بایگانی

بایگانی نویسنده

آموزش فن و حرفه‌ یا بنگاه صدور مدرک

دقیقا نمی‌دانم بودجه‌ای که به مراکز آموزش فنی و حرفه‌ای اختصاص داده می‌شود چه‌قدر است، اما می‌شود گفت این بودجه کمترین بازدهی و خروجی را دارد و بالای ۹۰ درصد هنرجویان یا کارآموزان این مراکز، مهارتی در آن‌جا یاد نمی‌گیرند.

البته اغلب مراکز آموزشی با این مشکل مواجه هستند. از جمله آموزش و پرورش که مهم‌ترین و بنیادی‌ترین نهاد آموزشی کشور است، آن‌قدر درگیر تامین سخت‌افزارها و هزینه‌ها هست، که فرصتی برای توجه به نرم‌افزار‌ها و کیفیت آموزشی برایش باقی نمی‌ماند و عملا از دو دهه گذشته به این سو، صرفا به یک بنگاه «صدور مدرک» تبدیل شده است.

اگر غیر از این بود، نیازی به آن‌همه مدارس خصوصی، غیرانتفاعی، نیمه‌دولتی و علاوه بر آن‌ها کلاس‌های تقویتی و کنکور و آموزشگاه‌های آزاد نبود‌، ولی می‌بینیم که هستند و مثل قارچ هم سربرمی‌آورند و اغراق نخواهد بود اگر بگوییم درآمد این موسسه‌های آزاد آموزشی، چندین برابر بودجه اختصاصی به وزات‌ آموزش و پرورش در بودجه رسمی کشور است.

اما ادعای مراکز آموزش فنی و حرفه‌ای که مدعی آموزش «فن» و «حرفه» و «مهارت»‌ هستند، و ادعا دارند که آمده‌اندکمک کنند، «علم» بدون «عمل» نباشد، و از کنار آن درآمدی هم کسب شود و چرخ زندگی هم بچرخد، با واقعیت خیلی فاصله دارد و سوگ‌وارانه باید گفت؛ در کنار مدارس کشور، این مراکز هم به بنگاه‌های ثانویه «صدور مدرک» تبدیل شده‌اند.

با این همه مراکز آموزش فنی و حرفه‌ای، سخت‌افزار و امکاناتی دارند که اگر همین امکانات اندک، درست مدیریت شده و مورد بهره‌برداری صحیح قرار بگیرد، به‌سادگی می‌توانند به جای بنگاه‌های صدور مدرک، به بنگاه‌های آموزش «فن» و «حرفه» و «مهارت» و نهایتا «کسب درآمد» برای هنرجویان آن تبدیل شوند.

این موسسات از زمان تاسیس تاکنون، مشمول تهیه ترازنامه سود و زیان و بازدهی هزینه و فایده نبوده و بازنگری اساسی هم در ساختار و قاعده آن نشده است.

اگر با تغییر مختصری در ساختار و قواعد مدیریتی این مراکز، ساختار آن‌ها منطبق با استانداردهای مدرن و علمی «آموزش مهارت» تعریف شود، هزینه‌ی بسیار کمی پرداخت می‌شود، اما بازدهی بالا و خروجی قابل‌توجهی خواهد داشت.

منتشرشده در آفتاب یزد این‌جا

گاوی نهاده بر شانه از شصت پله بالا می‌آیم

۱۳ مرداد ۱۳۹۷ بدون دیدگاه

لیلا پاپلی یزدی ــ این زن ماییم، مای تنها، مای مصمم که تصمیم‌مان مرز مرگ و زیستن است برایمان، مای متعین با گاوی بر گرده‌مان در مقابل ساختار سیاسی – اجتماعی که از همهٔ آن زن با آن گاو بر شانه‌اش دامن حریر و «ساپورت» زیرش را می‌بیند.
 مینیاتور ایرانی کتابخانهٔ بریتانیا، از محمد زمان نقاش دوره صفوی از نسخهٔ شاه‌طهماسبی خمسهٔ نظامی
۱- از چهار نسخهٔ داستان بهرام گور و کنیزک در شاهنامه فردوسی، هفت‌پیکر نظامی و هشت‌بهشت امیرخسرو دهلوی و هفت‌اختر عبدی بیک، کنیزک هفت‌پیکر گویی بیشتر مدنظر مینیاتوریست‌ها بوده است.
در منظومهٔ نظامی «فتنه» کنیزک مورد علاقهٔ بهرام گور است که روزی در معیت کنیز رودنوازش به شکار گور می‌رود:

داشت به خود کنیزکی چون ماه
 چست و چابک به همرکابی شاه

فتنه نامی هزار فتنه در او
فتنه شاه و شاه فتنه بر او

تازه رویی چو نوبهار بهشت
کش خرامی چو باد بر سر کشت

انگبینی به روغن آلوده
چرب و شیرین چو صحن پالوده

بهرام با شکار هر گور به‌شدت توسط اطرافیان مورد تفقد قرار می‌گرفت ولی کنیز خاموش بود. تا گوری پیدا شد و بهرام گفت که میل دارد هرگونه کنیز بخواهد گور را شکار کند. کنیزک از روی ناز و تکبر گفت:

باید که رخ برافروزی
سر این گور در سمش دوزی

بهرام گور مهره‌ای در کمان نهاد و به دقت رها کرد تا در گوش گورخر جای گرفت، حیوان بیچاره سم پای راستش را برای خاراندن به گوش خود نزدیک کرد تا مهره را از گوش خارج کند. شاه دوباره تیری رها کرد و گوش و سم گور را به هم دوخت. کنیزک گفت که آدمی در هر کاری اگر مداومت و ممارست کند مسلماً ورزیده و کارآزموده خواهد شد. شاه که منتظر تشویق بود، چون این سخن شنید، خشمگین شد و کینه او را به دل گرفت پس به سرهنگی که در التزام رکاب وی بود فرمان داد کنیزک جسور را گردن زنند. کنیزک زیبا چون خود را در چنگ اجل و چنگال سرهنگ گرفتار دید تضرع کرد و از او خواست که در قتلش عجله نکند، چه بعید نیست که شاهنشاه روزی از کرده پشیمان شود.

