بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘کشکول’

گاوی نهاده بر شانه از شصت پله بالا می‌آیم

۱۳ مرداد ۱۳۹۷ بدون دیدگاه

لیلا پاپلی یزدی ــ این زن ماییم، مای تنها، مای مصمم که تصمیم‌مان مرز مرگ و زیستن است برایمان، مای متعین با گاوی بر گرده‌مان در مقابل ساختار سیاسی – اجتماعی که از همهٔ آن زن با آن گاو بر شانه‌اش دامن حریر و «ساپورت» زیرش را می‌بیند.
 مینیاتور ایرانی کتابخانهٔ بریتانیا، از محمد زمان نقاش دوره صفوی از نسخهٔ شاه‌طهماسبی خمسهٔ نظامی
۱- از چهار نسخهٔ داستان بهرام گور و کنیزک در شاهنامه فردوسی، هفت‌پیکر نظامی و هشت‌بهشت امیرخسرو دهلوی و هفت‌اختر عبدی بیک، کنیزک هفت‌پیکر گویی بیشتر مدنظر مینیاتوریست‌ها بوده است.
در منظومهٔ نظامی «فتنه» کنیزک مورد علاقهٔ بهرام گور است که روزی در معیت کنیز رودنوازش به شکار گور می‌رود:

داشت به خود کنیزکی چون ماه
 چست و چابک به همرکابی شاه

فتنه نامی هزار فتنه در او
فتنه شاه و شاه فتنه بر او

تازه رویی چو نوبهار بهشت
کش خرامی چو باد بر سر کشت

انگبینی به روغن آلوده
چرب و شیرین چو صحن پالوده

بهرام با شکار هر گور به‌شدت توسط اطرافیان مورد تفقد قرار می‌گرفت ولی کنیز خاموش بود. تا گوری پیدا شد و بهرام گفت که میل دارد هرگونه کنیز بخواهد گور را شکار کند. کنیزک از روی ناز و تکبر گفت:

باید که رخ برافروزی
سر این گور در سمش دوزی

بهرام گور مهره‌ای در کمان نهاد و به دقت رها کرد تا در گوش گورخر جای گرفت، حیوان بیچاره سم پای راستش را برای خاراندن به گوش خود نزدیک کرد تا مهره را از گوش خارج کند. شاه دوباره تیری رها کرد و گوش و سم گور را به هم دوخت. کنیزک گفت که آدمی در هر کاری اگر مداومت و ممارست کند مسلماً ورزیده و کارآزموده خواهد شد. شاه که منتظر تشویق بود، چون این سخن شنید، خشمگین شد و کینه او را به دل گرفت پس به سرهنگی که در التزام رکاب وی بود فرمان داد کنیزک جسور را گردن زنند. کنیزک زیبا چون خود را در چنگ اجل و چنگال سرهنگ گرفتار دید تضرع کرد و از او خواست که در قتلش عجله نکند، چه بعید نیست که شاهنشاه روزی از کرده پشیمان شود.

سرهنگ تسلیم شد و او را در قصری که در خارج از شهر سکونت داد تا پنهانی در زمره خدمت‌کاران کار کند و هویتش را مکتوم دارد. آن قصر سر به فلک کشیده شصت پله داشت و کنیزک از همان روز نخست گوساله‌ای را که تازه از مادر زاییده شده بود بر دوش گرفت و روزی چند بار به بالای قصر می‌برد، گوساله رشد می‌کرد ولی چون به دوش کشیدن و بالا بردن آن، همه‌روزه چندین بار تمرین و تکرار می‌شد، بنابراین رشد تدریجی گوساله تأثیری در دشواری حمل‌ونقل نداشت. کنیزک چون زمان را مقتضی دید به سرهنگ تکلیف کرد که بهرام گور را به هر طریقی که ممکن باشد روزی به این باغ و قصر بیاورد.

سرهنگ چنان کرد و روزی که بهرام به شکار گورخر می‌رفت او را برای استراحت به باغ دعوت کرد و مخصوصاً داستان کنیزک و بر دوش کشیدن گاو عظیم‌الجثه و بالابردن از قصر شصت پله را شرح داد تا شاهنشاه ساسانی را تمایل و رغبت تماشای این صحنه دست داد. پس بهرام گور به باغ آمد و کنیزک زیبا در حالی که روی خود را پوشانیده بود در مقابل بهت و اعجاب بهرام و ملازمانش گاو را بر دوش گرفت و بدون ذره‌ای احساس خستگی و ملالت خاطر آن را از شصت پله به بالای قصر برد و بازگردانید.

بهرام به روی خود نیاورد و گفت: می‌دانم چگونه به این عمل خطیر و شگرف دست یافتی. این گاو را از زمانی که گوساله نوزاد بود بر دوش گرفته به بالای قصر بردی وگرنه خود بهتر می‌دانی که این از قدرت و زورمندی نیست بلکه مولود تعلیم و تمرین و مداومت است.

این نه از زورمندی توست
که تعلیم کرده‌ای ز نخست

کنیزک زیبا که به انتظار چنین سؤال و استدلالی دقیقه‌شماری می‌کرد بدون تأمل و در لفافه طنز جواب داد: شهریارا، اگر زن ضعیف‌الجثه گاوی را بر دوش بگیرد و به بالای قصر شصت پله‌ای ببرد اعجاب و شگفتی ندارد و مولود تمرین و ممارست باید تلقی کرد ولی اگر شاهنشاه سم و گوش گورخری را به هم بدوزد نباید نام تعلیم و ممارست بر آن نهاد؟ شاه به فراست دریافت که این همان کنیزک است. پس در کنار گرفت و سرهنگ را نیز که در قتل کنیزک شتاب نکرده بود مورد تفقد قرار داد.

