بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘ادبیات’

آیا یکی از بهترین نوازندگان آمریکا می‌تواند در یک ایستگاه متروی شلوغ خودی نشان دهد؟

از ایستگاه مترو لانفان پلازا بیرون آمد و کنار دیواری نزدیک یک سطل زباله ایستاد. از بسیاری جهات خیلی عادی بود: مردی جوان و سفیدپوست که شلوار جین و بلوز آستین‌بلندی به تن داشت و کلاه بیس‌بالِ تیم واشنگتن نشنالز سرش بود. از جعبه‌ای کوچک یک ویولن درآورد. درحالی‌که جعبه باز را جلوی پایش جابه‌جا می‌کرد، با چالاکی، چند دلار و مقداری پول خرد به‌عنوان دَشت اول داخل جعبه انداخت و آن‌را طوری چرخاند تا رو به عابران پیاده قرار بگیرد، بعد هم شروع به نواختن کرد.

ساعت ۷:۵۱ صبح جمعه ۱۲ ژانویه بود، در بحبوحه ساعت شلوغی صبح. طی ۴۳ دقیقه بعدی که نوازنده ما شش قطعۀ کلاسیک را اجرا کرد، ۱۰۹۷ نفر از آن‌جا رد شدند. تقریباً همۀ آن‌ها در حال رفتن به محل کار خود بودند، و این یعنی تقریباً همۀ آن‌ها شغل دولتی داشتند. ایستگاه لانفان پلازا در مرکز واشنگتن فدرال واقع شده است و بیشتر این رهگذران از کارمندان رده میانی با عناوین نامشخص و متنوع بودند: تحلیلگر سیاسی، مدیر پروژه، مأمور بودجه، متخصص، تسهیل‌گر، مشاور.

هر رهگذر مجبور بود سریعاً دست به انتخاب بزند، کاری آشنا برای مسافران روزانه در مناطق شهری‌ای که در آن‌ها حضور گاه‌وبی‌گاه نوازنده‌های خیابانی بخشی از منظرۀ شهری شده است.

آیا می‌ایستید و گوش می‌دهید؟ آیا با آمیزه‌ای از حس گناه و آزردگی رد می‌شوید؟ آیا صرفاً به‌رسم ادب یک دلار می‌اندازید؟ آیا اگر کار نوازنده واقعاً بد باشد، تصمیمتان عوض می‌شود؟ اگر واقعاً خوب باشد چه؟ آیا برای زیبایی وقت دارید؟ نباید وقت داشته باشید؟ در این لحظه محاسبات اخلاقی چه می‌گوید؟

در آن روز جمعه از ماه ژانویه، قرار بود به این سؤالات خصوصی در فضایی نامعمول و عمومی پاسخ داده شود. هیچ‌کس نمی‌دانست، ولی ویولن‌نوازی که کنار دیواری ساده در بیرونِ مترو و زیر دالان منتهی به پله‌برقی ایستاده بود یکی از بهترین نوازندگان موسیقی کلاسیک در دنیا بود که چند قطعه از زیباترین آهنگ‌های ساخته‌شده را با یکی از باارزش‌ترین ویولن‌هایی که تاکنون ساخته شده است، می‌نواخت.

این اجرا آزمایش روزنامه واشنگتن پست برای بررسی تأثیر زمینه، ادراک و اولویت‌ها و نیز ارزیابی سلیقه عمومی بود. آیا در وضعیت عادی و در زمانی نامناسب، زیبایی اولویت خواهد داشت؟

نوازندۀ ما آهنگ‌های مشهوری نمی‌نواخت که ممکن است آشنابودن آن‌ها به‌خودیِ خود جلب توجه کند. آزمایش برای این منظور نبود. آهنگ‌ها قطعاتِ شاه‌کاری بودند که قرن‌ها صرفاً به‌خاطر شکوه خاص‌ِشان ماندگار شده بودند، موسیقی بالنده‌ای که شایسته شکوه و عظمت کلیساهای جامع و تالارهای کنسرت بود.

آکوستیک محل به‌طور شگفت‌انگیزی مناسب بود. با این‌که دالان طرحی کاربردی داشت و به‌منظور پرکردنِ فاصله بین پله‌برقی مترو و فضای بیرون ساخته شده بود، ولی صدا را می‌گرفت و به آن طنین می‌داد. می‌گویند ساز ویولن به صدای انسان شباهت زیادی دارد و در دستان استادانه نوازنده ما مثل انسان گریه می‌کرد، خنده سر می‌داد و آواز می‌خواند، نواهایی شادمانه، اندوهناک، عاشقانه، عشوه‌گر، نکوهش‌گر، شوخ‌وشنگ، سرمست، پیروزمندانه، باشکوه و مجلل.

فکر می‌کنید چه اتفاقی افتاد؟
دست نگه دارید، کمی راهنمایی تخصصی نیاز دارید.

همین پرسش از لئونارد اسلاتکین، مدیر [وقت] ارکستر سمفونی ملی، پرسیده شد: فرض کنید یکی از بهترین نوازندگان ویولن به‌صورت ناشناس جلوی بیش از یک‌هزار نفر عابر در ساعت شلوغی آهنگ اجرا کند، فکر می‌کنید چه اتفاقی می‌افتد؟

اسلاتکین در پاسخ گفت: «فرض می‌کنیم عابران نوازنده را نمی‌شناسند و صرفاً او را نوازنده‌ای خیابانی می‌دانند… اما فکر نمی‌کنم که اگر واقعاً خوب باشد، مردم به او بی‌توجهی کنند. چنین نوازنده‌ای در اروپا مخاطب بیشتری جذب خواهد کرد… ولی به نظر من از بین یک‌هزار نفر، ممکن است ۳۵ تا ۴۰ نفر به ارزش کار او پی ببرند. احتمالاً ۷۵ تا ۱۰۰ نفر بایستند و مدتی به آهنگ گوش دهند».

– پس می‌گویید که جمعیتی جمع خواهد شد؟

– «بله، البته».

– چقدر کاسب خواهد شد؟

– «حدود ۱۵۰ دلار».

– متشکرم استاد. درواقع، این سناریو فرضی نیست. واقعاً چنین اتفاقی رخ داد.

– «حدسم درست بود؟»

– به‌زودی خواهید فهمید.

– «بسیار خوب، نوازنده که بود؟»

– جاشوا بل.

– «نه!!!»

جاشوا بل، که زمانی خردسالی نابغه بود، اکنون در ۳۹سالگی در دنیا به‌عنوانِ هنرمندی خوش‌ذوق و تحسین‌برانگیز شناخته‌شده است. بل سه‌روز پیش از حضورش در ایستگاه مترو تالار سمفونی بوستون را پر از تماشاگر کرده بود، تالاری که قیمت صندلی‌های نسبتاً خوب آن ۱۰۰ دلار می‌ارزد.

او دو هفته بعد در مرکز موسیقی استراتمور در نورت بتزدا در سالنی که جای سوزن انداختن نبود، برای تماشاگرانی اجرا کرد که از روی احترام به قریحه هنری‌اش، سرفه‌هایشان را تا سکوت بین اجراها در سینه حبس می‌کردند. اما در آن روزِ جمعه ماه ژانویه، جاشوا بل فقط گدایی بود مانند دیگر گدایان شهر که می‌کوشید توجه مردمی پرمشغله را در راه رسیدن به محل کارشان جلب کند.

مخستین جرقه این ایده در ذهنِ بل اندکی پیش از کریسمس زده شد، در حالی‌که در یکی از ساندویچی‌های کپیتال هیل قهوه می‌خورد. او از نیویورک آمده بود تا در کتاب‌خانه ملی کنگره آمریکا موسیقی اجرا کند و در این کتاب‌خانه گنجینه‌ای غیرعادی را بررسی کند: ویولنی از قرن هجدهم میلادی که زمانی متعلق بود به هنرمند و آهنگ‌ساز نام‌آور اتریشی فریتز کرایسلر. متصدی‌های کتاب‌خانه از بل خواستند آن را بنوازد؛ صدایش هنوز هم زیبا بود.

بل درحالی‌که قهوه‌اش را می‌خورد گفت: «فکری به نظرم رسید. فکر می‌کنم می‌توانم یک تور برگزار و طی آن آهنگ کرایسلر را اجرا کنم…»

ناگاه لبخندی زد و ادامه داد:

«… با ویولن کرایسلر».

ایدۀ جذابی بود –ترکیبی از الهام و حیله– و کاری معمولی برای بل که همیشه از نمایش‌دادن استقبال کرده و با این کار حتی کنسرت‌هایش را روزبه‌روز باشکوه‌تر کرده است. با بهترین گروه‌ها در داخل و خارج از کشور تک‌نوازی کرده، اما در مجموعۀ تلویزیونی «سِسِمی استریت» و فیلم‌های سینمایی نیز اجرا داشته است. بل نوازندۀ موسیقی متن فیلم «ویولن قرمز» تولید سال ۱۹۹۸ بود. جان کوریلیانو آهنگ‌ساز آمریکایی هنگام دریافت جایزۀ بهترین موسیقی فیلم برای همین فیلم، با تشکر از بل گفت: «او مثل خدایان می‌نوازد».

وقتی از بل پرسیدند که آیا مایل است لباس خیابانی بپوشد و در ساعت شلوغی آهنگ اجرا کند، پاسخ داد:
– هوم… یک جور شیرین‌کاری؟
بله، شیرین‌کاری. آیا این کار را ناشایست می‌داند؟
بل فنجان قهوه‌اش را سر کشید و گفت:
– «باید جالب باشه».

بل دلربایی خاصی دارد. نوازنده‌ای بلندقد و خوش‌قیافه است و جذابیتی شبیه به دانی آزموند [خوانندۀ محبوب آمریکایی] دارد و روی سِن این جذابیت بیشتر هم می‌شود. هنگام اجرا، وقتی وارد دایرۀ نور می‌شود، مثل زورو شلواری مشکی می‌پوشد و پیراهن مشکی‌اش را روی شلوار می‌اندازد طوری که پشت پیراهنش آویزان می‌ماند. مدل موی جذابِ بل به‌تقلید از گروه بیتلز نیز سرمایه‌ای استراتژیک برای اوست: چون تکنیک اجرای خاص او پر است از حرکات بدنی ورزش‌کارانه و هیجانی؛ می‌شود گفت با سازش می‌رقصد و موهایش نیز همراه او به رقص درمی‌آیند.

بل مجرد است و همجنس‌گرا نیست، واقعیتی که از چشم برخی هوادارانش دور نمانده است. وقتی در بوستون آهنگ «کنسرتو ویولن ماکس بروخ در جی مینور» را اجرا می‌کرد، چند دخترِ انگشت‌شمار در بین تماشاگران، تقریباً در دریای مواجِ زنان سال‌خورده ناپدید شده بودند. اما ظاهراً تک‌تک آن‌ها (عصاره‌ای از جوانی و زیبایی) پس از اجرا جلوی ورودی صحنه گرد آمده بودند تا از او امضا بگیرند. این اوضاعِ همیشگی بل است.

بل از وقتی به بلوغ رسیده است، تحسین‌هایی فوق‌تصور را کسب کرده است: زمانی مجلۀ اینترویو نوشت که ویولن‌نوازی او «هیچ چیز به آدم‌ها نمی‌گوید، غیر از اینکه اصلاً برای چه زنده‌اید؟».

بل برای اجرا به‌صورت ناشناس فقط یک شرط داشت. به او گفته شده بود این آزمایش برای این منظور ترتیب داده می‌شود که بدانیم آیا مردم عادی نبوغ را تشخیص می‌دهند یا نه. اما شرط بل: «اگر این را نبوغ بنامید، من راحت نیستم». او گفت که در استفاده از واژۀ «نبوغ» زیاده‌روی شده است و می‌توان این واژه را برای توصیف آهنگ‌سازانی به کار برد که بل آثارشان را می‌نوازد اما نه دربارۀ خودش. می‌گوید مهارت‌هایش عمدتاً تفسیری‌اند و توصیفی غیر از این ناشایست و نادرست خواهد بود.

این خواستۀ جالب بل در شرایط کنونی احترام‌برانگیز بود. به‌همین دلیل واژۀ مذکور در ادامۀ این مقاله تکرار نخواهد شد.

بااین‌حال قانونی را زیر پا نخواهیم گذاشت اگر بگوییم که اصطلاح مورد بحث به‌ویژه در حوزه موسیقی به استعدادی درخشان و مادرزادی اشاره دارد، قابلیتی ویژه، مادرزادی و مافوق‌طبیعی که خود را خیلی زود و اغلب به‌نحوی چشمگیر نشان می‌دهد.

یک واقعیت جالب دربارۀ زندگی بل این است که نخستین درس‌های موسیقی را وقتی ۴ساله بود در بلومینگتونِ ایالات ایندیانا یاد گرفت. والدینش که هردو روان‌شناس بودند وقتی دیدند پسرشان به کشوهای کمدش کش بسته و آهنگ‌های کلاسیک را با گوش‌دادن تقلید می‌کند و برای تغییر زیر و بمی صدا کشوها را باز و بسته می‌کند، به این نتیجه رسیدند که آموزش رسمی می‌تواند ایده خوبی باشد.

بل برای رسیدن به مترو از هتل محل اقامتش، که سه بلوک فاصله دارد، تاکسی گرفت. او نه لَنگ است و نه تنبل، بلکه این کار را به‌خاطر ویولنش انجام داد.

بل همیشه از یک ساز برای اجرا استفاده می‌کند، ولی برای این اجرای خاص استثنائاً از ویولن دیگری استفاده کرد؛ ویولنی به‌نام «گیبسون اکس هوبرمان»۱ که آنتونیو استرادیواری، استاد ایتالیایی ساخت ویولن، در «دوران طلایی» خود در سال ۱۷۱۳ آن را ساخت. استرادیواری این ویولن را در سال‌های آخر کارش ساخت، وقتی که به بهترین درختان صنوبر، افرا و بید دسترسی داشت و مهارتش به حد کمال خود رسیده بود.

بل می‌گوید: «دانش صوت‌شناسی ما هنوز ناقص است، اما او، او صوت را می‌شناخت…».

بل نام استرادیواری را به زبان نمی‌آورَد و فقط به ضمیر «او» بسنده می‌کند. وقتی این ویولن‌نواز ویولنِ دست‌ساز استرادیواری را به مردم نشان می‌دهد با احتیاط از گردن آن می‌گیرد و روی زانویش نگه می‌دارد. بل درحالی‌که ویولن را می‌چرخاند، می‌گوید: «او این ساز را در همۀ قسمت‌ها با ضخامتی بی‌نقص ساخته است. اگر یک میلی‌متر از چوب را در هر نقطه‌ای از آن تراش می‌دادید، صدا کاملاً ناموزون می‌شد». هنوز هم صدای هیچ ویولنی به پای صدای ویولن‌های دست‌ساز استرادیواری در دهۀ ۱۷۱۰ نمی‌رسد.

