بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘دسته‌بندی نشده’

قرآن برای هدایت است نه زینت

 مولی علی (ع) اغلب شب‌ها سر گرسنه بر بالین می‌گذاشت و برای تحمل درد گرسنگی سنگ بر شکم می‌بست، مبادا در قلمرو حکومتی‌اش، بنده‌خدایی سرگرسنه بر بالین گذاشته باشد.

۲️⃣ روایت است که حسنین (ع) بیمار شدند. مولی علی (ع) و حضرت فاطمه (س) نذر کردند برای سلامتی وجود نازنین حسنین، سه روز روزه بگیرند. برای افطار از «شمعون یهودی» چند قرص نان جو قرض گرفتند. همان نان‌‌ها را هم شبی به یتیم و شب دیگر به مسکین و شبی هم به فقیری بخشیدند و با آب افطار کردند.

۳️⃣ روایت است؛ مولی (ع) بازار رفت و برای خود لباسی خرید. هنگام خروج از بازار به فقیری برخورد که لباسش به‌شدت مندرس بود. لباس خریده را برگرداند یا به «سلمان» داد که برده، پس داده و با وجه آن دو لباس کمی ارازن‌تر تهیه کند. یکی از لباس‌ها را خود برداشت و لباس دیگر را به فقیر داد.

۴️⃣ در جنگ صفین وقتی سپاه دشمن قرآن‌ها را بر سر نیزه کردند، همین مولی علی (ع) فرمود: بر قرآن‌ها شمشیر بکشید، قرآن ناطق منم! ولی آن‌ها که از قرآن تصور جوهر و مرکب و پوست داشتند، مولی علی را به شمشیر تهدید کردند.


 با بیت‌المال مسلمین ــ که سوختن شمع آن برای لحظه‌ای بی‌اجازه مجاز نیست ــ نمی‌شود «قرآن کشتی مطلا» نوشت، و اگر کسی هم پول دارد و دوست دارد این‌کار بکند، نباید اجازه داد.

آدرس درست بود، اما خبر نداشت «محمد‌حسین» آسمانی شده

۱۸ شهریور ۱۳۹۶ بدون دیدگاه

«پل‌نو» خرمشهر که می‌خواستند با هم خداحافظی کنند، به او گفته‌ بود: هروقت کاشان آمدی، آدرس روستای وادقان را بپرس و وقتی که به وادقان رسیدی سراغ مصلحی‌ها را بگیر «می‌آورنت در خانه»

۳۵ سال از آن تاریخ می‌گذرد. «علی برازنده» از تبریز به اصفهان می‌آید و تصمیم می‌گیرد این‌بار هرطور که شده سراغی از هم‌خدمتی سابقش بگیرد.
همان‌طور که «محمدحسین» به او آدرس داده، سراغ وادقان را می‌گیرد. به میدان ورودی روستا که می‌‌رسد، سراغ مصلحی‌ها را می‌گیرد. مردم روستا جوان ۳۰ ساله‌ای را به او معرفی می‌کنند؛ جوانی که از نگاه او، «کپی برابر اصلِ» محمد‌حسین است.

برازنده می‌گوید: وقتی جوان را دیدم ذوق‌زده شدم. خاطرات‌مان با محمدحسین به سرعت از جلو چشمانم گذشت و احساس کردم چند قدیمی بیشتر با او فاصله ندارم.

با «روح‌الله مصلحی» خوش و بش می‌کند و از او می‌پرسد: شما با آقا محمدحسین مصلحی نسبتی دارید؟
روح‌الله پاسخ می‌دهد: بله؛ پدرمه.
برازنده خودش را به روح‌الله معرفی می‌کند و از او می‌خواهد با هم به سراغ پدرش بروند.

جوان وادقانی نمی‌داند باید چه کند؟ کسی از تبریز آمده و می‌گوید هم‌رزم پدر اوست و حالا می‌خواهد پدری را ببینید که «سال‌هاست فقط نامش بالای سر اوست».
روح الله مصلحی می‌گوید پدرش سال‌هاست شهید شده اما این پاسخ برای کسی که به اشتیاق دیدار رفیق کیلومترها تا وادقان آمده باورکردنی نیست.
«علی برازنده تبریزی» که در تصویر دست شهید «محمدحسین مصلحی» روی شانه اوست، جمعه گذشته ۱۷ شهریور‌ماه، مهمان خانواده شهید محمد حسین مصلحی بود.

برازنده می‌گوید: فکر کردم شوخی می‌کند. فرزند شهید مصلحی هم‌سنگر پدر را به عمویش معرفی می‌کند. همین که برازنده قیافه «حسن مصلحی» را می‌بیند، او را در آغوش می‌کشد و می‌گوید «من علی هستم. شناختی؟ خرمشهر؟ پل نو؟ علی برازنده تبریزی؟»

برازنده همه نشانی‌هایی را که احساس می‌کند می‌تواند یادآور دوستی قدیمی‌شان باشد به سرعت ردیف می‌کند و در نهایت پاسخ می‌شنود «من حسن هستم. خرمشهر نبودم. حسین خرمشهر بود. او سال‌ها قبل شهید شد.»