۲– شاید یکی از شناخته‌شده‌ترین مینیاتورهای ایرانی کتابخانهٔ بریتانیا، مینیاتوری است از محمد زمان نقاش دوره صفوی از نسخهٔ شاه‌طهماسبی خمسهٔ نظامی. این مینیاتور شاهکاری است که توازن و استعاره مینیاتور ایرانی صفوی که گرچه متضمن معنای ابیاتی است که لازم است به سبب دلالت به آن‌ها وفادار معنایشان بماند اما درعین‌حال استعاره‌ای از «وضعیت» است. استعاره‌ای که لزوماً در زمانی نیست و قابلیت تعمیم فرای کانتکست مکانی و زمانی را دارد. برای من اما «فتنه» در این تصویر «زن ایرانی» در معنای مطلق است، زنی که نامش و رسمش و وضعیت قرارگیری‌اش در مینیاتور مقابله با ساختار قدرت را نیز متذکر می‌شود.
منبع سایت درنگ با حذف بخش‌هایی از متن

 

غزالی

۶ خرداد ۱۳۹۷ بدون دیدگاه

«ابوحامد، امام محمد غزّالی» همه‌چیزدان، فقیه، متکلم و فیلسوف ایرانی در سال ۴۳۷ هجری خورشیدی، در روستای طابران طوس از مادر بزاد. کودکی و جوانيش صرف دانش‌اندوزی و جهان‌گردی شد تا آن‌که در مرز چهل سالگی در انواع رشته‌های علوم اسلامی سرآمد دانشوران روزگار، و نامش در سراسر جهان اسلام آن روزگار زبان‌زد همگان گردید.

وی از ۳۹ سالگی به بعد برای تصفيه روح و نگارش ارزنده‌ترين آثار خود مردم‌گريز شد و تا پايان عمر در گمنامی و گوشه‌نشينی به‌سر برد.

سرانجام در سال ۴۹۰ هجری خورشیدی، پس از پنجاه و پنج سال زندگی پرثمر، چراغ زندگیش در زادگاهش خاموش شد.

نام کامل وی «حجة‌الاسلام ابوحامد محمد بن محمد بن محمد غزّالی طوسی» است.
پدر غزالی پارسا‌مردی بوده صوفی‌مسلک، که در شهر طوس حرفه غزالی يا پشم‌فروشی داشته است. چون مرگ اين صوفی نزديک مي‌شود، دو فرزند خود – محمد و احمد – را با مختصر اندوخته‌ای که داشته به دوستی از هم‌مسلکان خويش می‌سپرد و به او می‌گويد: چون بر اثر محرومی از هنر خواندن و نوشتن اندوه فراوان خورده ام، آرزودارم که فرزندانم ازين هنر بهره‌ور گردند.

آغار يتيمی
پس از يتيم‌شدن اين دو کودک، وصی درست‌کار تربيت آنان را برعهده می‌گيرد تا هنگامی که ميراث اندک پدرشان تمام مي‌شود و خود صوفی از اداره زندگی آنان فرو می‌ماند. آن‌گاه با اخلاص به آن دو پيشنهاد مي‌کند تا برای گذران زندگی و ادامه تحصيل، در زمره طلاب مدرسه‌ای از مدارس دينی شهريه‌بدهِ روزگار خود درآيند؛ و آنان از راه ناچاری پيشنهاد وی را می‌پذيرند. اين سخن «غزالی» که «برای غيرِ خدای عمل آموختم، ولی علم جز خدای را نپذيرفت» می‌تواند مؤيد اين حقيقت باشد.

نخستين سفر
نخستين سفر دانشجويی غزالی سفری است که وی از طوس به جرجان رفته است و احتمالا مدت رفت و برگشت و دوران اقامتش در جرجان حدود دوسال بوده است. اين حدس با حکايتی که «امام اسعد ميهنه‌ای» از غزالی روايت مي‌کند تا حدی هم آهنگ مي‌شود. امام اسعد می‌گويد:
«از ابوحامد محمد غزالی شنيدم که می‌گفت: «در راه بازگشت از جرجان دچار عياران راهزن شديم. عياران هرچه را که باخود داشتيم گرفتند. من برای پس‌گرفتن تعليقه (جزوه، يادداشت درسی)‌های خود در پی عياران رفتم و اصرار ورزيدم. سردسته عياران چون اصرار مرا ديد گفت: “برگرد، وگرنه کشته خواهی شد” وی را گفتم:” ترا به آن کسی که از وی اميد امينی داری سوگند می‌دهم که تنها همان انبان تعليقه را به من باز پس دهيد؟ زيرا آن‌ها چيزی نيست که شما را به کار آيد” عيار پرسيد که” تعليقه‌های تو چيست؟” گفتم: “در آن انبان يادداشت‌ها و دست‌نوشته‌هايی است که برای شنيدن و نوشتن و دانستنش رنج سفر و دشواري‌ها برخويشتن هموار کرده‌ام.” سردسته عياران خنده‌ای کرد و گفت: “چگونه به دانستن آن‌ها ادعا می‌کنی، در حالی که چون از تو گرفته شد، دانايی خود را از دست دادی و بی‌دانش شدی؟” آن‌گاه به يارانش اشارتی کرد و انبان مرا پس دادند.»

غزالی گويد: «اين عيّار، ملامت‌گری بود که خداوند وی را به سخن آورد تا با سخنی پندآموز مرا در کار دانش‌اندوزی راهنما شود. چون به طوس رسيدم سه سال به تأمل پرداختم و با خويشتن خلوت کردم تا همه تعليقه‌ها را به‌خاطر سپردم، و چنان شدم که اگر بار ديگر دچار راهزنان گردم از دانش اندوخته خود بی‌نصيب نمانم.»

سفر به نيشاپور
از اين سخن غزالی که «چون به طوس رسيدم، سه سال به تأمل پرداختم…» می‌توان نتيجه گرفت که غزالی پس از ۲۳ سالگی از طوس رهسپار نيشاپور شده تا از محضر عالم بلند آوازه، «امام الحرمين ابوالمعالی جوينی»، بهره‌ور شود. غزالی در محضر اين استاد نامدار چنان کوشيد و درخشيد که پس از يکی دو سال در شمار بهترين شاگردان وی جای گرفت، و امام‌الحرمين چنان شيفته اين شاگرد درس‌خوان و هوشيار گرديد که در هر محفلی به داشتن شاگردی چون او به خود می‌باليد.

