بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘سیاست’

جوخه‌های آتش را خاموش کنیم

۲۰ خرداد ۱۳۹۷ بدون دیدگاه

«هوشنگ گلشیری» در «کراوات سرخ» می‌خواهد بگوید: در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که ناخواسته و نادانسته همه «بپّای هم» هستیم، و این نادانستگی تا آن‌جایی است که نمی‌دانیم این گزارش‌ها را برای چه کسی، به سفارش چه کسی و برای چه هدفی می‌نویسیم.

«کراوات سرخ» دارد دوران خودش را روایت می‌کند. دوران شاید دهه ۴۰ و اوج خفقان و سانسور و جاسوسی.
آن‌چه گلشیری می‌خواهد برجسته نشان بدهد، توهم قدرت جاسوسانی است که وجود ندارند، ولی خیلی تبلیغ‌شان می‌شود و به‌نوعی در ذهن قربانیان همین جاسوسان بازتولید و تکثیر می‌شوند و بعد همه باور می‌کنند که باید از همه درها و دیوارها ترسید که موش و گوش دارند.


«کراوات سرخ» اما روایت همین الان ماست. تنها تغییر آن‌ این‌است که رنگ کراوات از «سرخ» تبدیل به چهارخانه سفید و سیاه شده، آدم‌ها یا سیاهند یا سفی. یعنی همین الان من فکر می‌کنم که شمای خواننده دارید مرا می‌پایید و شما هم فکر می‌کنید من نویسنده دارم شما را می‌پایم و جالب است که هردو نمی‌دانیم برای که و برای چه، هم‌دیگر را می‌پاییم.

من می‌خواهم این حس را از یک پاییدن و پپیش‌داوری بالاتر ببرم. اگر در زمان مرحوم گلشیری و دهه‌ای که کراوات سرخ نوشته شد، حس می‌شد که همه درحال پاییدن و داوری هم‌دیگر هستند، الان نه فقط پیش‌داوری می‌کنند که دادگاه هم تشکیل می‌دهند و حکم را هم صادر و جوخه آتش را هم برپا می‌کنند.

«محمود دولت‌آبادی» به نشست افطاری رئیس جمهور رفت، اگر حرفی هم نمی‌زند، با حضور خودش با آن کراوات سرخ در آن ضیافت همه حرف‌ها را زده بود. حالا که خیلی حرف‌ها را هم زده است.

ماهم او را دادگاهی و محکوم کردیم. اما شاید بشود جوخه‌های آتش را یکی یکی خاموش کنیم. خاموش نکنیم، به‌زودی دامان خودمان را خواهد گرفت.

چراغِ من [ما] در ایران می‌سوزد.

منتشرشده در زیتون این‌جا

 

ناصر ملک‌مطیعی، محمدرضا شجریان

۶ خرداد ۱۳۹۷ بدون دیدگاه

«ناصر ملک‌مطیعی» را چند ماه پیش به رسانه ملی راه‌ندادند. این موضوع بلافاصله واکنش‌هایی منفی را بر علیه رسانه ملی به‌دنبال داشت، اما هیچ‌کس به مرحوم ملک‌مطیعی اعتراض نکرد که شما چرا اصلا دعوت رسانه‌ ملی را پذیرفتی؟ فارغ از این‌که راهتان بدهند یا ندهند.

اندکی قبل هم که «ناصر چشم‌‌آذر» از دنیا رفت، یکی از هنرمندان در آیین بدرقه جاودانگی او افشا کرد که آن مرحوم هم یکی دو هفته قبل از فوت، به رسانه ملی دعوت می‌شود، ولی در آخرین لحظات مانع از حضور او مقابل دوربین به خاطر ممنوع‌التصویری می‌شوند.

من ایرادی به مرحوم ملک‌مطیعی و مرحوم چشم‌آذر نمی‌گیرم اگر انتخاب کرده‌اند که یک‌بار دیگر تصویریشان را رسانه ملی نشان دهد.

