بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘سیاست’

جیبوتی یک کشور است

«جیبوتی» یک کشور با تمام استاندارهای بین‌المللی، و برابر قواعد رسمی سازمان ملل متحد داری صندلی و رای است. بین این کشور کوچک و فقیر، با کشور بزرگ و ثروت‌مندی مثل «استرالیا» از منظر حقوق بین‌الملل تفاوتی نیست.

فقر و کوچک‌بودن و فقدان پشتوانه تاریخی، نمی‌تواند بهانه و دلیل تحقیر و تخفیف و استهزاء این کشور، و دست‌آویزی برای سرپوش‌گذاشتن بر حقارت‌های ملیی باشد که در سایه ندانم‌کاری «محمد موسوی خویینی‌ها» از سه دهه پیش به این‌طرف گریبان‌گیر کشور ایران شده و تا کنون ادامه دارد.

چپ‌ها در کوچه «علی‌چپ»

به نظر می‌رسد بعضی از چپ‌ها که البته این بعضی شامل اغلب‌شان می‌شود، هنوز در یک خواب عمیق اصحاب‌کهفی هستند و خبر ندارند که «چپ» در جهان تمام شد و رفت پی‌کارش. هنوز که هنوز است، بعد از بیش از دو دهه از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و در حالی که همین چند وقت پیش، «کوبا» وفادارترین «رفیق» به آرمان‌های «مارکس» و «لنین» و «استالین» و شوروی سوسیالیستی، میزبان «اوباما»ی به قول آن‌ها امپریالست بود، بعضی هوس چپ‌بازی‌های افراطی دارند و رفتاری از آن‌ها سر می‌زند که مایه تعجب می‌شود.

«پیک‌نت» ارگان منتشره جمعی از چپ‌های قدیم که تقریبا می‌توان آن‌ها را میراث‌دار و باقیمانده «حزب توده» ایران دانست، نمونه‌ای از این «عده» هستند. البته نه همیشه! ولی وقتی هراز گاهی هوس مرید‌بازی شرق و چپ‌گری به‌ سرشان می‌زند، آدم دلش به حال اعتبار مرحوم «ارانی» و «طبری» و «کیانوری» می‌سوزد که این‌ها نماینده‌‌شان و میراث‌بانشان هستند.

در برزخ فرود یکی دو پرنده روسی در پایگاه هوایی نوژه همدان که سروصدای اصول‌‌گرا و اصلاح‌طلب و اعتدالی و ملی و مذهبی از هر سمت و سو در ایران و خارج از کشور را درآورد و هیچ‌کس هم حاضر نمی‌شد مسؤلیت آن‌را به‌خاطر عمق ضایع‌بودن داستان قبول کند و نهایتا هم دیری نپایید که طرف روسی ترجیح داد دمش را بگذارد روی کول و برود پی کارش، پیک‌نت ناگاهان از در تعریف و تمجید از این اقدام درآمد و در وصف دفاع از حرم و مردم مظلوم سوریه و همراهی و همکاری مثبت ایران و روس و اقدام درست ایران در این فقره نوشت و چنان به قسم حضرت عباس متوسل شد که آدم یادش می‌رفت همین پیک‌نت بود که دیروز از بی‌کفایتی و بی‌تدبیری مقامات در شراکت با اسد می‌گفت و می‌نوشت.

آن داستان گذشت و سروصدا آن‌قدر زیاد بود که کسی متوجه گاف پیک‌نت نشد. حالا در جریان یک مناظره تلوزیونی بین «ترامپ» و «کلینتون» ظاهرا ترامپ از روسیه تعریفکی کرده و گفته می‌شود با روسیه رفیق بود. همین اظهارات کافی بود تا دوباره فیل پیک‌نت هوس سیبری کند و دوباره به کوچه «علی‌چپ» بزند و شروع کند از «ترامپ»ی دفاع کند که هیچ‌کس در دنیا از هیچ جناحی حاضر نیست اعتبار سیاسی خود را به خطر یباندازد و از او دفاع کند.

به نوشته پیک‌نت نگاه کنید تا ببنید مرید‌بازی چه‌قدر می‌تواند برای یک جریان سیاسی مخاطره‌آمیز باشد و عقل را به تعطیلی بکشاند:
«چرا از ترامپ یک غول خطرناک ساخته‌اند؟
شب گذشته … یکی دیگر از مناظره‌های دو نامزد جمهوریخواه و دمکرات… برگزار شد و رسانه‌ها … نکات مهمی از این مناظره را سانسور و نکاتی را برجسته ساختند.
این رسانه‌ها متمرکز شدند روی اتهامات جنسی دو طرف به یکدیگر و مشتی حرف‌های پوچ… آن‌ها چه نکاتی از مناظره ترامپ را در پس پرده نگهداشتند تا ما را در بی‌خبری نگهدارند:
ترامپ درباره اتهام ارتباط با روسیه گفت:
«من هیچ ارتباطی با روسیه ندارم، من پوتین را نمی‌شناسم ولی فکر می‌کنم عالی می‌شد اگر ما با مسکو به تفاهم می‌رسیدیم، برای اینکه بطور مثال با هم بتوانیم با داعش مبارزه کنیم. واقعیت اینست که هر وقت جریانی آنطور که باید پیش نمی‌رود، آن‌ها (دمکرات‌ها) روسیه را مقصر اعلام می‌کنند. من هیچ چیز درباره روسیه نمی‌دانم. در مورد جریانات داخلی آن خبری ندارم، من تجارتی با روسیه ندارم (ارتباط اقتصادی) در مورد سوریه نیز من اصلا از اسد خوشم نمی‌آید اما او با داعش مبارزه می‌کند. روسیه و ایران هم با داعش مبارزه می‌کنند و آن‌ها اکنون با هم متحد شده‌اند و این بخاطر ضعف سیاست خارجی ما می‌باشد.»
آن دیوی که از ترامپ ساخته‌اند در این اظهار نظری که در بالا خواندید و مستقیما از مناظره دیشب ترجمه کرده‌ایم می‌بینید؟»

کل یادداشت را این‌جا بخوانید.