اين دوره از دانش‌اندوزی غزالی که سبب شد در جمع فقيهان نيشاپور مشهور و انگشت‌نما شود، بيش از پنج سال نپاييد. يعنی چون چراغ زندگی امام‌الحرمين به سال ۴۷۸ هجری خاموش شد، غزالی در حدی از دانش دينی روزگار خود رسيده بود که ديگر نيازی به استاد نداشت، یا آنکه استادی که برايش قابل استفاده بوده باشد پيدا نکرد. بنابراين به نگارش و پژوهش پرداخت تا شايسته مسند استادی شود.

فلسفه غزالی
غزالی از جمله افرادی بود که به دوری مسلمین از تعقل و خردگرایی و نفی فلسفه تاثیر زیادی گذاشت. وی علی‌رغم این‌که ماهیت فلسفه را دچار مشکل نمی‌دانست، اما پرداخت به آن را مایهٔ ضعف ایمان مسلمانان دانست.

کتاب مشهور «تهافت الفلاسفه» که شاید مهمترین نقد و رد آرای ارسطویی‌مشربان در تاریخ فلسفه باشد را غزالی به شیوه‌ای فلسفی و نقادانه نگاشت. اسلوب و شیوه منطقی‌ای که غزالی در نگارش آن کتاب به‌کار برد، امروز فلسفه نقادی نامیده می‌شود. ایرادهایی که غزالی بر مشائیان وارد نموده‌است ذاتاً فلسفی هستند و بعدها در فلسفه مغرب‌زمین همگی از سوی فیلسوفان بزرگی چون دکارت، هیوم و کانت به شرح و تفصیل بسیار طرح شده‌اند. نفی علیت، اعتباری‌بودن اخلاق، حمله به استقراء، عدم اعتماد به یافته‌های حسی، حجیت عقل و… که غزالی در این کتاب آن‌ها را به شیوه‌ای منطقی و عقلی طرح نموده، همگی مسائلی فلسفی محسوب می‌شوند که در قرون جدید خود مایه و انگیزه پدیدآمدن مکتب‌های جدید فلسفی شده‌اند.

آشنايی با خواجه نظام‌الملک طوسی
در اين سال غزالی به لشکرگاه ملک‌شاه سلجوقی، که در نزديکی نيشاپور واقع بود، راه يافت و به خدمت همولايتی سياست‌مدار خود خواجه نظام‌الملک طوسی پيوست. در محضر اين وزير شافعی‌مذهب و ادب‌دوست و گوهرشناس، بارها فقيهان و دانش‌وران به مناظره پرداخت، و در هر مورد بر مخالفانِ عقيده و انديشه خويش پيروز گشت. ديری نپاييد که خواجه نظام‌الملک با اشتياق به حمايتش برخاست و در بزرگ‌داشت وی کوشيد تا آ‌ن‌جا که اورا «زين‌الدين» و «شرف‌الائمه» لقب داد و به استادی نظاميه بغداد برگزيد.

آغاز استادی در نظاميهء بغداد
غزالی در سال ۴۸۴ از طوس رهسپار بغداد شد، مردم اين شهر مقدمش را به‌گرمی پذيرا شدند. خيلی زود زبان‌زد خاص و عام گرديد. در محافل علمی از نبوغ سرشار و دانش بسيارش داستان‌ها گفتند و کاروانيانی که از بغداد رهسپار شرق و غرب می‌شدند، برای مردم شهرهای سرِ راه از نبوغ و هوشياری وی حکايت‌ها روايت مي‌کردند تا آن‌که حشمت و شوکتش به پايه‌ای رسيد که حتی در اميران و پادشاهان و وزيران معاصر خود اثر گذاشت.

در سال ۴۷۸ هجری، غزالی يکی از بزرگانی بود که با عنوان «حجةالاسلام» و استاد برگزيده نظاميه بغداد، در مراسم نصب «المستظهر بالله» – بيست و هشتمين خليفه عباسی- بر مسند خلافت، شرکت جست و با وی بيعت کرد. خودش در نامه‌ای که به سال ۵۰۴ هجری در پاسخ نظام‌الدين احمد نوشته است، ضمن ابراز ندامت از زندگی جنجالی و اشرافی گذشتهء خويش، چنين می‌نگارد: «در بغداد از مناظره‌‌کردن چاره نباشد، و از سلام دارالخلافه امتناع نتوان کرد.»

مردم گريزی
پس از آنکه در بغداد به اوج شوکت و شهرت رسيد، و در ميان خاص و عام مقامی برتر از همه پيدا کرد، دريافت که از اين راه نمی‌توان به آسايش و آرامش روحی رسيد. پس از ترديد بسيار سرانجام دنباله‌روِ صوفيان وارستهء بی‌نام و نشان شد. به بهانه زيارت کعبه از بغداد بيرون رفت، چندی به گمنامی به جهانگری پرداخت و سال‌ها در حجاز و شام و فلسطين با خويشتنِ خويش به خلوت نشست تا داروی درد درونی خود را پيدا کند. به تاريخ اين گوشه‌نشينی نيز در پاسخ غزالی به نامه نظام‌الدين احمد به نقل از«المنقذ من الضلال» چنين اشارت رفته است:

«چون بر سر تربت خليل – عليه السلام – رسيدم، در سنه تسع و ثمانين و اربعمائه (۴۸۹ ه.ق)، و امروز قريب پانزده سال است، سه نذر کردم: يکی آن‌که از هيچ سلطانی هيچ مالی قبول نکنم، ديگر آن‌که به سلام هيچ سلطانی نروم، سوم آن‌که مناظره نکنم. اگر دراين نذر نقض آورم، دل و وقت شوريده گردد…»

بازگشت به ميان مردم
از اين راز هم خودش چنين پرده برگرفته است:

«اتفاق افتاد که در شهور سنهء تسع و تسعين و البعمائه (۴۹۹ هجری) نويسندهء اين حرف‌ها، غزالی، را تکليف کردند- پس از آن‌که دوازده سال عزلت گرفته بود، و زاويه‌ای را ملازمت کرده- که به نيشابور بايد شد، و به افاضت علم و نشر شريعت مشغول بايد گشت که فترت و وهن به کار علم راه يافته است. پس دل‌های عزيزان از ارباب قلوب و اهل بصيرت به مساعدت اين حرکت برخاست و در خواب و يقظت تنبيهات رفت که اين حرکت مبدأ خيرات است و سبب احيای علم و شريعت. پس چون اجابت کرده‌ءآمد و کار تدريس را رونق پديد شد و طلبه علم از اطراف جهان حرکت‌کردن گرفتند، حسّاد به حسد برخاستند…»

