بایگانی

نوشته های برچسب زده شده ‘روزنامه خاطرات اعتماد‌السلطنه’

روزنامه خاطرات اعتمادالسلطنه

۲۴ بهمن ۱۳۹۶ بدون دیدگاه

▪️کتاب «روزنامه خاطرات اعتماد‌السلطنه» کتابی‌ است که به نظر من بایسته و شایسته است هر ایرانی آن‌را در کتاب‌خانه‌اش داشته باشد و به قول این کتاب؛ «همه رعیت ایران» باید دست‌کم یک‌بار آن‌را بخوانند.

▪️این‌که در دروه سلطنت یک سلسله بر سر حرم و حریم ایران چه رفته است؛ چرا رفته است؛ و مهم‌تر از آن، این سلسله در تاریخ و تحولات بعد از خود چه تاثیر مخربی داشته و کماکان هم دارد و چگونه بخش عمده‌ای از خطاهای تاریخی این دوره از تاریخ، به‌عنوان «نقطه‌عطف» معرفی‌شده، داستان پر آب چشمی است که در این کتاب می‌توان خواند و از آن عبرت گرفت.

▪️«محمدحسن خان صنیع‌الملک» که بعدا به اعتمادالسلطنه ملقب شد، در این کتاب ۱۵ سال لحظه به لحظه از زندگی خود و ناصرالدین‌شاه قاجار و حرم و دربارش و اوضاع سیاسی و اجتماعی ایران دوره ناصری، و افول لحظه به لحظه این سلسله و هم‌زمان با آن؛ ملک و ملت و اعتبار و شرف ایرانی گزارش می‌دهد.

▪️اگرچه به گفته مرحوم استاد #ایرج_افشار این یادداشت‌ها خالی از خطا و حب‌ و بغض‌های شخصی نویسنده نیست، اما با توجه به تسلط او به دو زبان فرانسه و روسی، و وظیفه مترجمی بخش عمده‌ای از سخنان نمایندگان سیاسی این دو کشور در حضور شاه یا صد‌راعظم، این کتاب می‌تواند منبع دست اولی از اتفاقات پشت‌پرده‌ از روابط غلط سیاسی و استعماری ایران با کشورهای دیگر و از جمله فرانسه، روسیه، بریتانیا و عثمانی به دست مخاطب بدهد.

▪️از طرفی با مطالعه حوادث این کتاب، به راحتی می‌شود مقایسه‌کرد که چه اتفاقات غلط و اشتباهی از آن دوران در تاریخ به‌عنوان نقطه‌عطف و روشن، و اندک اتفاقات مثبتی هم به‌عنوان نقاط منفی و سیاه ثبت و معرفی شده است.

▪️این کتاب با فونت ریز در ۱۱۰۰ صفحه‌ توسط مرحوم استاد «ایرج افشار» تنظیم، اصلاح، و چاپ دوم آن در سال ۱۳۵۰ در نشر امیرکبیر منتشر شده‌است. نثر کتاب بسیار جذاب است و به‌شدت خواننده را بدون خستگی و ملال به شدت با روایت خود همراه می‌کند.

▪️تنها نکته‌ای که ممکن است اندکی ملال‌آور باشد، تعداد فراوان القاب سلطنتی و رسمی «ادوله»، «السلطنه»، «المک»، «باشی» «خلوت» «حضور» «عمله» و … است که مخاطب را اندکی در بین القاب مشابه سردرگم می‌کند، و دیگری هم بسامد بالا و تکرار روزانه برخی وقایع مثل شکار شاه و روزنامه‌خواندن نویسنده در حضور شاه است.

▪️درباره این کتاب بسیار می‌توان سخن گفت و نوشت، اما عجالتا توصیه می‌کنم حتما این کتاب را بخوانید.

بلای زمینی، بلای آسمانی

۲۰ بهمن ۱۳۹۶ بدون دیدگاه

از اتفاقات دیگر تشریف بردن فرمانفرمای خراسان «موید‌الدوله» است به قوچان، بعد ار آن حادثه(۱) که در فوچان رو داده‌بود و زلزله و خرابی خانه، می‌بایستی از طرف دولت علیه حاکم خراسان آن‌حا رود از مردم دل‌جویی کرده و اسباب آسایش آن‌ها را فراهم آورد.