اما من «محمدرضا شجریان» را دوست می‌دارم که خیلی سال‌ها قبل پیش‌دستی کرد و راسا رسانه‌ملی را ممنوع کرد و گفت ترانه‌های مرا پخش نکنید، به جز «ربنا». و وقتی هم که احمدی‌نژاد مردم را خس و خاشاک نامید، با افتخار گفت من خس‌وخاشاکم و صدای این خس‌وخاشاک را پخش نکنید.

شاید باور نکنید، ولی همه تنفر مردم از «علیرضا افتخاری» تنها به آغوش‌کشیدن احمدی‌نژاد در آن برنامه کذایی مربوط نمی‌شد. مردم برنامه «با کاروان شعر و موسیقی» که شش دانگ به‌نام افتخای و «سهیل محمودی» سند زده‌شده بود را به یاد داشتند و همه ناراحتی‌ها به مرور جمع شد بود تا داستان آغوش محمود هم حکم «چوب بر بار بلور» داشت که همه چیز را شکست و دیگر هم نشد که درست شود و هر تلاشی جهت بازیابی به نتیجه عکس منجر شد.

اگر رسانه ملی می‌رویم، به مردم کاری نداشته باشیم. مرحوم افشار به مردم کار داشت که به رسانه ملی نرفت، و مرحوم سید مهدی طباطبایی به مردم کار نداشت که آخر عمر به رسانه ملی می‌رفت و به همین خاطر اعتراضاتش خیلی شنیده نمی‌شد.

آبراهام لینکلن

۲۴ فروردین ۱۳۹۷ بدون دیدگاه

«آبراهام لینکلن» در ۱۲ فوریه ۱۸۰۹، در خانواده‌ای فقیر به دنیا آمد. تحصیلات رسمی او احتمالاً فقط ۱۸ ماه آموزش، آن هم به وسیله معلمان غیر‌رسمی بوده است. در واقع، او خودآموخته بود، هر کتابی كه می‌توانست، قرض می‌گرفت و می‌خواند. بر انجیل، آثار «ویلیام شکسپیر»، تاریخ انگلستان و تاریخ آمریکا کاملاً مسلط بود و خود شیوه‌ای بسیار ساده برای سخن‌گفتن برگزید که حضار را متحیر می ساخت. روزی کتابی کهنه و موش خورده از شرح زندگی واشنگتن بدست آورد، آن‌را با دقت فراوان خواند و به‌قدری شیفته آن شد که شاید اساس فکری و شخصیت ترقی‌جوی آبراهام متاثر از آن باشد.


«لینکلن» اگرچه شانزدهمین رئیس‌جمهور آمریکا و نخستین رئیس‌جمهور از حزب جمهوری‌خواه این کشور بود، و با قدرت قانون برده‌داری را در آمریکا لغو کرد و سرانجام هم جانش را بر سر همین اقدام از دست داد، اما شهرت برجسته و دیگر او سخنوری و چیره‌طبعی و تسلط او بر کلام است که نام او را به عنوان یکی از بزرگ‌ترین سخنرانان در دنیا ثبت کرده است. 

وی اگرچه در رقابت‌های انتخاباتی ۱۸۵۶از «فریمونت» دیگر نامزد حزب جمهوری‌خواه شکست خورد، ولی همین سخنوری و قدرت کلام و تسلط قوی او در مناظرات انتخاباتی باعث شد در سمت معاون بالقوه وی به محبوبیت فراوانی در میان افکار عمومی آمریکا دست یابد. و توانست در کنوانسیون جمهوری‌خواهان برای رقابت‌های انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۸۶۰ به کسب نامزدی این حزب نایل آید و بالاخره در این انتخابات به پیروزی برسد.  

لینکلن در جوانی اکثرا صبح زود زود خود را به دادگاهی که در ۱۸ مایلی منزلش تشکیل می‌شد، می‌رسانید و با دقت به سخنان قاضیان و دادستان و متهمان گوش می‌داد. همین مشاهده و دقت او به قوی‌تر شدن دید و قوت زبان و سخندانی غنی او کمک فراوان می‌کرد.