قسمت جلویی ویولن بل با جلا و تراش عالی‌اش تقریباً بی‌نقص است. اما قسمت پُشتی وضع خوبی ندارد و پرداختِ سرخ‌فام و تیرۀ آن رفته‌رفته به سایه‌ای یکنواخت‌تر و روشن‌تر متمایل می‌شود و نهایتاً، در یک‌جا، به چوب ساده می‌رسیم.

بل می‌گوید: «این ساز مجدداً پرداخت نشده و آن‌چه می‌بینیم، همان جلای خود اوست. مردم ویژگی‌های صوتی ساز را به همین جلاکاری نسبت می‌دهند. هر سازنده‌ای فرمول سرّی خودش را داشت». گفته می‌شود استرادیواری فرمول مخصوص خود را از ترکیب متعادل و استادانه‌ای از عسل، سفیدۀ تخم‌مرغ و صمغ درختان صحرای آفریقا درست می‌کرد.

مثل سازی که در فیلم «ویولن قرمز» می‌بینیم، این ساز نیز تاریخ‌چه‌ای پر از رمزوراز و بدخواهی دارد. این ویولن دوبار از صاحب قبلی‌اش، نوازندۀ نام‌آور لهستانی برونسیلاو هوبرمن، به سرقت رفت. بار اول این ساز در سال ۱۹۱۹ از اتاق هوبرمان در هتلی در وین ناپدید شد اما خیلی زود بازگردانده شد. بار دوم نیز، تقریباً ۲۰ سال بعد، از اتاق رخت‌کنِ تالار کارنِگی ربوده شد و دیگر به دست صاحبش نرسید.

این ساز مخفی ماند تا وقتی که در سال ۱۹۸۵ سارق آن -ویولن‌نوازی خرده‌پا و اهل نیویورک- در بستر مرگش به این کار پیش همسرش اعتراف کرد. تا اینکه چند سال پیش بل آن را خرید. او برای این کار مجبور شد ویولن سبکِ استرادیواری خود را بفروشد و بخش زیادی از مابقی پول لازم را قرض کند. قیمت آن حدود ۳.۵ میلیون دلار تعیین شده بود.

همۀ این‌ها توضیحی مفصل برای این پرسش است که چرا بل در سرمای اول صبح یک روز زمستانی در ماه ژانویه برای رسیدن به ایستگاه مترو که سه بلوک فاصله داشت تاکسی گرفت.

در مسیر ایستگاه‌های مترو، ایستگاه لانفان پلازا از بیشتر آن‌ها عوامانه‌تر به نظر می‌آید. حتی قبل از این‌که به ایستگاه برسید، ارزشی برای آن قائل نمی‌شوید. ظاهراً راهنماهای مترو هیچ‌وقت اسم ایستگاه را درست ادا نمی‌کنند: «لا-فان»، «لِیفونت»، «اِل‌فانت».

در بالای پله‌های برقی یک جایگاه واکس‌زنی و کیوسک شلوغی هست برای فروش روزنامه، بلیت بخت‌آزمایی و مجلاتی با عناوین گوناگون که دیوار کیوسک را پر کرده‌اند. مجلات پورن فروش می‌رود، اما اطراف دستگاه فروش بلیت بخت‌آزمایی از همه‌جا شلوغ‌تر است و مشتریان فراوانی برای خرید بلیت بخت‌آزمایی و پاوربال و برگه‌هایی صف کشیده‌اند که ادعا می‌شود ارقام تصادفی «داغ» رویشان حک شده است. بازار فروش این بلیت‌ها داغ است. همچنین دستگاهی وجود دارد که بلیت بخت‌آزمایی‌تان را وارد می‌کنید و دستگاه به‌سرعت به شما می‌گوید که برنده شده‌اید یا نه. در زیر دستگاه نیز کاغذهای مچاله‌شده روی هم انباشته شده‌اند.

در آن روز جمعه ۱۲ ژانویه، مردمی که در صف بخت‌آزمایی منتظر شانس نامحتمل خود بودند، شانس بهره‌مندی از یک تفریح ویژه را داشتند -بلیتی رایگان برای تماشای کنسرت یکی از مشهورترین نوازندگان دنیا از نمای نزدیک- اما فقط در صورتی که می‌خواستند به اطرافشان توجه کنند.

بل تصمیم گرفت اجرای خود را با آهنگ «شاکون» از قطعۀ دوم یوهان سباستیان باخ در دی مینور شروع کند. به‌تعبیر بل این آهنگ «نه‌فقط یکی از بهترین قطعه‌های ساخته‌شده تا به امروز است، بلکه یکی از بزرگ‌ترین دستاوردهای بشری در طول تاریخ است. این آهنگ به‌لحاظ روحانی و هیجانی قطعه‌ای قدرت‌مند و از نظر ساختاری کامل است. به‌علاوه این‌که برای تک‌نوازی ویولن ساخته شده است، پس نمی‌توانم با نسخه‌ای ناقص فریب‌کاری کنم».

بل به این نکته اشاره نکرد که آهنگ «شاکونِ» باخ یکی از دشوارترین قطعه‌ها برای یادگیری است. افراد بسیاری سعی می‌کنند آن را یاد بگیرند، اما تعداد انگشت‌شماری موفق می‌شوند. این قطعه به‌طرز خسته‌کننده‌ای طولانی است (۱۴ دقیقه) و در کل از یک توالی موسیقیایی واحد و موجز تشکیل شده است که به‌روش‌های مختلف تکرار می‌شود تا معماری پیچیده و دلهره‌آوری از صدا خلق کند. گفته می‌شود که این آهنگ که در حدود سال ۱۷۲۰ و در شرف عصر روشنگری اروپا ساخته شد، تجلیلی از وسعت امکانات بشری است.

اگر ستایش بل از آهنگ «شاکون» بیش‌ازحد پرشور به نظر می‌رسد، می‌توانید تمجید آهنگ‌ساز قرن نوزده یوهانس برامز را در نامه‌اش به کلارا شومان ملاحظه کنید: «این مرد بر روی یک حامل، برای سازی کوچک، دنیای کاملی از ژرف‌ترین اندیشه‌ها و قدرت‌مندترین احساسات را می‌نویسد. اگر تصور می‌کردم که می‌توانم چنین قطعه‌ای خلق کنم یا حتی فکرش را بکنم، مطمئنم که از فرط هیجان و شگفت‌زدگی عقل از سرم می‌پرید».

این همان قطعه‌ای است که بل برای شروع انتخاب کرد.

وقتی او قول داد این اجرا را ارزان نفروشد، واقعاً جدی می‌گفت: او با شور و شوقی آکروباتیک می‌نواخت و بدنش هماهنگ با نت‌های موسیقی خم و راست می‌شد. صدا تقریباً سمفونیک بود و درحالی‌که عابران رژه می‌رفتند به همۀ قسمت‌های دالان محقر می‌رسید.

سه دقیقه گذشت و هنوز اتفاقی نیفتاده بود. پیش از آن‌که دستاوردی نه‌چندان قابل‌توجه حاصل شود، شصت‌وسه نفر از آن‌جا رد شده بودند. یک مرد میان‌سال طرز راه‌رفتنش را برای لحظه‌ای کوتاه تغییر داد و سرش را برگرداند و متوجه شد که به نظر می‌رسد کسی آهنگی می‌نوازد. بله، آن مرد راهش را کشید و رفت اما از هیچ بهتر بود.

نیم‌دقیقه بعد، بل اولین هدیه‌اش را گرفت. زنی یک دلار انداخت و به‌سرعت دور شد. شش دقیقه از اجرا گذشته بود که یک نفر به دیواری تکیه کرد و به آهنگ بل گوش داد.

اوضاع دیگر زیاد بهتر از این نشد. طی سه‌ربع ساعت که جاشوا بل آهنگ می‌نواخت، هفت نفر کارشان را متوقف کردند تا کمی از وقت خود را صرف گوش دادن به اجرای او کنند، دست‌کم یک‌دقیقه. بیست‌وهفت نفر پول دادند که بیشترشان عجله داشتند و توقف نکردند و در مجموع ۳۲ دلار و خرده‌ای جمع شد. همچنین ۱۰۷۰ نفر باقی‌مانده با بی‌توجهی و عجله از کنار بل گذشتند، که بسیاری از آن‌ها در یک‌قدمی او بودند و تعداد انگشت‌شماری زحمت برگشتن و نگاه انداختن را به خود دادند.

نه آقای اسلاتکین، هیچ جمعیتی جمع نشد، حتی برای یک ثانیه.

همۀ ماجرا با دوربین مخفی تصویربرداری شد. می‌توانید فیلم ضبط‌شده را یک یا ۱۵ بار پخش کنید و خواهید دید که تماشای آن به‌هیچ‌روی آسان‌تر نمی‌شود. اگر فیلم را با سرعت بالا امتحان کنید، شبیه فیلم‌های صامت دوران جنگ جهانی اول می‌شود که مردم تندتند حرکت می‌کردند. مردم باعجله جست‌وخیزهای خنده‌داری دارند، لیوان‌های قهوه در دست‌ِشان، تلفن همراه در گوش‌ِشان و کارت‌های شناسایی‌شان آویزان از گردنشان؛ رقص مرگ برای خونسردی و سکون و هجوم تیره و بی‌روح مدرنیته.

حتی در دور تند، حرکات ویولن‌نواز ما نرم و روان است؛ جدا از مخاطبانش به نظر می‌رسد -نادیده، ناشنیده و از دنیایی دیگر- طوری که فکر می‌کنید واقعاً وجود ندارد: یک روح.

اما می‌بینید که او تنها فرد واقعیِ آن‌جاست و عابران روح‌اند.

حال اگر نوازنده‌ای بزرگ آهنگی بزرگ بنوازد اما شنونده‌ای نداشته باشد… آیا واقعاً می‌توان گفت خوب می‌نوازد؟

این یک بحث معرفت‌شناختی قدیمی است، در واقع قدیمی‌تر از معمای افتادن درخت در جنگل۲. این بحث را افلاطون مطرح کرد و فلاسفۀ دیگر نیز طی دوهزار سال بعد به او پیوستند: زیبایی چیست؟ آیا واقعیتی سنجش‌پذیر است (گوتفرید لایب‌نیتس) یا صرفاً نظر شخصی است (دیوید هیوم) یا ترکیبی است از هر دو که از حالتِ مستقیمِ ذهن ناظر رنگ می‌گیرد (ایمانوئل کانت)؟

ما با دیدگاه کانت موافقیم، چون نظری درست است و ما را مستقیم به سراغ جاشوا بل می‌برد که در رستوران هتل نشسته و درحالی‌که صبحانه‌اش را مزه مزه می‌کند، سعی دارد این موضوع را هضم کند که چند لحظه پیش در مترو چه اتفاقی افتاد.

می‌گوید: «ابتدا، فقط می‌خواستم روی نواختن آهنگ تمرکز کنم. واقعاً به این فکر نمی‌کردم که در اطرافم چه اتفاقی می‌افتد…»

نواختن ویولن از لحاظ ذهنی و بدنی کاری طاقت‌فرسا به نظر می‌آید، اما بل می‌گوید این کار برای او عادت و طبیعتی ثانویه شده و با تمرین و حافظۀ عضلانی تثبیت شده است: مثل تردستی که می‌تواند گردش همۀ توپ‌ها را ضمن صحبت با جمعیت حفظ کند. او می‌گوید هنگام نوازندگی آنچه بیش از هرچیز ذهنش را مشغول می‌کند نمایش احساسات در قالب یک داستان است: «وقتی قطعه‌ای را با ویولن می‌نوازید، قصه‌گویی هستید که داستانی را روایت می‌کند».

پیش‌درآمد آهنگ «شاکون» سرشار است از حس حیرت. این حس او را برای مدتی مشغول کرد. اما درنهایت شروع کرد به انداختن نگاه‌های زیرچشمی و دزدکی به اطراف.

– «احساس عجیبی به من دست داد از اینکه مردم…»

گفتن واژه‌ای که در نظر دارد آسان نیست.

– «…به من بی‌توجهی می‌کنند».

بل می‌خندد. به خودش می‌خندد.

«در سالن موسیقی، اگر کسی سرفه کند یا تلفن کسی زنگ بخورد عصبانی می‌شوم. اما اینجا، انتظاراتم به‌سرعت پایین آمد. دیگر از هرگونه حرکت بدنی که نشان از توجه داشت قدردانی می‌کردم، حتی نیم‌نگاهی کوتاه. به‌طور عجیبی سپاسگزار کسانی بودم که به‌جای پول خرد، یک‌دلاری می‌انداختند». این‌ها حرف‌های کسی است که استعدادش دقیقه‌ای یک‌هزار دلار می‌ارزد.

بل قبل از شروع، نمی‌دانست چه چیزی در انتظارش است. فقط این را می‌دانست که به دلیلی نامعلوم مضطرب است.

می‌گوید: «این حس دقیقاً هراس از صحنه نبود، دلشوره داشتم. کمی استرس گرفته بودم».

بل در مقابل سران کشورهای اروپایی نوازندگی کرده است، ولی چرا باید در متروی واشنگتن اضطراب داشته باشد؟

توضیح می‌دهد: «وقتی برای کسانی که بلیط خریده‌اند اجرا می‌کنید، درواقع از قبل ارزیابی شده‌اید. آن‌جا در این فکر نیستم که نیاز به پذیرفته‌شدن دارم، بلکه پیشاپیش پذیرفته شده‌ام. اما اینجا این فکر ذهنم را مشغول کرده بود: اگر کارم را نپسندند چه؟ اگر حضورم باعث ناراحتی آن‌ها شود چه…»

به‌بیان ساده، او یک اثر هنری بی‌قاب بود. این ممکن است ارتباط زیادی داشته باشد با اتفاقاتی که در آن روز افتاد، یا به‌بیان دقیق‌تر، اتفاقاتی که نیفتاد.

مارک لایتهوسر بیش از هر پادشاه یا پاپ یا عضوی از خاندان مدیچی آثار هنری بزرگ در دست گرفته است. او که نگهبان قدیمی نگارخانه نشنال گالری است روی چارچوب نقاشی‌ها نظارت می‌کند. لایتهوسر فکر می‌کند که می‌داند در آن ایستگاه مترو چه اتفاقی افتاد.