فرمانفرمای خراسان از قراری که شنیدم، ملقب سردا کل شده‌است، به قوجان رفت. به‌جای این‌که طبیبی، جراخی، اسباب و اثاثه‌ای، لباسی، غذایی از برای باقی‌ماندگان اهالی قوچان ببرد، در بیرون شهر سراپرده زده، و از سایر خانه‌هایی که سرپا مانده و خراب نشده بودند، هر خانه پنج تومان به اسم جریمه و مصادره و مخارج ورود فرمانفرما مطالبه نموده، سی چهل هزار تومان ماخوذ داشته، مراجعت کرد.

اما روس‌ها، جمعی از طبیب و جراح، حتی عمله‌ی گورکن تا خاک‌بردار، محض قرب جوار و رعایت حقوق انسانیت به قوچان فرسناده بودند. از شرف شاهزاده فرمانفرما، هر قدر تعدی می‌شود، از طرف روس‌ها مهربانی می‌شود.
منبع: روزنامه خاطرات اعتمادالسلطنه ص ۹۲۶ و ۹۲۷
(۱) شنبه‌شب هشتم جمادی‌الثانی ۱۳۱۱، حادثه عجیبی در خراسان رو داده‌است. رلزله سختی  در بحنورد و مشهد شده‌است. در مشهد چندان خرابی نرسانده است. اما دو ثلث بحنورد خراب و متحاوز از پانرده هزار نفر تلف شده‌اند، و بلافاصله برف شدیدی قریب نیم ذرع باریده بوده‌است.
از این قبیل حوادث، وقتی که در فرنگ رو می‌دهد، از جانب دولت و سابر مردم از هر قبیل اعانت به سکنه بیجاره آن ناحیه، که طرف صدمه شده است، می‌رسد. فقط آن‌جا حکم شده که «موید‌الدوله» سفری به قوچان بکند. حتی روس‌ها هم داوطلب شده‌بودند که از خودشان بک وجه اعانه به قوچان بفرستند، ظاهرا قبول نشده است.
روزنامه خاطرات ص ۹۱۷

شناعت و قتل

۲۰ بهمن ۱۳۹۶ بدون دیدگاه

و نیز از حوادث دیگر، طفل امردی برای استجابت دعا به بقعه امام‌زاده جعفر وارمین پناه می‌برد. متولی امام‌زاده که مرد لاطی بوده، به آن طفل می‌گوید که: وضع التجاء و ارتجاء‌ آن نیست. می‌باید دست و پای خود را محکم به طناب ببندی و طنابی را هم به‌گردن استوار کنی، و سر طناب را به ضریح.

طفل بیچاره فریب خورده. متولی دست و پای او را محکم می‌بندد، و گردنش را هم به‌ضریح بسته، آن‌وقت تنبانش را هم در می‌آورد و به او می‌سپوزد. طفل در تقلا که خود را از دست آخوند رها کند، طنابی که به گردنش بسته بود، او را خفه می‌کند. آخوند بعد از اتمام عمل، می‌بیند هم لواطی کرده، و هم قتل‌نفسی. متولیان دیگر از اطراف خبر شده آخوند را می‌گیرند و حالا در حبس است.
منبع: روزنامه خاطرات اعتمادالسلطنه ص ۸۷۵

اعتبارسنجی دعا

«ملیجک اول» ادعا کرده‌بوده؛ شخصی است دعایی دارد «گلوله‌بند». هرکس آن‌ دعا را با خود دارد،‌ گلوله به او کارگر نیست. شاه تفصیل را به من و «مچول‌خان» فرمودند. از ما انکار صرف‌شد. «ملیجک» اصرار می‌کرد.

بالاخره قرارشد آن دعا را به گردن مرغی ببندند و هدف تیر نمایند که تجربه حاصل شود. شخص دعانویس را که «محمد شفیع میرزا ولد اسمعیل میرزا ابن فتحعلی‌شاه» بود، مرد معمم درویش‌مسلک، ریش‌سفیدی است، بالای کوه آوردند. وضو گرفت. آیات چندی از قرآن تلاوت نمود. کهنه‌بسته‌ای به‌گردن مرغ بیچاره بستند.