او كه در خانواده ای فقیر پا به دنیا گذاشت، در تمام طول زندگیش با ناكامی مواجه شد. در هشت دوره انتخابات شكست خورد و دو بار در كار تجارت ناكام ماند و به درهم ریختگی روانی دچار شد. بارها امكان داشت كه از همه چیز دست بشوید و تسلیم شود، اما چنین نكرد و بزرگ‌ترین رئیس جمهور در تاریخ آمریكا شد.

در نخستین روزی كه می‎رفت تا نطق افتتاحیه‎ خود را در مجلس سنای آمریكا ارائه دهد، درست موقعی كه داشت از جا برمی‎خاست تا به طرف تریبون برود، اشراف‌زاده‌ا‎ی بلندشد و گفت: «آقای لینكلن، هر چند شما بر حسب تصادف پست ریاست جمهوری این كشور را اشغال كرده‎اید، اما فراموش نكنید كه همیشه به همراه پدرتان به منزل ما می‎آمدید تا كفش‎های خانواده‎ ما را تعمیر كنید و در این جا خیلی از سناتورها كفش‎هایی به پا دارند كه پدر شما آن‎ها را ساخته است. بنابراین، هیچ‌گاه اصل خود را از یاد نبرید.»

این مرد فكر می‎كرد با این كار او را تحقیر می‎كند؛ اما انسان‎های بزرگ فراتر از تحقیرند. «لینكلن» پاسخ‌داد: «من از شما سپاس‌گزارم كه درست پیش از ارائه اولین خطابه‎ام به مجلس سنا، مرا به یاد پدرم انداختید. پدرم چنان طینت زیبایی داشت، چنان هنرمند خلاقی بود كه هیچ‌كس قادر نبود كفش‎هایی به این زیبایی بدوزد. من خوب می‎دانم كه هر كاری هم انجام دهم، هرگز نمی‎توانم آن‌قدر كه او آفرینش‎گر بزرگی بود، رئیس‌جمهور بزرگی باشم. من نمی‎توانم از او پیشی بگیرم. در ضمن، می‎خواهم به همه‎ شما اشراف‌زادگان خاطرنشان سازم، اگر كفش‎های ساخت دست پدرم پاهایتان را آزار می‎دهد، من هم این هنر را زیر دست او آموخته‎ام. البته من كفاش قابلی نیستم، اما حداقل می‎توانم كفش‎هایتان را تعمیر كنم. كافی است به من اطلاع بدهید تا خودم شخصاً به منزلتان بیایم.»
سكوتی سنگین بر فضای مجلس حكمفرما شد.
 
لینکلن چشم‌های کم‌فروغی داشت، صورت تکیده و ریش‌های غالبا پریشانی که انگار با شانه بیگانه بودند و لب‌ بالایی‌اش که سبیل و مو نداشت و تاثیر منفی می‌گذاشت روی جذابیت ظاهری او. با این‌همه اما نام «لینکلن» در تاریخ سخنوری دنیا برجسته است. او قهرمان بود و هیچ‌گاه اسیر یاس و ناامیدی نشد. وی در سال ۱۸۶۰ و در سن ۵۱ سالگی به ریاست جمهوری آمریکا انتخاب شد و در سال ۱۸۶۵، در آغاز دومین دوره ریاست جمهوری خود به قتل رسید

روضه‌خواني با پول سفارت انگليس

۲۷ اسفند ۱۳۹۶ بدون دیدگاه

در كنار سفارت عثمانی (سفارت تركيه) در تهران مسجدی بوده كه مامورين سفارت كه سنی‌مذهب بوده‌اند در آن مسجد صبح‌ها نماز می‌خوانده‌اند.

در اين مسجد شيخی هر روز صبح روضه حضرت زهرا(س) و اين‌كه خليفه دوم در را به پهلوی حضرت زهرا زد و … مي‌خوانده.
كسی می‌گويد من گفتم اين‌كه اين شيخ هر روز اين روضه را در اين‌جا می‌خواند، يك چيزي بايد باشد. آمدم و به او گفتم: شيخنا! شما روضه ديگری بلد نيستيد بخوانيد هر روز صبح اين روضه را می‌خوانيد؟ گفت چرا، گفتم: پس چرا هر روز اين روضه را می‌خوانی؟ گفت: من يك بانی دارم روزي پنج ريال به من می‌دهد می‌گويد اين روضه را در اين مسجد بخوان من هم می‌خوانم.
گفتم: می‌شود اين بانيت را به من معرفي كنی؟ گفت: بله، یک دكاندار در همين خيابان است.