«فرض کنید یکی از شاه‌کارهای نقاشی انتزاعی، مثلاً اثری از الزوِرث کِلی، را برمی‌داشتم و از قابش خارج می‌کردم. سپس از ۵۲ پلۀ ورودی نگارخانۀ نشنال گالری پایین می‌بردم و از کنار ستون‌های عظیم نگارخانه رد می‌کردم و به رستورانی می‌بردم. این نقاشی ۵میلیون دلار ارزش دارد، حالا فرض کنید که در آن رستوران، چندتا از بچه‌های پرجنب‌وجوش مدرسۀ کُرکُران آثار اصیل هنری را به فروش گذاشته شده‌اند و من هم آن کار کلی را با برچسب قیمت ۱۵۰ دلار از دیوار آویزان می‌کنم. هیچ‌کس هم متوجه نمی‌شود. حالا ممکن است یک نگهبان نقاشی نگاهی به بالا بیندازد و بگوید: «هی، این نقاشیه یه‌خورده شبیه کار الزورث کلی هست. اون نمک رو بده به من بی‌زحمت».

منظور لایتهوسر این است که نباید به‌راحتی به مسافران مترو برچسب عوام و بی‌سواد بزنیم. زمینه و بافت هم مهم است.

کانت نیز حرفش همین بود. او موضوع زیبایی را جدی گرفت: کانت در نقد قضاوت زیباشناختی استدلال می‌کند که توانایی فرد در درک زیبایی به توانایی‌اش در قضاوت اخلاقی مرتبط است. اما باید به یک نکته توجه کرد. پل گایر از دانشگاه پنسیلوانیا، یکی از پژوهشگران برجستۀ کانتی، می‌گوید که این فیلسوف آلمانی قرن هجده احساس می‌کرد که، برای درک درست زیبایی، شرایط ناظر بر آن هم باید در حد مطلوب باشد.

گایر می‌گوید: «حد مطلوب به این معنی نیست که هنگام رفتن به محل کار، وقتی به گزارشی که باید به رئیس بدهید فکر می‌کنید، ممکن است کفش‌هایتان مناسب نباشد».

بنابراین اگر کانت در آن مترو جاشوا بل را می‌دید که برای هزار عابرِ بی‌علاقه نوازندگی می‌کند، چه نظری می‌داد؟

گایر عقیده‌اش این است که «دربارۀ آن‌ها مطلقاً هیچ برداشتی نمی‌کرد».

همین.

اما برای درک واقعی آنچه اتفاق افتاد، باید فیلم را عقب بکشید و دوباره از اول تماشا کنید، از لحظه‌ای که آرشۀ بل با سیم‌های ویولنش تماس پیدا کرد.

یکی از عابران مردی است سفیدپوست با شلوار خاکی، کاپشن چرمی و کیف دستی. جان دیوید مورتِنسن که بالای ۳۰ سال سن دارد، آخرین قدم‌های سفر روزانۀ خود به سمتِ مترو را برمی‌دارد. از پله‌برقی بالا می‌رود. مسیری طولانی است: یک دقیقه و پانزده ثانیه اگر راه نروید. مورتنسن نیز مثل بیشتر کسانی که از کنار بل عبور می‌کنند، پیش از آنکه نگاهش به نوازنده بیافتد آهنگش را به‌خوبی می‌شنود. او هم مثل اکثر آن‌ها متوجه می‌شود که آهنگ زیبایی است. اما برخلاف تعداد انگشت‌شماری از عابران وقتی به بالای پله می‌رسد به‌سرعت از کنارش رد نمی‌شود، مثل کسانی که فکر می‌کنند بل مزاحتمی است که باید از آن دوری کرد. مورتنسن همان اولین نفری است که شش دقیقه پس از شروع اجرا ایستاد.

موضوع این نیست که کار دیگری نداشت. او مدیر پروژۀ یک برنامۀ بین‌المللی در وزارت انرژی است؛ مورتنسن آن روز قرار بود در یک برنامۀ بودجه‌بندی ماهانه شرکت کند، که جالب‌ترین بخش شغلش هم نیست. می‌گوید: «در این برنامه، مخارج ماه گذشته را بررسی می‌کنید، مخارج ماه آینده را پیش‌بینی می‌کنید و اگر مثلاً ایکس دلار دارید، تعیین می‌کنید که کجا هزینه خواهد شد و مواردی از این دست».

خارج می‌شود و به اطراف نگاه می‌کند. وقتی موقعیت نوازندۀ ویولن را شناسایی کرد، می‌ایستد، کمی دور می‌شود، اما انگار دوباره چیزی او را برمی‌گرداند. به ساعت گوشی‌اش نگاه می‌کند -می‌بیند که سه دقیقه زودتر سر کار می‌رسد- سپس کنار دیواری می‌ایستد و به آهنگ گوش می‌دهد.

مورتنسن هیچ شناختی از موسیقی کلاسیک ندارد، اما ویژگی خاص آهنگی که می‌شنود این است که او این آهنگ را پسندیده است.

اتفاقاً مورتنسن لحظه‌ای می‌رسد که بل وارد بخش دوم از آهنگ «شاکون» می‌شود. (بل می‌گوید: «در این لحظه، آهنگ از کلید مینور به کلید ماژور وارد می‌شود که حسی مذهبی و متعالی دارد».) آرشۀ ویولن‌نواز شروع می‌کند به رقصیدن؛ ویولن آهنگی شاد، سرزنده، باشکوه و تماشایی به خود می‌گیرد.

مورتنسن از کلیدهای ماژور و مینور چیزی نمی‌داند. می‌گوید: «هرچه که بود، به من احساس آرامش داد».

و این‌گونه می‌شود که مورتنسن برای اولین بار در عمر خود اندکی درنگ می‌کند تا به آهنگ یک نوازندۀ خیابانی گوش دهد. در طول آن سه دقیقه که او برای این کار گذاشته، ۹۴ نفر دیگر باعجله از آنجا رد می‌شوند. وقتی که می‌خواهد آنجا را به قصد کمک به برنامه‌ریزی برای بودجه‌های احتیاطیِ وزارت انرژی ترک کند، یک کار دیگر هم برای اولین بار انجام می‌دهد. جان دیوید مورتنسن، برای اولین بار در عمرش، بااینکه نمی‌داند دقیقاً چه اتفاقی افتاد اما احساس می‌کند رویدادی خاص بود، به یک نوازندۀ خیابانی پول می‌دهد.

شش لحظۀ خاص در فیلمِ ضبط‌شده هست که از نظر بل بسیار دردناک بود، و خودش آن‌ها را «لحظات خجالت‌آور» می‌نامد. این لحظه‌ها دقیقاً پس از پایان هرقطعه پیش می‌آیند: زمانی که هیچ صدایی نیست. آهنگ متوقف می‌شود. همان کسانی که متوجه نوازندگی او نشده بودند، متوجه تمام‌شدنِ آهنگش نیز نمی‌شوند. هیچ تشویق و تقدیری در کار نیست. بل فقط آرشه را تکانی می‌دهد و قطعۀ بعدی را شروع می‌کند – این کار برای نوازندۀ خجالت‌زده معادل این جملۀ کسی است که می‌خواهد موضوع را عوض کند: «اِاِ… بسیار خب، می‌ریم سراغ بحث بعدی…».

پس از «شاکون» نوبت آهنگ «اِیو ماریا» اثر فرانتس شوبرت بود، که در اولین اجرا به‌سال ۱۸۲۵ برخی از منتقدان موسیقی را به شگفتی واداشت: شوبرت در آثار خود به‌ندرت احساسات مذهبی به نمایش می‌گذاشت، اما قطعۀ «ایو ماریا» کاری است نفس‌گیر در مدح مریم مقدس. این پارسایی ناگهانی چه معنی داشت؟ شوبرت باجدیت پاسخ داد: «به نظرم به این دلیل بود که هرگز پرستش را بر خود تحمیل نکردم و هرگز مناجات و تحمیدیه‌هایی از این نوع نساختم، مگر این‌که ناخودآگاه بر من مستولی شود؛ معمولاً چنین پرستشی درست و حقیقی خواهد بود». این ستایش‌نامه‌ موسیقیایی به یکی از مشهورترین و ماندگارترین قطعه‌های مذهبی تاریخ تبدیل شد.

چند دقیقه پس از شروع این آهنگ، اتفاق جالبی رخ داد. یک زن و کودک خردسالش از پله‌برقی پدیدار شدند. زن باعجله راه می‌رود و همین‌طور کودک نیز که دستش در دست زن بود سریع راه می‌رفت.

شرون پارکر که، در یک نمایندگی فدرال، مدیر آی.تی است می‌گوید: «وقتم تنگ بود. ساعت ۸:۳۰ یک کلاس آموزشی داشتم و قبل از آن باید اِوی را به معلمش می‌رساندم، سپس فوراً به محل کارم برمی‌گشتم، بعد به ساختمان آموزشی در طبقۀ زیرین می‌رفتم».

اِوی پسرش بود، ایوان. سه سال دارد.

ایوان در فیلم به‌خوبی دیده می‌شود: پسربچه‌ای سیاه و بانمک که بارانی پوشیده و مرتب برمی‌گردد تا به جاشوا بل نگاه کند، درحالی‌که مادرش او را به‌سمت در می‌کشد.

پارکر می‌گوید: «آن‌جا نوازنده‌ای بود که توجه پسرم به او جلب شد. می‌خواست بایستد و گوش کند، ولی اصلاً وقت نداشتم».

بنابراین پارکر کاری را کرد که مجبور بود انجام دهد. او با زیرکی خودش را بین ایوان و بل قرار داد تا جلوی دید پسرش را بگیرد. می‌توان در فیلم ایوان را دید که هنگام خروج از سالن، هنوز هم گردنش را دراز می‌کند تا به بل نگاهی بیاندازد. وقتی پارکر ماجرا را شنید، با خنده گفت: «ایوان خیلی باهوش است!»

بیلی کالینز شاعر آمریکایی یک جا گفته است که همۀ بچه‌ها با دانش شعر به دنیا می‌آیند، چون ضربان قلب مادر صدایی موزون دارد. به اعتقاد او، زندگی روزمره رفته‌رفته راه بروز این قریحۀ شاعری را در ما مسدود می‌کند. این حرف در مورد موسیقی نیز صادق است.

هیچ الگوی نژادی یا جمعیت‌شناختی وجود نداشت که کسانی که به تماشای بل ایستادند یا کسانی که به او پول دادند را متمایز کند از کسانی که با عجله و بی‌توجه از کنارش رد شدند و در اکثریت بودند. سفید، سیاه، آسیایی، پیر و جوان، زن و مرد همگی در سه گروه جای می‌گرفتند. اما رفتار یک گروه جمعیتی کاملاً ثابت بود. بدون استثنا هر بچه‌ای رد می‌شد، سعی می‌کرد بایستد و تماشا کند. و هربار این اتفاق می‌افتاد، پدر یا مادرش بچه را به‌سرعت از آن‌جا دور می‌کرد.

اگر فقط یک نفر را نام ببریم که آن روز چنان مشغول بود که توجهی به ویولن‌نواز نکرد، آن یک نفر جرج تیندلی است. تیندلی برای رفتن به محل کارش عجله نداشت. او در محل کارش بود.

بیشتر مردم از درهای شیشه‌ای منتهی به یک مرکز خرید خارج می‌شوند که به خیابان و آسانسورهای ساختمان‌های اداری خروجی منتهی می‌شود. اولین مغازۀ این مرکز، کافی‌شاپ و نان‌فروشی «اوبُن‌پَن»۳ محل کار تیندلی است. او که بیش از ۴۰سال سن دارد، با لباس کار سفید میزها را تمیز می‌کند، ظرف نمک و فلفل را پر می‌کند و زباله‌ها را بیرون می‌برد. تیندلی زیر نظر کارفرماهایش کار می‌کند و انتظار می‌رود تند و تیز باشد، که همین‌طور هم هست.

اما تقریباً دقیقه‌ای یک‌بار، تیندلی به لبه ساختمان اوبن‌پن می‌رفت ولی انگشتان پایش را از خط ساختمان خارج نمی‌کرد تا محل کارش را ترک نکرده باشد، گویی ناخودآگاه چیزی توجهش را جلب می‌کرد. سپس تا جایی که می‌توانست رو به تالار ورودی به جلو خم می‌شد و ویولن‌نواز ما را در آن طرف درهای شیشه‌ای تماشا می‌کرد. عابران پیوسته در رفت‌وآمد بودند، بنابراین درها معمولاً باز بودند و صدا به‌خوبی می‌رسید.

تیندلی می‌گوید: «می‌توانستید درعرض یک ثانیه بگویید که کار این مرد عالی است و مسلماً یک نوازندۀ حرفه‌ای است». او گیتار می‌زند، عاشق صدای سازهای زهی است و به نوازنده‌ای خاص علاقه ندارد.

تیندلی می‌گوید: «اکثر مردم نوازندگی می‌کنند؛ ولی آن را حس نمی‌کنند. اما آن مرد موسیقی را احساس می‌کرد. آن مرد حرکت می‌کرد. توی صدا خیز برمی‌داشت».

در فاصلۀ صدپایی دالان صف بلیط بخت‌آزمایی بود که طول آن گاهی به پنج یا شش نفر می‌رسید. آن‌ها اگر رویشان را برمی‌گرداندند در مقایسه با تیندلی دید بهتری به بل داشتند. اما هیچ‌یک این کار را نکردند، حتی در تمام آن ۴۳دقیقه. آن‌ها با گام‌های کوتاه به‌سمت دستگاه لاتاری که شماره‌ها را بیرون می‌انداخت حرکت می‌کردند و چشم‌هایشان به جایزه دوخته شده بود.

جی.تی تیلمن نیز در آن صف بود. او که یک متخصص کامپیوتر در وزارت مسکن و توسعه شهری است، تک‌تک شماره‌هایی را که آن‌روز بازی کرد به یاد می‌آورد – هر ۱۰ شماره را که هر کدام ۲دلار بود و در مجموع ۲۰ دلار می‌شد. اما به یاد نمی‌آورد که نوازندۀ ویولن آن روز چه آهنگی می‌زد. می‌گوید صدایش به نسبتِ موسیقی کلاسیک پرانرژی بود، مثل موزیکی که در فیلم تایتانیک قبل از برخورد به کوه یخی در کشتی می‌نواختند.

تیلمن می‌گوید: «در مورد آن آهنگ فکر خاصی نکردم، جز این‌که یک نفر سعی دارد چند دلار کاسب شود». گفت به او یکی دو دلار می‌داد، اگر همۀ پولش را خرج لاتاری نمی‌کرد.