سرهنگ تسلیم شد و او را در قصری که در خارج از شهر سکونت داد تا پنهانی در زمره خدمت‌کاران کار کند و هویتش را مکتوم دارد. آن قصر سر به فلک کشیده شصت پله داشت و کنیزک از همان روز نخست گوساله‌ای را که تازه از مادر زاییده شده بود بر دوش گرفت و روزی چند بار به بالای قصر می‌برد، گوساله رشد می‌کرد ولی چون به دوش کشیدن و بالا بردن آن، همه‌روزه چندین بار تمرین و تکرار می‌شد، بنابراین رشد تدریجی گوساله تأثیری در دشواری حمل‌ونقل نداشت. کنیزک چون زمان را مقتضی دید به سرهنگ تکلیف کرد که بهرام گور را به هر طریقی که ممکن باشد روزی به این باغ و قصر بیاورد.

سرهنگ چنان کرد و روزی که بهرام به شکار گورخر می‌رفت او را برای استراحت به باغ دعوت کرد و مخصوصاً داستان کنیزک و بر دوش کشیدن گاو عظیم‌الجثه و بالابردن از قصر شصت پله را شرح داد تا شاهنشاه ساسانی را تمایل و رغبت تماشای این صحنه دست داد. پس بهرام گور به باغ آمد و کنیزک زیبا در حالی که روی خود را پوشانیده بود در مقابل بهت و اعجاب بهرام و ملازمانش گاو را بر دوش گرفت و بدون ذره‌ای احساس خستگی و ملالت خاطر آن را از شصت پله به بالای قصر برد و بازگردانید.

بهرام به روی خود نیاورد و گفت: می‌دانم چگونه به این عمل خطیر و شگرف دست یافتی. این گاو را از زمانی که گوساله نوزاد بود بر دوش گرفته به بالای قصر بردی وگرنه خود بهتر می‌دانی که این از قدرت و زورمندی نیست بلکه مولود تعلیم و تمرین و مداومت است.

این نه از زورمندی توست
که تعلیم کرده‌ای ز نخست

کنیزک زیبا که به انتظار چنین سؤال و استدلالی دقیقه‌شماری می‌کرد بدون تأمل و در لفافه طنز جواب داد: شهریارا، اگر زن ضعیف‌الجثه گاوی را بر دوش بگیرد و به بالای قصر شصت پله‌ای ببرد اعجاب و شگفتی ندارد و مولود تمرین و ممارست باید تلقی کرد ولی اگر شاهنشاه سم و گوش گورخری را به هم بدوزد نباید نام تعلیم و ممارست بر آن نهاد؟ شاه به فراست دریافت که این همان کنیزک است. پس در کنار گرفت و سرهنگ را نیز که در قتل کنیزک شتاب نکرده بود مورد تفقد قرار داد.

۲– شاید یکی از شناخته‌شده‌ترین مینیاتورهای ایرانی کتابخانهٔ بریتانیا، مینیاتوری است از محمد زمان نقاش دوره صفوی از نسخهٔ شاه‌طهماسبی خمسهٔ نظامی. این مینیاتور شاهکاری است که توازن و استعاره مینیاتور ایرانی صفوی که گرچه متضمن معنای ابیاتی است که لازم است به سبب دلالت به آن‌ها وفادار معنایشان بماند اما درعین‌حال استعاره‌ای از «وضعیت» است. استعاره‌ای که لزوماً در زمانی نیست و قابلیت تعمیم فرای کانتکست مکانی و زمانی را دارد. برای من اما «فتنه» در این تصویر «زن ایرانی» در معنای مطلق است، زنی که نامش و رسمش و وضعیت قرارگیری‌اش در مینیاتور مقابله با ساختار قدرت را نیز متذکر می‌شود.
منبع سایت درنگ با حذف بخش‌هایی از متن

 

تغییر فونت شبکه‌های اجتماعی به دل‌خواه با فونت‌آرا

۳ مرداد ۱۳۹۷ بدون دیدگاه

شاید خیلی دلتان می‌خواسته فونت نوشته‌های فیس‌بوک، مثل سابق فونت تاهوما (tahoma)، یا فونتی شبیه به آن بشود که خوانا و برجسته‌تر هم بشود متن‌ها را خواند و هم در آن نوشت.

فیس‌بوک این‌کار را نکرده اما شما می‌توانید با نصب یک افزونه روی مرورگرتان فونت اغلب شبکه‌های اجتماعی و از جمله فیس‌بوک را به دل‌خواه تغییر دهید. کاری که من کرده‌ام:‌

نمایش تغییر فونت در فیس‌بوک با افزونه فونت‌آرا
افزونه «فونت‌آرا» ( FontARA ) یک افزونه متن‌باز برای بهبود فونت فارسی سایت‌ها و شبکه‌های اجتماعی معروف است که به‌زودی برای تمامی سایت‌ها حتی سایت‌های فارسی‌زبان توسعه داده خواهد شد.

در حال حاضر با استفاده از این افزونه می‌توانید با هر فونتی که دوست دارید، سایت‌ها، سرویس‌ها و شبکه‌های اجتماعی مطرح را مشاهده کنید. از خصوصیت‌های اصلی این افزونه می‌توان به موراد زیر اشاره کرد:
۱. متن‌باز بودن
۲. امکان افزودن نامحدود فونت دل‌خواه
۳. پشتیبانی تمام مرورگرها
۴. امکان انتخاب از بهترین فونت‌های آزاد
۵. تشخصی اتوماتیک متون فارسی در سرویس‌های مانند Slack و Medium و برطرف‌کردن مشکل RTL آن‌ها
۶. پشتیبانی از مطرح‌ترین سایت‌ها و شبکه‌های اجتماعی مثل:
Twitter, Tweetdeck, Twitter Mobile, Linkedin , Instagram, Facebook, Wikipedia, Whatsapp, Telegram, Trello, Feedly, Inoreader, Slack, Google Plus, Medium, Getpocket, Paper Dropbox, Google Keep, Google Translate, Youtube, Goodreads, Gmail, Google inbox, Hangout, Google Search.

تصویری از فونت‌آرا

به‌سادگی هرچه تمام فونت دل‌خواه خودتان را در کنار بهترین فونت‌های آزاد اضافه کنید. به مرور زمان و با آپدیت‌های اتوماتیک بعدی به تعداد این فونت‌ها افزوده خواهد شد.

هدف اصلی انتشار این افزونه، کمک به جامعه فارسی‌زبان برای زیباترشدن دنیای وبی‌ِشان و همچنین حمایت از فونت‌های متن‌باز و معرفی خالقین آن‌ها به این جامعه بوده است.

با فونت‌آرا (FontARA) می‌توانید فونت‌های مختلف فارسی را مقایسه و انتخاب کنید.