اين حسودان که غزالی به آن‌ها اشاره کرده است، روحانيون حنفی‌مذهب بوده‌اند که در دستگاه «سنجر سلجوقی» شوکت و قدرتی يافته بودند. پس برای حفظ مقام و منصب خويش با برخی از فقيهان مالکی مذهب، از مردم طرابلس غرب، هم‌داستان شدند تا بزرگ‌مردی چون غزالی را با تهمت و نيرنگ از ميدان بدر کنند، يا برای پيشبرد مقاصد خود از قدرت شافعی‌مذهبان بکاهند. غزالی در حضور سلطان سنجر که به لشکرگاه‌اش حاضر گشته بود، چنين دفاع می‌کند:

«و اما حاجت خاص آن است که من دوازده سال در زاويه‌ای نشستم و از خلق اعراض کردم. پس فخرالملک- رحمة‌الله عليه- مرا الزام کرد که به نيشاپور بايدشد. گفتم: “اين روزگار سخن من احتمال نکند که هرکه درين وقت کلمةالحق بگويد در و ديوار به معادات او برخيزد.” گفت: “[سنجر] ملکی است عادل، و من به نصرت تو برخيزم.” امروز کار به جايی رسيده که سخن‌هايی می‌شنوم که اگر در خواب ديدمی گفتمی اضغاث احلام است. اما آن‌چه به علوم عقلی تعلق دارد، اگر کسی را بر آن اعتراض است عجب نيست، که در سخن من غريب و مشکل که فهم هرکس بدان نرسد، بسيار است. لکن من يکی‌ام، آن‌چه در شرح هرچه گفته باشم، با هرکه در جهان است درست می‌کنم و از عهده بيرون می‌آيم؛ اين سهل است. اما آن‌چه حکايت کرده‌اند که من در امام ابوحنيفه- رحمة‌الله عليه- طعن کرده‌ام، احتمال نتوانم کرد…»

در کنار مردم ديار خود‌
پس از آنکه وسوسه نامردمان در دل سلطان سنجر اثر گذاشت، اين پادشاه کس فرستاد و حجةالاسلام را، که در زادگاه خود طابران طوس به تعليم و عبادت سرگرم بود به لشکرگاه خويش، تروغ- نزديک مشهد امروز- فرا خواند. غزالی چون دريافت که در کف شير نر خون‌خواره‌ای قرار گرفته و از رفتن چاره نيست، بهانه آورد و با نامه‌ای استادانه خشم سلطان سنجر را فرونشانيد.

پس از درگذشت «شمس‌الاسلام کيا امام هراسی» طبری، فقيه شافعی و استاد نظاميه بغداد که او نيز از شاگردان برگزيده امام‌الحرمين و همدرس غزالی بوده است، به اشارت خليفه عباسی و سلطان سنجر، وزير عراق ضياء‌الملک احمد فرزند نظام‌الملک به وزير خراسان صدرالدين محمد فرزند فخرالملک نامه‌ای نوشت که غزالی را با نوازش و دل‌جويی به بغداد بازگرداند تا شاگردان مدرسه نظاميه از نابسامانی نجات يابند. ولی غزالی وارسته و دست از همه چيز شسته، تسليم نشد و اعراض کرد.

پيوستن به جاودانگان
مرتضی زبيدی نويسنده بزرگ‌ترين شرح بر احياء علوم الدين پايان زندگی غزالی را، در مقدمه خويش بر شرح احياء با نقل از گفته‌های ديگران، نيک نگاشته است که ترجمه بخش اول آن چنين است: گفته‌اند که اوقات خود را پيوسته به تلاوت قرآن و همنشينی با صاحب‌دلان و گزاردن نماز مشغول می‌داشت تا جمادی‌الآخر سال پانصد و پنج فرا رسيد. احمد غزالی، برادر حجةالاسلام، گفته است: «روز دوشنبه به هنگام صبح، برادرم وضو ساخت و نماز گزارد و گفت “کفن مرا بياوريد” آوردند. گرفت و بوسيد و بر ديده نهاد و گفت: “سمعاً و طاعةً للدخولِ عَلی‌الـمَلِک” آنگاه پای خويش را در جهت قبله دراز کرد و پيش از برآمدن خورشيد راهی بهشت گرديد.»

غزالی در ۱۴ شهریورماه ۴۹۰ – ۱۴ جمادی الاخره سال ۵۰۵ هجری – و در سن ۵۵ سالگی در شهر توس (طوس) بدرود زندگی گفت و در طابران طوس به‌خاک سپرده شد.

***
یک سخن نغز از امام غزالی: «يكى، در پيش بزرگى از فقر خود شكايت مى‏‌كرد و سخت مى‏‌ناليد. گفت: خواهى كه ده هزار درهم داشته باشى و چشم نداشته باشى؟ گفت: البته كه نه. دو چشم خود را با همه دنيا عوض نمى‏‌كنم.

گفت: عقلت را با ده هزار درهم، معاوضه مى‏‌كنى؟
گفت: نه.
گفت: گوش و دست و پاى خود را چه‌طور؟
گفت: هرگز.
گفت: پس هم‌اكنون خداوند، صدها هزار درهم در دامان تو گذاشته است. باز شكايت دارى و گله مى‏‌كنى؟! بلكه تو حاضر نخواهى بود كه حال خويش را با حال بسيارى از مردمان عوض كنى و خود را خوش‏‌تر و خوش‌بخت‏‌تر از بسيارى از انسان‏‌هاى اطراف خود مى‏‌بينى. پس آن‌چه تو را داده‏‌اند، بسى بيش‏تر از آن است كه ديگران را داده‏‌اند و تو هنوز شكر اين همه را به جاى نياورده، خواهان نعمت بيش‏ترى هستى!