وقتی به او گفتند که به یکی از بهترین نوازندگان دنیا انعام نداده است، خندید و گفت:

– «آیا باز هم در این حوالی اجرا خواهد داشت؟»

– «بله، اما باید پول زیادی برای شنیدنش بدهید».

تیلمن در لاتاری هم برنده نشد.

بل قطعۀ «ایو ماریا» را با سکوت رعدآسای دیگری به پایان می‌رساند و آهنگ احساسی «اِسترِلیتا» اثر مانوئل پونس۴ را می‌نوازد، سپس سراغ قطعه‌ای از ژول ماسِنه۵ می‌رود، بعد آهنگی شاد و طربناک از باخ اجرا می‌کند. این آهنگ یادآور ظرافت دنیای قدیم است؛ می‌توان تصور کرد که این آهنگ رقاصان نقابدارِ فستیوال ورسای یا دهقانان چکمه‌پوش در نقاشی پیتر بروگل را به وجد آورده است.

چندهفته بعد که بل فیلم را می‌بیند،‌ فقط از یک چیز بهت‌زده می‌شود. او می‌فهمد که چرا در شلوغی صبح یک روز کاری نمی‌تواند جمعیت را دور خودش جمع کند. می‌گوید: تعجب می‌کنم از اینکه تعداد زیادی از مردم اصلاً توجهی نمی‌کنند، انگار نامرئی‌ام. می‌دانی چرا؟ چون خیلی سروصدا می‌کنم!»

درست است، خیلی سروصدا می‌کند. لازم نیست موسیقی‌شناس باشید تا این واقعیت ساده را بدانید که آن‌جا مردی با نواختن ویولن حجم زیادی صدا در فضا پخش می‌کند؛ گاهی حرکات بل آنقدر پیچیده است که احساس می‌کنید دو ساز مختلف اما هماهنگ را می‌شنوید. پس آن عابران تیزپا با نگاه‌های رو به جلو پدیدۀ قابل توجهی‌اند.

بل به این می‌اندیشد که آیا ممکن است بی‌توجهی آن‌ها عمدی باشد: اگر توجه شما به نوازنده آشکار نباشد، لازم نخواهد بود به‌خاطر پول ندادن به او احساس گناه کنید؛ شریک جرم نیستید.

این حرف ممکن است درست باشد اما هیچ‌کس چنین توجیهی را مطرح نکرد. مردم فقط می‌گفتند که کار داشتند یا به چیزهای دیگری فکر می‌کردند. برخی که با تلفن حرف می‌زدند، وقتی از کنار بل رد می‌شدند بلندتر صحبت می‌کردند تا آن صدای گوش‌خراش را نشنوند.

نفر بعدی کالوین ماینت بود که برای ادارۀ خدمات عمومی کار می‌کند. ماینت به بالای پله‌برقی رسید، به سمت راست برگشت و از یکی از درهای خروجی وارد خیابان شد. چند ساعت بعد، او اصلاً به یاد نمی‌آورد که در راهش نوازنده‌ای را دیده باشد.

– «موقعیتش نسبت به من کجا بود؟»

– « حدوداً در فاصلۀ یک متری شما».

شنوایی ماینت هیچ مشکلی ندارد. اما هندزفری در گوشش بود و داشت به آیپادش گوش می‌داد.

برای بسیاری از ما، انفجار تکنولوژیک نه‌تنها ما را در معرض تجربیات جدید قرار نداده است بلکه محدودتر نیز کرده است. با آیپاد به چیزی گوش می‌دهیم که از قبل می‌دانیم چیست؛ چون لیست پخش را خودمان برنامه‌ریزی می‌کنیم.

اسم آهنگی که کالوین ماینت گوش می‌داد «جاست لایک هِوِن» بود از یک گروه راک انگیسی به‌نام «دِ کیور». البته آن آهنگ فوق‌العاده است، اما معنای آن چندان شفاف نیست و اینترنت پر شده از متن‌هایی که می‌کوشند آن را واکاوی کنند. برخی از آن‌ها خیلی از موضوع دور شده‌اند، اما برخی دیگر درست رفته‌اند سراغ اصل موضوع: این آهنگ از یک جدایی عاطفی غم‌انگیز حرف می‌زند. مردی زن رؤیاهایش را یافته است ولی نمی‌تواند عمق احساساتش را به او ابراز کند تا اینکه او را از دست می‌دهد. این آهنگ از غفلت از زیباییِ چیزی می‌گوید که به‌سادگی جلوی چشمان ماست.

جکی هسیان می‌گوید: «بله من ویولن‌نواز را دیدم، اما چیز خاصی در او مرا شگفت‌زده نکرد».

نمی‌توان از روی ظاهر هسیان گفت، ولی او از آن دست افرادی بود که قبل از اینکه به راهش ادامه دهد نگاهی طولانی و دقیق به بل انداخت. معلوم شد که اصلاً به آهنگ توجهی نکرده است.

می‌گوید: «واقعیت این است که موزیک را زیاد نشنیدم. فقط به این فکر می‌کردم که آنجا چه می‌کند، چگونه با این وضع کنار می‌آید، آیا پول زیادی گیرش می‌آید، آیا بهتر نبود کارش را با گذاشتن مبلغی پول در جعبه شروع کند، یا بهتر است خالی باشد تا مردم دلشان به رحم بیاید؟ من اوضاع را از لحاظ مالی تحلیل می‌کردم».

– شغلت چیست جکی؟

– «مشاور حقوقیِ روابط کار در ادارۀ خدمات پستی ایالات متحده هستم. اخیراً دربارۀ یک قرارداد ملی مذاکره کرده‌ام».

هنگامی که بل ویولن می‌زد، فقط یک نفر در یکی از صندلی‌های روکش‌دارِ جایگاه واکس‌زنی نشسته بود. تِرِنس هولمز مشاورِ وزارت ترابری آمریکاست که از موزیک خوشش آمد، اما از واکس کفش می‌گوید: «پدرم می‌گفت هرگز با کفش کثیف و واکس‌نخورده کت‌وشلوار نپوش».

هولمز بیشتر اوقات کت‌وشلوار می‌پوشد، بنابراین در جایگاه واکس زیاد دیده می‌شود و با زن واکسی رابطۀ خوبی برقرار کرده است. هولمز دست‌به‌انعام خوبی دارد و آدم خوش‌بیانی است، مهارتی که آن روز خیلی کمک کرد. زن واکسی از چیزی ناراحت بود و موسیقیِ بل او را ناراحت‌تر کرد. به‌گفتۀ هولمز، او از صدای بلند موزیک شاکی بود و هولمز سعی کرد او را آرام کند.

ادنا سوزا، اهل برزیل، شش سال است که در ایستگاه لانفان پلازا کفش‌های مردم را واکس می‌زند و آنجا از دیدن نوازنده‌های خیابانی سیر شده است؛ وقتی نوازندگان خیابانی آهنگ می‌نوازند، او نمی‌تواند صدای مشتری‌ها را بشنود و این برای کسب‌وکارش خوب نیست. بنابراین از آن‌ها خوشش نمی‌آید.

سوزا به خط فاصل بین ساختمان مترو در بالای پله‌برقی و دالان اشاره می‌کند که کنترلش در دست شرکتی است که مرکز خرید را مدیریت می‌کند. می‌گوید، بعضی از نوازندگان در سمت مترو و برخی دیگر در سمت مرکز خرید می‌ایستند. در هر دو حالت، سوزا به آن‌ها اشراف دارد. هم شماره تلفن پلیس‌های مرکز خرید و هم شمارۀ پلیس‌های مترو را در شماره‌گیر سریع گوشی‌اش دارد. بنابراین به‌ندرت پیش می‌آید که نوازنده‌ای آنجا زیاد دوام بیاورد.

اما در مورد جاشوا بل چه اتفاقی افتاد؟

به گفتۀ سوزا، صدای او هم خیلی بلند بود. به پایین نگاهی می‌اندازد. دوست ندارد دربارۀ این نوازندگان لعنتی حرف مثبتی بزند، اما: «آن مرد خیلی خوب بود. اولین بار بود که به پلیس زنگ نزدم».

سوزا از شنیدن اینکه او نوازنده‌ای مشهور است شگفت‌زده شد، اما جمعیتی که به‌سرعت مانند کورها از کنارش رد شدند این حس را تجربه نکردند. به اعتقاد سوزا، این اتفاق پیش‌بینی‌پذیر بود. «اگر چنین اتفاقی در برزیل می‌افتاد، همه برای تماشا جمع می‌شدند. اینجا این‌طور نیست».

سوزا با سر به نقطه‌ای در بالای پله‌برقی اشاره می‌کند و با تلخی می‌گوید: «چندسال پیش، مردی بی‌خانمان درست آنجا مرد. همانجا دراز کشید و مرد. پلیس آمد، آمبولانس آمد، ولی هیچ‌کس حتی توقف نکرد یا سرعتش را کم نکرد تا ببیند چه اتفاقی افتاده است».

«مردم از پله‌برقی بالا می‌آیند و فقط جلوی خود را نگاه می‌کنند. سرت به کار خودت باشد، جلو را نگاه کن. همه زیر فشارند. منظورم را می‌فهمی؟»

زندگی چیست اگر ما که سرشار از غمیم
مجال سر بلند کردن و نگریستن نداشته باشیم

(از شعر «فراغت»، اثر ویلیام هنری دیویس)

فرض می‌کنیم نظر کانت درست است. پس می‌پذیریم که نمی‌توانیم، با نگاه به اتفاقات روز ۱۲ ژانویه، دربارۀ سواد مردم یا توانایی آن‌ها برای درک ارزش زیبایی قضاوت کنیم. اما درمورد توانایی آن‌ها در دانستن قدر زندگی چطور؟

ما مردمی پرمشغله‌ایم. آمریکایی‌ها دست‌کم از سال ۱۸۳۱ پرمشغله بوده‌اند، زمانی که آلکسی دو توکویل، جامعه‌شناس فرانسوی، در جوانی به ایالات متحده سفر کرد و تحت تأثیر قرار گرفت و از انگیزه و اهتمام بالای مردم بهت‌زده شد که تمام وقت خود را صرف کار و انباشت ثروت کرده بودند.

اوضاع زیاد فرق نکرده است. فیلم «کویانیس‌کاتسی»۶ را نگاه کنید، فیلمی پیشرو و هوشمندانه دربارۀ سرعت سرسام‌آور و آشفتۀ زندگی مدرن که در سال ۱۹۸۲ پخش شد. در این فیلم، گادفرِی رجیو، کارگردان فیلم، با کمک موسیقی مینیمالیستیِ فیلیپ گلاس کلیپ‌هایی ضبط‌شده از آمریکایی‌ها را که مشغول کارهای روزمرۀ خود هستند برداشته، اما سرعت آن‌ها را بالا برده است، به‌نحوی که شبیه ماشین‌های خط تولید و ربات‌هایی شده‌اند که پشت‌سرهم به‌سوی مقصدی نامعلوم در حرکت‌اند. حال اگر به فیلم ایستگاه لانفان پلازا با دور تند نگاه کنید، جای خالی موسیقی متن فیلیپ گلاس کاملاً احساس می‌شود.

«کویانیس‌کاتسی» به‌زبان سرخپوستی یعنی «زندگیِ بی‌توازن».

جان لِین، نویسندۀ بریتانیایی، در کتاب خود زیبایی همیشگی: در باب هنر و زندگی روزمره۷ (۲۰۰۳) از گمشدگی ارزش زیبایی در دنیای مدرن می‌گوید. او معتقد است آزمایشی که در ایستگاه مترو لانفان پلازا انجام شد می‌تواند نشانۀ این معضل باشد؛ نه به این دلیل که مردم استعداد درک زیبایی را نداشتند، بلکه به این علت که برایشان موضوعیت نداشت.

لین می‌گوید: «مسئله این است که در اولویت‌ها دچار اشتباه می‌شویم».

اگر نتوانیم در زندگی خود وقت بگذاریم برای گوش‌دادن به یکی از بهترین نوازندگان روی زمین که چندتا از بهترین قطعه‌های ساخته‌شده را می‌نوازد؛ اگر جریان خروشان زندگی مدرن آنچنان بر ما استیلا یابد که چشم و گوشمان به چیزی مثل این بسته شود؛ آنگاه چه چیز دیگری را هم از دست داده‌ایم؟

سال ۱۹۱۱ همین بود. این بیت او را معروف کرد. پشت آن فکری ساده و حتی ابتدایی نهفته است، اما پیش از دیویس هیچ‌کس آن را به این صورت بیان نکرده بود.

البته دیویس امتیاز خاصی داشت و آن مزیتِ ادراک او بود. او پیشه‌ور یا کارگر یا کارمند یا مشاور یا تحلیلگر سیاسی یا وکیل یا مدیر برنامه نبود، بلکه یک دوره‌گرد بود.

منظور ویلیام هنری دیویس، شاعر اهل ولز، هم از سرودن بیت بالا در قهرمان فرهنگی آن روز دیر به ایستگاه لانفان پلازا رسید، مردی نسبتاً کچل با جثه‌ای کوچک و قیافه‌ای نه‌چندان جذاب به‌نام جان پیکارِلو.

پیکارلو دقیقاً وقتی به بالای پله‌برقی رسید که بل شروع کرد به نواختن قطعۀ نهایی‌اش که تکرار آهنگ «شاکون» بود. در فیلم ضبط‌شده می‌بینیم که ناگهان پیکارلو می‌ایستد، موقعیت منبع موزیک را شناسایی می‌کند و به انتهای دیگر دالان می‌رود. جایی را پس از جایگاه واکس‌زنی، روبه‌روی صف لاتاری می‌گیرد و در نُه‌دقیقۀ بعدی از جایش جم نمی‌خورد.

گزارشگری که بیرون از ساختمان با عابران مصاحبه می‌کرد، با پیکارلو هم مصاحبه کرد و شماره تلفنش را خواست. گزارشگر مثل همه، به او نیز گفت که این مصاحبه برای مقاله‌ای دربارۀ مسافرت روزانه هست. وقتی چند ساعت بعد با او تماس گرفتند، همانند دیگران از او پرسیدند که آیا در مسیرش اتفاق غیرعادی‌ای برایش رخ داده است.

در بین بیش از ۴۰ نفر که با آن‌ها تماس گرفته شد، پیکارلو تنها کسی بود که فوراً به حضور نوازندۀ ویولن اشاره کرد.

– «نوازنده‌ای در بالای پله‌برقیِ ایستگاه لانفان پلازا ساز می‌زد».