مسافر تبریزی با شنیدن این پاسخ «هاج و واج» می‌ماند. بغض راه را بر واژه‌ها می‌بندد. به گلزار شهدای وادقان می‌آید. «علی برازنده» نام حک‌شده روی سنگ قبر را می‌خواند: «شهید محمد حسین مصلحی، تاریخ شهادت ۱۶ مرداد ۶۷». سکوت سنگینی جمع را فرا می‌گیرد. کنار قبر می‌نشیند. دستش را روی سنگ می‌کشد، اشک از گوشه چشمان او و روح‌الله جاری می‌شود.

او می‌گوید «محمد حسین» آدرس را درست داده بود، اما نگفته بود که قرار است «آسمانی شود»

روزی به عنوان «روز جهانی وب ثبت» نشده است

۱۱ مرداد ۱۳۹۶ بدون دیدگاه

‌چند سایت ایرانی از جمله نصر سال گذشته و فیست‌نیوز، امسال سه‌شنبه ۱۰ مردادماه همزمان با نخستین روز از ماه اگوست میلادی را بدون ارجاع به منبع یا سند خاصی، به‌عنوان «روز جهانی وب» معرفی کرده‌اند. این در حالی است که نه در جست‌وجوی گوگل و نه در دانشنامه آزاد «ویکی پدیا» که معمولا روزه‌های جهانی را با سوایق خاص آن ثبت می‌کند، خبری از این روز نیست.

با مراجعه به سایت یونسکو و در بخش روزهای جهانی، برای ماه اگوست فقط سه روز ۹ اگوست روز جهانی بومیان جهان، ۱۲ اگوست روز بین‌المللی جوانان، و روز ۲۳ اگوست به‌عنوان روز بین‌المللی برای به‌یادآوردن و لغو برده‌داری ثبت شده‌است، و روز دیگری در این ماه به‌عنوان «روز جهانی وب» ثبت نشده است. ادامه ی نوشته

«آلنده» و «فرانکو» آنقدر هم مستبد و جلاد نبودند

این مطلب را دقیقا ۴ سال پیش استاد «مرتضی مردیها» در واکنش به جمله معروف «حسن روحانی» در مناظره‌های انتخاباتی ریاست‌جمهوری دهم که گفته بود: «من سرهنگ نیستم، من حقوق‌دان هستم»،‌ روی فیس‌بوک خود با سرخط: «روبسپیر یک حقوقدان بود و بناپارت یک نظامی. دشوار نیست فهم اینکه کدامیک چه کرد.» منتشر کرد.

فهم این‌که تبلیغات و سیاست و زمان‌شناسی برای حمله به رقیب و بیشترین استفاده از کم‌ترین فضا، خاص فضای آن است و باید در کانتکست خودش مورد بررسی قرار بگیرد، کار دشواری و البته موضع و موضوع من برای بازنشر این نوشته و ارزش‌گزاری برای شخصیت حسن روحانی یا رقیب او نیست. موضوع من برای بازنشر این نوشته، اظهارنظر صریح استاد «مردیها»، خلاف یک باور عمومی و تقریبا پذیرفته‌شده تاریخی است که می‌شود گفت به‌نوعی تنفرزدایی می‌کند از دو شخصیت، که تاریخ نام آن‌ها را به عنوان دیکتاتور و مستبد ثبت‌کرده، در حالی که آقای «مردیها» معتقد است این قضاوت تاریخ نادقیق و ناشی از غلبه یک نحله خاص از روشنفکری چپ، بر روایت تاریخ است که تعمدا جریان درست را به نفع شوروی سوسیالیستی منحرف می‌کردند.

این‌که چه اندازه می‌تواند حق با استاد «مردیها» باشد، محل ماقشه است، اما این‌که جریان‌‌هایی خصوصا با استفادها از پروپاگاندای شوروی سوسیالیستی سابق، مسیر روایت و قضاوت تاریخ را به انحراف می‌کشیدند، محل مناقشه و شک نمی‌تواند باشد.