شخص می‌رود با آن دكاندار رفاقت می‌كند بعد می‌گويد شما چطور شده كه هر روز در اين مسجد روضه حضرت زهرا(س) ميگویی بخوانند؟
می‌گويد: یک كسی روزی دو تومان به من می‌دهد كه در اين مسجد روضه حضرت زهرا(س) خوانده شود، من پانزده ريال آن‌را بر می‌دارم و پنج ريال را می‌دهم به اين شيخ روضه بخواند.

بعد تعقيب می‌كند ببيند كه بانی اين روضه چه كسی است. معلوم می‌شود روزی بيست‌وپنج تومان از سفارت انگليس می‌دهند كه صبح‌ها روضه حضرت زهرا(س) در اين مسجد كه در كنار سفارت عثمانی است خوانده شود و بازار جنگ شيعه و سنی هر روز گرم باشد.
منبع: آیت‌ا‌لله منتظری ــ جلوه‌های ماندگار ــ ص ۲۲۵

خطای گذشتگان مجوز خطا نیست

«آمدنیوز» دارد با بازخوانی خشونت‌های انقلاب ۵۷، معترضین به وضعیت فعلی را به تکرار اشتباهات گذشته ترغیب می‌کند، و در برابر توصیه به آرامش و حفاظت از اموال عمومی که توسط همه گروه‌های سیاسی، حتی مخالفین نظام توصیه می‌شود، شعار «رطب خورده کی منع رطب کند» را تکرار، و با این شبیه‌سازی‌ها برای خشونت و تخریب اموال عمومی بهانه نجویز می‌کند.

اولا؛ جمعیت غالب اتقلابیون ۵۷ هرچه از سال‌های نخست و شور و حرارت آن‌روزها فاصله گرفتند، آرام آرام اعلام‌کردند که رفتار خشونت‌آمیز آن‌روزها خطا بوده، و رسما اعتراف‌کردند اگر درک و بینش امروز را داشتند، ابدا آن رفتار از آن‌ها سر نمی‌زند.

اما فارغ از این‌ها، آیا اگر ۴۰سال پیش، کس یا کسانی خطایی را مرتکب شدند، مجوز خطای امروز شماست؟ کدام نمونه موفق از خشونت و تخریب اموال عمومی یا خصوصی در دنیا را سراغ دارید که به سعادت و آرامش بشر منجر شده‌باشد؟ شاید یکی دو مورد استثنا وجود داشته‌باشد، اما قاعده آنست که خشونت خشونت می‌آورد و با فرض این‌که گروهی با خشونت به موفقیتی دست‌یابند، بعید است بدون اعمال خشونت بتوانند آن‌را حفظ کنند. بنابراین اگر دنبال به‌دست‌آوردن آزادی و آرامش هستید، خشونت رهی به دهی نمی‌برد و یا فرض به‌دست‌آوردن آن، به‌قول خواجه رندان: «کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمی‌ارزد.»

و باز از همه این‌ها گذشته، آیا تاریخ رو به جلو دارد یا عقب؟ اگر رو به عقب دارد که برگردید در غار زندگی کنید و تلگرام و اینستاگرام و سیاست را بگذارید برای آن‌ها که می‌خواهند با آرامش و در سایه تجربه دیگران، دنیای بهتری برای خود و دیگران بسازند.

