قطار نداشتند. دولت عثمانی از جهت رعایت حال مهاجران و احترام به شخص مدرس، دستور داد یک واگن اختصاصی برای مهاجران به قطار ببندند و چند مامور محافظ خاص (ضابط) از این گروه حفاظت کند.

مرحوم مدرّس به عادت طلبگی، آدمی منطم و باسلیقه بود و خودش وسایل زندگی فراهم می‌کرد. در بین راه،‌ یک‌جا خواستند استراحت کنند. مدرس بلندشد و قلیان تمیزی چاق‌کرد و چایی خوش‌عطری دم‌کرد.
«امیر خیزی» هم درین سفر سمت مترجمی داست.

خود مدرس بلندشد و چند چای و یک قلیان برد و به نگهبانان (ضابطان)‌ داد. رئيس ضابطان از چایی بسیار خوشش آمد، و از قیافه ساده و نحوه خدمت‌گزاری مرحوم مدرس، فکر کرد که او قهوه‌چی هیئت است. با اشاره دستور داد که چایی دیگر هم بدهد. مدرس با کمال خوش‌رویی چایی دوم را برد.

 وقتی به شهر نزدیک شدند، رئيس ضُباط پیش آمد و به «امیر خیزی» گفت: می‌خواهد پول چایی را بدهد. امیر خیزی گفت پول لازم نیست. آن افسر اصرار داشت که مایل نیست ضرری متوجه پیرمرد قهوچی شود.

 در همین وقت قطار ایستاد، جمعی از هیئت استقبال کردند. و «مدرس» را با سلام و صلوات و احترام پیشاپیش بردند. «امیر خیزی» به ضابط‌ها گفت که اصلا این واگن فوق‌العاده برای همین پیرمرد محترم (مدرس) به قطار اضافه شده‌است.

رئيس ضباط که از ماجرا شرمنده شد و در عین حال تعجب کرده‌بود،‌ رو به دوستان کرد و گفت: «شهدالله عمر حضر تلریندن صونره بیله افندی بیرکیمسه گورمک.» (به خدا قسم که بعد از حضرت عمر افندی، به این بزرگ‌واری دیده نشده است.)
باستانی پاریزی ــ نون جو دوغ گو ــ ص ۳۸۸