نوشته استاد مردیها دقیقا از روی فیس‌بوک ایشان:
در جریان مناظره ها هم یکی از کاندیداها با افتخار از این که نظامی نبوده سخن گفت. در حالی که آدمها (برای قضاوتهای مهم درباره آنها) به نظامی و غیرنظامی تقسیم نمیشوند، به خوب و بد (از نظر اخلاقی) و کارآمد و ناکارآمد (از منظر حرفه ای) تقسیم می شوند.
به مورد خاص ایران یا مصر در شرایط فعلی کاری ندارم. اما به لحاظ تاریخی مواردی که در آن نظامیان بسیار موفق تر از غیرنظامیان عمل کرده اند و حتی همچون یک نجات دهنده ظهور کرده اند کم نیست. از ژنرال رضا پهلوی تا ژنرال آتاتورک و حتی از ژنرال فرانکو (اسپانیا) تا ژنرال پینوشه (شیلی).
این ممکن است برخی را برآشوبد که چطور چنین چیزی ممکن است در حالی که شماری از ابرروشنفکران جهان (از آرتور کوستلر تا ارنست همینگوی) با حضور در اسپانیا و پوشیدن لباس سربازی علیه ارتش فرانکو جنگیدند تا از این افتخار تاریخی در دفاع از جمهوری مقابل دیکتاوری نظامی برخوردار شوند. همانطور که از زمان کودتای پینوشه علیه آلنده در شیلی، این واقعه همواره همچون دلیل قطعی و جامعی علیه جنایت امپریالیسم از طریق نظامیان کودتاگر ارائه می شده است. پاسخ من این است که آنچه در اسپانیا جمهوری خوانده میشد تلاش کمونیستها برای درست کردن حکومتی طرفدار شوروی در اسپانیا بود در حالی که فرانکو گرایشات مترقی و توسعه گرا داشت؛ چیزی نه چندان دور از این هم در شیلی بود. ولی غلبه گفتاری جریان روشنفکری به خوبی توانسته بود این حقایق را تا حدی وارونه جلوه دهد.
این هم البته جای تأمل دارد که سیاسیون حرفه ای از کوبیده شدن همردیفهای نظامی خود (که در شرایط خاصی ممکن است رقیب آنها باشند) بهره می برند. اما جا دارد که ما هوشیار باشیم. میزان، اخلاق و کارآمدی است نه اسم و عنوان. هیچ دلیلی در دست نیست که یک حقوقدان یا یک ادیب به صرف حقوقدان یا ادیب بودن، برای حکومت کردن، گزینة بهتری از یک ژنرال باشد. باید دلایل بیشتری ارائه کرد. روبسپیر یک حقوقدان بود و بناپارت یک نظامی. دشوار نیست فهم اینکه کدامیک چه کرد. از قضا نظامیان چون با واقعیت دست و پنجه نرم می کنند و مدیریت بحران کرده اند، بعضاً شانس بیشتری برای درک درد و درمان دارند تا بسیاری از کسانی که از مدرسه به کاخ ریاست می آیند.
کودتا واقعه خوبی نیست چون حکایت از یک بحران دارد. اما این به معنای آن نیست که وقوع کودتا همیشه یک خبر بد است. کودتا معمولا حکایت از ناکارآمدی دارد، حتی اگر حکومت وقت مشروع باشد. و ناکارآمدی گاه بهترین دلیل نامشروعیت یک مشروعیت ناتوان است.

کاش زندگی هم اندازه مرگ سمج بود

می‌گفت: طرح‌َم رو که تو “رودبار ” می‌گذروندم دانش‌آموزم بود. همه‌ی خونوادشو تو زلزله از دست داده‌بود جز یه مادربزرگ پیر که با همون زندگی می‌کرد. زندگیِ سختی داشت.

دانشگاه رو کرمان قبول شد و همون‌جا هم ازدواج کرد.
تو زلزله‌ی بم مُرد…»

این‌را دوستی نوشته بود. مسیج دادم حقیقت دارد؟ جواب داد بله! … دارم فکر می‌کنم کاش خوش‌بختی هم اندازه بدبختی پشتکار داشت. کاش زندگی هم اندازه مرگ سمج بود …

منبع: فیس‌بوک پریماه بخشی‌نژاد

آقای «نقویان»! چرا این‌قدر دیر؟

در یک موضوع‌گیری سیاسی یا هر موضع‌گیری که به ساحت قدس و دین و اعتقادات ربط نداشته باشد، شاید‌ ــ البته با مراتب و درجاتی ــ اشکالی وارد نباشد که آن موضع‌گیری و اظهارنظر با یک تاخیر ۱۰ساله بیان شود و دلایل و بهانه‌هایی از قبیل فقدان امنیت و تریبون یا فقدان بستر مناسب، برای ۱۰سال تاخیر در موضع‌گیری، انتقاد یا اظهارنظر در موضوع‌هایی از این دست قابل توجیه باشد.

اما وقتی موضوع بحث دین و مذهب و مبحثی است که به ساحت‌های قدسی ربط پیدا می‌کند، یافتن توجیه و بهانه برای یک تاخیر ۱۰ساله در انتقاد از عملی که ادعا می‌شود: «کلاه‌برداری دینی بود که بدترین نوع کلاه‌برداری است»، کمی مشکل به‌نظر می‌رسد.

«محمود احمدی‌نژاد» به‌عنوان رئیس‌ دولت نهم شام‌گاه چهارشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۸۴ برای نخستین‌بار در صحن مجمع عمومی سازمان ملل حاضر، و سخن‌رانی خود را با خواندن «دعای فرج» آغاز کرد.