 «ملیجک» این‌طرف و آن‌طرف می‌دوید و اُشتُلم می‌کرد که این شخص را مخصوصا پیدا کردم، سال‌ها زحمتش را کشیدم که دعایی به‌جهت ذات ملکوتی صفات همایون بنویسد که شاه حِرز فرمایند. چرا که مسئله اختراع دینامیت و قتل امپراطور روس مرا به‌ وحشت انداخته، مبادا کسی با این اسباب، خدای نکرده قصد پادشاه کند.

خلاصه مرغ را بسته و دعا را به ‌گردنش آویخته، به هر که تکلیف کردند که تفنگ بیاندازد،‌ نینداخت. آخر «مچول‌خان» تفنگ را گرفت در سی قدمی خالی‌کرد. تفنگ خالی‌شدن همان و مردن مرغ همان! شاهزاده دعا‌نویس خفیف ‌شد. «ملیجک» سرخ شد.
منبع: روزنامه خاطرات اعتمادالسلطنه ــ یک‌شنبه ۸ ربیع‌الثانی ۱۳۰۳ ص ۳۳۷

عمر کوته بین و امید دراز

 صبح روز سیزدهم حَمَل پیچی‌ئیل سنه‌ی ۱۳۱۳ اعتماد‌السلطنه مرا احضار کرد. در کتاب‌خانه بزرگ عالی که داشت خدمت‌ِشان رسیدم. فرمودند:‌ نوری تازه کشف‌شده ([اشعه] ریون ایکس) که با وجود آن دیگر هیچ جسمی حاجب ماورا نیست. روزنامه فرانسه، مقاله مفصلی در این باب نگاشته، عکس خرگوشی و عکس کیفی را با این نور انداخته‌اند و منتشرکرده، به‌طوری‌که ساچمه در استخوان پای حرگوش نمایان است، و سکه‌ها در کیف هم به‌خوبی دیده می‌شود. اعلی‌حضرت همایونی ترجمه آن مقاله را تا فردا خواسته، چون امروز خیال رفتن حضرت عبدالعظیم را دارم،‌ شما این مقاله را ترجمه کنید تا غروب بیاورید پس از ملاحظه خدمت شاه بدهم.

روزنامه را از روی میز برداشته و به من لطف کردند، و ضمنا گفت که: من خیلی از مردن ترس داشتم، لیکن با این انکشاف، عمر انسان زیاد شد، بعد از این، هر قِسم مرض داخلی را با این عکس تمیز می‌دهند و همان نقطه معیوب را عمل و معالجه می‌کنند. اقلا شصت‌سال بر عمر من افزوده شد.

 این‌را بگفت و با تنه‌ی فربه و بنیه قوی از جای برخاست. بنده هم به اقتضای جوانی، چنان‌که افتد و دانی، و مناسبت سیزده عید، با جمعی دوستان موافق به گردش بوستان رفتم. واجبات اعمال سیزده نگذاشت که آن مستحب را انجام کنم.

 نزدیک غروب آفتاب، با کمال شتاب به منزل آمدم. هنوز سطری چند ننوشته بودم که فرستاده صبح مرا ندا کرد. قطع داشتم که به مطلب ترجمه آمده، گفتم: به آقا عرض‌کنید تا ساعت دیگر ترجمه را می‌آورم. با لحنی ترکی و مخلط به فارسی جواب داد: ترجمه مرجمه به‌کار نَمی‌خورد، آقا مُرد!

 با عجله به مزلش رفتم، ایشان را در اطاق اندرون افتاده دیدم، و حکیم‌باشی طولوزون، رفیق شفیقش را با تمام خانواده مشغول گریه و زاری. عمر کوته بین و امید دراز. « قل‌ان‌الموت الذی تفرون منه فانه ملاقییکم»
منبع: روزنامه خاطرات اعتماد‌السلطنه به نقل از راهنمای کتاب ـ احمد گلچین‌معانی به نقل از سلطان احمد دولتشاهی