بایگانی

بایگانی ۵ دی ۱۳۹۶

بم لرزید

شکافت فرق زمین و سپیده‌دم لرزید
چه شد مگر که ستون‌های کاخ غم لرزید

مگر که مرثیه‌ای سر کند هزاران بند
خبر رسید به کاشان و محتشم لرزید

خبر چو نامه به بال کبوتران آویخت
سحر به سوی خراسان شد و حرم لرزید

چهل ستون دل اصفهان ترک برداشت
شنید چون که در آن سوی ارگ بم لرزید

“زدور باده به جان راحتی رسان ساقی”
کنون که خط فرودین جام جم لرزید

قلم به کار تغزل به دست شاعر بود
غزل به رنگ مصیبت شد و قلم لرزید

چنین که لرزه بر اندام آسمان افتاد
سرم تنم بدنم دامنم دلم لرزید

از این مصیبت تنها شما نلرزیدید
فلک به جان عزیزانتان قسم لرزید

دلم خراب خرابات نغمه‌ی بمی‌ات
به زیر خاک چه خواندی که زیر و بم لرزید

تمام نشریه‌ها صبح شنبه لرزیدند
خبر درشت و کوتاه بود …. بم لرزید ….
سعید بیابانکی

چنین کنند بزرگان

 «مصدق» را عارضه‌ای افتاد و غده‌ای بر صورتش هویداشد. هنوز تصمیمی در چگونگی درمان اتخاذ تکرده بودند …

«غلامحسین‌خان» [پسر مرحوم مصدق]، بدون آن‌که از او پرسد، خود توسط پرفسور «یحیی عدل» از شاه تقاضا کرد که اجازه دهد او را روانه دیار فرنگ کند. شاه نپذیرفت و پیام داد می‌توانند برای شفایش از هر پزشک متخصصی که مایل باشند دعوت به ایران کنند. هنگامی که پسر کلام شاه را به پدر بازگو نمود،‌ مصدق سخت برآشفت و به پسرش پرخاش کرد و گفت: «که به تو گفت من قصد سفر به فرنگ را دارم؟ غلط‌کردی سرخود از شاه اجازه گرفتی، اصلا نیازی به متخصص از فرنگ نیست که شاه اجازه بدهد یا ندهد. ابدا لازم نیست کسی از خارج بیاورید و من هم پایم را از این مملکت بیرون نخواهم گذاشت.»

منبع:شیرین سمیعی ــ در خلوت مصدق ــ ص ۱۷۳