نقل است که هنگام اشغال سفارت آمریکا در ایران توسط دانشجویان پیرو خط امام، نیروهای حزب توده به نشانه خوشحالی بین دانشجویان و مردم شیرینی پخش می‌کرده‌اند.
برای نیروهایی از این مدل که تحت‌تاثیر و شیفته یک شخصیت کاریزماتیک و قهرمان هستند، هیچ وقت حقیقت معنا پیدا نمی‌کند و همیشه حقیقت را با محک شخصیت و بت مورد نظر خویش می‌سنجند و هرچه بت محوری آن‌ها بپسندد، می‌پسندند و هرچه بت آن‌ها با آن مخالف باشد با آن مخالف‌اند. شاید شیرینی‌پخش‌کردن «کیانوری» با زور توجیه و تفسیرهای چپکی قابل هضم باشد، اما وقتی کل اتحاد جماهیر شوری از هم پاشید و چپ به آن معنا که این‌ها به قربانش می‌رفتند، به خاک فنا نشست، دیگر چرا یک جمله تعریف ترامپ فاقد تعادل روانی، از روسیه باید این‌ها را حالی به حالی کند که هوس ریاست‌جمهوی این آدم نا‌متعادل را در سر بپرورانند.

نقد اسفدیاری بر فراستی مدح شبیه ذم بود

حرف‌های «شهاب اسفندیاری» در برنامه هفت، نه نقد برنامه، نه نقد مجری و نه نقد «مسعود فراستی» که به نظر من برعکس، تایید همه بود ولی از زاویه خاص خودش.
شهاب اسفندیاری سینما خوانده در یک دانشگاه خارجی هم تحصیل کرده، ایران هم که درس می‌خواند، یک دانشجویی معمولی نبود و خیلی بیشتر از حد یک دانشجو فعال و منظم بود و البته پرکار. مشتی از خروار نظم و دقت و پشتکار خوب، وبلاگ او است که بیش از یک دهه فعال و به‌روز است و در‌‌ همان آدرسی که بود ماند و رنگ و لعاب و ادمین خصوصی و … عوض نکرد و بیشتر از رنگ و لعاب حواسش به محتوای حرفه‌ای نوشته‌ها و آداب وبلاگ‌نویسی بود.
شهاب اسفندیاری در برنامه هفت
با این‌همه عقیده و علمی که در صغر یاد و با آن خو گرفته، چون نقش حجر در ذهن و زبانش مانده و خیلی جا‌ها مانع از این بوده که واقعیت‌ها را ببینید.
یک حقیقت خیلی‌خیلی مهم که درباره او و مسعود فراستی وجود دارد، این‌ست که هردو آن‌ها فقط منتقد بوده‌اند و هستند و به نظر می‌آید خواهند ماند. این دو و البته خیلی شبیه این‌ها، به قول معروف کنار گود نشسته‌اند و به نحوه لنگ‌کردن حریف ایراد می‌گیرند و البته ایراد گرفتن ــ و نه نقد کردن ــ کار خیلی راحتی است و می‌شود تقریبا از عهده هر کس برمی‌آید. و ناگفته پیداست که املای نانوشته غلط ندارد. فراستی و اسفندیاری اگر مردند بپرند وسط گود تا مشخص شود چند مرده حلاج‌اند.

از تولستوی ظاهرا باید باشد که گفته: منتقدین ادبی آدم‌هایی هستند که از آفرینش یک اثر ناچیز محروم‌اند. این جمله در مورد این دو نفر صدق می‌کند البته با تفاوت‌های زیاد که عرض می‌کنم.
مثل داستان نقاشی که از مردم خواست عیب‌های نقاشی‌اش را ضربدر بزنند و تمام نقاشی ضربدر شد و وقتی گفت یک نقاشی مثل آن بکشند هیچ‌کس نتوانست.

اسفندیاری البته برخلاف فراستی، تحصیل‌کرده است و یک دوره‌ای از تحصیل را هرچند کوتاه در خارج از ایران و در یک محیط دانشگاهی کمی متفاوت سپری کرده. هم تحصیل‌کرده‌بودن و هم تجربه شرایط تحصیل و زندگی در یک کشور دیگر، آدم را به‌نوعی آبدیده‌ می‌کند و باعث می‌شود منطق بر رفتار آدمی بشتر حاکم باشد و رفتار سنجید‌تر باشد.
زبان اسفندیاری به تعبیر قرآن «لین» است بر خلاف فراستی که زبانش همیشه تند و خشن است وابدا به خودش اجازه نمی‌دهد نرمی و لطافت ببینید. و دیگر این‌که برخلاف فراستی که دیکتاتوری در بیان و نظرش حکم‌فرماست، اسفندیاری این قابلیت را دارد که قبول کند، همه حقیقت نزد او نیست و ممکن است اشتباه کند و نظرش وحی منزل نیست.

با این همه اما در برنامه هفت اسفندیاری با آن دفاعی که از «وحید جلیلی» و به دنبال آن «مجید مجیدی» و «ابرهیم حاتمی‌کیا» کرد، و از طرف یکی به نعل و یکی به میخ‌ زدن‌ در نقد فراستی و برنامه هفت و باز غلبه مدح بر نقد و ذم، خیلی هم آش دهن‌سوزی نبود و من متعجبم بعضی ذوق‌زده این تعریف‌ها را نقد پنداشته و آن‌را در بوغ و کرنا کرده‌اند.

آخرین حرف دلم را در مورد اسفندیاری بزنم که در کنار کارهای خوبش، یادداشتی هم نوشت در مورد ممانعت از سخنرانی حسن خمینی در حرم مطهر با عنون «پایان دوران آقازاده‌ها» که بسیار قابل‌توجه و از کارهای شجاعانه و نیکوی او بود.

مجاهدین از نمد سخنان منتظری کلاه ندوزند

۱۷ شهریور ۱۳۹۵ بدون دیدگاه

سازمان مجاهدین خلق بسیار بدنام و بدسابقه است. این بدنامی از نخستین سال‌های پیروزی انقلاب اسلامی که ابتدا علیه نظام اسلحه به دست گرفتند و بعد اقدام به ترور و تخریب علیه شهروندان مظلوم و سران نظام کردند، آغاز شد، تا قرارگرفتن در کنار دشمن نظام و خاک و میهن.

این البته بخش برجسته بدنامی و سابقه آن‌هاست. آلودگی‌های اخلاقی درون‌گروهی و پایمال‌کردن اخلاق و انسانیت و احساس به‌نفع تشکیلات سازمانی و به اسارت گرفتن و قربانی‌کردن هواداران خامی که با نیت و اهداف پاک فریب خوردند و به این گروه پیوستند، و راهی برای بازگشت‌شان نبود، ‌بخش تقریباً مغفول سیاه‌کاری‌ها و بدنامی‌های این گروه است.
این سوابق نام این گروه را به تابلوی برجسته بدنامی دستِ کم در سطح ایران تبدیل کرده است. جدای از آن‌که این گروه در چشم شهروندان ایرانی، منفور و بدنام هستند، تا سال‌ها نام این سازمان در لیست گروه‌های تروریستی کشورهای غربی و آمریکا ثبت شده و از منظر کشورهای غربی هم شایسته توجه و آزادی‌های متعارف گروه‌های سیاسی نبودند؛ اگرچه به‌تازگی و پس از سال‌ها تلاش موفق شده‌اند نام خود از این لیست‌ها حذف کنند.