– آیا قبل از این در آنجا نوازنده‌ای دیده بودید؟

– «نه مثل این یکی».

– منظورتان چیست؟

«این یکی ویولن‌نواز فوق‌العاده‌ای بود. هرگز کسی را چنین بااستعداد ندیده‌ام. او به‌بیان فنی زبردست بود و نت‌بندی‌اش حرف نداشت. همین‌طور ساز خوبی داشت، با صدایی باشکوه و دلپذیر. کمی فاصله گرفتم تا صدایش را بشنوم. نمی‌خواستم مزاحم حال و هوایش شوم».

– وقعاً؟

– «واقعاً. این تجربۀ من بود. تجربه‌ای لذت‌بخش و عالی برای شروع آن روز بود».

پیکارلو موسیقی کلاسیک را می‌شناسد. او از هواداران جاشوا بل است اما او را نشناخت؛ او عکس جدیدی از بل ندیده بود و گذشته از این، بیشتر اوقات کاملاً از او دور بود. اما می‌دانست که این نوازنده نباید آدمی معمولی باشد. در فیلم می‌بینیم که پیکارلو گهگاهی مات‌ومبهوت به اطراف او نگاه می‌کند.

پیکارلو در سال‌های نوجوانی در نیویورک به‌طورجدی به مطالعۀ ویولن مشغول بود و قصد داشت کنسرت اجرا کند. اما در ۱۸سالگی آن را رها کرد، چون به این نتیجه رسید که هرگز به حدی نخواهد رسید که بتواند از آن پول درآورد. در زندگی از این اتفاقات می‌افتد. گاهی مجبور می‌شوید دست به عصا راه بروید. بنابراین پیکارلو مسیرِ کاریِ دیگری انتخاب کرد. او اکنون در ادارۀ خدمات پستی ایالات متحده سرپرست شده است و دیگر زیاد ویولن نمی‌زند.

پیکارلو می‌گوید: «با فروتنی ۵ دلار داخل جعبه انداختم». این کار با فروتنی همراه بود: می‌توان آن را در فیلم دید. پیکارلو جلو می‌رود، به‌سختی به بل نگاه می‌کند و پول را داخل جعبه می‌اندازد. سپس، با حالتی که انگار خجالت می‌کشد، به‌سرعت از مردی دور می‌شود که زمانی می‌خواست به جای او باشد.

آیا به‌خاطر اوضاع موجود پشیمان است؟

در پاسخ می‌گوید: «نه اگر عاشق چیزی هستید اما تصمیم می‌گیرید که به‌صورت حرفه‌ای آن را دنبال نکنید، ضرر نخواهید کرد. چون می‌دانید هنوز آن را دارید و همیشه خواهید داشت».

بل معتقد است بهترین کارش را در آن روز در چنددقیقۀ پایانی و در اجرای دوم قطعۀ «شاکون» ارائه کرد. و در این قسمت بود که برای اولین بار بیش از یک نفر همزمان به او گوش می‌دادند. درحالی‌که پیکارلو پشت سر او ایستاده بود، جانیس اولو از راه رسید و در فاصلۀ چندقدمی بل ایستاد. او در وزارت مسکن و توسعۀ شهری کار می‌کند و در کودکی ویولن‌نوازی کرده است. اسم قطعه‌ای را که می‌شنید نمی‌دانست، ولی می‌دانست که به تماشای نوازنده‌ای صاحب قریحه ایستاده است.

اولو برای تنفس و صرف قهوه بیرون آمده بود و تا وقتی که می‌توانست آنجا ایستاد. وقتی که داشت می‌رفت، آهسته به غریبه‌ای که کنارش ایستاده بود گفت: «واقعاً دلم نمی‌خواهد بروم». تصادفاً غریبه‌ای که کنارش ایستاده بود برای واشنگتن پست کار می‌کرد.

در مراحل آماده‌سازی این رویداد، عوامل نشریه دربارۀ نحوۀ برخورد با پیامدهای احتمالی تبادل نظر کردند. پرطرفدارترین فرضیه این بود که ممکن است مشکلی در کنترل جمعیت پیش بیاید: در شهری مثل واشنگتن که پیچیدگی جمعیت‌شناختی خاصی دارد، این احتمال وجود داشت که مطمئناً چندین نفر بل را خواهند شناخت. با این احتمال، سیل اگرهای حاکی از نگرانی سرازیر شد. اگر مردم تجمع کنند، با افراد دیگری که برای دیدن علت تجمع توقف خواهند کرد چه باید کرد؟ خبر در بین جمعیت پخش خواهد شد. دوربین گوشی‌ها روشن خواهد شد. مردم بیشتری برای دیدن صحنه تجمع خواهند کرد؛ تردد عابران در ساعت شلوغی مشکل را تشدید می‌کند؛ تشنج بالا می‌گیرد؛ گارد ملی فراخوانده می‌شود؛ گاز اشک‌آور، فشنگ‌های پلاستیکی و… .

فقط یک نفر بل را شناخت که او هم در دقایق پایانی رسید. برای استِیسی فوروکاوا که در وزارت بازرگانی مأمور آمار است هیچ شکی باقی نمانده بود. او آشنایی زیادی با موسیقی کلاسیک نداشت، اما سه‌هفته پیش‌تر در کنسرت بل در کتابخانۀ کنگره حضور داشت. و اکنون آن هنرمند بین‌المللی خم و راست می‌شد و پول گدایی می‌کرد. نمی‌دانست جریان از چه قرار است، ولی هرچه بود قصد نداشت فرصت را از دست بدهد.

فوروکاوا در سه متری بل ایستاد، انگار صندلی وسطِ ردیف اولِ سالن را گرفته باشد. لبخندی پهن و دندان‌نما بر چهره داشت. فوروکاوا با آن خنده تا پایان اجرا در همان نقطه میخکوب بود.

می‌گوید: «تاکنون در واشنگتن اتفاقی به این اندازه حیرت‌انگیز ندیده‌ام. جاشوا بل آنجا ایستاده بود و در ساعت شلوغی صبح ویولن می‌نواخت و مردم نمی‌ایستادند و حتی نگاهش هم نمی‌کردند، برخی هم سکۀ ۲۵سنتی جلویش می‌انداختند! سکۀ ۲۵سنتی! من این کار را برای هیچ‌کس نمی‌کنم. با خود می‌گفتم، خدای من این چه شهری است که من در آن زندگی می‌کنم. چطور ممکن است چنین اتفاقی بیافتد؟»

وقتی آهنگ تمام شد، فوروکاوا خودش را به بل معرفی کرد و یک ۲۰دلاری داخل جعبه انداخت. اگر آن را حساب نکنیم -چون نوازنده شناسایی شده بود- درمجموع بل برای ۴۳دقیقه اجرا ۱۷/۳۲ دلار کاسب شد. آری برخی سکۀ یک‌سنتی داده بودند.

بل با خنده گفت: «درواقع زیاد هم بد نیست. ساعتی ۴۰ دلار می‌شود. می‌توانم با این کار زندگی خوبی داشته باشم و مجبور نیستم به مدیر برنامه‌ام پولی بدهم».

این روزها در ایستگاه لانفان پلازا بازار فروش بلیت‌های بخت‌آزمایی داغ است. گهگاهی هم نوازندگانی پیدا می‌شوند و ادنا سوزا را خشمگین می‌کنند. جدیدترین آلبوم جاشوا بل با عنوان «صدای ویولن»۸ طبق معمول تحسین منتقدان را برانگیخته است.

جاشوا بل قبل از این اجرا تور کنسرت در پایتخت کشورهای اروپایی را شروع کرد بود، اما آن هفته به آمریکا برگشته بود. او باید برمی‌گشت، چون در روز دوشنبه قرار بود جایزۀ ایوری فیشر را به‌عنوان بهترین نوازندۀ کلاسیک آمریکا دریافت کند، همان نوازنده‌ای که در ایستگاه لانفان پلازا از او استقبال نشد.

پی‌نوشت‌ها:
• این مطلب را جین واینگارتن نوشته است و در تاریخ ۸ آوریل ۲۰۰۷ با عنوان « Pearls Before Breakfast: Can one of the nation’s great musicians cut through the fog of a D.C. rush hour? Let’s find out» در وب‌سایت واشنگتن پست منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۳ بهمن ۱۳۹۶ آن را با عنوان «مرواریدهایی قبل از صرف صبحانه» و ترجمۀ مجتبی هاتف منتشر کرده است.
•• جین واینگارتن (Gene Weingarten) ستون‌نویس مشهور و پرسابقۀ واشنگتن پست است. او تنها روزنامه‌نگاری است که دو بار برندۀ جایزۀ پولیتزر در شاخۀ نویسندگی شاخص (feature writing) شده است. علاوه بر روزنامه‌نگاری واینگارتن در طنزنویسی و تألیف کتاب‌های کمیک‌استریپ شهرت جهانی دارد.
[۱] Gibson ex Huberman
[۲] این آزمایش فکری قدیمی می‌گوید: اگر درختی در جنگلی بیفتد و هیچ کس در اطرافش نباشد که صدایش را بشنود، آیا صدایی ایجاد شده است؟ [مترجم].
[۳] Au Bon Pain
[۴] Manuel Ponce
[۵] Jules Massenet
[۶] Koyaanisqatsi
[۷] Timeless Beauty: In the Arts and Everyday Life
[۸] The Voice of the Violin

عشق می‌کرد آفتاب از دیدن خندیدنش

امشب آن سیبی که گل کرده‌است باغ از دیدنش
می‌رسد دستان من تا ارتفاع چیدنش

می‌رسد سیبی که وقتی شاخه‌اش گل داده بود
عشق می‌کرد آفتاب از دیدن خندیدنش

می‌رسد اما نخواهم چید، سیبی سرخوش است
دوست دارم لابه‌لای شاخه‌ها رقصیدنش

شاید این سیب رسیده طبق قانون درخت
می‌رسد روزی زمان بر زمین غلتیدنش

شاید این سیبی که تشویش نسیم از بوی اوست
رفته تا دهلیز ذهن کرم‌ها، بوییدنش

شاید این سیبی که می‌خندد چنین سرخوش به من
اشک خواهد ریخت – بی من – وقت اندیشیدنش

عهد خواهد بست، شاید با خودش تا گُل کند
سال دیگر در بهار دست من، خندیدنش
مهدی چناری

گاوی نهاده بر شانه از شصت پله بالا می‌آیم

۱۳ مرداد ۱۳۹۷ بدون دیدگاه

لیلا پاپلی یزدی ــ این زن ماییم، مای تنها، مای مصمم که تصمیم‌مان مرز مرگ و زیستن است برایمان، مای متعین با گاوی بر گرده‌مان در مقابل ساختار سیاسی – اجتماعی که از همهٔ آن زن با آن گاو بر شانه‌اش دامن حریر و «ساپورت» زیرش را می‌بیند.
 مینیاتور ایرانی کتابخانهٔ بریتانیا، از محمد زمان نقاش دوره صفوی از نسخهٔ شاه‌طهماسبی خمسهٔ نظامی
۱- از چهار نسخهٔ داستان بهرام گور و کنیزک در شاهنامه فردوسی، هفت‌پیکر نظامی و هشت‌بهشت امیرخسرو دهلوی و هفت‌اختر عبدی بیک، کنیزک هفت‌پیکر گویی بیشتر مدنظر مینیاتوریست‌ها بوده است.
در منظومهٔ نظامی «فتنه» کنیزک مورد علاقهٔ بهرام گور است که روزی در معیت کنیز رودنوازش به شکار گور می‌رود:

داشت به خود کنیزکی چون ماه
 چست و چابک به همرکابی شاه

فتنه نامی هزار فتنه در او
فتنه شاه و شاه فتنه بر او

تازه رویی چو نوبهار بهشت
کش خرامی چو باد بر سر کشت

انگبینی به روغن آلوده
چرب و شیرین چو صحن پالوده

بهرام با شکار هر گور به‌شدت توسط اطرافیان مورد تفقد قرار می‌گرفت ولی کنیز خاموش بود. تا گوری پیدا شد و بهرام گفت که میل دارد هرگونه کنیز بخواهد گور را شکار کند. کنیزک از روی ناز و تکبر گفت:

باید که رخ برافروزی
سر این گور در سمش دوزی

بهرام گور مهره‌ای در کمان نهاد و به دقت رها کرد تا در گوش گورخر جای گرفت، حیوان بیچاره سم پای راستش را برای خاراندن به گوش خود نزدیک کرد تا مهره را از گوش خارج کند. شاه دوباره تیری رها کرد و گوش و سم گور را به هم دوخت. کنیزک گفت که آدمی در هر کاری اگر مداومت و ممارست کند مسلماً ورزیده و کارآزموده خواهد شد. شاه که منتظر تشویق بود، چون این سخن شنید، خشمگین شد و کینه او را به دل گرفت پس به سرهنگی که در التزام رکاب وی بود فرمان داد کنیزک جسور را گردن زنند. کنیزک زیبا چون خود را در چنگ اجل و چنگال سرهنگ گرفتار دید تضرع کرد و از او خواست که در قتلش عجله نکند، چه بعید نیست که شاهنشاه روزی از کرده پشیمان شود.

سرهنگ تسلیم شد و او را در قصری که در خارج از شهر سکونت داد تا پنهانی در زمره خدمت‌کاران کار کند و هویتش را مکتوم دارد. آن قصر سر به فلک کشیده شصت پله داشت و کنیزک از همان روز نخست گوساله‌ای را که تازه از مادر زاییده شده بود بر دوش گرفت و روزی چند بار به بالای قصر می‌برد، گوساله رشد می‌کرد ولی چون به دوش کشیدن و بالا بردن آن، همه‌روزه چندین بار تمرین و تکرار می‌شد، بنابراین رشد تدریجی گوساله تأثیری در دشواری حمل‌ونقل نداشت. کنیزک چون زمان را مقتضی دید به سرهنگ تکلیف کرد که بهرام گور را به هر طریقی که ممکن باشد روزی به این باغ و قصر بیاورد.

سرهنگ چنان کرد و روزی که بهرام به شکار گورخر می‌رفت او را برای استراحت به باغ دعوت کرد و مخصوصاً داستان کنیزک و بر دوش کشیدن گاو عظیم‌الجثه و بالابردن از قصر شصت پله را شرح داد تا شاهنشاه ساسانی را تمایل و رغبت تماشای این صحنه دست داد. پس بهرام گور به باغ آمد و کنیزک زیبا در حالی که روی خود را پوشانیده بود در مقابل بهت و اعجاب بهرام و ملازمانش گاو را بر دوش گرفت و بدون ذره‌ای احساس خستگی و ملالت خاطر آن را از شصت پله به بالای قصر برد و بازگردانید.