یخ‌زدن جوان دانشجو پزشکی در دمای ۱۵ درجه بالای صفر

۱ خرداد ۱۳۹۷ بدون دیدگاه

مایکل دانشجوی رشته پزشکی در یکی از شهرهای مرکزی استرالیا بود.
او برای انجام یک تحقیق دانشجویی به سیدنی مسافرت کرد. بعد از چند روز وقتی می‌خواست به شهر خود برگردد، متوجه شد که برای خرید بلیط پول کافی ندارد. بنابراین تصمیم گرفت مخفیانه سوار قطار شود.

منتظر شد و دقیقاً در لحظه حرکت قطار، داخل یکی از واگن‌های باری پرید. بعد از حرکت قطار و بعد از این‌که چشمهایش به تاریکی داخل واگن عادت کرد، متوجه شد که داخل یکی از سردخانه‌های مخصوص حمل گوشت قراردارد.

ترس تمام وجودش را فرا گرفت. هرچه سعی کرد نتوانست در را باز کند و صدای فریاد او را هم کسی نمی‌شنید. کمی فکر کرد و بعد تصمیم خود را گرفت. او دیگر مجاب شده بود که در این واگن خواهد مرد. بنابراین از آن‌جا که یک دانشجوی پزشکی بود، تصمیم گرفت به عنوان آخرین کار زندگیش گامی در راه پیشرفت علم پزشکی بردارد و مراحل یخ‌زدگی یک انسان را تا جایی که توان داشت بنویسد.

چند ساعت بعد وقتی کارگران راه‌آهن در سردخانه را باز کردند با جسد پسر جوان در حالی که کاملاً منجمد و بیجان بود مواجه شدند. همگی از این اتفاق کاملاً در شگفت بودند چون در تمام این مدت، سردخانه خاموش بوده و دمای داخل آن ۱۵ درجه بالای صفر بوده است.

بعد که نوشته‌های او توسط دانشمندن مطالعه شد، همگی با کمال تعجب متوجه شدند که این جوان در دمای ۱۵درجه بالای صفر تمام مراحل یخ‌زدگی را دقیقاً تجربه کرده است.

منبع: بخشی از گفت‌وگوی دکتر محمدعلی ضیایی در گفت‌گو با دکتر گلزاری

معیار حق و باطل

۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۷ بدون دیدگاه

«طه حسین» ادیب و نویسنده معروف مصری معاصر، در کتاب «علی و بنوه» (۱) داستان مردی را نقل می‌کند که در جریان جنگ «جمل» دچار تردید می‌شود، با خود می‌گوید: چطور ممکن است شخصیت‌هایی از طراز «طلحه» و «زبیر» برخطا باشند؟!

درد دل خود را با خود علی (ع) در میان می‌گذارد و از خود علی می‌پرسد که مگر ممکن است چنین شخصیت‌های عظیم، بی‌سابقه ای بر خطا روند؟

علی به او می‌فرماید: «انک لملبوس علیک، ان الحق و الباطل لا یعرفان باقدار الرجال، اعرف الحق تعرف اهله، و اعرف الباطل تعرف اهله»؛ تو سخت در اشتباهی، تو کار واژگونه کرده‌ای، تو به جای این‌که حق و باطل را مقیاس عظمت و حقارت شخصیت‌ها قرار دهی، عظمت‌ها و حقارت‌ها را که قبلا با پندار خود فرض کرده‌ای، مقیاس حق و باطل قرار داده‌ای. تو می‌خواهی حق را با مقیاس افراد بشناسی! برعکس رفتار کن! اول خود حق را بشناس، آن وقت اهل حق را خواهی شناخت، خود باطل را بشناس، آن وقت اهل باطل را خواهی شناخت، آن وقت دیگر اهمیت نمی‌دهی که چه کسی طرف‌دار حق است، و چه کسی طرف‌دار باطل، و از خطابودن آن شخصیت‌ها در شگفت و تردید نخواهی بود.

«طه حسین» پس از نقل جمله‌های بالا می‌گوید: «من پس از وحی و سخن خدا، جوابی پرجلال‌تر و شیواتر از این جواب ندیده و نمی‌شناسم
[۱] . علی و فرزندان، ‌ص ۴۰٫
منبع :مرتضی مطهری- سیری در نهج البلاغه- صفحه ۲۰-۱۸

نگاهی به تاریخ مطبوعات در ایران

۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۷ بدون دیدگاه

اگر بخواهیم به روزنامه نگاهی تاریخی داشته باشیم، می‌توانیم تا قریب به ۹۰۰ سال پیش به عقب برگردیم.
در آغاز سده پنجم هجری و سلطنت سلطان محمود غزنوی در غزنین روزنامه‌ای به نام «ایام» منتشر می‌شد. حتی نقل است که در زمان «سزار»، روزنامه‌ای به نام «اکتادیورنای» به طور خطی دست‌نوشته و در فرانسه اخبار ادبی «نوول لیترر» شامل افسانه‌ها و قطعه‌های نظم و نثر و قصائد ستایش‌گران هیات حاکم روز در دسترس مردم قرار می‌گرفت. این روزنامه‌ها در واقع کارنامه شهریار عصر را در بر داشت تا مردم آن‌ها را بخوانند و کارهای انجام‌شده را بدانند.

گفته می‌شود نخستین روزنامه چاپی ایران، در دوره سلطنت «محمدشاه قاجار» تاسیس شد. روزنامه‌ای که توسط «میرزا صالح شیرازی» منتشر می‌شد.
از سوی دیگر «ارومیه» را نخستین شهرستانی می‌دانند که در تاریخ روزنامه‌نگاری ایران صاحب روزنامه شد.
«وقایع اتفاقیه» که گاه با عنوان نخستین روزنامه‌ی ایرانی از آن یاد می‌شود، با این توصیف سومین روزنامه تاریخ ایران به سبک و شکل امروزی است که تاریخ دقیق آن برمی‌گردد به سال سوم پادشاهی «ناصرالدین‌شاه» یعنی ۱۱۹۰ ه ق. این نشریه هفتگی زیر نظر «میرزا تقی‌خان امیر نظام» آغاز به کار کرد.