همین تنفر و بدنامی و تصویر و تصور مخوفی که از تشکیلات درونی این گروه در دنیا وجود دارد، باعث شده‌است، تا در طول ۴ دهه گذشته این گروه فقط ریزش نیرو داشته باشد و به استثنا مواردی انگشت‌شمار که هواداری‌شان نه از حب معاویه که از بغض علی بوده‌ است و حکم انتحار فرد را معنا می‌کرده، کسی جذب این گروه نشده است.

این بدنامی‌ متأسفانه در ایران و در بین سیاسیون کارکردی دوگانه و بسیار مخرب داشته است. یعنی هرگاه خواسته‌اند فرد یا جناحی را تخریب کنند، ربط‌دادن او به این سازمان، از طریق یافتن کاهی از ارتباط یا ربط این فرد یا جناح با آن سازمان و برساختن کوهی از آن کاه و در ادامه وصل و انتساب آن به این گروه، دم‌دست‌ترین ترفندی بوده است که هر گروه و هر فرد برای بدنام‌کردن رقیب خود بدان دست یازیده است.
در مواردی حتی در جدال‌های خانوادگی منجر به طلاق، احدی از طرفین، مطلقه خود را به‌نوعی به این سازمان منتسب و تلاش کرده ماهی تطهیر خود را از گل‌آلودی این آب بگیرد.

این اتهام‌افکنی‌ها، اگرچه لطمه‌ی ناچیزی به اعتبار و شخصیت طرف وارد می‌کرد، در مقابل اما سازمان مجاهدین برای تطهیر خود از آن بهره‌برداری و استقبال می‌کرد.

سوگوارانه موضوعی که در ادبیات سیاسی ایران از آن به اعدام‌های ۶۱ و ۶۷ یاد می‌شود، همیشه دست‌مایه‌ی افسانه‌سرایی‌های عاری از واقعیت و مبتنی بر احساس و مصادره به مطلوب کردن آن از دو سو بوده است.
مسلم است وقتی موضع‌گیری شفافی در مورد این بخش از تاریخ سیاسی و اجتماعی کشور، تاکنون صورت نگرفته، و اظهارنظرهای پراکنده هم گا‌ه به تناقض منجر می‌شود، این موضوع ظرفیت تحریف و افسانه‌سرایی هم پیدا می‌کند و دوباره تا اتفاقی می‌افتد، داستان‌ آغاز و از هر طرف عده‌ای تلاش می‌کنند از احساسات مردم به نفع خود یارگیری و داستان خود را بدین‌وسیله باورپذیر‌تر کنند. این‌ها گره حقیقت را کورتر می‌کند و مانع از رمزگشایی از حقیقتی می‌شود که قطعاً نفع همه در آن است.

بااین‌همه و بدون تردید، اوج رذالت و پلیدی و تنفر و بدنامی این سازمان ابداً این اجازه را نمی‌دهد که قانون در مورد آن‌ها دقیق و درست و شرعی و انسانی اجرا نشود. و از سمت دیگر اگر در فرایند صدور احکام قضایی علیه زندانیان هوادار سازمان مجاهدین خلق در زندان‌های جمهوری اسلامی ایران در سال‌های ۶۱ و ۶۷، قصور و خطایی صورت پذیرفته، این قصور و کوتاهی ابداً نشانه و دلیلی بر بی‌گناهی و پاکی سازمان مجاهدین خلق نیست و این سازمان نمی‌تواند از نمد سخنان مرحوم منتظری و امثال آن، برای خود کلاه پاکی و بی‌گناهی بدوزد.

منتشرده در زیتون این‌جا

هر ردصلاحیتی سیاسی و جناحی نیست

«صادق زیباکلام» که پیش‌قراول بردباری سیاسی و علاقه‌مند به کاهش تنش سیاسی در هر دو حوزه خارجی و داخلی است، به تازه‌گی در یادداشتی که در روزنامه آرمان منتشر کرده، در واکنش به رد صلاحیت «حمید رسایی» برای حضور در انتخابات مجلس دهم، آن‌را خلاف «اصلاح‌طلبی» معرفی و آرزو کرده است که شرایطی فراهم شود تا رسایی هم بتواند خود را در معرض سنجش رای و نظر مردم قرار بدهد.

در خیرخواهی آقای زیباکلام چه در این فقره برای آقای رسایی و چه برای نگاه کلان او به داستان رد و تایید صلاحیت‌ها در انتخابات تردیدی نیست و از این منظر آقای زیباکلام شایسته تقدیر است.
اما این‌که رد صلاحیت آقای رسایی عملی خلاف اصلاح‌طلبی ــ چه به معنای یک منش سیاسی و چه به‌ معنای عام منفعتی که در صلح و اصلاح نهفته ــ باشد، البته کلام آقای دکتر زیباکلام اندکی قابل تامل و نقد است.

ردصلاحیت آقای رسایی به‌دلیل داشتن پرونده قضایی پیش از آن‌که توسط هیئت اجرایی تهران احراز و اعلام شود، از قبل در گفت‌وگویی توسط رئیس هیأت بدوی رسیدگی به تخلفات نهاد ریاست‌ جمهوری و با اشاره به دو نماینده که پرونده قضایی دارند، بدون ذکر نام مورد اشاره قرار گرفته بود.

رسایی اما در واکنش به سخنان ریس هیئت بدوی رسیدگی به تخلفات نهاد ریاست جمهوری، دست به خودافشاگری زده و افشا کرده‌بود که یکی از این نماینده‌ها ایشان است و پس از این افشاگری، آقای «اشرفی اصفهانی» از نام و پرونده ایشان پرده برداشت و اعلام کرد که با وجود آن پرونده آقای رسایی صلاحیت شرکت در انتخابات را ندارد و صلاحیت او از همان موقع ردشده تلقی می‌شد.