لینک دانلود Chrome

لینک دانلود Firefox

منبع: ویرگول مصطفی الهیاری با اندکی تغییر

جوخه‌های آتش را خاموش کنیم

۲۰ خرداد ۱۳۹۷ بدون دیدگاه

«هوشنگ گلشیری» در «کراوات سرخ» می‌خواهد بگوید: در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که ناخواسته و نادانسته همه «بپّای هم» هستیم، و این نادانستگی تا آن‌جایی است که نمی‌دانیم این گزارش‌ها را برای چه کسی، به سفارش چه کسی و برای چه هدفی می‌نویسیم.

«کراوات سرخ» دارد دوران خودش را روایت می‌کند. دوران شاید دهه ۴۰ و اوج خفقان و سانسور و جاسوسی.
آن‌چه گلشیری می‌خواهد برجسته نشان بدهد، توهم قدرت جاسوسانی است که وجود ندارند، ولی خیلی تبلیغ‌شان می‌شود و به‌نوعی در ذهن قربانیان همین جاسوسان بازتولید و تکثیر می‌شوند و بعد همه باور می‌کنند که باید از همه درها و دیوارها ترسید که موش و گوش دارند.


«کراوات سرخ» اما روایت همین الان ماست. تنها تغییر آن‌ این‌است که رنگ کراوات از «سرخ» تبدیل به چهارخانه سفید و سیاه شده، آدم‌ها یا سیاهند یا سفی. یعنی همین الان من فکر می‌کنم که شمای خواننده دارید مرا می‌پایید و شما هم فکر می‌کنید من نویسنده دارم شما را می‌پایم و جالب است که هردو نمی‌دانیم برای که و برای چه، هم‌دیگر را می‌پاییم.

من می‌خواهم این حس را از یک پاییدن و پپیش‌داوری بالاتر ببرم. اگر در زمان مرحوم گلشیری و دهه‌ای که کراوات سرخ نوشته شد، حس می‌شد که همه درحال پاییدن و داوری هم‌دیگر هستند، الان نه فقط پیش‌داوری می‌کنند که دادگاه هم تشکیل می‌دهند و حکم را هم صادر و جوخه آتش را هم برپا می‌کنند.

«محمود دولت‌آبادی» به نشست افطاری رئیس جمهور رفت، اگر حرفی هم نمی‌زند، با حضور خودش با آن کراوات سرخ در آن ضیافت همه حرف‌ها را زده بود. حالا که خیلی حرف‌ها را هم زده است.

ماهم او را دادگاهی و محکوم کردیم. اما شاید بشود جوخه‌های آتش را یکی یکی خاموش کنیم. خاموش نکنیم، به‌زودی دامان خودمان را خواهد گرفت.

چراغِ من [ما] در ایران می‌سوزد.

منتشرشده در زیتون این‌جا

 

«هوشنگ گلشیری» ولی‌فقیه ادبیات؟/ گاه انسان شبیه دشمن خود می‌شود

۱۶ خرداد ۱۳۹۷ بدون دیدگاه

سایه اقتصادی‌نیا: «هوشنگ گلشیری» در مصاحبه‌ای که با «میترا شجاعی» انجام شده و متن کامل آن با عنوان «هیولای درون» با تاریخ مهر ۱۳۷۹ در سایت بنیاد گلشیری موجود است، می‌گوید: «من خودم را ولی‌فقیه ادبیات می‌دانم».

دربارۀ این جمله بسیار گفتند و نوشتند. عده‌ای کوشیدند انتساب آن را به گلشیری رد کنند، اما درج مصاحبه در سایت رسمی بنیاد گلشیری هرگونه تردید را در انتساب این جمله به گلشیری دور می‌کند.

عده‌ای کوشیدند فضای مصاحبه را فضایی غیررسمی و خودمانی جلوه دهند تا از این راه از رسمیت گفتۀ گلشیری بکاهند، در حالی که نگاهی به پرسش‌ها و پاسخ‌های کاملاً آگاهانه و جدّی گلشیری نشان می‌دهد، مصاحبه کاملاً رسمی بوده، نه گپ‌و‌گفتی خصوصی که در اثر امین‌نبودن شنونده به فضای عمومی درز کرده باشد.

عده‌ای کوشیدند این جمله را، نه به مثابه گزاره‌ای مستقل، بلکه با توجه به بافت سخن و پس و پیش آن توضیح دهند و آن را دهن‌کجی به سانسور تعبیر کنند. عده‌ای آن را خودستایانه و متکبرانه دانستند و نشانۀ خودشیفتگی شخصی که به قول شاملو «یک غیرممکن است… غیرممکن یعنی این‌که کسی نویسنده نباشد و همه فکر کنند نویسندۀ درجه یک است».

Hooshang Golshiri

من به هیچ‌یک از این تعابیر کاری ندارم. ممکن است هریک بیان‌کننده و دربردارندۀ بخشی از حقیقت، یا تمام آن باشند- حقیقتی که فقط و فقط نزد خود گلشیری بوده، نه نزد هیچ‌یک از ما به عنوان مخاطب تاویل‌گر، و نه حتی نزد مصاحبه‌کننده‌ای که با شنیدن این جمله به صرافت هم نیفتاده پاپی این حرف شود و نخ را بگیرد تا به سرنخ برسد.

من به بار این کلمه کار دارم و شک ندارم نویسنده‌ای چون او، که آب و نان و رزق روحش کلمه بود، بیش از همه وزن آن را می‌شناخت. سایه‌ها و سویه‌هایش را، دایرۀ تعلق و گسترۀ تاویل‌پذیری‌اش را، معانی محکم و ضمنی و تلویحی‌اش را، مرّ لغت را. پس چرا آن را به کار برد؟ از سر تسامح؟ از سر مفاخره؟ برای برتری‌جویی؟ و یا، اگر کمی پیله کنیم، از سر داشتن روحیه‌ای استبدادی؟ روحیه‌ای که همزمان آنچه را با آن می‌جنگد درونی و آنِ خود می‌کند؟

به زعم من، تسامحی در کار نبوده است. گلشیری قدر کلمه را می‌دانست. پیمانه‌اش کج نبود. می‌توانست برای هر معنی، ردایی به‌قاعده از لغات بدوزد. تسامح در کار نوآمده‌ها و نکرده‌کارهاست، نه در زبان آموخته‌ها و آزموده‌ها- که اگر باشد دوچندان زننده و گزنده است.

باز به زعم من، مفاخره هم، به معنای پسندیدۀ ادبی آن در کار نبوده است و، اگر بخواهیم به این راه برویم، لاجرم به صفاتی چون تکبر و تفرعن می‌رسیم که با مفاخره به معنای ادبی آن متفاوت است.