بهرام به روی خود نیاورد و گفت: می‌دانم چگونه به این عمل خطیر و شگرف دست یافتی. این گاو را از زمانی که گوساله نوزاد بود بر دوش گرفته به بالای قصر بردی وگرنه خود بهتر می‌دانی که این از قدرت و زورمندی نیست بلکه مولود تعلیم و تمرین و مداومت است.

این نه از زورمندی توست
که تعلیم کرده‌ای ز نخست

کنیزک زیبا که به انتظار چنین سؤال و استدلالی دقیقه‌شماری می‌کرد بدون تأمل و در لفافه طنز جواب داد: شهریارا، اگر زن ضعیف‌الجثه گاوی را بر دوش بگیرد و به بالای قصر شصت پله‌ای ببرد اعجاب و شگفتی ندارد و مولود تمرین و ممارست باید تلقی کرد ولی اگر شاهنشاه سم و گوش گورخری را به هم بدوزد نباید نام تعلیم و ممارست بر آن نهاد؟ شاه به فراست دریافت که این همان کنیزک است. پس در کنار گرفت و سرهنگ را نیز که در قتل کنیزک شتاب نکرده بود مورد تفقد قرار داد.

۲– شاید یکی از شناخته‌شده‌ترین مینیاتورهای ایرانی کتابخانهٔ بریتانیا، مینیاتوری است از محمد زمان نقاش دوره صفوی از نسخهٔ شاه‌طهماسبی خمسهٔ نظامی. این مینیاتور شاهکاری است که توازن و استعاره مینیاتور ایرانی صفوی که گرچه متضمن معنای ابیاتی است که لازم است به سبب دلالت به آن‌ها وفادار معنایشان بماند اما درعین‌حال استعاره‌ای از «وضعیت» است. استعاره‌ای که لزوماً در زمانی نیست و قابلیت تعمیم فرای کانتکست مکانی و زمانی را دارد. برای من اما «فتنه» در این تصویر «زن ایرانی» در معنای مطلق است، زنی که نامش و رسمش و وضعیت قرارگیری‌اش در مینیاتور مقابله با ساختار قدرت را نیز متذکر می‌شود.
منبع سایت درنگ با حذف بخش‌هایی از متن

 

جوخه‌های آتش را خاموش کنیم

۲۰ خرداد ۱۳۹۷ بدون دیدگاه

«هوشنگ گلشیری» در «کراوات سرخ» می‌خواهد بگوید: در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که ناخواسته و نادانسته همه «بپّای هم» هستیم، و این نادانستگی تا آن‌جایی است که نمی‌دانیم این گزارش‌ها را برای چه کسی، به سفارش چه کسی و برای چه هدفی می‌نویسیم.

«کراوات سرخ» دارد دوران خودش را روایت می‌کند. دوران شاید دهه ۴۰ و اوج خفقان و سانسور و جاسوسی.
آن‌چه گلشیری می‌خواهد برجسته نشان بدهد، توهم قدرت جاسوسانی است که وجود ندارند، ولی خیلی تبلیغ‌شان می‌شود و به‌نوعی در ذهن قربانیان همین جاسوسان بازتولید و تکثیر می‌شوند و بعد همه باور می‌کنند که باید از همه درها و دیوارها ترسید که موش و گوش دارند.


«کراوات سرخ» اما روایت همین الان ماست. تنها تغییر آن‌ این‌است که رنگ کراوات از «سرخ» تبدیل به چهارخانه سفید و سیاه شده، آدم‌ها یا سیاهند یا سفی. یعنی همین الان من فکر می‌کنم که شمای خواننده دارید مرا می‌پایید و شما هم فکر می‌کنید من نویسنده دارم شما را می‌پایم و جالب است که هردو نمی‌دانیم برای که و برای چه، هم‌دیگر را می‌پاییم.

من می‌خواهم این حس را از یک پاییدن و پپیش‌داوری بالاتر ببرم. اگر در زمان مرحوم گلشیری و دهه‌ای که کراوات سرخ نوشته شد، حس می‌شد که همه درحال پاییدن و داوری هم‌دیگر هستند، الان نه فقط پیش‌داوری می‌کنند که دادگاه هم تشکیل می‌دهند و حکم را هم صادر و جوخه آتش را هم برپا می‌کنند.

«محمود دولت‌آبادی» به نشست افطاری رئیس جمهور رفت، اگر حرفی هم نمی‌زند، با حضور خودش با آن کراوات سرخ در آن ضیافت همه حرف‌ها را زده بود. حالا که خیلی حرف‌ها را هم زده است.

ماهم او را دادگاهی و محکوم کردیم. اما شاید بشود جوخه‌های آتش را یکی یکی خاموش کنیم. خاموش نکنیم، به‌زودی دامان خودمان را خواهد گرفت.

چراغِ من [ما] در ایران می‌سوزد.

منتشرشده در زیتون این‌جا

 

«هوشنگ گلشیری» ولی‌فقیه ادبیات؟/ گاه انسان شبیه دشمن خود می‌شود

۱۶ خرداد ۱۳۹۷ بدون دیدگاه

سایه اقتصادی‌نیا: «هوشنگ گلشیری» در مصاحبه‌ای که با «میترا شجاعی» انجام شده و متن کامل آن با عنوان «هیولای درون» با تاریخ مهر ۱۳۷۹ در سایت بنیاد گلشیری موجود است، می‌گوید: «من خودم را ولی‌فقیه ادبیات می‌دانم».

دربارۀ این جمله بسیار گفتند و نوشتند. عده‌ای کوشیدند انتساب آن را به گلشیری رد کنند، اما درج مصاحبه در سایت رسمی بنیاد گلشیری هرگونه تردید را در انتساب این جمله به گلشیری دور می‌کند.

عده‌ای کوشیدند فضای مصاحبه را فضایی غیررسمی و خودمانی جلوه دهند تا از این راه از رسمیت گفتۀ گلشیری بکاهند، در حالی که نگاهی به پرسش‌ها و پاسخ‌های کاملاً آگاهانه و جدّی گلشیری نشان می‌دهد، مصاحبه کاملاً رسمی بوده، نه گپ‌و‌گفتی خصوصی که در اثر امین‌نبودن شنونده به فضای عمومی درز کرده باشد.

عده‌ای کوشیدند این جمله را، نه به مثابه گزاره‌ای مستقل، بلکه با توجه به بافت سخن و پس و پیش آن توضیح دهند و آن را دهن‌کجی به سانسور تعبیر کنند. عده‌ای آن را خودستایانه و متکبرانه دانستند و نشانۀ خودشیفتگی شخصی که به قول شاملو «یک غیرممکن است… غیرممکن یعنی این‌که کسی نویسنده نباشد و همه فکر کنند نویسندۀ درجه یک است».

Hooshang Golshiri

من به هیچ‌یک از این تعابیر کاری ندارم. ممکن است هریک بیان‌کننده و دربردارندۀ بخشی از حقیقت، یا تمام آن باشند- حقیقتی که فقط و فقط نزد خود گلشیری بوده، نه نزد هیچ‌یک از ما به عنوان مخاطب تاویل‌گر، و نه حتی نزد مصاحبه‌کننده‌ای که با شنیدن این جمله به صرافت هم نیفتاده پاپی این حرف شود و نخ را بگیرد تا به سرنخ برسد.

من به بار این کلمه کار دارم و شک ندارم نویسنده‌ای چون او، که آب و نان و رزق روحش کلمه بود، بیش از همه وزن آن را می‌شناخت. سایه‌ها و سویه‌هایش را، دایرۀ تعلق و گسترۀ تاویل‌پذیری‌اش را، معانی محکم و ضمنی و تلویحی‌اش را، مرّ لغت را. پس چرا آن را به کار برد؟ از سر تسامح؟ از سر مفاخره؟ برای برتری‌جویی؟ و یا، اگر کمی پیله کنیم، از سر داشتن روحیه‌ای استبدادی؟ روحیه‌ای که همزمان آنچه را با آن می‌جنگد درونی و آنِ خود می‌کند؟

به زعم من، تسامحی در کار نبوده است. گلشیری قدر کلمه را می‌دانست. پیمانه‌اش کج نبود. می‌توانست برای هر معنی، ردایی به‌قاعده از لغات بدوزد. تسامح در کار نوآمده‌ها و نکرده‌کارهاست، نه در زبان آموخته‌ها و آزموده‌ها- که اگر باشد دوچندان زننده و گزنده است.

باز به زعم من، مفاخره هم، به معنای پسندیدۀ ادبی آن در کار نبوده است و، اگر بخواهیم به این راه برویم، لاجرم به صفاتی چون تکبر و تفرعن می‌رسیم که با مفاخره به معنای ادبی آن متفاوت است.

مفاخره از نیرومندترین و هنرمندانه‌ترین صنایع ادبی است و از نمونه‌های درخشان آن در ادبیات فارسی، عطر داناییِ انسانی معتمد‌به‌نفس و شایسته به مشام می‌رسد نه تعفنِ تفرعن و تکبر. اگر سخن‌دانی چون حافظ غزل گفتن خود را «درسفتن» می‌خواند و آزادۀ آگاهی چون پروین خود را «اختر چرخ ادب»، و رند دانایی چون ایرج‌میرزا خود را «ایرج شیرین‌سخن» خطاب می‌کند، اشمئزازی بر مخاطب غلبه نمی‌کند. قیاس همین سه تعبیر شاعرانۀ زیبا با تعبیری که گلشیری دربارۀ خود به کار برده راهی است از ثری تا ثریا. شاید بتوان جملۀ معروف دیگری از گلشیری را، که ضمن آن خود را «نهنگ آب خرد داستان‌نویسی ایران» خوانده است، تا حدی مفاخره به حساب آورد چون دست‌کم در آن صنعت تشبیه به کار رفته و می‌توان به انجام پذیرفتنِ حداقلیِ “عمل ادبی” در آن دل خوش کرد و از این راه، به زحمت، آن را مفاخره نامید- هرچند شاملو‌آدمی همین را هم برنمی‌تابد و می‌گوید: «باس بهش گفت پدر جان، در برکه قورباغه به عمل میاد، باور نداری؟ آینه رو بردار جمال مبارکتو تماشا کن!»

و اصلاً گیریم که مفاخره هم باشد- در روزها و روزگاری که اخوان‌ثالث می‌سراید: «هیچیم و چیزی کم»، اصلاً چنین مفاخره‌هایی چه لطفی، چه حلاوتی دارد؟ کجا غرورانگیز است و مایۀ سرافرازی؟
به زعم من، نه تسامح و نه مفاخره. اینهمانی دون‌کیشوت‌وار با آن چه عمری با آن پنجه درافکنده‌ای، گاه تو را با آن یکی می‌کند.

غزالی

۶ خرداد ۱۳۹۷ بدون دیدگاه

«ابوحامد، امام محمد غزّالی» همه‌چیزدان، فقیه، متکلم و فیلسوف ایرانی در سال ۴۳۷ هجری خورشیدی، در روستای طابران طوس از مادر بزاد. کودکی و جوانيش صرف دانش‌اندوزی و جهان‌گردی شد تا آن‌که در مرز چهل سالگی در انواع رشته‌های علوم اسلامی سرآمد دانشوران روزگار، و نامش در سراسر جهان اسلام آن روزگار زبان‌زد همگان گردید.

وی از ۳۹ سالگی به بعد برای تصفيه روح و نگارش ارزنده‌ترين آثار خود مردم‌گريز شد و تا پايان عمر در گمنامی و گوشه‌نشينی به‌سر برد.

سرانجام در سال ۴۹۰ هجری خورشیدی، پس از پنجاه و پنج سال زندگی پرثمر، چراغ زندگیش در زادگاهش خاموش شد.

نام کامل وی «حجة‌الاسلام ابوحامد محمد بن محمد بن محمد غزّالی طوسی» است.
پدر غزالی پارسا‌مردی بوده صوفی‌مسلک، که در شهر طوس حرفه غزالی يا پشم‌فروشی داشته است. چون مرگ اين صوفی نزديک مي‌شود، دو فرزند خود – محمد و احمد – را با مختصر اندوخته‌ای که داشته به دوستی از هم‌مسلکان خويش می‌سپرد و به او می‌گويد: چون بر اثر محرومی از هنر خواندن و نوشتن اندوه فراوان خورده ام، آرزودارم که فرزندانم ازين هنر بهره‌ور گردند.

آغار يتيمی
پس از يتيم‌شدن اين دو کودک، وصی درست‌کار تربيت آنان را برعهده می‌گيرد تا هنگامی که ميراث اندک پدرشان تمام مي‌شود و خود صوفی از اداره زندگی آنان فرو می‌ماند. آن‌گاه با اخلاص به آن دو پيشنهاد مي‌کند تا برای گذران زندگی و ادامه تحصيل، در زمره طلاب مدرسه‌ای از مدارس دينی شهريه‌بدهِ روزگار خود درآيند؛ و آنان از راه ناچاری پيشنهاد وی را می‌پذيرند. اين سخن «غزالی» که «برای غيرِ خدای عمل آموختم، ولی علم جز خدای را نپذيرفت» می‌تواند مؤيد اين حقيقت باشد.

نخستين سفر
نخستين سفر دانشجويی غزالی سفری است که وی از طوس به جرجان رفته است و احتمالا مدت رفت و برگشت و دوران اقامتش در جرجان حدود دوسال بوده است. اين حدس با حکايتی که «امام اسعد ميهنه‌ای» از غزالی روايت مي‌کند تا حدی هم آهنگ مي‌شود. امام اسعد می‌گويد:
«از ابوحامد محمد غزالی شنيدم که می‌گفت: «در راه بازگشت از جرجان دچار عياران راهزن شديم. عياران هرچه را که باخود داشتيم گرفتند. من برای پس‌گرفتن تعليقه (جزوه، يادداشت درسی)‌های خود در پی عياران رفتم و اصرار ورزيدم. سردسته عياران چون اصرار مرا ديد گفت: “برگرد، وگرنه کشته خواهی شد” وی را گفتم:” ترا به آن کسی که از وی اميد امينی داری سوگند می‌دهم که تنها همان انبان تعليقه را به من باز پس دهيد؟ زيرا آن‌ها چيزی نيست که شما را به کار آيد” عيار پرسيد که” تعليقه‌های تو چيست؟” گفتم: “در آن انبان يادداشت‌ها و دست‌نوشته‌هايی است که برای شنيدن و نوشتن و دانستنش رنج سفر و دشواري‌ها برخويشتن هموار کرده‌ام.” سردسته عياران خنده‌ای کرد و گفت: “چگونه به دانستن آن‌ها ادعا می‌کنی، در حالی که چون از تو گرفته شد، دانايی خود را از دست دادی و بی‌دانش شدی؟” آن‌گاه به يارانش اشارتی کرد و انبان مرا پس دادند.»