با این وصف ردصلاحیتی که مستند به اسناد تایید و نهایی‌شده محاکم قضایی است، را خلاف اصلاح‌طلبی دانستن، جای نقد و تامل دارد و بلافاصله این پرسش مطرح می‌شود که اگر قرار باشد این‌ مدل از رد صلاحیت را هم به نابردباری تقلیل بدهیم و بازی جناحی بدانیم، پس فلسفه وجود محاکم قضایی در تعقیب مجرمین و هیئت‌های اجرایی برای تشخیص صلاحیت مجرمین چیست؟

آقای زیباکلام اما در خطای آشکار دیگری در همین سخنان، یک معامله سیاسی مبتذل را با رسایی مطرح و ابراز امیدواری کرده است که همان‌طور که ایشان به رد صلاحیت آقای رسایی اعتراض کرده، رسایی هم به ردصلاحیت احتمالی اصلاح‌طلبان توسط هیئت‌های اجرایی و نظارت اعتراض کرده و مساعدت کند تا همه بتوانند خود را به یک‌سان در مقابل سنجش مقبولیت و رای مردم قرار بدهند.

اولا به‌‌ همان اندازه که اعتراض آقای زیباکلام نافذ نیست و نتیجه مستقیمی برای آقای رسایی ندارد، قطعنا اعتراض آقای رسایی هم نمی‌تواند به نفع اصلاح‌طلبان ردصلاحیت‌شده نافذ بوده و منشا اثر باشد.

اما فارغ از این ایراد، اصولا تفاوت ذاتی بین دلیل ردصلاحیت آقای رسایی و رد صلاحیت اصلاح‌طلبان وجود دارد و آن این‌که اصلاح‌طلبان به جرم ناکرده ردصلاحیت می‌شوند و می‌شود حدس قوی هم زد که آقای رسایی به‌رغم متهم و محکوم‌بودن، اما در نهایت تایید صلاحیت می‌شود و تلاش اصلاح‌طلبان برای تایید صلاحیت رهی به بهاستان نداشته و نخواهد داشت.

حقوق‌بشر و حقوق «شیخ‌نمر» منافاتی با هم ندارد

«شیخ نمر» اعدام شد، به همین سادگی.
اگر سازمان‌های مدافع حقوق بشر مستقل در سراسر دنیا، نسبت به این تصمیم دولت عربستان ــ که یک سالی در اجرای آن دست‌دست می‌شد ــ دخالت کرده و نسبت به آن موضع انتقادی صریح می‌گرفتند، بعید بود این اقدام به این سادگی اتفاق بیفتد و ضمن آن‌که خون انسانی به‌سادگی ریخته شود، تبعات بعدی آن نیز گریبان‌گیر جامعه انسانی و انسا‌های مظلوم دیگر شود.

نمی‌گویم که سازمان‌های حقوق بشری در این مورد در انفعال کامل بودند. نه اقدامات و مخالفت‌ها و موضع‌گیری‌هایی هم داشته‌اند، اما آن‌گونه که باید و شایسته بود، قوی و با برد قابل‌توجه و موثر عمل نکردند و در نهایت، نتیجه ضعف موضع‌گیری باعث شد تا صبح روز گذشته این روحانی برجسته شیعی در عربسان به تیر کینه و تعصب گرفتار آمده و جان بر سر آرمانش بگذارد.

فراموش نکنیم؛ مادامی که انسان‌ها با معیارهای خاص طبقه‌ و دسته‌بندی‌ می‌شوند و این دسته‌بندی مبنای ارزش‌گذاری و دفاع از جان و حقوق آن‌ها هم می‌شود، و مثلا اگر انسانی در دسته (الف) بود، باید از جان و حقوقش دفاع کرد و اگر در دسته (ب) بود، لزومی به دفاع احساس نشود، «حقوق بشر» دم‌بریده و ناقص و در حد ادعا است و رهی به دهی نمی‌برد.

فراموش نکنیم اگر این دسته‌بندی‌ها مبنای قضاوت و دفاع واقع شد، همه ما مدعیان دفاع از حقوق بشر، پیش از آن‌که مدافع باشیم، متجاورز هستیم و عمیقا باید باور داشت، پیش از آن‌که متجاورز باشیم، قربانی هستیم.

«شیخ نمر» فارغ از علایق و عقاید دینی و جدای از مواضع فردی، یک انسان بود و به صرف انسان‌بودن باید با حکم اعدام او مخالفت، و با هدایت افکار عمومی باید دولت عربستان را وادار به عقب‌نشینی از اجرای حکم اعدام او می‌کردند.

تردیدی نیست، نتایج این اقدام سودمندی ویژه‌ای برای کل جامعه انسانی در جهان فارغ از طبقه‌بندی‌های مرسوم داشت و شوربختانه باید اذعان کرد، در شرایط فعلی اعدام او نتایج خسارت‌باری برای جامعه انسانی به بار خواهد آورد.
مرتبط:
بهانه بیگانگان نباشیم

سنگ‌های بسته

اندکی بیشتر از یک‌روز پس از آن‌که مدیر مسؤول سایت انتخاب به دلیل آن‌چه «نشر اکاذیب» خوانده می‌شد بازداشت و سپس با قید وثیقه آزاد شد، «محمدجواد ظریف» اخبار منتشرشده از سخنان وی در مجلس و تیتر روزنامه کیهان را تکذیب کرد.

این درحالی بود که روزنامه کیهان از نشست غیرعلنی نماندیگان مجلس با وزیر امور خارجه گزارش می‌داد و لزوما به‌دلیل غیرعلنی‌بودن این جلسه خبرنگاری از هیچ رسانه‌ای در آن حضور ندارد و اگر بخش‌هایی از این نشست قابل اطلاع‌رسانی علنی باشد، حتما با لحاظ ظرافت‌های خاص از طریق منابع رسمی مجلس و وزارت خارجه منعکس می‌شود و رسانه‌ها بعد از آن مجاز به بازنشر آن خواهند بود. 

تردیدی نیست که این پروسه کمی زمان‌بر است و از طرفی هیچ‌یک از منابع رسمی اطلاع‌رسانی یادشده تاکنون خبری از آن نشست منتشر نکرده‌اند. از طرف دیگر خبر و تیتر منتشرشده روزنامه کیهان هم مستند به این منابع نبوده و مسلما از طرف نماینده‌ای نا‌شناس در مجلس که به جای منافع ملی، منافع کیهان را نمایندگی و حمایت می‌کند، این خبر به روزنامه کیهان درز نموده و منتشر شده است. 