در آن‌زمان نه‌تنها هیچ نگهبان دینی، هیچ مرجع تقلیدی، هیچ روحانی معمولی یا برجسته‌ای، هیچ روحانی منتقد یا مدافع نظامی و خلاصه هیچ آدمی که به اصول دینی آشنا و آگاه است، در این مورد موضع انتقادی نگرفت و نه‌تنها که موضع انتقادی گرفته‌نشد، که حتی از طرف برخی از منابع با پیشینه و شناسنامه معتبر مذهبی، مورد تشویق و تهنیت هم قرار گرفت.

به تازه‌گی اما، «ناصر نقویان»، روحانی شیرین‌بیان و ــ به قول مجری برنامه «دو قدم مانده به صبح» ــ «دانشی» و مسلط به متون کهن و نو ادبیات فارسی، در یک واکنش نقادانه به آن رفتار ــ البته با تاخیر ۱۰ ساله ــ اظهار داشته است که: «خواندن دعای الهم‌کن‌لولیک در سازمان ملل کلاه‌برداری دینی بود که بدترین نوع کلاه‌برداری است.»

با شنیدن این اظهارات، بلافاصله این پرسش مطرح می‌شود که چرا انتقاد به رفتاری که ساحت قدسی دین را به چالش می‌گرفته، این‌قدر با تاخیر بیان می‌شود؟ این در شرایطی است که آقای دکتر «نقویان» از شایستگی، وجاهت و پشتوانه لازم برای این اظهارنظر که در حوزه تخصصی ایشان است، برخوردار است و در آن زمان نیز به اندازه کافی تریبون برای این انتقاد و موضع‌گیری در اختیار داشت.

از طرفی با توجه به این‌که مومن در گفتن حقیقت نباید هراسی غیر از خدا داشته باشد، پس نگرانی‌های امنیتی از بیان حقیقت و اعتراض به رفتار خلاف دین آقای احمدی‌نژاد هم، محلی از اعراب نداشت و باید در همان زمان از طریق تریبون‌های در اختیار، واکنش مناسب نسبت به آن صورت می‌گرفت، تا نتایج مثبتی که بر آن اعتراض مترتب هست، به ثمر بنشیند.

این تاخیر باعث شد، تا «احمدی‌نژاد» وقتی واکنشی در مغایرت با رفتار خود مشاهده نکرد، مکرر آن رفتار را تکرار کرد و برخطای خود تا آخرین لحظه اصرارداشت و اکنون نیز دارد.

انتقاد آقای «نقویان» در زمانی که دیگر احمدی‌نژاد ریس‌جمهور ایران نیست تا به سازمان ملل برود و دعای فرج را به بازی بگیرد، اگرچه خالی از فایده نیست، اما اگر در زمان خودش بیان می‌شد، ارزش و فایده‌ای به‌مراتب بیش‌تر و سودمندتر از اکنون، هم برای ساحت قدسی دین، هم برای آقای احمدی‌نژاد، هم برای مردم ایران و صدالبته که برای خود ایشان داشت.

تجویز خشونت برای دفع خشونت

۲۱ آبان ۱۳۸۹ بدون دیدگاه

اعتراض‌هایی که به انحلال دانشگاه علوم پزشکی ایران و ادغام آن در دانشگاه‌های دیگر پزشکی تهران صورت گرفت و به یمن «جنبش سبز» امروزه امکان بروز و ظهور یافته، متاسفانه حدود ۲۰سال پیش و هنگام انحلال «شهربانی» و ادغام آن در «کمیته‌های انقلاب اسلامی» و تشکیل «نیروی انتظامی» امکان بروز نداشت و نارضایتی‌های روانی، علمی و کارشناسی عمیق از این اقدام شتاب‌زده، در روان بعضی از نیروهای ارزش‌مند و کارشناس شهربانی که سال‌ها وقت و انرژی خود را مصروف کسب مهارت‌های لازم برای حفاظت از امنیت «شهر» و «شهروندان» کشور نموده‌بودند، برجای ماند و در نقطه مقابل آن امکان عقده‌گشایی برای جمعی از نیروهای عقده‌ای و بی‌سواد یا کم‌سواد و بی‌تجربه «کمیته‌های انقلاب اسلامی» که حالا با عناوین جدید «سردار» در جای‌گاه مدیریت امنیت کشور قرارمی‌گرفتند فراهم می‌شد.

عقده‌گشایی‌ها به‌علاوه فقدان تجربه و تخصص در حوزه امنیت شهر و مقوله حفاظت از آن نارسایی‌های جدیدی را در پیکره زخمی نهاد متولی نگهبانی امنیت کشور ایجاد کرد و این نارسایی‌ها و زخم‌ها در طول بیست سال گذشته، نه‌تنها فرصت بهبودی و مرحم نیافت، که هرروز زخمی جدید بر آن اضافه شد.