مفاخره از نیرومندترین و هنرمندانه‌ترین صنایع ادبی است و از نمونه‌های درخشان آن در ادبیات فارسی، عطر داناییِ انسانی معتمد‌به‌نفس و شایسته به مشام می‌رسد نه تعفنِ تفرعن و تکبر. اگر سخن‌دانی چون حافظ غزل گفتن خود را «درسفتن» می‌خواند و آزادۀ آگاهی چون پروین خود را «اختر چرخ ادب»، و رند دانایی چون ایرج‌میرزا خود را «ایرج شیرین‌سخن» خطاب می‌کند، اشمئزازی بر مخاطب غلبه نمی‌کند. قیاس همین سه تعبیر شاعرانۀ زیبا با تعبیری که گلشیری دربارۀ خود به کار برده راهی است از ثری تا ثریا. شاید بتوان جملۀ معروف دیگری از گلشیری را، که ضمن آن خود را «نهنگ آب خرد داستان‌نویسی ایران» خوانده است، تا حدی مفاخره به حساب آورد چون دست‌کم در آن صنعت تشبیه به کار رفته و می‌توان به انجام پذیرفتنِ حداقلیِ “عمل ادبی” در آن دل خوش کرد و از این راه، به زحمت، آن را مفاخره نامید- هرچند شاملو‌آدمی همین را هم برنمی‌تابد و می‌گوید: «باس بهش گفت پدر جان، در برکه قورباغه به عمل میاد، باور نداری؟ آینه رو بردار جمال مبارکتو تماشا کن!»

و اصلاً گیریم که مفاخره هم باشد- در روزها و روزگاری که اخوان‌ثالث می‌سراید: «هیچیم و چیزی کم»، اصلاً چنین مفاخره‌هایی چه لطفی، چه حلاوتی دارد؟ کجا غرورانگیز است و مایۀ سرافرازی؟
به زعم من، نه تسامح و نه مفاخره. اینهمانی دون‌کیشوت‌وار با آن چه عمری با آن پنجه درافکنده‌ای، گاه تو را با آن یکی می‌کند.

مهمان‌ِمان را آزاد بگذاریم

۱۳ خرداد ۱۳۹۷ بدون دیدگاه

یکی از مهم‌ و ابتدایی‌ترین «آداب اجتماعی» در یک مهمانی این است که در تعارف میوه، نوشیدنی و خوراکی به مهمان اصرار نکنیم.

خوردن و نوشیدن هدف اصلی یک مهمانی نیست و هستند مهمانانی که اصلا علاقه ندارند در یک مهمانی نه چیزی بخورند، نه چیزی بنوشند. تمیز‌بودن دست و صورت و لباس برای آن‌ها بسیار مهم‌تر است و شاید این تمیزی با حساسیت هم همراه باشد. به همین دلیل ترجیح می‌دهند از خیر خوردن یک پرتقال بگذرند. چرا که احتمال چکیدن آب آن روی لباس و چسب‌ناک‌شدن دست هنگام پوست گرفتن آن کاملا طبیعی است.

 اصرار به مهمان برای خوردن یا نوشیدن از طرف میزبان، یا یکی دیگر از مهمانان کار درستی نیست و اصرار نشانه عدم آشنایی با آداب اجتماعی و آداب میزبانی است.

 شاید مهمان؛ غذا یا نوشیدنی‌ای را دوست نداشته باشد، و اعلام دوست‌نداشتن آن‌را خلاف شرایط آن مهمانی بداند. اصرار دو یا چندباره برای خوردن و آشامیدن، می‌تواند تبعات منفی ذهنی برای مهمان نسبت به میزبان یا شخص اصرارکننده ایجاد کند.

یک مسئله دیگر می‌تواند به مدل غذا‌خوردن و چای نوشیدن متفاوت افراد بستگی داشته باشد. این‌روزها اکثر مردم با مضرات نوشیدن خیلی داغ چای آشنا هستند و ترجیح می‌دهند چایی خود را کمی ولرم بخورند. در چنین شرایطی میزیان یکی دو بار متذکر می‌شود که: چایی‌تان سرد شد! چایی‌تان از دهن افتاد! اجازه بده چایی‌تان را عوض کنم.

من از آن مدل شخصیت‌هایی هستم که دوست دارم وقتی در یک مهمانی حضور دارم، موقع نوشیدن یا غذاخوردن کمتر حواس جمع به من باشد. باور کنید آدم‌هایی مدل شخصیت من با چنین اصرار‌هایی نه تنها همان یک لیوان چایی، که کل مهمانی به‌قولی (با پوزش) کوفت‌ِشان می‌شود.

▪️به مهمان‌ِمان، سلایق و علایق و مدل‌های ذهنی و شخصیتی‌ِشان احترام بگذاریم. امروزه یکی از اصول بدیهی میزبانی این است که مهمان را برای انتخاب غذا، نوشیدنی، نوع خوردن و اصلا خوردن یا نخوردن آزاد بگذاریم.

هایپرلینک در نسخه دسکتاپ تلگرام فعال شد

۱۲ خرداد ۱۳۹۷ بدون دیدگاه

همراه با به‌روزشدن نسخه۱.۳ تلگرام دستکتاپ، هایپرلینک‌‌ها در این نسخه فعال شد و از حالا می‌توانیم یک ارجاع را در بدنه مطلب تبدیل به لینک کنیم. قبل از این باید آدرس کامل را در بدنه مطلب می‌گذاشتیم.

به عنوان مثال شما برای خواندن مطالب سایت شخصی من می‌توانید روی علی مصلحی  کلیک کنید، سایت من باز می‌شود. به همین شکل می‌توانید هر لینکی‌ که لازم داشتید را به هایپرلینک تبدیل و در بدنه مطالب تلگرام خود قرار دهید.

برای این منظور، هنگام نوشتن در همین جعبه تایپ، کلیک راست می‌کنیم، از منوی کشویی بازشده گزینه formattng ‌را انتخاب و سپس از منوی بازشده بعدی گزینه Create link را انتخاب و کلمه‌ای که می‌خواهیم تبدیل به هایپرلینک شود را در ستون Text و آدرس اینترنتی که می‌خواهیم روی کلمه لینک شود را در ستون Url نوشته و Create را انتخاب می‌کنیم. تمام.

 

افطاری ریس‌جمهور و چالش‌های روزنامه‌نگاری

۸ خرداد ۱۳۹۷ بدون دیدگاه
سه سال پیش نوشتم ولی هنوز تازه است.
در کشورهای توسعه‌یافته که رسانه تعریف دقیق شده و نقش آن به‌ عنوان یکی از ارکان اصلی توسعه پذیرفته شده، دو اصل بنیادی در رابطه با خبرنگار وجود دارد.