غزالی گويد: «اين عيّار، ملامت‌گری بود که خداوند وی را به سخن آورد تا با سخنی پندآموز مرا در کار دانش‌اندوزی راهنما شود. چون به طوس رسيدم سه سال به تأمل پرداختم و با خويشتن خلوت کردم تا همه تعليقه‌ها را به‌خاطر سپردم، و چنان شدم که اگر بار ديگر دچار راهزنان گردم از دانش اندوخته خود بی‌نصيب نمانم.»

سفر به نيشاپور
از اين سخن غزالی که «چون به طوس رسيدم، سه سال به تأمل پرداختم…» می‌توان نتيجه گرفت که غزالی پس از ۲۳ سالگی از طوس رهسپار نيشاپور شده تا از محضر عالم بلند آوازه، «امام الحرمين ابوالمعالی جوينی»، بهره‌ور شود. غزالی در محضر اين استاد نامدار چنان کوشيد و درخشيد که پس از يکی دو سال در شمار بهترين شاگردان وی جای گرفت، و امام‌الحرمين چنان شيفته اين شاگرد درس‌خوان و هوشيار گرديد که در هر محفلی به داشتن شاگردی چون او به خود می‌باليد.

اين دوره از دانش‌اندوزی غزالی که سبب شد در جمع فقيهان نيشاپور مشهور و انگشت‌نما شود، بيش از پنج سال نپاييد. يعنی چون چراغ زندگی امام‌الحرمين به سال ۴۷۸ هجری خاموش شد، غزالی در حدی از دانش دينی روزگار خود رسيده بود که ديگر نيازی به استاد نداشت، یا آنکه استادی که برايش قابل استفاده بوده باشد پيدا نکرد. بنابراين به نگارش و پژوهش پرداخت تا شايسته مسند استادی شود.

فلسفه غزالی
غزالی از جمله افرادی بود که به دوری مسلمین از تعقل و خردگرایی و نفی فلسفه تاثیر زیادی گذاشت. وی علی‌رغم این‌که ماهیت فلسفه را دچار مشکل نمی‌دانست، اما پرداخت به آن را مایهٔ ضعف ایمان مسلمانان دانست.

کتاب مشهور «تهافت الفلاسفه» که شاید مهمترین نقد و رد آرای ارسطویی‌مشربان در تاریخ فلسفه باشد را غزالی به شیوه‌ای فلسفی و نقادانه نگاشت. اسلوب و شیوه منطقی‌ای که غزالی در نگارش آن کتاب به‌کار برد، امروز فلسفه نقادی نامیده می‌شود. ایرادهایی که غزالی بر مشائیان وارد نموده‌است ذاتاً فلسفی هستند و بعدها در فلسفه مغرب‌زمین همگی از سوی فیلسوفان بزرگی چون دکارت، هیوم و کانت به شرح و تفصیل بسیار طرح شده‌اند. نفی علیت، اعتباری‌بودن اخلاق، حمله به استقراء، عدم اعتماد به یافته‌های حسی، حجیت عقل و… که غزالی در این کتاب آن‌ها را به شیوه‌ای منطقی و عقلی طرح نموده، همگی مسائلی فلسفی محسوب می‌شوند که در قرون جدید خود مایه و انگیزه پدیدآمدن مکتب‌های جدید فلسفی شده‌اند.

آشنايی با خواجه نظام‌الملک طوسی
در اين سال غزالی به لشکرگاه ملک‌شاه سلجوقی، که در نزديکی نيشاپور واقع بود، راه يافت و به خدمت همولايتی سياست‌مدار خود خواجه نظام‌الملک طوسی پيوست. در محضر اين وزير شافعی‌مذهب و ادب‌دوست و گوهرشناس، بارها فقيهان و دانش‌وران به مناظره پرداخت، و در هر مورد بر مخالفانِ عقيده و انديشه خويش پيروز گشت. ديری نپاييد که خواجه نظام‌الملک با اشتياق به حمايتش برخاست و در بزرگ‌داشت وی کوشيد تا آ‌ن‌جا که اورا «زين‌الدين» و «شرف‌الائمه» لقب داد و به استادی نظاميه بغداد برگزيد.

آغاز استادی در نظاميهء بغداد
غزالی در سال ۴۸۴ از طوس رهسپار بغداد شد، مردم اين شهر مقدمش را به‌گرمی پذيرا شدند. خيلی زود زبان‌زد خاص و عام گرديد. در محافل علمی از نبوغ سرشار و دانش بسيارش داستان‌ها گفتند و کاروانيانی که از بغداد رهسپار شرق و غرب می‌شدند، برای مردم شهرهای سرِ راه از نبوغ و هوشياری وی حکايت‌ها روايت مي‌کردند تا آن‌که حشمت و شوکتش به پايه‌ای رسيد که حتی در اميران و پادشاهان و وزيران معاصر خود اثر گذاشت.

در سال ۴۷۸ هجری، غزالی يکی از بزرگانی بود که با عنوان «حجةالاسلام» و استاد برگزيده نظاميه بغداد، در مراسم نصب «المستظهر بالله» – بيست و هشتمين خليفه عباسی- بر مسند خلافت، شرکت جست و با وی بيعت کرد. خودش در نامه‌ای که به سال ۵۰۴ هجری در پاسخ نظام‌الدين احمد نوشته است، ضمن ابراز ندامت از زندگی جنجالی و اشرافی گذشتهء خويش، چنين می‌نگارد: «در بغداد از مناظره‌‌کردن چاره نباشد، و از سلام دارالخلافه امتناع نتوان کرد.»

مردم گريزی
پس از آنکه در بغداد به اوج شوکت و شهرت رسيد، و در ميان خاص و عام مقامی برتر از همه پيدا کرد، دريافت که از اين راه نمی‌توان به آسايش و آرامش روحی رسيد. پس از ترديد بسيار سرانجام دنباله‌روِ صوفيان وارستهء بی‌نام و نشان شد. به بهانه زيارت کعبه از بغداد بيرون رفت، چندی به گمنامی به جهانگری پرداخت و سال‌ها در حجاز و شام و فلسطين با خويشتنِ خويش به خلوت نشست تا داروی درد درونی خود را پيدا کند. به تاريخ اين گوشه‌نشينی نيز در پاسخ غزالی به نامه نظام‌الدين احمد به نقل از«المنقذ من الضلال» چنين اشارت رفته است:

«چون بر سر تربت خليل – عليه السلام – رسيدم، در سنه تسع و ثمانين و اربعمائه (۴۸۹ ه.ق)، و امروز قريب پانزده سال است، سه نذر کردم: يکی آن‌که از هيچ سلطانی هيچ مالی قبول نکنم، ديگر آن‌که به سلام هيچ سلطانی نروم، سوم آن‌که مناظره نکنم. اگر دراين نذر نقض آورم، دل و وقت شوريده گردد…»

بازگشت به ميان مردم
از اين راز هم خودش چنين پرده برگرفته است:

«اتفاق افتاد که در شهور سنهء تسع و تسعين و البعمائه (۴۹۹ هجری) نويسندهء اين حرف‌ها، غزالی، را تکليف کردند- پس از آن‌که دوازده سال عزلت گرفته بود، و زاويه‌ای را ملازمت کرده- که به نيشابور بايد شد، و به افاضت علم و نشر شريعت مشغول بايد گشت که فترت و وهن به کار علم راه يافته است. پس دل‌های عزيزان از ارباب قلوب و اهل بصيرت به مساعدت اين حرکت برخاست و در خواب و يقظت تنبيهات رفت که اين حرکت مبدأ خيرات است و سبب احيای علم و شريعت. پس چون اجابت کرده‌ءآمد و کار تدريس را رونق پديد شد و طلبه علم از اطراف جهان حرکت‌کردن گرفتند، حسّاد به حسد برخاستند…»

اين حسودان که غزالی به آن‌ها اشاره کرده است، روحانيون حنفی‌مذهب بوده‌اند که در دستگاه «سنجر سلجوقی» شوکت و قدرتی يافته بودند. پس برای حفظ مقام و منصب خويش با برخی از فقيهان مالکی مذهب، از مردم طرابلس غرب، هم‌داستان شدند تا بزرگ‌مردی چون غزالی را با تهمت و نيرنگ از ميدان بدر کنند، يا برای پيشبرد مقاصد خود از قدرت شافعی‌مذهبان بکاهند. غزالی در حضور سلطان سنجر که به لشکرگاه‌اش حاضر گشته بود، چنين دفاع می‌کند:

«و اما حاجت خاص آن است که من دوازده سال در زاويه‌ای نشستم و از خلق اعراض کردم. پس فخرالملک- رحمة‌الله عليه- مرا الزام کرد که به نيشاپور بايدشد. گفتم: “اين روزگار سخن من احتمال نکند که هرکه درين وقت کلمةالحق بگويد در و ديوار به معادات او برخيزد.” گفت: “[سنجر] ملکی است عادل، و من به نصرت تو برخيزم.” امروز کار به جايی رسيده که سخن‌هايی می‌شنوم که اگر در خواب ديدمی گفتمی اضغاث احلام است. اما آن‌چه به علوم عقلی تعلق دارد، اگر کسی را بر آن اعتراض است عجب نيست، که در سخن من غريب و مشکل که فهم هرکس بدان نرسد، بسيار است. لکن من يکی‌ام، آن‌چه در شرح هرچه گفته باشم، با هرکه در جهان است درست می‌کنم و از عهده بيرون می‌آيم؛ اين سهل است. اما آن‌چه حکايت کرده‌اند که من در امام ابوحنيفه- رحمة‌الله عليه- طعن کرده‌ام، احتمال نتوانم کرد…»

در کنار مردم ديار خود‌
پس از آنکه وسوسه نامردمان در دل سلطان سنجر اثر گذاشت، اين پادشاه کس فرستاد و حجةالاسلام را، که در زادگاه خود طابران طوس به تعليم و عبادت سرگرم بود به لشکرگاه خويش، تروغ- نزديک مشهد امروز- فرا خواند. غزالی چون دريافت که در کف شير نر خون‌خواره‌ای قرار گرفته و از رفتن چاره نيست، بهانه آورد و با نامه‌ای استادانه خشم سلطان سنجر را فرونشانيد.

پس از درگذشت «شمس‌الاسلام کيا امام هراسی» طبری، فقيه شافعی و استاد نظاميه بغداد که او نيز از شاگردان برگزيده امام‌الحرمين و همدرس غزالی بوده است، به اشارت خليفه عباسی و سلطان سنجر، وزير عراق ضياء‌الملک احمد فرزند نظام‌الملک به وزير خراسان صدرالدين محمد فرزند فخرالملک نامه‌ای نوشت که غزالی را با نوازش و دل‌جويی به بغداد بازگرداند تا شاگردان مدرسه نظاميه از نابسامانی نجات يابند. ولی غزالی وارسته و دست از همه چيز شسته، تسليم نشد و اعراض کرد.

پيوستن به جاودانگان
مرتضی زبيدی نويسنده بزرگ‌ترين شرح بر احياء علوم الدين پايان زندگی غزالی را، در مقدمه خويش بر شرح احياء با نقل از گفته‌های ديگران، نيک نگاشته است که ترجمه بخش اول آن چنين است: گفته‌اند که اوقات خود را پيوسته به تلاوت قرآن و همنشينی با صاحب‌دلان و گزاردن نماز مشغول می‌داشت تا جمادی‌الآخر سال پانصد و پنج فرا رسيد. احمد غزالی، برادر حجةالاسلام، گفته است: «روز دوشنبه به هنگام صبح، برادرم وضو ساخت و نماز گزارد و گفت “کفن مرا بياوريد” آوردند. گرفت و بوسيد و بر ديده نهاد و گفت: “سمعاً و طاعةً للدخولِ عَلی‌الـمَلِک” آنگاه پای خويش را در جهت قبله دراز کرد و پيش از برآمدن خورشيد راهی بهشت گرديد.»

غزالی در ۱۴ شهریورماه ۴۹۰ – ۱۴ جمادی الاخره سال ۵۰۵ هجری – و در سن ۵۵ سالگی در شهر توس (طوس) بدرود زندگی گفت و در طابران طوس به‌خاک سپرده شد.

***
یک سخن نغز از امام غزالی: «يكى، در پيش بزرگى از فقر خود شكايت مى‏‌كرد و سخت مى‏‌ناليد. گفت: خواهى كه ده هزار درهم داشته باشى و چشم نداشته باشى؟ گفت: البته كه نه. دو چشم خود را با همه دنيا عوض نمى‏‌كنم.

گفت: عقلت را با ده هزار درهم، معاوضه مى‏‌كنى؟
گفت: نه.
گفت: گوش و دست و پاى خود را چه‌طور؟
گفت: هرگز.
گفت: پس هم‌اكنون خداوند، صدها هزار درهم در دامان تو گذاشته است. باز شكايت دارى و گله مى‏‌كنى؟! بلكه تو حاضر نخواهى بود كه حال خويش را با حال بسيارى از مردمان عوض كنى و خود را خوش‏‌تر و خوش‌بخت‏‌تر از بسيارى از انسان‏‌هاى اطراف خود مى‏‌بينى. پس آن‌چه تو را داده‏‌اند، بسى بيش‏تر از آن است كه ديگران را داده‏‌اند و تو هنوز شكر اين همه را به جاى نياورده، خواهان نعمت بيش‏ترى هستى!

الا تدارک ماه صیام باید کرد

۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۷ بدون دیدگاه

جابر تواضعی/ نمی‌خواهم نوستالژی‌بازی دربیاورم. ولی ماه رمضان‌های قدیم عطر داشت، بو داشت، طعم داشت. نگرفتن روزه‌اش سخت‌تر بود از گرفتنش. جدای از حرف دیگران، واقعاً حس می‌کردی از چیزی محروم شده‌ای. وقتی پای سفره «این دهان ب‍‍ستی دهانی بازش‍‍د…» و «لب فروبند از طعام و از شراب…» شروع می‌شد، احساس غبن و افسوس به سراغت می‌آمد. این‌ها بود، دکان زهد و ریا هم بود. طرف یازده ماه از هرکاری در جهت آزار ملت کوتاهی نمی‌کرد و حالا یک ماه دائم‌الذکر لنگ نمی‌شد.