یکی دو سال قبل از انتخابات ریاست‌جمهوری دهم طرح «مبارزه با اراذل و اوباش» و جمع‌آوری خشن آن‌ها از سطح محلات هم‌راه با خشونت عریان و غیرشرعی و تصویر‌برداری از آن و نمایش مفتضح گاه و بی‌گاه در رسانه ملی بدون کم‌ترین توجه و به‌دنبال آن هش‌دار و تذکر، بسترهای لازم برای تشدید خشونت را گسترده‌تر کرد.

درد و زخم‌ها هر روز بیش‌تر و بیش‌تر شد و بدون مرحم ماند، تا در جریان انتخابات ریاست‌جمهوری دوره دهم که تمام این زخم‌ها به‌یک‌باره به عریان‌ترین و زشت‌ترین شکل دهن گشود و مرحم طلبید.

آثار بیماری شدید این پیکر بیمار و دردمند هر روز بیش‌ از پیش خود را نمایان ساخت. پاسبانان جان و ناموس و امنیت کشور به‌جای محافظت، ابتدا در خیابان‌های پایتخت و کم‌کم در دیگر شهرها به عریان‌ترین شکل و بدون کم‌ترین هراس از قضاوت افکار عمومی و نمایندگان رسانه‌های خبری و سازمان‌های حقوق بشری داخلی و خارجی، به جان مردم افتاده و بی‌رحمانه، عده‌ای را به بدون کم‌ترین گناهی، به گورستان‌ها فرستادند، عده‌ای را راهی بیمارستان‌ها نمودند و عده دیگری را هم فله‌ای دستگیر و بدون کم‌ترین توجه و رعایت حقوق انسانی متهم، روانه‌بازداشت‌گاه‌های غیراستاندارد و غیرانسانی نموده، مورد شکنجه و آزار و تجاوز و هتک حیثیت قرار دادند.

این اتفاقات، اعتراض شدید مجامع حقوقی، و هش‌دار متخصصین جامعه‌شناسی و کارشناسان حوزه امنیت را به‌دنبال داشت. اما هیچ‌یک از این اعتراضات و هش‌دارها مورد توجه متولیان امر قرارنگرفت و پلیس با شتاب و علاقه بیش‌تری بر رفتار ناشایست و خارج از عرف و قانون و قاعده خود اصرار ورزید. به‌زودی آثار این رفتار نتایج و بازخوردهای منفی خود در سطح جامعه را بروز داد.

یک یا دو روز پس از سیزدهم آبان ۱۳۸۸ رسانه‌ها خبر از تجاوز دسته‌جمعی شش نفر به یک زن می‌دادند که در حاشیه یکی از خیابان‌های تهران ربوده‌شده و در خارج از شهر مورد تجاوز و هتک حیثیت قرار گرفته‌بود.
این اتفاق در شرایطی به وقوع می‌پیوست که نیروی انتظامی با تمام قوا خود را موظف به مبارزه با «جنبش سبز» و راه‌پیمایی اعتراضی احتمالی آنان می‌نمود.

مدت زمانی کوتاه بعد از آن رسانه‌های مجازی تصاویری را در تیراژ وسیع روی شبکه جهانی اینترنت منتشرنمودند که خودروی نیروی انتظامی که علی‌القاعده موظف به گشت‌زنی در سطح شهر و حفاظت از جان شهروندان و رانندگان از طریق کنترل سرعت و جلوگیری از تخلفات رانندگان متخلف است، از روی یک عابر عبور کرده و به سرعت متواری می‌شود.

از آن زمان تاکنون از میان خبرهایی که در میان سانسور شدید خبری اجازه انعکاس و انتشار در میان افکار عمومی پیدا کرده‌اند، افکار عمومی شاهد ترور و شهادت دکتر «علی‌ محمدی» استاد فیزیک دانشگاه تهران در ۲۲ دی‌ماه ۸۸ بودند.

۳۱ شهریور ۸۹ چند موتورسوار با شلیک گلوله دکتر «عبدالرضا سودبخش»، عضو هیات علمی دانشگاه علوم پزشکی تهران را به‌قتل رساندند.
یک‌روز پس از قتل دکتر «سودبخش»، دکتر «غلامرضا سرابی»، متخصص داخلی قلب، در برابر مطب‌اش با اسلحه مورد سوء‌قصد قرار گرفت. وی سپس به بخش آی.سی.یو بیمارستان «امام حسین» تهران منتقل شد ولی روز بعد جان سپرد.

یک‌هفته پیش نیز رسانه‌ها به نقل از واحد مرکزی خبر از قول «صابریان» مسؤل اطلاع‌رسانی «فرماندهی انتظامی تهران» گزارش دادند که: یک پزشک دیگر در شهرک گلستان تهران با سلاح گرم مورد سوء‌قصد قرار گرفته و کشته شد. این خبر اگرچه بلافاصله تکذیب شد، اما خبر تصمیم مضحک مسؤلین حفظ امنیت کشور برای حفاظت از جان شهروندان، خصوصا جامعه پزشکی بلافاصله بعد از آن نشان می‌داد که خبر آن‌چنان که یک رسانه دولتی اعلام و رسانه دولتی دیگر تکذیب کرد دروغ نبوده بلکه از آن دسته اخباری است که نباید مردم از آن اطلاع داشته باشند.