با لحاظ موارد فوق، روزنامه کیهان مرتکب خطای «نشر اکاذیب» به استناد ادعای وزیر امور خارجه شده، و لازم می‌بود توسط مرجعی که یک‌روز قبل مدیرمسؤول سایت انتخاب را بازداشت نموده، مدیرمسؤول کیهان را، اگر نه بازداشت، دست‌کم بازخواست و موظف می‌کرد حسب قانون مطبوعات در نخستین شماره پس از آن، نسبت به توضیح، پوزش و اصلاح خطای خود اقدام کند. اتفاقی که باید در مورد بیش از ۵۰ درصد اخبار و اطلاعات ویژه این روزنامه می‌افتاد و تا کنون نیفتاده است. در این مورد هم کما‌فی‌السابق این اتفاق نیفتاد و نه تنها نیفتاد که در کمال تعجب این روزنامه تیتر اول شماره بعدی خود را بر ابرام تیتر و خبر جعلی و کذب روز گذشته خود قرارداده و یک‌طرفه خود را در جای‌گاه پیروز این ادعا نشاند. 

این روند طی ۲۰ سال گذشته بار‌ها اتفاق افتاده و تکرار شده و مراجعی که به‌عنوان نمایندگان منافع ملی نظام موظف به بازخواست و جلوگیری از اعمال این‌گونه نشر اکاذیب و توهین و تحقیر‌ها و تکرار آن بوده و هستند، نه تنها واکنش شایسته‌ای به آن نشان نداده که حتی ترکمانه نعل را وارونه زده و مدیرمسؤول و بعض عوامل آن روزنامه را مورد تشویق و ترغیب به ادامه راه هم نموده‌اند. با این وصف انتظاری از این مراجع در پی‌گیری و بازخواست این رفتار نیست. 

اما ترددیدی نیست که که این‌رفتار به آسانی می‌تواند در مسیر برنامه‌ها دولت تدبیر و امید که مصمم به ترمیم خرابی‌های ۸ سال گذشته است، مانع جدی و اصولی ایجاد و عدم پی‌گیری این خطا توسط ریس‌جمهور که پشتوانه رای دست‌کم بیش از نیمی از شهروندان این کشور را با خود دارد، به آسانی به جری‌تر شدن این رسانه در تکرار شدید‌تر این رفتار نماید. تحقق چنین شرایطی چشم‌انداز روشنی را برای دولت تدبیر و امید و شهروندانی که به این دولت چشم امید دارند ترسیم نمی‌کند. 

تا انتخابات یازدهم؛ هاشمی و قمار یک دلاری

۱۹ فروردین ۱۳۹۲ بدون دیدگاه

سلام حضرت آیت الله. از همین ابتدا می خواهم بروم سر اصل مطلب و به عنوان کسی که هیچگاه به شما رای نداده ام، از دلایل آن بگویم. اهمیتش هم در این است که این روزها خیلی ها می گویند که شما هم، یکی از کاندیداهای انتخابات ریاست جمهوری آینده هستید. منتظرید تا تکلیف آقای خاتمی مشخص شود که اگر او نیامد، شما بیایید. اما خب، باید این را بدانید که یک عده چرا به شما رای نمی دهند و حتی اگر واقعن منافعشان در این باشد که شما رئیس جمهور شوید، باز هم ممکن است کس دیگری را انتخاب کنند. شاید بپرسید که مگر ممکن است منفعت شخصی یک نفر در انتخاب شما باشد اما رقیبتان را انتخاب کند. مثال عملی در انتخابات ایران و خارج از ایران که زیاد است؛ اما یک نمونه تجربی خود من هستم. من یک بار این کار را کرده ام.

بگذارید روایت انتخاباتی شما را با یک سئوال آغاز کنم. هیچ فکر کرده اید که چرا وقتی در مصاحبه تلویزیونی انتخابات ریاست جمهوری در دور دوم سال ۸۴ گفتید که به هر ایرانی ۱۰ میلیون تومان می‌دهید، کسی حرف شما را نشنید؛ درحالی که یک هفته قبل‌تر، مهدی کروبی از ماهی ۵۰ هزار تومان گفته بود و رای ۱۱ استان را به‌دست آورد؟ بعد‌ها هیچ وقت به این پرسش فکر کرده‌اید؟ یا این‌که همه شکست انتخاباتی‌تان را هنوز هم محصول تخلف و تقلب می‌دانید؟
پاسخ به این پرسش سخت نیست. اما اجازه بدهید یک نمونه مدرن‌تری از رقابت‌های انتخاباتی را هم برایتان مثال بزنم و بگویم که شما چرا هیچ‌گاه دوباره رئیس‌جمهوری ایران نخواهید شد. لااقل بدست آوردن رای مردم چندان آسان نیست و در شما هم اراده‌ای برای درس‌گرفتن از خطا‌ها و اشتباهات وجود ندارد.

در انتخابات آمریکا در این سال‌های اخیر، جمهوری‌خواهان همیشه از کاهش مالیات ثروت‌مندان دفاع می‌کرده‌اند. کل جمعیت این ثروت‌مندان چیزی در حدود ۱درصد است، اما کسانی که به کاندیداهای جمهوری‌خواه رای می‌دهند، در این انتخابات آخری ۴۷درصد و در گذشته هم رقمی بالا‌تر یا برابر با همین بوده است. یعنی ۴۷درصد از کسانی که جزو «۱» درصدی‌های پول‌دار نیستند هم از کاهش مالیات پول‌دارها دفاع می‌کنند و این می‌تواند در تعارض با منفعت شخصی آن‌ها تعریف شود. اما چرا؟

پاسخ به این دو پرسش – مدل ایرانی و مدل آمریکایی – رمز چرایی عدم رای‌آوری شماست.
حضرت آیت‌الله. یک اشتباه رایج و خیلی وحشتناک وجود دارد که سیاست‌مداران را همیشه گول می‌زند. آن‌ها خیال می‌کنند که مردم بر اساس منافع شخصی‌شان رای می‌دهند. یعنی اگر شما با دلیل و مدرک به مردم اثبات کنید که بهتر می‌توانید کشور را اداره کنید، این به‌تنهایی کافی است که رای هم به‌دست بیاورید. شما، آقای هاشمی در سال ۸۴ این کار را کردید. همان‌طور که گفتم وعده ۱۰ میلیونی دادید. اما در ۸۴ رای نیاوردید که هیچ، در ۹۲ هم رای نمی‌آورید. به یک دلیل خیلی ساده: مردم لزومن بر اساس منافع شخصی‌شان رای نمی‌دهند. بلکه مردم بر اساس «هویت»ی که دارند رای می‌دهند. یعنی می‌روند و می‌گردند و می‌بینند که چه کسی با هویت آن‌ها سازگار است و او را انتخاب می‌کنند.