حالا چندسالی است ملت بیش‌تر می‌دانند با خودشان چند چندند. بعضی‌ها عذر شرعی دارند و بعضی جور می‌کنند. ولی همه بر این نکته اتفاق نظر دارند که با روزه گرسنه‌شان می‌شود. اگر قدیم به خودشان زحمت می‌دادند و سحری می‌خوردند و فرداش از حد شهر خارج می‌شدند که روزه باز کنند، حالا دیگر نمی‌کنند. خب این شفافیت. باعث می‌شود در مصرف بنزین هم صرفه‌جویی شود و محیط زیست کم‌تر آلوده شود.

دکان زهد و ریا البته مثل همیشه برپا هست و گویا این تنها دکانی است که هیچ‌وقت از رونق نمی‌افتد. شاهدش این قصیده «قاآنی شیرازی» است که شباهت اسمش با «خاقانی» آدم را به اشتباه می‌اندازد که مال قرن ششم و همان طرف‌ها باشد. ولی از کلمه «قائم‌مقام»ی که آورده، کاشف به عمل آمد که هم‌دوره قصیده‌سرایان دربار «فتحعلی شاه» و «محمدشاه» خودمان بوده و حتی اوایل دوران شاه شهید را هم درک کرده. از همین شعرش برمی‌آید که در عین شوخ‌طبعی اعصاب درست‌وحسابی هم نداشته. مخصوصاً آن‌جا که می‌گوید: «طناب در گلوی شیخ شهر باید بست». اما غیر از این‌ها سند محکمی است که آن موقع هم ملت از دست زاهدان ریاکار اعصاب درستی نداشته‌اند.

حالا اگر خواستید آن را بخوانید، قبلش نگاهی هم به این «کلمه‌ها و ترکیب‌های تازه» بیندازید:
خیرالاَنام: بهترین موجودات، لقب پیامبر/ حَرون: سرکش؛ نافرمان/ دست به کش: دست‌به‌سینه/ اقتحام: نیندیشیده به کاری پرداختن.

الا تدارک ماه صیام باید کرد
خلاف عادت شرب مدام باید کرد

به مصلحت دوسه‌روزی نماز باید کرد
ز می قعود و به تقوی قیام باید کرد

ز بانگ زیروبم مقریان بدآواز
به خویش عیش شبانگه حرام باید کرد

ز بهر حفظ سلامت، جز این علاجی نیست
که گوش هوش به وعظ امام باید کرد

امام را چو به منبر درآید از در وعظ
لقب خلیفه خیرالانام باید کرد

ز می‌کشان به‌صراحت گریز باید جست
به زاهدان به‌ضرورت سلام باید کرد

هزار مفسده خیزد ز ازدحام عوام
به زهد، چاره این ازدحام باید کرد

به نزد مفتی در هرکجا که بنشیند
ستاده دست‌به‌کش احترام باید کرد

به هرچه گوید، تسلیم صرف باید بود
به هرچه خواند تصدیق تام باید کرد

خوش آمدی که به بهتر خواص کس نکند
کنون ز بیم به کم‌تر عوام باید کرد

چو چنگ و جام، همه ننگ‌ و نام داد به باد
یکی ز نو طلب ننگ و نام باید کرد

به بزم رندان گیسوی چنگ و بربط را
شبی پریشان در سوگ جام باید کرد

ز فرط رندی ما آن غزال وحشی بود
به زهد و تقویش این ماه رام باید کرد

به شام عید نماید چو ماه نو ابرو
نظر نخست به ماهی تمام باید کرد

بدان دو طره عاشق‌کشی که می‌دانی
بسان حبل متین، اعتصام باید کرد

طناب در گلوی شیخ شهر باید بست
روانه‌اش بر قائم‌مقام باید کرد

به هوشیاری و مستی رهی است چون به خدا
ازین دو کار ندانم کدام باید کرد

ولی طبیعت از آن‌جا که سرکش است و حَرون
ز حکمتش به سر اندر لجام باید کرد

نه در طریقه رندی حریص باید بود
نه در صلاح و ورع اقتحام باید کرد
منبع: کانال نویسنده این لینک

بهاریه

۷ فروردین ۱۳۹۷ 1 دیدگاه
این «بهاریه» که در قالب مخمس سروده‌شده، یک شاه‌کار در گونه ادبی بهاریه‌ است. بهاریه‌ای که در آن شاعر با مهارتی مثال‌زدنی، میوه‌ها را با تصاویری استعاری و بدیع به‌تصویر کشیده و معرفی کرده است. شاعر این بهاریه «میرزا نعیم سدهی» است:

فرّ جوانی گرفت طفل رضیع بهار
لب ز لبن شست باز شکوفهٔ شیرخوار
باز درختان شدند بارور و باردار
سِرّ نهان هر چه داشت کرد عیان روزگار
 تو گویی امروز شد سرّ خدا آشکار

به باغ بس فرودین به اُردی اولاد داد
پس آن‌گه اردیبهشت به‌دست خـرداد داد
پس مه ‌و خـــردادشان به تیـــر و مرداد داد
گاه به دایه سپرد گاه به استاد داد
 تا همه اطفال باغ شدند کامل عیار

طــارمِ پیچان تاک، سپهرْ آیین بوَد
خوشهٔ انگور او، سهیل و پروین بود
به شاخ نیلوفری، دستهٔ نسرین بود
یا به کف شیخ شهر، سُبحهٔ سیمین بود
 یا به گلوی عجوز عَقد دُرِ شاهوار

مهندس طبع ساخت ز هندوانه کُره
علوم جغرافیا جمع در او یکسره
بلندی و پست و سطح چشمه و کـوه و دره
به عرض چون بایدش زدن دگر دایره
 بزن خط استوا بر خط نصف‌النّهار

طبیعت لعل‌ساز، لعل تراشیده باز
لعل تراشیده را پهلوی هم چیده باز
پهلوی‌هم‌چیده را به‌نقــره پیچیده باز
به‌نقره‌پیچیده را به حقّه پیچیده باز
 به‌حقّه‌پیچیده را نام نهادست است نار

روی دلارای به از چه سبب زرد گشت
چهر مصفّای وی از چه پر از گرد گشت
گمان برم همچو من جفت غم و درد گشت
چنین شود هر که او ز دلبرش فرد گشت
 چنان‌که من گشته‌ام ز هجر زار و فکار

بر ز برِ شاخ بین سیبک سیمیـن ذقن
نیمه‌رخ سرخِ او نیم‌رخ زردِ من
عاشق و معشوق بین خفته به به یک پـیرهن
نی غلطم عاشقی است کشته و خونین کفن
 به جرم دلدادگی زدند او را بـه دار

درخت امرود بین حکمتی انگیخته
صراحی‌ای ساخته در او شکر ریخته
مشک و گل و زعفران به‌هم درآمیخته
برابر آفتاب به شاخه آویخته
 کز پسِ شش مه شود دوای بیمارِ زار

درخت نارنج بود دخترکی کامله
ز نفخ باد بهار به باغ شد حامله
طفل سمینی بزاد بی‌مدد قابله
طفل سمینش شده بدن پر از آبله
 به چهر گلگونش ماند آبلهٔ آب‌دار

به جان رسیدم ز درد ساقیکا خیز خیز
از آن می‌ دَردسوز به ساغرم ریـز ریـز
ز می‌ بــه چشم خِرَد خاک سیه بیـز بیـز
نامه کنم سخت‌سخت خامه کنم ریز‌ریز
 جامه کنم چاک‌چاک جامه کنم پار‌پار

آتش عشق و جنون شعله‌زنـد گاه‌گاه
گاه کنم وای‌وای گاه کشم آه‌آه
ناله‌کنان سال سال مویه‌زنان ماه‌ماه
صبح چو کبک دری خنده‌زنم قـاه‌قـاه
 شام چو مرغ سحر گریه کنم زار‌زار

زاهد و آسیابان

۲۲ اسفند ۱۳۹۶ بدون دیدگاه

رفت روزی زاهدی در آسیاب
آسیابان را صدا زد با عتاب

گفت: دانی کیستم من؟ گفت: نه
گفت نشناسی مرا ای رو سیه

این منم من زاهدی عالی‌مقام
در رکوع و در سجودم صبح و شام

ذکر یاقدوس و یا سبوح من
برده تا پیش ملایک روح من

مستجاب‌الدعوه‌ام تنها و بس
عزت ما را نداند هیچ کس

هرچه خواهم از خدا، آن می‌شود
ب انفیرم زنده بی‌جان می‌شود

حال برخیز و به خدمت کن شتاب
گندم آوردم برای آسیاب

زود این گندم درون دلو ریز
تا بخواهم از خدا باشی عزیز

آسیابت را کنم کاخی بلند
بر تو پوشانم لباسی از پرند

صد غلام و صد کنیز خوب‌رو
می‌کنم امشب برایت آرزو

آسیابان گفت: ای مرد خدا!
من کجا و آن‌چه می‌گویی کجا؟

چون که عمری را به همت زیستم
راغب یک کاخ و دربان نیستم

در مرامم هر کسی را حرمتی‌ست
آسیابم هم همیشه نوبتی‌ست

نوبتت چون شد کنم بار تو باز
خواه مومن باش و خواهی بی‌نماز

باز زاهد کرد فریاد و عتاب
کآسیابت بر سرت سازم خراب

یک دعا گویم سقط گردد خرت
بر زمین ریزد همه بار و برت

آسیابان خنده زد ای مرد حق!
از چه بر بیهوده می‌ریزی عرق

گر دعاهای تو می‌سازد مجاب
با دعایی گندم خود را بساب

شاعر: مسیح اسدی‌پویا

ترانه‌ بی‌وزن و بی‌معنی در سریال ستارخان

۲۱ بهمن ۱۳۹۶ بدون دیدگاه

 این ترانه را که تیتراژ پایانی سریالِ ستارخان است، «رویا میرفخرایی» سروده است. قالب این ترانه چهارپاره است؛ یعنی در هر بند که چهار سطر (مصراع) است سطرهای دوم و چهارم قافیه دارند:

تو ای بهت تاریخ ایران زمین‌
که عاشق کشی حق نبود این چنین

تو سردار جان بر کف خاک من
تب بغض حسرت کشان در کمین

ابهت صلابت ردای تو بود
که مشروطه خواهی صدای تو بود

همیشه که مرگ آخر قصه نیست
که ایستاده مردن بقای تو بود

تو سردار قلب اسیران شدی
تو سوز نفس‌های ایران شدی

چه کردی تو با غیرت خون خود
تو جان دادی و جان جانان شدی

که تاریخ ایران صدا می‌کند
چه خاکی پر از شور دلدادگان

ورق می‌خورد هم چنان این کتاب
به دستان پر مهر این عاشقان

به این خاک اسطوره خیزم قسم
که مام وطن در عزای تو بود

اگر عشق در تیررس دشمن است
بدان نام جاوید سزای تو بود

در این ترانه، که پنج بند است؛ یکی از بندها قافیه‌اش غلط است.(دلدادگان/ عاشقان) در آن صداوسیمای به آن بزرگی کسی نمی‌داند که بر اساس نشانۀ جمع (ان) نمی‌توان قافیه ساخت.

در بند دوم سطر آخر اشکال وزنی دارد: (که ایستاده مردن بقای تو بود) کلمۀ “ایستاده” از وزن خارج است. در آن سازمان به آن بزرگی کسی به وزنِ شعر کاری ندارد.

در بند پنجم سطر سوم هم اشکالِ وزنی دارد: (اگر عشق در تیررسِ دشمن است) کلمۀ “تیررس” خارج از وزن است.

سطر چهارم نیز اشکال وزنی دارد: (بدان نام جاوید سزای تو بود) کلمۀ “جاوید” خارج از وزن است.

در آن صداوسیمای به آن بزرگی کسی به وزنِ شعر کاری ندارد. این را دوبار گفتم چون غلط وزنی در شعرهایی که از تلویزیون پخش می‌شود بسیار متداول است و بسیاری از مجریان تلویزیون حتی شعر شاعران بزرگ را با غلط وزنی می‌خوانند.

اما از وزن و قافیه مهمتر این است که هیچ یک از بندهای این ترانه، معنا ندارد. گویا در آنجا به آن بزرگی، کسی نمی‌داند که ترانه و شعر باید معنا هم داشته باشد.

در سطر اول ترانه می‌گوید: تو ای بهتِ تاریخِ ایران زمین

در سطرهای بعدی معلوم می‌شود که مقصود ترانه‌سرا از این “تو” همان ستارخان سردارِ ملی است که از نظر ایشان ستارخان عبارت است از “بُهتِ تاریخِ ایران زمین” . و نیز “تبِ بغضِ حسرت کشان در کمین”
یعنی آن لقبِ سردارِ ملی به جای خود، این القابِ عجیب و غریبی که سریال برای ستارخان در نظر گرفته واقعاً جای تقدیر دارد! از این القاب عجیب‌تر این که: «تو ای بهت تاریخ ایران زمین که عاشق کشی حق نبود این چنین» اگر کسی توانست میانِ این دو جمله ربط معنایی پیدا کند لطفاً به دیگر فارسی‌زبانان و دوستداران ستارخان سردار ملی هم خبر بدهد.

هم چنین کشف کنید ارتباط معنایی را میان سطرهای این بند عجیب و غریب:

که تاریخ ایران صدا می‌کند
چه خاکی پر از شور دلدادگان
ورق می‌خورد هم چنان این کتاب
به دستان پر مهر این عاشقان

اوج هنر ترانه‌سرا در بند ترجیع ترانه است که چون خیلی معنای عمیقی دارد، خواننده آن را چندین بار تکرار می‌کند تا تمام دوستدارانِ زبان و شعر فارسی را متحیر و کلافه کند:

بخوانید: تکرار ریزگرد در خوزستان+رادیو گُلوَنی
تو سردار قلب اسیران شدی
تو سوز نفس‌های ایران شدی
چه کردی تو با غیرت خون خود
تو جان دادی و جان جانان شدی

ستارخان، به گفتۀ این ترانه، سردارِ قلب اسیران شده است و سوزِ نفس‌های ایران شده است و چه کرده است با غیرتِ خونِ خود!

و از آن مهم تر این که جان داده است و جانِ جانان شده است.

می‌دانید که این روزها، “جانِ جانان” خیلی مُد است و در هر ترانه‌ای باید بیاید تا ترانه‌سرا بتواند بگوید که آثارِ من مانند آثار مولاناست و در آن چندین بار جان و روان و جانِ جانان گفته‌ام یکی از یکی خوشگل‌تر و عرفانی‌تر و صداوسیما پسندتر.
منبع: رادیو کلونی