روزنامه‌های دولتی و ملتی
در سال ۱۲۷۷ هجری قمری که «میرزا ابوالحسن‌خان نقاش‌باشی» ملقب به «صنیع‌الدوله» بر انتشارات دولتی و طبع روزنامه‌نگاری نظارت داشت، روزنامه وقایع اتفاقیه پس از ۳ سال انتشار با نام جدید «دولت علیه ایران» شروع به فعالیت کرد. روزنامه “دولت علیه ایران”، روزنامه‌ای مصور بود که در آن تصاویر بزرگان مملکت، درباریان و شاهزادگان با دقت زیاد به چاپ می‌رسید. خود این نشریه بعد از مدتی انتشار به «روزنامه دولتی» تغییر نام داد. انتشار این روزنامه تا سال ۱۳۲۴ قمری تحت عنوان ایران ادامه داشت و بعد از مدتی وقفه در سال ۱۳۲۹ قمری با نام روزنامه رسمی دولت ایران منتشر شد.

در سال ۱۲۸۳ هجری قمری روزنامه دیگری به نام روزانه ملتی در تهران انتشار یافت. منظور از واژهٔ «ملتی» نشان‌دادن تمایز آن روزنامه از روزنامه دولتی بود. نخستین نشریه روزانه (یعنی روزنامه به معنی واقعی کلمه) در ایران به‌نام «خلاصة الحوادث» در سال ۱۳۱۶ قمری در تهران منتشر شد. این روزنامه چهار صفحه‌ای بود و اخبار خبرگزاری «رویترز» را که به قصد هندوستان مخابره می‌شد باز‌تاب می‌داد.

روزنامه‌های وطن و طلوع نیز از دیگر روزنامه‌های مهم منتشر شده تا پیش از مشروطیت هستند. بعد از استقرار مشروطیت چهار روزنامه به نام‌های “مجلس”، “ندای وطن”، “حبل‌المتین” و “صبح صادق”، هر روز در ایران منتشر می‌شد.

دوران مشروطه
در دوره مشروطیت بیداری افکار عمومی به سرعت و شدت اوج گرفت و روزنامه‌ها نفوذی عظیم و سهم مهمی در تجدید حیات اندیشه‌های مردم داشتند.
از روزنامه‌های مهم دوره مشروطیت که تأثیر زیادی بر افکار عمومی داشتند می‌توان به “صور اسرافیل” و “ایران نو” اشاره کرد.

درپی اعلام فرمان مشروطیت تعداد و تیراژ مطبوعات افزایش زیادی یافت همان‌طورکه شمارگان روزنامه “مساوات” که از جراید مهم و مؤثر انقلاب مشروطه شمرده می‌شد به ۳ هزار، روزنامه “صور اصرافیل” به ۵ هزار، روزنامه “مجلس” به تدریج از ۷ هزار به ۱۰ هزار و روزنامه “انجمن ملی” به ۵ هزار نسخه رسید.

به هنگام صدور فرمان مشروطیت تنها ۲۰ روزنامه و نشریه در ایران منتشر می‌شد. اما در پی اعلام این فرمان و در مدت زمان مانده از سال ۱۳۲۴ قمری، ۹۲ نشریه شامل ۶۴ عنوان در تهران، ۹ عنوان در اصفهان، ۶ عنوان در تبریز، ۴ عنوان در همدان، لاهیجان و ارومیه هر کدام دو عنوان و کرمانشاه، شیراز، مشهد، بندر انزلی و شهر ری هر کدام یک عنوان، منتشر می‌شد.

آموزش روزنامه‌نگاری در ایران
در سال ۱۳۱۷دوره آموزش روزنامه‌نگاری به شکل آکادمیک در ایران نخستین بار توسط روزنامه اطلاعات و دانشکده حقوق و مدیریت دانشگاه تهران برگزار شد.

سید فرید قاسمی، پژوهش‌گر مطبوعات درباره نخستین دوره‌های آموزش روزنامه‌نگاری در ایران و سیر آن در دهه‌های بعدی می‌گوید: بنگاه روزنامه‌نگاری به عنوان اولین مرکز آموزش روزنامه‌نگاری، پس از برگزاری یک دوره و به دنبال رویدادهای شهریور ۱۳۲۰ برچیده شد.
دهه ۲۰ نیز بیشتر به هم‌اندیشی صنفی سیاسی گذشت تا به آموزش. دهه ۳۰ رقابت مطبوعاتی سبب توجه به مقوله آموزش روزنامه‌نگاری شد. مدیر وقت کیهان به همراه مدیر اتحاد ملل و دیگران به فکر برگزاری دوره‌هایی در دانشگاه تهران افتادند و مدیر روزنامه اطلاعات هم ۳ دوره کارآموزی ۲ ماهه برای جذب نیروهای مستعد برگزار کرد. کوشش دانشگاهی آموزشی به دانشگاه تهران و موسسه عالی مطبوعات و روابط عمومی در دهه ۴۰ ختم می‌شود. بیشترین دوره‌های کوتاه مدت را در آن دهه روزنامه اطلاعات و مجله توفیق برگزار کردند. در دهه ۵۰ دانشکده علوم ارتباطات اجتماعی متولی دانشگاهی آموزش بود و وزارت اطلاعات و جهانگردی بیشتر دوره‌های کوتاه مدت را برگزار کرد.
منبع: عصر پرس با اندکی تلخیص و تغییر

خلخالی درباره جسد رضا خان چه گفت؟

۴ اردیبهشت ۱۳۹۷ بدون دیدگاه

در کتاب خاطرات «آیت‌الله خلخالی»، شخصی که روزگاری مقبره منتسب به رضاخان را تخریب می‌کند، ادعای وجود جسد رضاخان در این مکان رد شده است.