البته منافع شخصی می‌تواند با هویت رای‌دهندگان همگام شود، همان‌گونه که برای برخی رای‌دهندگان به «احمدی‌نژاد» در سال‌های ۸۴ و ۸۸ هم این‌گونه بود. اما یک روند ثابت از سال ۷۶ تا سال ۸۸ در همه انتخابات ریاست‌جمهوری وجود داشته است. «مخالفت با الیگارشی نظام» به عنوان وجه ممیزه هویتی جامعه رای‌دهنده تعریف می‌شود تا «خاتمی» مدل ۷۶، احمدی‌نژاد مدل ۸۴ و «موسوی» و احمدی‌نژاد مدل ۸۸ رای داشته باشند. درست برعکس شما که در سال ۷۲ رایتان به ۱۰ میلون کاهش پیدا کرد و در سال ۸۴ هم این رقم تغییری نکرد و در سال ۹۲ هم دلیلی وجود ندارد که تغییر کند.

عده‌ای می‌گویند که نگاه عمومی به شما پس از سال ۸۸ بهتر شده است و دیگر مانند قبل از آن به خصوص دهه هفتاد نیست. خب، این را راست می‌گویند. بگذارید بازهم از خودم شاهد بیاورم که این روز‌ها دیگر مانند قبل که رای‌نیاوردن شما برایم مهم بود، نیستم. حتی گاهی اوقات دوست دارم حوادث به نفع شما رقم بخورد. اما فراموش نکنید به این افرادی که به نام تحلیل‌گر و استاد دانشگاه و فعال سیاسی دور و برتان می‌گردند، و هی آواز می‌خوانند که شما رئیس‌جمهور هستی و دیگر مردم شما را قبول دارند کاملن شک کنید.

همین‌ها در سال ۸۴ هم با شما بودند و از شش ماه قبل از انتخابات، شما را رئیس‌جمهور پس از خاتمی می‌دانستند. بگذارید یک مثال عددی بزنم. در رقابت‌های سال ۱۳۸۴، شما در مرحله اول در تهران یک میلیون و ۲۷۰ هزار (۱۲۷۰۰۰۰) رای به‌دست آوردید. رای شما در دور دوم تقریبن یک میلیون و ۴۰۰ هزار (۱۴۰۰۰۰۰) عدد بود. یعنی تقریبن چیزی حدود یک‌صد و سی هزار رای (۱۳۰۰۰۰) بیشتر. اما جالب این‌جاست که رای دکتر «معین» به عنوان تشکیلاتی‌ترین کاندیدای آن انتخابات در دور اول در تهران تقریبن ۶۵۰ هزار عدد بود. اگر به فرض خیلی خوش‌بینانه بپذیریم که تمام رای اضافه‌شده شما در دور دوم توسط طرفداران دکتر معین به‌دست آمده است، این رقم تنها ۲۰ % آرای کل دکتر معین در تهران است. به عبارت بهتر ۸۰% ترجیح دادند یا اصلن رای ندهند و یا به احمدی‌نژاد رای بدهند.

وقتی در آن انتخابات با داستان یک چشم اشک و یک چشم خون و با حمایت تمام جامعه روشنفکری و دانشگاهی، ستاد تبلیغاتی دکتر معین نتوانست ۸۰% طرفداران خودش را راضی به حمایت از شما در شهر تهران بکند، انتظار نداشته باشید که رای‌دادن به شما به خصوص در مناطق دیگر کشور آسان باشد؟

در تبلیغات سیاسی و انتخاباتی یک واقعیت خیلی مهم وجود دارد: «مهم این نیست که شما چه می گویید؛ مهم این است که مردم چه می‌شوند.» و مردم هم آن چیزی را می‌شوند و باور می‌کنند که مطابق با هویت و ساختار ذهنی و ارزشی‌شان باشد. ساختار ذهنی مردم در مورد شما به عنوان نمادی از الیگارشی نظام – درست یا غلط – است که توگویی هرچه در ایران است به شما و خانواده‌تان تعلق دارد. حتی یک زمین دویست متری خشک و خالی کنار خیابانی در نزدیکی‌های شیراز که من در سال ۸۴ از قول یک راننده تاکسی شنیدم با آه و افسوس می‌گفت می‌دانی این زمین مال کیست؟ و در جواب هم ادامه داد مال هاشمی است. کسانی که فکر می‌کنند شما از یک زمین ۲۰۰ متری خاکی کیلومترها آن طرف‌تر از تهران هم نمی‌گذرید، برای چه باید به شما رای بدهند درحالی که مثلن محمود احمدی‌نژاد را می‌بینند در حیات حانه محقر خود در نارمک با شلوار گرم‌کن به گل‌ها آب می‌دهد؟

متاسفانه شما خودتان یا اطرافیانتان هم به این جو نادرست دامن زده‌اید. من یادم نمی‌رود در مصاحبه‌ای از شما در پایان ریاست جمهوری‌تان خوانده بودم که ادعا کرده‌اید در یک خانه معمولی اجاره‌ای زندگی می‌کنید و هنوز خانه‌نشین هستید. برادرتان قبلن گفته بود: «اگر کسی مدرک و سندی از اموال ما دارد، بیاورد تا همه اموال را به اسمش کنیم.» خیلی طول نکشید تا برای سند وثیقه آزادی مهدی، پسرتان، وثیقه ۱۰ میلیارد تومانی در شمیران گذاشتید و بعد هم البته گفته شد که این خانه را قبل از انقلاب خریده بودید و بعدن به فرزندانتان دادید. موارد این‌چنینی – که متاسفانه یکی، دو تا هم نیست – اعتبار منبع شما را به عنوان یک کاندیدای ریاست جمهوری، با مشکل بسیاری مواجه می‌کند و حالا هر چه‌قدر هم تا صبح فریاد بزنید که راه نجات کشور و انقلاب را می‌دانید، در ساختار ذهنی مردم حک شده‌اید و پاک‌شدن آن چندان آسان نیست.