از مُدرس تا نمایندگان ما

 معروف است در زمان جنگ اول و تشکیل حکومت موقتی نظام‌السلطنه در غرب ایران که بالاخره منجر به مهاجرت بعضی اعضا‌ء کابینه حکومت موقت به اسلامبول شد. موقع حرکت در داخل ترکیه، چون تصمیم ناگهانی بوده،‌ جای کافی در قطار نداشتند. دولت عثمانی از جهت رعایت حال مهاجران و احترام به شخص مدرس، دستور داد یک واگن اختصاصی برای مهاجران به قطار ببندند و چند مامور محافظ خاص (ضابط) از این گروه حفاظت کند.

مرحوم مدرّس به عادت طلبگی، آدمی منطم و باسلیقه بود و خودش وسایل زندگی فراهم می‌کرد. در بین راه،‌ یک‌جا خواستند استراحت کنند. مدرس بلندشد و قلیان تمیزی چاق‌کرد و چایی خوش‌عطری دم‌کرد.
«امیر خیزی» هم درین سفر سمت مترجمی داست.

خود مدرس بلندشد و چند چای و یک قلیان برد و به نگهبانان (ضابطان)‌ داد. رئيس ضابطان از چایی بسیار خوشش آمد، و از قیافه ساده و نحوه خدمت‌گزاری مرحوم مدرس، فکر کرد که او قهوه‌چی هیئت است. با اشاره دستور داد که چایی دیگر هم بدهد. مدرس با کمال خوش‌رویی چایی دوم را برد.

 وقتی به شهر نزدیک شدند، رئيس ضُباط پیش آمد و به «امیر خیزی» گفت: می‌خواهد پول چایی را بدهد. امیر خیزی گفت پول لازم نیست. آن افسر اصرار داشت که مایل نیست ضرری متوجه پیرمرد قهوچی شود.

 در همین وقت قطار ایستاد، جمعی از هیئت استقبال کردند. و «مدرس» را با سلام و صلوات و احترام پیشاپیش بردند. «امیر خیزی» به ضابط‌ها گفت که اصلا این واگن فوق‌العاده برای همین پیرمرد محترم (مدرس) به قطار اضافه شده‌است.

رئيس ضباط که از ماجرا شرمنده شد و در عین حال تعجب کرده‌بود،‌ رو به دوستان کرد و گفت: «شهدالله عمر حضر تلریندن صونره بیله افندی بیرکیمسه گورمک.» (به خدا قسم که بعد از حضرت عمر افندی، به این بزرگ‌واری دیده نشده است.)
باستانی پاریزی ــ نون جو دوغ گو ــ ص ۳۸۸

نابرابری در برابری

با داستان ردصلاحیت سپنتا_نیکنام عضو زرتشتی شورای شهر یزد و حاشیه‌های آن، یاد داستان و دردی از دوران مشروطه افتادم که بعض بزرگان مشروطه‌خواه ما هم هنوز نمی‌توانستند برابربودن انسان‌ها را به سادگی بپذیرند.

در کتاب مشروطه ایرانی، شرح مخالفت‌های روحانیون با مدارس سبک جدید که «میرزا حسن رشدیه» باعث و بانی آن بوده، و شرح مصیبت‌های «رشدیه» از تکفیر و نجس و بابی‌نامیدن، تا تبعید و توبیخ و زندانی‌شدن و … آمده است. همچنین اشاره می‌شود که با همه این مصیبت‌ها، «رشدیه» دست از همکاری با مشروطه‌خواهان از یک‌طرف، و پی‌گیری مدارس از طرف دیگر برنمی‌داشت.

در ادامه »ماشا‌الله آجودانی» (مولف مشروطه ایرانی) می‌نویسد: اما از همین «رشدیه» با آن همه حرارت و درستکاری و مشروطه‌خواهی، امروزه سندی در دست است افشاگر و رسواکننده.

«آجودانی» قبل از شرح این سند، داستان اصل «حریت» و برابری همه مردم اعم از مسلمان و غیره در برابر قانون و مخالفت‌های شیخ فضل‌الله و … را نقل می‌کند تا می‌رسد به ماجرای قتل شخصی به‌نام فریدون فارسی که زرتشتی‌ بوده.
یکی دو روز قبل از کشته‌شدن «فرویدن فارسی» شاهزاده سالارالدوله وکالت‌نامه‌ای به «رشدیه» می‌دهد که یکی از دهاتش را بفروشد.