در بخشی‌هایی از این کتاب آمده است: «اطراف مقبره را گروه مسلح فداییان اسلام در محاصره داشتند و پاسداران هم مواظب اوضاع بودند. سرانجام، شب فرارسید ولی ما نتوانستیم مقبره را بخوابانیم، اگرچه خسارت زیادی به آن زدیم و به‌صورت مخروبه درآوردیم. ساعت حدود ۱۰ شب، برای استراحت، محل مقبره را ترک کردم. کمی بعد، جناب آقای حاج‌احمدآقا خمینی، برای دیدن مقبره و در واقع برای تقویت روحیه این‌جانب به آنجا آمد و افراد مستقر در آن محل را تشویق کرد و با این عمل خود، فهماند که امام با تخریب مقبره، مخالفتی ندارند و این  امر، بی‌اندازه موجب تقویت ما شد».

در بخش دیگری از این کتاب آمده: «هرچه قبر رضاخان را کندند، حتی استخوان‌های او هم به دست نیامد. بعدا معلوم شد که شاه هنگام فرار، استخوان‌های پدرش را برداشته و با خود به قاهره برده است و حالا هم در یک جای امن، در لس‌آنجلس، نگهداری می‌شود. این استخوان‌ها را در کنار جنازه فرزند اشرف، آقای شفیق، به امانت نگاهداری می‌کنند تا به‌اصطلاح، در یک فرصت مناسب، در ایران، دفن کنند». ایسنا


دو روز پیش در جریان تعمیر حرم شهر ری در محل دفن دضاخان جنازه‌ای مومیایی پیدا شد که تصاویر مخابره‌شده از آن، شباهت زیادی با رضاخان پهلوی نشان می‌دهد.

الهی بشکند دست ظالم

۱۰ فروردین ۱۳۹۷ بدون دیدگاه
یک کامنت در یک وبلاگ:

آشنایی را می‌شناسم که پس از داشتن ۵ داماد و یک عروس، برای خانم اولش هوو آورده است.
بعد از ازدواج مجدد، نه‌ تنها با همسر اول خود به عدالت رفتار نکرد، بلکه هر روز شاهد کتک خوردن همسر اول این مرد بودیم و حتی خرجی روزمره او را هم نمی‌داد و زن با بافتن قالی در خانه این و آن مخارج روزمره خود را تامین می‌کرد و هنوز هم همین‌طور است.

در زمستان گذشته، بر اثر جروبحثی که با هم کرده بودند، تمام شیشه‌های خانه زن اول را شکسته بود که آن زن بیچاره باکارتن درهای اتاق را پوشاند تا در سرمای زمستان بتواند به زندگی اندوه‌بار خود ادامه دهد، و آقا در کنار زن دیگرش روزگار بگذراند.
این مرد حتی یارانه دریافتی این زن را هم به او نمی‌دهد و گاه نزدیک بوده است که آب و برق او را هم قطع کنند که با کمک خیرین قبض‌ها پرداخت شده است و هر از گاهی با کتک و مشت و لگد این خانم را نوازش می‌کند.

همه این‌ها را گفتم برای این مطلب: دیروز که از کوچه رد می‌شدم، دیدم این آقا پشت شیشه عقب ماشین خود نوشته است: الهی بشکند دست مغیره!!

alimoslehi.blog.ir

Categories: کشکول Tags: , ,

بهاریه

۷ فروردین ۱۳۹۷ 1 دیدگاه
این «بهاریه» که در قالب مخمس سروده‌شده، یک شاه‌کار در گونه ادبی بهاریه‌ است. بهاریه‌ای که در آن شاعر با مهارتی مثال‌زدنی، میوه‌ها را با تصاویری استعاری و بدیع به‌تصویر کشیده و معرفی کرده است. شاعر این بهاریه «میرزا نعیم سدهی» است:

فرّ جوانی گرفت طفل رضیع بهار
لب ز لبن شست باز شکوفهٔ شیرخوار
باز درختان شدند بارور و باردار
سِرّ نهان هر چه داشت کرد عیان روزگار
 تو گویی امروز شد سرّ خدا آشکار

به باغ بس فرودین به اُردی اولاد داد
پس آن‌گه اردیبهشت به‌دست خـرداد داد
پس مه ‌و خـــردادشان به تیـــر و مرداد داد
گاه به دایه سپرد گاه به استاد داد
 تا همه اطفال باغ شدند کامل عیار

طــارمِ پیچان تاک، سپهرْ آیین بوَد
خوشهٔ انگور او، سهیل و پروین بود
به شاخ نیلوفری، دستهٔ نسرین بود
یا به کف شیخ شهر، سُبحهٔ سیمین بود
 یا به گلوی عجوز عَقد دُرِ شاهوار

مهندس طبع ساخت ز هندوانه کُره
علوم جغرافیا جمع در او یکسره
بلندی و پست و سطح چشمه و کـوه و دره
به عرض چون بایدش زدن دگر دایره
 بزن خط استوا بر خط نصف‌النّهار

طبیعت لعل‌ساز، لعل تراشیده باز
لعل تراشیده را پهلوی هم چیده باز
پهلوی‌هم‌چیده را به‌نقــره پیچیده باز
به‌نقره‌پیچیده را به حقّه پیچیده باز
 به‌حقّه‌پیچیده را نام نهادست است نار

روی دلارای به از چه سبب زرد گشت
چهر مصفّای وی از چه پر از گرد گشت
گمان برم همچو من جفت غم و درد گشت
چنین شود هر که او ز دلبرش فرد گشت
 چنان‌که من گشته‌ام ز هجر زار و فکار

بر ز برِ شاخ بین سیبک سیمیـن ذقن
نیمه‌رخ سرخِ او نیم‌رخ زردِ من
عاشق و معشوق بین خفته به به یک پـیرهن
نی غلطم عاشقی است کشته و خونین کفن
 به جرم دلدادگی زدند او را بـه دار

درخت امرود بین حکمتی انگیخته
صراحی‌ای ساخته در او شکر ریخته
مشک و گل و زعفران به‌هم درآمیخته
برابر آفتاب به شاخه آویخته
 کز پسِ شش مه شود دوای بیمارِ زار

درخت نارنج بود دخترکی کامله
ز نفخ باد بهار به باغ شد حامله
طفل سمینی بزاد بی‌مدد قابله
طفل سمینش شده بدن پر از آبله
 به چهر گلگونش ماند آبلهٔ آب‌دار