تایید یا تکذیب ناشیانه این خبر یا اصلا صحت و سقم آن محل توجه این نوشته نیست. چه این‌که آن‌را که عیان‌ است چه حاجت به بیان است، اما نکته درد‌آور و موردتوجه این نوشته پس از بسط مقدمه توجه به نیازهای امنیتی جامعه و تعریف حقوق و وظایف متقابل شهروندان و پلیس و نیازها و بسترهای کارشناسی و علمی در این حوزه، خبری است که رسانه‌ها از قول مدیریت پلیس کشور و هم‌چنین «سازمان نظام پزشکی» درباره حفظ امنیت شخصی پزشکان به‌عنوان صنفی از صنوف موجود جامعه و افرادی از شهروندان جامعه منتشر نموده‌اند. نسخه جدید و مضحکی که نیروی انتظامی جمهوری اسلامی برای حفظ امنیت آحاد جامعه و خصوصا پزشکان پیچیده و بر سر آن‌ها منت نهاده و فرموده است که پزشکان برای حفظ جان خود می‌توانند یه پای‌گاه‌های پلیس مراجعه و وسایل حفاظت فردی از جمله شوکر و اسپری اشک‌آور دریافت نمایند و خبر آن هم در کمال ناباوری و سکوت کارشناسان، در تمامی رسانه‌ها منعکس‌شده و متاسفانه سکوت و بی‌توجهی کارشناسان حوزه امنیت و جامعه‌شناسی و جامعه پزشکی و اهالی رسانه‌ را به‌دنبال داشته است.

این طرح در شرایطی تجویز و اعلام می‌شود که کم‌تر از یک‌هفته قبل از آن در شهر تهران یک جوان با خشونت وحشیانه انسانی دیگر در کمال ناباوری و در حضور مامورین نیروی انتظامی مستقر در محل که به سلاح‌های به‌تری نیز مجهز بودند، در مقابل چشم مردم سلاخی می‌شود و پلیس شاهد ماجرا جرات دخالت و انجام وظیفه پیدا نمی‌کند.

به ساده‌ترین شکل می‌توان تصور نمود که اگر قرار باشد هرکس در جامعه وظیفه حفاظت از خود را خود به‌عهده بگیرد، کم‌ترین اتفاق حاکم‌شدن قانون جنگل بوده و کسانی خواهند توانست امنیت شخصی خود را بیشتر حفظ نمایند که طبیعتا زور بیش‌تری دارند و البته ناگفته پیداست که در این چرخه زور و زور‌آوری شخصی و فردی تا چه اندازه ابزاری مثل گازاشک‌آور و شوکر نقش اسباب‌بازی کودکانه خواهند داشت.

بدون شک می‌توان به این نتیجه رسید که طراحان این نظر و پیشنهاددهندگان این طرح کم‌ترین آگاهی از مولفه‌های انسانی، فنی، علمی و روان‌شناسی و جامعه‌شناسی در حوزه امنیت عمومی نداشته و بیش و پیش از آن‌که یک کارشناس امنیت و لایق عضویت در پلیس باشد، یک جاهل و لات و بزن‌بهادر محلی‌اند که نسخه اشتباه حفظ امنیت خانواده کوچک خود در محله را برای حفظ امنیت کل کشور و عده‌ای خاص از شهروندان آن کشور به‌عنوان جزئی از کل پیچیده و تجویز نموده‌اند.

به‌راستی آیا متولیان حفظ امنیت و نیروی پلیس کشور ما به آن اندازه حقیر شده‌اند که «مجهزشدن پاره‌ای از شهروندان به وسائل خشن حفاظت فردی» را نسخه عاجل شفای درد خشونت در جامعه تشخیص داده و آن‌را بدون کم‌ترین توجه تجویز و ابلاغ نموده‌اند؟

به‌راستی آیا خشونت و نا‌امنی فقط متوجه پزشکان جامعه شده و دیگر اقشار و صنوف آحاد جامعه در کمال امنیت و آرامش زندگی می‌کنند؟

مسئولان سازمان نظام پزشکی کشور، آیا فرصت اندیشیدن و تامل در عواقب خشن و خسارت‌بار این تصمیم و ایده مشترک خود با نیروی اتظامی را نداشته‌اند؟
و سکوت، انفعال و بی‌توجهی کارشناسان باتجربه حوزه امنیت و اندک نیروهای متخصص ارزش‌مند و وفادار به سرنوشت نظام و کشور در بدنه نیروی انتظامی و … چه توجیهی می‌تواند داشته باشد؟