ممکن است گفته شود که آیا این همه بدان معنی است که نباید هرگز کاندیدای اتتخابات شوید و تحت هیچ شرایطی رای نمی‌آورید؟ خب، پاسخ به این پرسش هم منفی است. یعنی در شرایطی امکان ریاست جمهوری شما فراهم است اگر و فقط اگر، کل آموزه‌های سیاسی ۳۴ سال اخیرتان را از لحاظ تبلیغاتی و انتخاباتی ببوسید و به کناری بگذارید و با زبانی جدید صحبت کنید. البته منظورم این نیست که تمام انقلاب و گذشته‌اش را نقد کنید که این کار را نمی‌کنید و نباید هم بکنید. اما شخص خودتان را بی‌رحمانه باید در معرض انتقاد قرار دهید. از انقلاب خرج نکنید، اما خودتان را به مزایده افکار عمومی بگذارید. تورم ۴۰ و ۵۰ درصدی اوایل دهه هفتاد به انقلاب ربطی نداشت، به شما به عنوان رئیس جمهور ارتباط پیدا می‌کرد، اما به جای آن‌که به خاطر آن از مردم معذرت بخواهید و بگویید کارتان اشتباه بوده است، مصاحبه می‌کنید و تلویحن می‌گویید که چون تهران نبودید نرخ تورم بالا رفته بود. از این مثال‌ها برای شما زیاد است که شده‌اید مظهر تمام الیگارشی نظام و یک زمانی پسوند و پیشوند «شاه» هم می‌گرفتید. دقیقن به‌خاطر این‌که در تمایز با مردم و جمعیت رای‌دهندگان تعریف شدید و هر کس که به شما از منظر افکار عمومی نزدیکی داشت هم از این امر بری نبود.

احمدی‌نژاد خیلی تلاش کرد که در سال ۸۸، شما را دودستی به موسوی بچسباند و در جاهایی هم موفق بود و بیچاره ناطق که چوب ادامه مسیر شما را خورد و امروز هم اگر در نهایت، آقای خاتمی کاندیداتوری را بپذیرد، از این منظر باید خیلی مواظب باشد و شما هم نباید عامدانه یا غیرآمدانه به این نزدیکی‌ها دامن بزنید. و اگر خودتان قصد کاندیداتوری داشته باشید هم، با تمام آن‌چه که در بالا گفتم باید این را درک کنید که مردم وقتی متفاوت فکر می‌کنند که صحبت‌هایی که با آن‌ها می‌شود متفاوت شود.

ساختار هویتی شما پس از سال ۸۸ همانی که قبل از انتخابات ۸۸ بود، نیست. می‌پذیرم، اما زبان جدید، ساختار جدید می‌خواهد و شما این‌گونه که می‌روید هرگز رئیس جمهور نمی‌شوید و آن ته‌مانده انتظار و امیدی که به شما به عنوان آخرین و تنها برگ موازنه قدرت درون نظام وجود هم نیز ارزش و اهمیت خودش را از دست می‌دهد. ارزش شما آقای هاشمی در انقلاب مانند قیمت ریال در مقابل دلار بود. بالا بود، پایین آمد. اما هنوز هم قیمت دارد. نگذارید به کاغذپاره تبدیل شود.
منبع: وبلاگ نویسنده

شاه درون‌مان را بیرون کنیم

انگاره‌ای هست که معتقد است: ایرانی‌ها خوب می‌دانند چه نمی‌خواهند، اما در مقابل اصلا نمی‌دانند چه می‌خواهند.
نمونه دم‌دستی و ملموس آن همین ریس‌جمهور امروز کشور آقای «احمدی‌نژاد» است که امروزه کاملن مشخص‌شده که دیگر هیچ‌کس او‌را نمی‌خواهد. شواهد هم نشان می‌دهد که حاکمیت هم به‌زور او را تحمل می‌کند تا دوره ریاست‌جمهوریش سر‌آید.

اما خود همین ریس‌جمهور‌شدن آقای «احمدی‌نژاد» ثمره‌‌‌ همان انگاره و خصلت ایرانی است. یعنی انتخاب آقای «احمدی‌نژاد» ثمره نخواستن آقای «هاشمی» بود نه خواستن ایشان.
به عبارت به‌تر، در آن انتخابات به‌جای آقای «احمدی‌نژاد» هر کس دیگری هم رقیب آقای «هاشمی» بود رای می‌آورد. چون مردم «هاشمی» را نمی‌خواستند.

این خصلت باعث‌شده که جماعت ایرانی همیشه در حال «نخواستن» و اخراج و حذف و نفی و امثال آن باشد و همیشه بهانه شادی‌اش تحقق یکی از این موارد منفی.

شاه رفت ۳۵سال پیش در چنین روزی، بیش از ۹۰ درصد مردم ایران از رفتن شاه شادمان بودند.
به جرات می‌توان گفت بسیار کم‌تر از ۱۰ درصد از این رفتن اندوه‌گین بودند یا می‌توانستند حدس بزنند که این رفتن ــ فارغ از شخصیت منفی شاه و خاندان پهلوی ــ آبستن چه زیان‌هایی برای کشور است. به همین دلیل بیش‌ترین وقت و سرمایه و انرژی مثبت عمومی ناشی از رفتن شاه به جای آن‌که صرف ساختن شرایط مساعد و به‌تری از شرایط زمان شاه شود، صرف جشن و شادمانی برای این رفتن شد.

دست‌ِ‌کم ۴ سال طول کشید تا با سروصدای هواپیماهای جنگی ارتش عراق در آسمان ایران و اشغال بخش قابل ملاحظه‌ای از خاک کشور، تازه جماعت سرمست از رفتن شاه به خود آیند و هوش‌یار شوند که زنگ شادی تمام شده‌است.

همین خصلت است که وقتی شاهی را از کشور خود بیرون می‌کنند، هر شهروندی به‌تنهایی خود را به‌ترین شخص می‌داند که لیاقت دارد بر تخت خالی شاه بنشیند. در چنین فضایی ما یک تخت خالی داریم و به عدد شهروندان کشور شاه. و از آن‌جا که دو شاه در یک اقلیم نگنجند، بسیار سخت می‌شود گنجانیدن مثلا ۵۰ میلیون شاه در یک تخت.

بنابراین تمام وقت و انرژی و هم و غم و سرمایه‌های یک کشور، به جای آن‌که صرف پیش‌رفت و دانش و تعالی در همه حوزه‌ها شود، صرف این نبرد فرسایشی بر سر سهم از تخت شاه می‌شود.

این می‌شود که بعد از ۳۵ سال، تازه یادشان می‌آید که ۲۶ دی‌ماه ۵۷ شاه رفت، اما شاهی و ادعای ظل‌اللهی و سایه خدا بودنش را با خود نبرد و برای ما به یادگار گذاشت.