به جان رسیدم ز درد ساقیکا خیز خیز
از آن می‌ دَردسوز به ساغرم ریـز ریـز
ز می‌ بــه چشم خِرَد خاک سیه بیـز بیـز
نامه کنم سخت‌سخت خامه کنم ریز‌ریز
 جامه کنم چاک‌چاک جامه کنم پار‌پار

آتش عشق و جنون شعله‌زنـد گاه‌گاه
گاه کنم وای‌وای گاه کشم آه‌آه
ناله‌کنان سال سال مویه‌زنان ماه‌ماه
صبح چو کبک دری خنده‌زنم قـاه‌قـاه
 شام چو مرغ سحر گریه کنم زار‌زار

جمع‌آوری نامحسوس اطلاعات در شبکه مجازی

۵ فروردین ۱۳۹۷ بدون دیدگاه

 متن زیر در قالب طنز، خیلی ملموس موضوع جمع‌آوری و طبقه‌بندی اطلاعات کاربران فضای مجازی که بیشترین بخش توسط موتور جست‌وجوی قدتمند «گوگل» انجام می‌شود را با زبانی ساده تبیین می‌کند:

«* الو، پیتزا ناپل؟
– خیر خانم، پیتزا گوگل.
* آه، ببخشید، اشتباه گرفتم.
ـ خیر خانم، گوگل اونو خریده.
*بسیار خوب؛ لطفاً سفارش مرا یادداشت کنید.
– بله خانم، مثل همیشه باشه؟
* همیشه؟ مگر شما منو می‌شناسین؟
– طبق برگۀ داده‌های سفارش‌دهندگان ما، در ۱۲ مرتبۀ پیشین، شما پیتزا با پنیر، سوسیس با لایۀ ضخیم سفارش داده‌اید.
* بسیار خوب، این دفعه هم همون باشه.
– می‌توانم پنیر ریکوتا، سبزی شابانک (arugula) با گوجۀ خشک را به شما توصیه کنم؟
* چی؟ من از سبزی‌ها متنفّرم.
– ولی وضعیت «کلسترول» شما خوب نیست، خانم.
* شما از کجا می‌دونین؟
– شماره تلفن ثابت شما با نام‌تان را در راهنمای مشترکین وارد کردیم؛ نتیجۀ آزمایش خون شما در هفت سال گذشته به‌دست آمد.
* بسیار خوب؛ امّا این پیتزا را نمی‌خواهم! من دارو می‌خورم.
– ببخشید، امّا شما داروی خودتان را مرتّب نمی‌خورید؛ از پایگاه داده‌های تجاری ما معلوم می‌شود که شما در چهار ماه گذشته فقط یک بسته سی‌تایی قرص کلسترول را در شبکۀ فروش دارو خریداری کرده‌اید.
* من مقدار بیشتری از داروخانۀ دیگری گرفتم.
– در این صورت کارت اعتباری شما ثبت نشده است.
* نقد پرداخت کردم.
– امّا طبق صورت‌حساب بانکی، شما آن‌قدر وجه نقد برداشت نکرده‌اید.
* من منبع دیگری برای پول نقد دارم.
– این موضوع در اظهارنامۀ مالیاتی شما ذکر نشده است؛ مگر آن که منبع درآمدی داشته باشید که اظهار نکرده باشید.
* به جهنّم!
ـ متأسّفم خانم، ما این اطّلاعات را فقط به‌قصد کمک به شما استفاده می‌کنیم.
* کافیه! از گوگل و فیس‌بوک و توئیتر و واتساپ، حالم به‌هم می‌خوره. می‌روم به جزیره‌ای بدون اینترنت و تلویزیون کابلی، که هیچ‌گونه خطّ تلفن موبایل در آن‌جا وجود نداشته باشه و کسی مراقب من نباشه و جاسوسی منو نکنه.
– متوجّهم خانم، امّا شما ابتدا باید گذرنامۀ خود را تمدید کنید؛ چون ۵ هفته پیش اعتبارش تمام شده است!
منبع: شبکه‌های اجتماعی

روضه‌خواني با پول سفارت انگليس

۲۷ اسفند ۱۳۹۶ بدون دیدگاه

در كنار سفارت عثمانی (سفارت تركيه) در تهران مسجدی بوده كه مامورين سفارت كه سنی‌مذهب بوده‌اند در آن مسجد صبح‌ها نماز می‌خوانده‌اند.

در اين مسجد شيخی هر روز صبح روضه حضرت زهرا(س) و اين‌كه خليفه دوم در را به پهلوی حضرت زهرا زد و … مي‌خوانده.
كسی می‌گويد من گفتم اين‌كه اين شيخ هر روز اين روضه را در اين‌جا می‌خواند، يك چيزي بايد باشد. آمدم و به او گفتم: شيخنا! شما روضه ديگری بلد نيستيد بخوانيد هر روز صبح اين روضه را می‌خوانيد؟ گفت چرا، گفتم: پس چرا هر روز اين روضه را می‌خوانی؟ گفت: من يك بانی دارم روزي پنج ريال به من می‌دهد می‌گويد اين روضه را در اين مسجد بخوان من هم می‌خوانم.
گفتم: می‌شود اين بانيت را به من معرفي كنی؟ گفت: بله، یک دكاندار در همين خيابان است.

شخص می‌رود با آن دكاندار رفاقت می‌كند بعد می‌گويد شما چطور شده كه هر روز در اين مسجد روضه حضرت زهرا(س) ميگویی بخوانند؟
می‌گويد: یک كسی روزی دو تومان به من می‌دهد كه در اين مسجد روضه حضرت زهرا(س) خوانده شود، من پانزده ريال آن‌را بر می‌دارم و پنج ريال را می‌دهم به اين شيخ روضه بخواند.

بعد تعقيب می‌كند ببيند كه بانی اين روضه چه كسی است. معلوم می‌شود روزی بيست‌وپنج تومان از سفارت انگليس می‌دهند كه صبح‌ها روضه حضرت زهرا(س) در اين مسجد كه در كنار سفارت عثمانی است خوانده شود و بازار جنگ شيعه و سنی هر روز گرم باشد.
منبع: آیت‌ا‌لله منتظری ــ جلوه‌های ماندگار ــ ص ۲۲۵