نخست آن‌که خبرنگار از گرفتن هر نوع هدیه از طرف منابع خبری یا سوژه‌های خود و دولت ممنوع شده‌ است. این یک اصل در اخلاق خرفه‌ای روزنامه‌نگاری است و تمام رسانه‌ها در جوامع توسعه‌یافته، دستورالعملی را در این مورد برای خبرنگاران خود تنظیم و متقابلا مجازات‌هایی برای تخلف از این دستورالعمل را هم در نظر گرفته‌اند.

گرفتن هدیه توسط خبرنگار، رسالت رونامه‌نگاری و کار رسانه‌ای را با چالش جدی مواجه می‌کند. وقتی قرار است رسانه نقش بلندگوی مردم در مقابل دولت را داشته باشد و باید به مردم کمک کند که صدایشان را به گوش دولت برسانند و به افکار عمومی و کارشناسان جامعه یاری برساند که وظیفه نظارت بر رفتار دولت را به‌خوبی انجام بدهند، یک هدیه خبرنگار را نمک‌گیر کرده و بلافاصله نقش‌ها جابه‌جا، و رسانه‌ای که قرار بود بلندگوی مردم باشد، تریبون دولت می‌شود.

به دنبال آن کارشناسانی هم که به نمایندگی از افکارعمومی و با استفاده از رسانه باید، بر کار دولت «نظارت» می‌کردند، تبدیل به تشویق‌ و تحسین‌کننده تمام اقدامات دولت می‌شوند و ناخواسته دولت هم باور می‌کند که تمام رفتارش دقیق و سنجیده و مطابق با مر قانون است. از همین‌جا نقش بنیادین رسانه در توسعه جامعه، تبدیل به نقش بنیادین در عقب‌ماندگی جامعه می‌شود.

اما خبرنگاری که لازم است با هدف نقش مثبت رسانه، «هدیه» دریافت نکند، باید به قول معروف؛ دستش به دهنش برسد. دومین مشخصه جامعه توسعه‌یافته، داشتن رسانه‌های قوی ای است که دست خبرنگارش به دهنش می‌رسد و خیالش برای گذران زندگی متعارف روزانه‌ و تامین هزینه‌های ابتدایی و بدیهی زندگی، راحت است.

این دوخصیصه رابطه مستقیم باهم دارند. یعنی اگر رسانه‌ها نقش اصلی و واقعی خود را بازی نکنند، آن اندازه هم درآمد ندارند که شرمنده خبرنگار و کارکنان مجموعه خود نباشند و اگر نقش واقعی خود را داشته باشند و بازی کنند، هیچ‌گاه کارمند و خبرنگارشان نیازمند دریافت هدیه نمی‌شوند. در چنین پرسه‌ای اگر خبرنگاری خلاف کرد و هدیه‌ای گرفت، به آسانی امکان تنبیه او و نه تنبیه کل رسانه هم برای مدیر رسانه فراهم است و خللی در کار رسانه‌ای ایجاد نمی‌شود.

ایران تا رسیدن به چنین ایده‌آلی زمان زیادی دارد ولی این فاصله ابدا بهانه و توجیه مناسبی برای حرکت‌نکردن جامعه رسانه‌ای ایران، به سمت چنین ایده‌آلی نیست.

آمار رسمی نشان می‌دهد، کشور در وضعیت مناسبی به لحاظ اقتصادی نیست. جدای از آمار رسمی، فقط به عنوان نمونه درخواست‌های مکرر دولت برای انصراف دواطلبانه مردم از دریافت یارانه نقدی، خود حدیث مفصلی است از اشاره مجمل به کاهش درآمدهای دولت و در مقابل هزینه‌های سنگینی که روی دست دولت مانده.

در چنین وضعیتی دولت ابدا نباید سفره‌های متعدد پذیرایی و اطعام و افطار بیاندازد و نه‌تنها که نباید چنین کند، بلکه برای تاثیر قوی در افکار عمومی باید به کمک رسانه، رسما اعلام کند که برای مقابله با بحران مالی و هزینه‌های سنگین، دولت از کم‌ترین هزینه‌های خود نیز صرف‌نظر نموده و برنامه متعارف پذیرایی‌های دوره‌ای از جمله سفره‌های افطار از ردیف هزینه‌های دولتی حذف شده‌است.

بار تبلیغاتی این اقدام و تاثیر آن در افکار عمومی به مراتب قوی‌تر و موثر‌تر از کمکی است که از قبل هزینه‌نشدن این ‌پذیرایی‌‌ها و برگشت آن به خزانه دولت، نصیب دولت می‌شود.
نقطه مقابل آن هم قابل توجه است و دولتی که چنین پذیرایی‌هایی را متقبل می‌شود، ابدا موفق نیست باور افکار عمومی را متوجه وضعیت بد اقتصادی و بار مالی سنگین دولتی کند و از آن‌ها توقع داشته باشد داوطلبانه به نفع دولت از دریافت یارانه نقدی ماهانه انصراف‌داده، یا قید دریافت کمک‌های متعارف از سمت دولت را بزنند.

اما برگردیم بر سر اصل داستان و آن‌هم رسالت روزنامه‌گاری و رسانه و هدیه، آیا روزنامه‌ها و رسانه‌هایی که در ردیف افطاری‌های ویژه دولت، یک‌روز هم به آن‌ها اختصاص داشت و در این ضیافت حاضر شدند، بعد از آن امکان نقد این سفره و این پذیرایی برایشان وجود دارد؟

پاسخ این پرسش را به عینه می‌توان از روی‌کرد رسانه‌ها به این اتفاق دید. جای تاسف است که وقتی رسانه‌ها رسالت اصلی خود را فرو می‌گذارند، به جای نقد دولت، نقد خود و اعتراض به سهم‌شان ار ضیافت افطاری یادشده را در دستور کار قرار می‌دهند.

منتشرشده در ایران‌وایر اینجا

ناصر ملک‌مطیعی، محمدرضا شجریان

۶ خرداد ۱۳۹۷ بدون دیدگاه

«ناصر ملک‌مطیعی» را چند ماه پیش به رسانه ملی راه‌ندادند. این موضوع بلافاصله واکنش‌هایی منفی را بر علیه رسانه ملی به‌دنبال داشت، اما هیچ‌کس به مرحوم ملک‌مطیعی اعتراض نکرد که شما چرا اصلا دعوت رسانه‌ ملی را پذیرفتی؟ فارغ از این‌که راهتان بدهند یا ندهند.