بدون شک تجویز چنین نسخه خشنی برای کاهش خشونت در جامعه «سرکانگبینی» خواهد بود که بیش از آن‌که بیمار را به سمت بهبودی هدایت نماید «صفرا»ی خشونت را فزوده و چنان‌چه هرچه سریع‌تر به عواقب خطرناک این طرح توجه نشود، در آینده‌ای نزدیک جامعه شاهد انحطاط اخلاق و سقوط انسان و انسانیت به پرتگاه‌های صعب خشونت و حیوانیت خواهد بود.
این نوشته در خودنویس این‌جا

مرتبط: خانم‌ها هم باید به شوکر مجهز شوند

بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم

۱۷ آبان ۱۳۸۹ بدون دیدگاه

ویدئویی از یک سخن‌رانی «سیدحسن‌ نصرالله» روی فضای مجازی منتشر شده‌است که ظاهرا به فرهنگ و تمدن ایرانی توهین نموده،‌ و برای توجیه علاقه مفرط خود به آیت‌الله «خمینی» و آقای «خامنه‌ای»، با توجیه این‌که این هردو جد‌درجد عرب بوده‌ و ایرانی نبوده‌اند، سخن خود را بر کرسی اثبات نشانده و مشکلی که احتمالا از حمایت‌های پنهان و آشکار رهبران ایران طی سی سال گذشته از «حزب‌الله لبنان» می‌توانسته برایش به‌وجود بیاورد را حل نموده‌است.

این سخن‌رانی اعتراض شدید جماعت ایرانی و ایرانی‌دوست را در سطح وسیعی در پی داشت. به‌طوری که ملاحظه شد، رسانه‌های معتبر فارسی‌زبان فعال در فضای مجازی، قسمت بسیار زیادی از اخبار خود را به پوشش این خبر و اعتراضات پیرامون آن اختصاص دادند.

تا این‌جای کار مشکلی نیست و غیرت ملی و حتی در پاره‌ای از موارد وظیفه شرعی ایجاب می‌کند که انسان نسبت به هویت ملی خود غیرت داشته و در صورت تعرض از خود دفاع نماید و این اعتراضات بر پایه همین غیرت قابل‌قبول و توجیه و حتی تحسین هم می‌باشد.

اما اشکال کار در آن‌است که این میدان که میدان دفاع از فرهنگ و تمدن بر بستر هویت ملی و عرصه بروز و ظهور تفکر و فرهنگ و اندیشه لاجرم می‌بایستی باشد، با میدان کارزار و تعصب و خشونت و بی‌فرهنگی اشتباه گرفته شده و متاسفانه هرکس با هر مایه فرهنگی درست یا نادرستی خود را مجاز به حضور در این کارزار دانسته و با بدترین شکل ممکن به‌جای دفاع از گوهر نابی که مورد تعرض قرار گرفته‌است؛ به‌دلیل بی‌اطلاعی و جهل، عملا تبدیل به ابزار و سلاح حمله به آن فرهنگ ناب شده و با جهالت خود آب به آسیاب کسانی می‌ریزند که شعار «بی‌فرهنگی تمدن ایرانی» را پی‌ریزی نموده‌اند.

در این میان البته بعضی هم متاسفانه ناخواسته آتش‌بیار معرکه آنان شده‌اند که معرکه را برای حمله به فرهنگ اسلامی مناسب یافته‌اند.

متاسفانه تعصب کورکورانه و نابه‌جا بر ملیت و فرهنگ ارج‌مند ایرانی نزد بعض ایرانیان بیماری بزرگی است که ریشه در جهالت چندصدساله داشته و با کمال تاسف باید گفت طی این چند صد سال تلاش قابل ملاحظه و درخور توجهی برای درمان این جهالت و تعصب کورکورانه، توسط اهالی فرهنگ، روشن‌فکران و هنرمندان ایرانی صورت نگرفته‌است.

همین بیماری و تعصب اشتباه باعث‌شده هرگاه آدمی بزرگ یا کوچک، اهل یا نااهل، ارزش‌مند یا بی‌ارزش از فرهنگ و ملیت دیگری به فرهنگ و ملیت ارزش‌مند ایرانی حمله نموده، آن‌را مورد تمسخر قرارداد، یا فروکاستن ارزش‌های آن‌را وجه همت خود قرار داد، به جای دفاع از طریق برکشیدن ارزش‌های آن و معرفی اسطوره‌های تاریخی و الگوهای عینی و مشخص فرهنگ و تمدن والای ایرانی، فرد متعرض و فرهنگ منسوب به او مورد حمله مشابه و مقابله به‌مثل و تعرض و اهانت و حتاکی قرار گرفته و با این رفتار اشتباه به‌ترین بهانه و سند را برای توجیه ادعای شخص اهانت‌کننده فراهم نموده‌اند.

کاری که بیش از نود درصد معترضین به اظهارات و ادعاهای اشتباه «سید حسن‌ نصر‌الله» به بدترین شکل به آن رو آورده و بیش‌ترین بهانه را به‌دست آن‌ها دادند که مدعی هستند ایرانیان جماعتی بی‌فرهنگ هستند.