رشدیه می‌نویسد: «مشتری‌های مسلمان زیاده بر هفت و هشت و نه هزارتومان نمی‌خریدند. مگر غیرمسلم که قیمت‌ها را بالا می‌بردند.»
یکی از همین غیرمسلم‌ها «فریدون فارسی» بوده و شاهزاده هم عرصه را بر «رشدیه» تنگ می‌کند که زمین را به او بفروشد.

 بعد می‌نویسد: «دو شب قبل[دو شب پیش از قتل فریدون] از شدت اضطراب خواب نکرده، با روح مقدس نبوی صلی‌الله‌علیه‌و‌اله در مناجات بودم که یا رسول‌الله… فردای قیامت این مواخذه را از من خواهید کرد که: من به هر یک ذرع مربع خاک ایران را، اقلا یک مسلمان به کشتن داده، این خاک را از زرتشتیان گرفته به دست شما دادم. و تو به چه دلیل این همه اراضی را به زرتشتیان دادی؟ پس شر این آدم از سر من رفع کن. بحمدالله صبح آن شب، خبر در شهر پیچیده که فریدون… بدان تفصیل که می‌گویند مقتول شده‌است. ما رمیت اذرمیت ولکن‌الله رمی.»

آجودانی پس از شرح سند می‌نویسد: این‌جا دیگر شیخ فضل‌الله و یاران او نیستند که از قتل «فریدون فارسی» مشروطه‌خواه، شادی می‌کنند. این «رشدیه‌»ی مشروطه‌خواه و «رشدیه» معارف‌پرور است که تناقض عمیق مشروطه ایرانی را در پنج سطر پایانی یک یادداشت یک‌صفحه‌ای در سینه تاریخ به یادگار می‌نهد.

حلالیت‌طلبی فضیلتی فراموش‌شده

در روانشناسی از فاکتور و متغییری تحت عنوان «اثر جمع» صحبت می‌شود که بر مبنای آن، اکثر رفتارها متاثر از تاثیر کنش‌ها و رفتار غالب است و «رفتار غالب» هم عموما رفتاری است که یک شخص انجام می‌دهد و راه را باز می‌کند و بقیه هم همان را راه ادامه می‌دهند و آن رفتار می‌شود غالب، و بقیه افراد ناخودآگاه بر اساس همان رفتار غالب تصمیم می‌گیرند و رفتار می‌کنند.

به عنوان مثال، اگر در یک جمع خودمانی از همه بخواهند خاطره تعریف کنند، عموما خاطره‌ها به سمت شباهت با خاطره‌ای می‌رود که نفر اول تعریف می‌کند. یعنی به محض این‌که نفر اول خاطره‌‌اش را تعریف کرد، بقیه در ذهنشان دنبال خاطره‌ای با مختصات مشابه همین خاطره می‌گردند و در نوبت خودشان همان خاطره مشابه را تعریف می‌کنند.

این قاعده قابل تعمیم به اعلب تصمیم و رفتارهای اجتماعی است و حتی می‌تواند قاعده‌ای برای موج‌سازی‌های اجتماعی باشد.

دقت کنیم! وقتی در شبکه‌های اجتماعی، عکس یا گزارشی از یک کودک‌آزاری منتشر می‌شود، نخست این‌که این عکس یا گزارش به خاطر بار هیجانی و احساسی آن، بلافاصله در تیراژ وسیع منتشر، و در ادامه موجی از از تنفر از کودک‌آزاری همه جامعه را فرا می‌گیرد و در سایه آن برخی مشکلات دیگر اجتماع که شاید برجسته‌تر و دارای اولویت بیشتری باشد، به حاشیه رانده‌شده و نادیده می‌ماند.

همین قاعده در جوامع استبدادی، ابزار مهندسی افکار عمومی است. یعنی مثلا وقتی جامعه استبدادی می‌خواهد توجه افکار عمومی را از ظلمی منحرف کند، موضوعی هیجانی که قابلیت جذب افکار عمومی را دارد، جعل و طراحی‌می‌کند، و به محض این‌که توجه افکار عمومی، به سمت موضوع جعلی جلب شد، حالا در سایه آن، هدف غیرانسانی و ظالمانه خود را، بدون مانع پیش می‌برند.