اندکی قبل هم که «ناصر چشم‌‌آذر» از دنیا رفت، یکی از هنرمندان در آیین بدرقه جاودانگی او افشا کرد که آن مرحوم هم یکی دو هفته قبل از فوت، به رسانه ملی دعوت می‌شود، ولی در آخرین لحظات مانع از حضور او مقابل دوربین به خاطر ممنوع‌التصویری می‌شوند.

من ایرادی به مرحوم ملک‌مطیعی و مرحوم چشم‌آذر نمی‌گیرم اگر انتخاب کرده‌اند که یک‌بار دیگر تصویریشان را رسانه ملی نشان دهد.

اما من «محمدرضا شجریان» را دوست می‌دارم که خیلی سال‌ها قبل پیش‌دستی کرد و راسا رسانه‌ملی را ممنوع کرد و گفت ترانه‌های مرا پخش نکنید، به جز «ربنا». و وقتی هم که احمدی‌نژاد مردم را خس و خاشاک نامید، با افتخار گفت من خس‌وخاشاکم و صدای این خس‌وخاشاک را پخش نکنید.

شاید باور نکنید، ولی همه تنفر مردم از «علیرضا افتخاری» تنها به آغوش‌کشیدن احمدی‌نژاد در آن برنامه کذایی مربوط نمی‌شد. مردم برنامه «با کاروان شعر و موسیقی» که شش دانگ به‌نام افتخای و «سهیل محمودی» سند زده‌شده بود را به یاد داشتند و همه ناراحتی‌ها به مرور جمع شد بود تا داستان آغوش محمود هم حکم «چوب بر بار بلور» داشت که همه چیز را شکست و دیگر هم نشد که درست شود و هر تلاشی جهت بازیابی به نتیجه عکس منجر شد.

اگر رسانه ملی می‌رویم، به مردم کاری نداشته باشیم. مرحوم افشار به مردم کار داشت که به رسانه ملی نرفت، و مرحوم سید مهدی طباطبایی به مردم کار نداشت که آخر عمر به رسانه ملی می‌رفت و به همین خاطر اعتراضاتش خیلی شنیده نمی‌شد.

غزالی

۶ خرداد ۱۳۹۷ بدون دیدگاه

«ابوحامد، امام محمد غزّالی» همه‌چیزدان، فقیه، متکلم و فیلسوف ایرانی در سال ۴۳۷ هجری خورشیدی، در روستای طابران طوس از مادر بزاد. کودکی و جوانيش صرف دانش‌اندوزی و جهان‌گردی شد تا آن‌که در مرز چهل سالگی در انواع رشته‌های علوم اسلامی سرآمد دانشوران روزگار، و نامش در سراسر جهان اسلام آن روزگار زبان‌زد همگان گردید.

وی از ۳۹ سالگی به بعد برای تصفيه روح و نگارش ارزنده‌ترين آثار خود مردم‌گريز شد و تا پايان عمر در گمنامی و گوشه‌نشينی به‌سر برد.

سرانجام در سال ۴۹۰ هجری خورشیدی، پس از پنجاه و پنج سال زندگی پرثمر، چراغ زندگیش در زادگاهش خاموش شد.

نام کامل وی «حجة‌الاسلام ابوحامد محمد بن محمد بن محمد غزّالی طوسی» است.
پدر غزالی پارسا‌مردی بوده صوفی‌مسلک، که در شهر طوس حرفه غزالی يا پشم‌فروشی داشته است. چون مرگ اين صوفی نزديک مي‌شود، دو فرزند خود – محمد و احمد – را با مختصر اندوخته‌ای که داشته به دوستی از هم‌مسلکان خويش می‌سپرد و به او می‌گويد: چون بر اثر محرومی از هنر خواندن و نوشتن اندوه فراوان خورده ام، آرزودارم که فرزندانم ازين هنر بهره‌ور گردند.

آغار يتيمی
پس از يتيم‌شدن اين دو کودک، وصی درست‌کار تربيت آنان را برعهده می‌گيرد تا هنگامی که ميراث اندک پدرشان تمام مي‌شود و خود صوفی از اداره زندگی آنان فرو می‌ماند. آن‌گاه با اخلاص به آن دو پيشنهاد مي‌کند تا برای گذران زندگی و ادامه تحصيل، در زمره طلاب مدرسه‌ای از مدارس دينی شهريه‌بدهِ روزگار خود درآيند؛ و آنان از راه ناچاری پيشنهاد وی را می‌پذيرند. اين سخن «غزالی» که «برای غيرِ خدای عمل آموختم، ولی علم جز خدای را نپذيرفت» می‌تواند مؤيد اين حقيقت باشد.

نخستين سفر
نخستين سفر دانشجويی غزالی سفری است که وی از طوس به جرجان رفته است و احتمالا مدت رفت و برگشت و دوران اقامتش در جرجان حدود دوسال بوده است. اين حدس با حکايتی که «امام اسعد ميهنه‌ای» از غزالی روايت مي‌کند تا حدی هم آهنگ مي‌شود. امام اسعد می‌گويد:
«از ابوحامد محمد غزالی شنيدم که می‌گفت: «در راه بازگشت از جرجان دچار عياران راهزن شديم. عياران هرچه را که باخود داشتيم گرفتند. من برای پس‌گرفتن تعليقه (جزوه، يادداشت درسی)‌های خود در پی عياران رفتم و اصرار ورزيدم. سردسته عياران چون اصرار مرا ديد گفت: “برگرد، وگرنه کشته خواهی شد” وی را گفتم:” ترا به آن کسی که از وی اميد امينی داری سوگند می‌دهم که تنها همان انبان تعليقه را به من باز پس دهيد؟ زيرا آن‌ها چيزی نيست که شما را به کار آيد” عيار پرسيد که” تعليقه‌های تو چيست؟” گفتم: “در آن انبان يادداشت‌ها و دست‌نوشته‌هايی است که برای شنيدن و نوشتن و دانستنش رنج سفر و دشواري‌ها برخويشتن هموار کرده‌ام.” سردسته عياران خنده‌ای کرد و گفت: “چگونه به دانستن آن‌ها ادعا می‌کنی، در حالی که چون از تو گرفته شد، دانايی خود را از دست دادی و بی‌دانش شدی؟” آن‌گاه به يارانش اشارتی کرد و انبان مرا پس دادند.»

غزالی گويد: «اين عيّار، ملامت‌گری بود که خداوند وی را به سخن آورد تا با سخنی پندآموز مرا در کار دانش‌اندوزی راهنما شود. چون به طوس رسيدم سه سال به تأمل پرداختم و با خويشتن خلوت کردم تا همه تعليقه‌ها را به‌خاطر سپردم، و چنان شدم که اگر بار ديگر دچار راهزنان گردم از دانش اندوخته خود بی‌نصيب نمانم.»