از اظهارات متعصبانه و ادعای اشتباه «سید حسن‌ نصرالله» می‌‌توان به این نتیجه روشن رسید که گذر ایشان تا کنون به نگارخانه‌‌ها، موزه‌ها، کتاب‌خانه‌ها و بنگاه‌های معتبر نگه‌داری‌ آثار تمدنی و هنری جهانی نیفتاده و شاید تا آخر عمر هم نیفتد و اصلا هم نیازی به این حضور و گذرافتادن پیدا نکند تا آثار درخشان تمدن ایرانی را به چشمان خود دیده یا ببیند.

می‌توان فهمید که حضرت ایشان اگر تاکنون به «سازمان ملل متحد» رفته‌اند، متوجه نمایش شعر زیبای «بنی‌آدم اعضای یک دیگرند/ که در آفرینش ز یک گوهرند» بر سردر این سازمان جهانی نشده‌ است.

«سیدحسن‌نصرالله»‌ شاید به‌غیر از چند نام محدود و مشخص ایرانی، نام دیگری نشنیده و نام‌های «موسی‌خوارزمی» «خیام نیشابوری» «غیاث‌الدین‌جمشید» «حافظ» «سعدی» «مولوی» «فرودسی» «زکریای‌رازی» «کمال‌الملک» «حسابی» «محدتقی‌جعفری» و … به گوشش هم نخورده باشد.
بنده خدا اگر به ایران هم آمده کجا اجازه داشته است «تخت جمشید» و «عالی‌قاپو» و «سیلک» و «بیستون» و … و ظرافت‌های معماری و هنر و تمدن ایرانی را ببیند؟

اما آیا همه این‌ها به‌اضافه سخنان خام و نسنجیده یک عرب، دلیل موجه بر حمله مشابه به تمدن عربی اسلامی است؟ و آیا به‌دلیل اهانت یک انسان عرب به تمدن و فرهنگ ایرانی، ایرانیان بافرهنگ اجازه دارند که کلیت جماعت عرب را به یک چشم دیده و رفتار اشتباه آن فرد را طابق‌النعل‌بالنعل و یا بدتر سرلوحه رفتار خود در دفاع از فرهنگ و تمدن درخشان ایرانی قرار دهند؟

من مطمئن هستم معترضانی که طی چند روز گذشته به بهانه دفاع از تمدن ایرانی در مقابل اظهارات «سید حسن‌ نصرالله» اعراب را جماعتی بیابان‌گرد ملخ‌خور بی‌فرهنگ بدوی خطاب نمودند، در تمام عمر خود یک بیت از اشعار «متنبی» شاعر برجسته عرب قرن چهارم هجری را نخوانده و نشنیده‌اند.
با اطمینان‌خاطر می‌توان به این نتیجه رسید که آن‌ها حتی نام «بحتری» شاعر را هم نشنیده‌اند. البته شاید فیلم تاریخی و معتبر «محمد رسول‌الله» را هم دیده باشند و هیچ‌گاه فراموش‌ِشان نشود، ولی فراموش نموده‌باشند که کارگردان شهیر این اثر ارزش‌مند سینمایی و هنری «مصطفی‌ عقاد» یک عرب بود.

از این‌ها بگذریم، اغلب این دوستان بزرگ‌وار که در گفته‌ها و نوشته‌های روزانه خود بارها و بارها به گفته‌ها و نوشته‌‌ها و اشعار بلند و زیبای «جبران‌ خلیل‌ جبران» حکیم معاصر مستند می‌شوند، غافل‌‌اند که او یک شاعر و حکیم بلند‌مرتبه عرب و باعث افتخار فرهنگ و ادبیات عرب و ادبیات و فرهنگ جهانی است.

بر این سیاهه می‌توان نام‌های زیادی اضافه نمود که نماینده فرهنگ و تمدن قومیت ارزش‌مند عرب هستند و نه‌تنها برای جماعت عرب که برای تمام انسانیت اسباب افتخار و ارزش‌مندی‌اند.همه مردم دنیا با هر ملیت و زبان و فرهنگی برای خود تمدنی دارد که برای همه دنیا هم ارزش‌مند و هم قابل دفاع است.

سخن آخر این‌که، هم‌چنان‌که آقای «محمود احمدی‌نژاد» ایرانی نتوانسته و نمی‌تواند نماینده شایسته تمدن و فرهنگ عظیم و ارزش‌مند ایرانی باشد، به همان صورت «سید حسن‌‌ نصرالله» هم نمی‌تواند و نباید به‌عنوان نماینده واقعی تمدن و فرهنگ قومیت عرب شناخته‌شده و اظهارات اهانت‌آمیز او اظهارنظر قوم و جماعت عرب فرض شده و دود آن بی‌احترامی به چشم اعراب فهیم بلکه همه مردم فهیم دنیا برود.
این نوشته در جرس این‌جا

روشن‌گری: بعدها بر من معلوم شد که سردر سازمان ملل شعر سعدی نیست.