هنر من تنها دست‌گذاشتن بر نقطه ضعف و برجسته‌کردن آن به قصد بذر یاس و ناامیدی پاشیدن نیست. من خود نیز عضوی از همین جمعیت هستم و اگر ادعای سهم‌الارث و پادشاهی‌ام، از این جماعت بیش‌تر نباشد، کم‌تر نیست. اما مهم این‌َست که تا زمانی که ما درد را نشناسیم، فکر درمان اصلا وجود ندارد.
درمان زمانی معنا پیدا می‌کند، که بیمار درد را در وجود خودش متوجه بشود. مرحله بعد نوبت پزشکان و متخصصان امر است که کمک کنند، باد «شاهی» و ادعای میراث پادشاه از کله ما خارج شود.

۳۵ سال پیش در چنین روزی «محدرضا شاه پهلوی» به قول خودش به قصد درمان و استراحت از ایران رفت. هم درمان شد، هم استراحت کرد. به نظر می‌رسد زمان آن رسیده‌باشد که میراث معنوی برجای‌مانده از او و خاندانش هم به استراحت بروند.

ما هر کدام در درون خود یک «شاه» داریم و بالقوه آرزوهای بلند و دور و دراز بر تخت نشستن. برخیزیم به بیرون‌کردن شاه درون خودمان.
این نوشته در جرس این‌جا

ایران جای خوانندگان لس‌آنجلسی هست

بالاخره بعد از تکذیب و تصدیق چندباره، و پس از تهدید و تشرهای ویژه در خطبه‌های نمازجمعه تهران ــ که نمایاننده نظر مذهبی و رسمی نظام تلقی می‌شود ــ نسبت به احتمال حضور خوانندگان «لس‌آنجلسی» در ایران، «حبیب محبیان» خواننده تقریبا مشهور لس‌آنجلسی در ایران مجوز فعالیت دریافت نمود و قرار است اولین آلبوم خود را روانه بازار موسیقی ایران نماید.

تابستان ۸۴ که تازه نتایج انتخابات اعلام شده و «احمدی‌نژاد» به عنوان ریس‌جمهور بعدی مشخص شده، اما هنوز رسما ریس‌جمهور نشده بود، «مهدی کلهر» مشاور هنری ایشان، در سخنانی، از تمایل «احمدی‌نژاد» برای آزادی ورود خوانندگان ایرانی که از ایران رفته و در کشورهای دیگر بویژه آمریکا زندگی و فعالیت هنری و موسیقیایی داشتند صحبت نمود.

این سخنان واکنش سریع و منفی در سطوح بالای حاکمیت را به دنبال داشت، و متعاقب آن «احمدی‌نژاد» مجبور شد رسما اعلام کند که آنچه از زبان خودش بشنوند، مواضع رسمی اوست. سخنی که حکم کذب بودن ادعای معاون هنری وی را داشت.

در سال اول دور دوم ریاست‌جمهوری آقای «احمدی‌نژاد»، مجددا زمزمه‌ها و شایعاتی دال بر حضور «حبیب محبیان» به ایران، و به دنبال آن چند خواننده لس‌آنجلسی دیگر بر سر زبان‌ها افتاد.
حتی شایعاتی حضور «نصرالله معین» و «بیژن مرتضوی» در ایران را مسجل اعلام می‌کرد. اما به غیر از «حبیب» که حضور رسمی و بدون اشکال او در ایران توسط یک مجری سابق صداو سیما تایید شد، خبری از حضور دو خواننده دیگر در ایران نشد. البته چند مدت بعد آن‌ها خبر حضورشان در ایران را تکذیب نمودند.

این‌که چرا در هنگام داغ‌بودن تنور شایعه حضور در ایران، چنین تکذیبی صورت نگرفت و با آن فاصله اتفاق افتاد، عده‌ای را بر آن داشت که احتمالا این شایعه با هماهنگی خود آ‌ن‌ها، و البته جریاناتی پشت‌پرده در دولت، مطرح شده تا به کمک آن، واکنش افکار عمومی و مقامات جمهوری اسلامی در سطوح عالی، مورد سنجش قرار گیرد. اگر واکنش منفی و سنگینی در پی نداشت، جامه واقعیت و تصدیق بپوشد و در غیر این‌صورت داستان از ریشه تکذیب و به زمان دیگری موکول شود.
احتمالی که به شق دوم منجر شد و واکنش منفی و شدید نظام را به دنبال داشت.

«احمد خاتمی» خطیب موقت جمعه تهران که قاعدتا واکنش به چنین اخباری به ایشان محول می‌شود، در خطبه‌های نماز جمعه تهران رسما و باشدت نسبت به چنین احتمالی هشدار داد و گفت: «ایران جای خوانندگان لس‌آنجلسی نیست.»

شاید تنها نتیجه این واکنش این بود که مجوز فعالیت «حبیب محبیان» که حالا حضورش در کشور تایید شده‌بود به تاخیر افتاد و او ترجیح داد تا اطلاع ثانوی که آب‌ها از آسیاب بیفتد، آفتابی نشود. این شرایط البته فرصت را برای او مهیا کرد تا کمی به‌تر و پخته‌تر روی برنامه‌هایش تمرکز کند و خود را برای روزی که ایران جای خوانندگان لس‌آنجلسی بشود، آماده نماید.

این روز اما زیاد زمان نبرد و در کم‌تر از ۴ سال، حالا رسانه‌های رسمی خبر از صدور مجوز خوانندگی برای «حبیب محبیان» می‌دهند که دستِ‌کم سه دهه لس‌آنجلسی و لس‌آنجلس‌نشین بوده است.
فارغ از این‌که چه زود آب‌ها از آسیاب افتاد و چه زود این‌که ایران جای خوانندگانی این‌چنین نیست، به‌زودی به فرموشی سپرده شد، نکته قابل توجه در برنامه‌های آقای «حبیب محبیان» آنست که ایشان قرار است در برنامه‌هایش از همکاری یک هنرمند ایرانی هم بهره‌مند باشد و نکته آن‌جا قابل‌توجه‌تر می‌شود که بدانیم، این هنرمند کسی نیست جز آقای «سمیر زند» یعنی‌‌ همان فرزند آخرین آیت‌الله «خزعلی» که اگر در تعیین شرایط حضور لس‌آنجلسی‌ها در ایران سخت‌گیر‌تر از «احمد خاتمی» نباشد، مطمئن آسان‌گیر‌تر نیست.
این نوشته در راه دیگر این‌جا