سفر به نيشاپور
از اين سخن غزالی که «چون به طوس رسيدم، سه سال به تأمل پرداختم…» می‌توان نتيجه گرفت که غزالی پس از ۲۳ سالگی از طوس رهسپار نيشاپور شده تا از محضر عالم بلند آوازه، «امام الحرمين ابوالمعالی جوينی»، بهره‌ور شود. غزالی در محضر اين استاد نامدار چنان کوشيد و درخشيد که پس از يکی دو سال در شمار بهترين شاگردان وی جای گرفت، و امام‌الحرمين چنان شيفته اين شاگرد درس‌خوان و هوشيار گرديد که در هر محفلی به داشتن شاگردی چون او به خود می‌باليد.

اين دوره از دانش‌اندوزی غزالی که سبب شد در جمع فقيهان نيشاپور مشهور و انگشت‌نما شود، بيش از پنج سال نپاييد. يعنی چون چراغ زندگی امام‌الحرمين به سال ۴۷۸ هجری خاموش شد، غزالی در حدی از دانش دينی روزگار خود رسيده بود که ديگر نيازی به استاد نداشت، یا آنکه استادی که برايش قابل استفاده بوده باشد پيدا نکرد. بنابراين به نگارش و پژوهش پرداخت تا شايسته مسند استادی شود.

فلسفه غزالی
غزالی از جمله افرادی بود که به دوری مسلمین از تعقل و خردگرایی و نفی فلسفه تاثیر زیادی گذاشت. وی علی‌رغم این‌که ماهیت فلسفه را دچار مشکل نمی‌دانست، اما پرداخت به آن را مایهٔ ضعف ایمان مسلمانان دانست.

کتاب مشهور «تهافت الفلاسفه» که شاید مهمترین نقد و رد آرای ارسطویی‌مشربان در تاریخ فلسفه باشد را غزالی به شیوه‌ای فلسفی و نقادانه نگاشت. اسلوب و شیوه منطقی‌ای که غزالی در نگارش آن کتاب به‌کار برد، امروز فلسفه نقادی نامیده می‌شود. ایرادهایی که غزالی بر مشائیان وارد نموده‌است ذاتاً فلسفی هستند و بعدها در فلسفه مغرب‌زمین همگی از سوی فیلسوفان بزرگی چون دکارت، هیوم و کانت به شرح و تفصیل بسیار طرح شده‌اند. نفی علیت، اعتباری‌بودن اخلاق، حمله به استقراء، عدم اعتماد به یافته‌های حسی، حجیت عقل و… که غزالی در این کتاب آن‌ها را به شیوه‌ای منطقی و عقلی طرح نموده، همگی مسائلی فلسفی محسوب می‌شوند که در قرون جدید خود مایه و انگیزه پدیدآمدن مکتب‌های جدید فلسفی شده‌اند.

آشنايی با خواجه نظام‌الملک طوسی
در اين سال غزالی به لشکرگاه ملک‌شاه سلجوقی، که در نزديکی نيشاپور واقع بود، راه يافت و به خدمت همولايتی سياست‌مدار خود خواجه نظام‌الملک طوسی پيوست. در محضر اين وزير شافعی‌مذهب و ادب‌دوست و گوهرشناس، بارها فقيهان و دانش‌وران به مناظره پرداخت، و در هر مورد بر مخالفانِ عقيده و انديشه خويش پيروز گشت. ديری نپاييد که خواجه نظام‌الملک با اشتياق به حمايتش برخاست و در بزرگ‌داشت وی کوشيد تا آ‌ن‌جا که اورا «زين‌الدين» و «شرف‌الائمه» لقب داد و به استادی نظاميه بغداد برگزيد.

آغاز استادی در نظاميهء بغداد
غزالی در سال ۴۸۴ از طوس رهسپار بغداد شد، مردم اين شهر مقدمش را به‌گرمی پذيرا شدند. خيلی زود زبان‌زد خاص و عام گرديد. در محافل علمی از نبوغ سرشار و دانش بسيارش داستان‌ها گفتند و کاروانيانی که از بغداد رهسپار شرق و غرب می‌شدند، برای مردم شهرهای سرِ راه از نبوغ و هوشياری وی حکايت‌ها روايت مي‌کردند تا آن‌که حشمت و شوکتش به پايه‌ای رسيد که حتی در اميران و پادشاهان و وزيران معاصر خود اثر گذاشت.

در سال ۴۷۸ هجری، غزالی يکی از بزرگانی بود که با عنوان «حجةالاسلام» و استاد برگزيده نظاميه بغداد، در مراسم نصب «المستظهر بالله» – بيست و هشتمين خليفه عباسی- بر مسند خلافت، شرکت جست و با وی بيعت کرد. خودش در نامه‌ای که به سال ۵۰۴ هجری در پاسخ نظام‌الدين احمد نوشته است، ضمن ابراز ندامت از زندگی جنجالی و اشرافی گذشتهء خويش، چنين می‌نگارد: «در بغداد از مناظره‌‌کردن چاره نباشد، و از سلام دارالخلافه امتناع نتوان کرد.»

مردم گريزی
پس از آنکه در بغداد به اوج شوکت و شهرت رسيد، و در ميان خاص و عام مقامی برتر از همه پيدا کرد، دريافت که از اين راه نمی‌توان به آسايش و آرامش روحی رسيد. پس از ترديد بسيار سرانجام دنباله‌روِ صوفيان وارستهء بی‌نام و نشان شد. به بهانه زيارت کعبه از بغداد بيرون رفت، چندی به گمنامی به جهانگری پرداخت و سال‌ها در حجاز و شام و فلسطين با خويشتنِ خويش به خلوت نشست تا داروی درد درونی خود را پيدا کند. به تاريخ اين گوشه‌نشينی نيز در پاسخ غزالی به نامه نظام‌الدين احمد به نقل از«المنقذ من الضلال» چنين اشارت رفته است:

«چون بر سر تربت خليل – عليه السلام – رسيدم، در سنه تسع و ثمانين و اربعمائه (۴۸۹ ه.ق)، و امروز قريب پانزده سال است، سه نذر کردم: يکی آن‌که از هيچ سلطانی هيچ مالی قبول نکنم، ديگر آن‌که به سلام هيچ سلطانی نروم، سوم آن‌که مناظره نکنم. اگر دراين نذر نقض آورم، دل و وقت شوريده گردد…»

بازگشت به ميان مردم
از اين راز هم خودش چنين پرده برگرفته است:

«اتفاق افتاد که در شهور سنهء تسع و تسعين و البعمائه (۴۹۹ هجری) نويسندهء اين حرف‌ها، غزالی، را تکليف کردند- پس از آن‌که دوازده سال عزلت گرفته بود، و زاويه‌ای را ملازمت کرده- که به نيشابور بايد شد، و به افاضت علم و نشر شريعت مشغول بايد گشت که فترت و وهن به کار علم راه يافته است. پس دل‌های عزيزان از ارباب قلوب و اهل بصيرت به مساعدت اين حرکت برخاست و در خواب و يقظت تنبيهات رفت که اين حرکت مبدأ خيرات است و سبب احيای علم و شريعت. پس چون اجابت کرده‌ءآمد و کار تدريس را رونق پديد شد و طلبه علم از اطراف جهان حرکت‌کردن گرفتند، حسّاد به حسد برخاستند…»

اين حسودان که غزالی به آن‌ها اشاره کرده است، روحانيون حنفی‌مذهب بوده‌اند که در دستگاه «سنجر سلجوقی» شوکت و قدرتی يافته بودند. پس برای حفظ مقام و منصب خويش با برخی از فقيهان مالکی مذهب، از مردم طرابلس غرب، هم‌داستان شدند تا بزرگ‌مردی چون غزالی را با تهمت و نيرنگ از ميدان بدر کنند، يا برای پيشبرد مقاصد خود از قدرت شافعی‌مذهبان بکاهند. غزالی در حضور سلطان سنجر که به لشکرگاه‌اش حاضر گشته بود، چنين دفاع می‌کند:

«و اما حاجت خاص آن است که من دوازده سال در زاويه‌ای نشستم و از خلق اعراض کردم. پس فخرالملک- رحمة‌الله عليه- مرا الزام کرد که به نيشاپور بايدشد. گفتم: “اين روزگار سخن من احتمال نکند که هرکه درين وقت کلمةالحق بگويد در و ديوار به معادات او برخيزد.” گفت: “[سنجر] ملکی است عادل، و من به نصرت تو برخيزم.” امروز کار به جايی رسيده که سخن‌هايی می‌شنوم که اگر در خواب ديدمی گفتمی اضغاث احلام است. اما آن‌چه به علوم عقلی تعلق دارد، اگر کسی را بر آن اعتراض است عجب نيست، که در سخن من غريب و مشکل که فهم هرکس بدان نرسد، بسيار است. لکن من يکی‌ام، آن‌چه در شرح هرچه گفته باشم، با هرکه در جهان است درست می‌کنم و از عهده بيرون می‌آيم؛ اين سهل است. اما آن‌چه حکايت کرده‌اند که من در امام ابوحنيفه- رحمة‌الله عليه- طعن کرده‌ام، احتمال نتوانم کرد…»

در کنار مردم ديار خود‌
پس از آنکه وسوسه نامردمان در دل سلطان سنجر اثر گذاشت، اين پادشاه کس فرستاد و حجةالاسلام را، که در زادگاه خود طابران طوس به تعليم و عبادت سرگرم بود به لشکرگاه خويش، تروغ- نزديک مشهد امروز- فرا خواند. غزالی چون دريافت که در کف شير نر خون‌خواره‌ای قرار گرفته و از رفتن چاره نيست، بهانه آورد و با نامه‌ای استادانه خشم سلطان سنجر را فرونشانيد.

پس از درگذشت «شمس‌الاسلام کيا امام هراسی» طبری، فقيه شافعی و استاد نظاميه بغداد که او نيز از شاگردان برگزيده امام‌الحرمين و همدرس غزالی بوده است، به اشارت خليفه عباسی و سلطان سنجر، وزير عراق ضياء‌الملک احمد فرزند نظام‌الملک به وزير خراسان صدرالدين محمد فرزند فخرالملک نامه‌ای نوشت که غزالی را با نوازش و دل‌جويی به بغداد بازگرداند تا شاگردان مدرسه نظاميه از نابسامانی نجات يابند. ولی غزالی وارسته و دست از همه چيز شسته، تسليم نشد و اعراض کرد.

پيوستن به جاودانگان
مرتضی زبيدی نويسنده بزرگ‌ترين شرح بر احياء علوم الدين پايان زندگی غزالی را، در مقدمه خويش بر شرح احياء با نقل از گفته‌های ديگران، نيک نگاشته است که ترجمه بخش اول آن چنين است: گفته‌اند که اوقات خود را پيوسته به تلاوت قرآن و همنشينی با صاحب‌دلان و گزاردن نماز مشغول می‌داشت تا جمادی‌الآخر سال پانصد و پنج فرا رسيد. احمد غزالی، برادر حجةالاسلام، گفته است: «روز دوشنبه به هنگام صبح، برادرم وضو ساخت و نماز گزارد و گفت “کفن مرا بياوريد” آوردند. گرفت و بوسيد و بر ديده نهاد و گفت: “سمعاً و طاعةً للدخولِ عَلی‌الـمَلِک” آنگاه پای خويش را در جهت قبله دراز کرد و پيش از برآمدن خورشيد راهی بهشت گرديد.»

غزالی در ۱۴ شهریورماه ۴۹۰ – ۱۴ جمادی الاخره سال ۵۰۵ هجری – و در سن ۵۵ سالگی در شهر توس (طوس) بدرود زندگی گفت و در طابران طوس به‌خاک سپرده شد.

***
یک سخن نغز از امام غزالی: «يكى، در پيش بزرگى از فقر خود شكايت مى‏‌كرد و سخت مى‏‌ناليد. گفت: خواهى كه ده هزار درهم داشته باشى و چشم نداشته باشى؟ گفت: البته كه نه. دو چشم خود را با همه دنيا عوض نمى‏‌كنم.

گفت: عقلت را با ده هزار درهم، معاوضه مى‏‌كنى؟
گفت: نه.
گفت: گوش و دست و پاى خود را چه‌طور؟
گفت: هرگز.
گفت: پس هم‌اكنون خداوند، صدها هزار درهم در دامان تو گذاشته است. باز شكايت دارى و گله مى‏‌كنى؟! بلكه تو حاضر نخواهى بود كه حال خويش را با حال بسيارى از مردمان عوض كنى و خود را خوش‏‌تر و خوش‌بخت‏‌تر از بسيارى از انسان‏‌هاى اطراف خود مى‏‌بينى. پس آن‌چه تو را داده‏‌اند، بسى بيش‏تر از آن است كه ديگران را داده‏‌اند و تو هنوز شكر اين همه را به جاى نياورده، خواهان نعمت بيش‏ترى هستى!