همه این مقدمه را گفتم برای پرداختن به خبر خیر و ارزشمند و بسیار مهم «طلب حلالیت آیت‌الله محی‌الدین حائری شیرازی» از «سیدمحمد خاتمی.»

می‌خواهم بگویم آنچه امروز برجسته و درشت و مهم است، این وجه از شخصیت این استاد اخلاق حوزه است، که باید به آن بها، و آن‌را شایسته و برجسته مورد توجه و عنایت قرارداد و از نتایج خیر بسیار عالی آن بهره فراوان برد.

بسیار مهم است در شرایطی که اقلیتی ذی‌نفوذ در کشور در تلاش برای ایجاد محدودیت و دمیدن در طبل توخالی خطاهای «خاتمی» هستند، ناگهان استاد اخلاق حوزه، از «خاتمی» طلب حلالیت می‌کند.

در این فقره، صرف شخصیت «خاتمی» مهم نیست. البته شخصیت کسی که از ایشان طلب حلالیت کرده، با توجه به وزن و جایگاه شخصیتی ایشان، و از طرفی کسی که ایرادهای بسیاری را متوجه شخص خاتمی و دوره ریاست جمهوری وی کرده، قابل اعتنا و توجه است.

مهم‌تر از شخصیت‌ها، توجه به فضیلت اخلاقی کم‌رنگ یا فراموش‌شده، «حلالیت طلبیدن» و خود را خیرمطلق نپنداشتن و ندیدن است. فضیلتی که اگر اندکی مورد توجه و عنایت جامعه قرار بگیرد، بدون تردید، خیلی از سوء‌تفاهم‌ها و به‌دنبال آن کدورت و کینه‌ها که هزینه‌ها بر دوش نظام و کشور می‌گذارد، مرتفع خواهد شد.

گام نخست و خشت اول عمارت زیبای کدورت‌زدایی و حلالیت‌طلبی را آیت‌الله «محی‌الدین حائری شیرازی» برداشته. حالا نوبت دیگران است که به استقبال آن رفته و این کار را برجسته و ارزش‌مند معرفی، و ضمن تقدیر از اقدام مومنانه آیت‌الله «حائری»، فضایی بوجود آورند، تا «طلب‌حلالیت» و مهربانی رفتار غالب شود و نامهربانی و ترس از قضاوت جامعه و هراس از برخی واکنش‌ها، به حاشیه برود.

بدون شک خیلی از آدم‌ها در سطح آیت‌الله «حائری»، و بالاتر یا پایین‌تر هستند، که مرور زمان به آن‌ها ثابت کرده که؛ برخی اخبار در مورد خیلی‌ها، صحیح نبود و کذب بوده است. همین اخبار کذب هم باعث و بانی واکنش و رفتار خطایی شده است که اغلب بر خطا‌بودن آن واقفند. اما «جو روانی» غالب، جو روانی عکس رفتار آیت‌الله حائری است.

حالا که آیت‌الله «حائری» گام نخست را برداشته و خاطره تلخ نخستین را به شیرینی تعریف‌کرده، راه برای گسترش حلالیت و بخشش و در سایه آن گسترش وسیع آرامش و سکینه و اعتماد و ترمیم خطاها باز شده است.

آیا «سید محمد خاتمی» چراغ دوم این راه را روشن خواهد کرد و نفر دومی خواهد بود که در تکمیل راه گشوده استاد اخلاق، از یک نفر حلالیت بطلبد؟

پی‌نوشت: چندی پیش، عبدالله نوری هم در اقدامی مشابه از خیلی از رفتار گذشته خود به نوعی طلب حلالیت کرده بود.

 منتشرشده در زیتون این‌جا

حلال کنیم، تا حلال‌مان کنند

«مصطفی تاج‌زاده» آدم شرافت‌مندی است و این وجه شرافت‌مندی‌اش بر هر خلصت دیگرش می‌چربد. اصلا نمی‌شود با این حد از شرافت‌مندی باور کرد که او اصلاح‌طلب باشد.

 باور کنیم خیلی از اصلاح‌طلب‌ها بویی از شرافت نبرده‌اند. منافع شخصی‌شان جور باشد، به هیچ چیزی کار ندارند . ولی مصطفی از آن دست نیست و خیلی سخت است بین حق و باطلی که منافع خود و گروهش را تامین می‌کند، منافع باطل را انتخاب کند.

با این‌همه بازنشر نامه دکتر انصاری که یک کینه نهفته سخت در آن مخفی بود، از طریق کانال مصطفی تاج‌زاده شاید علامت پرسش بزرگی جلو منش مردانه این آدم بزرگ گذاشت. ای کاش تاجزاده برای این بازنشر یک توضیح حاشیه‌ای و لید می‌نوشت و خود را از بخشی از کینه‌ای که در نوشته‌ای آقای دکتر انصاری موج می‌زد مبری اعلام می‌کرد.

 در گرماگرم درگذشت دکتر ابراهیم یزدی، دکتر انصاری داماد آیت‌الله العظمی روحانی، یادداشتی را درکانال تلگرامی خود منتشر کرد که خلاصه‌اش این بود که از ابراهیم یزدی دل‌خوشی ندارد، چون سال‌های اول انقلاب در یک برنامه تلوزیونی به پدرزن او تهمت زده. یزدی که بعد متوجه خطای خود می‌شود، در پی فرصتی بوده تا از آیت‌الله روحانی یا خانواده او حلالیت بطلبد، در این دیدار آقای روحانی از آقای انصاری تقاضای وقت خصوصی می‌کند و ظاهرا قصد او از این درخواست ملاقات طلب حلالیت و بخشش بوده که دکتر روحانی با افتخار اعلام می‌کند؛ به درخواست یزدی توجهی نکردم.

در این‌که یزدی خطا کرده تردیدی نیست. ولی آیا روحانی پدرزن دکتر انصاری خطا نکرده؟ و خود آقای دکتر روحانی معصوم و مبری از خطا است و آیا فردای روزگار محتاج طلب بخشش از دیگری نخواهد بود.

عدم پذیرش طلب حلالیت دیگران، فقط و فقط به بستن در رحمت الهی به روی خود ما منجر می‌شود و به همان نسبت که فروتن باشیم و خطای دیگران را بپذیریم و دل از کینه تهی کنیم، خداوند نیز از خطاهای ما در می‌گذرد.

کاشکی مصطفی تاج‌زاده در این کینه‌خواهی با انصاری شریک نمی‌شد حتی با نوشتن یک توضیح کوتاه.

قانون خودتان بود

۳۱ شهریور ۱۳۹۶ بدون دیدگاه

✅ به تاریخ یک‌شنبه چهاردهم تیرماه ۱۳۱۲، رای محکومیت «تیمورتاش» را این‌گونه خواندند:
«تیمورتاش محکوم است به پنج سال حبس مجرد، و تادیه ۹ هزار لیره، دویست هزار ریال به خزانه دولت. به تاریخ ۱۳۱۲/۴/۱۴ لطفی، یکانی، عقیلی»

❇️ وقتی رای را اعلام کردند؛ «تیمورتاش» که تا آن وقت سرش را روی عصا با دو دست تکیه داده بود؛ سربلند کرد و گفت: «این است رای محکمه؟ خیلی ظالمانه است!»

✅ «لطفی» جواب داد: «این‌‌ همان قانونی است که شما و «داور» و «نصرةالدوله» به نام قانون محاکمه وزرا، با عجلهٔ هرچه تمام‌تر از مجلس گذراندید.
دیگر تیمورتاش جوابی نداد.

⬅️منبع را فراموش کرده‌ام. ولی با توجه به این‌که از دفتر دست‌نوشته‌های زندان است، به احتمال قریب به‌یقین باید از کتاب «شبه‌خاطرات» مرحوم دکتر «علی بهزادی» باشد.