بایگانی

بایگانی دی

«الهیار صالح» و حزب خران

مرحوم «الهیار صالح» در زمان جنگ جهانی دوم به عنوان وابسته اقتصادی ایران در آمریکا مشغول خدمت بوده‌است.
آن مرحوم خاطره‌ای را در جمع تعدادی از دوستان اهل ادب از جمله مرحوم استاد «باستانی پاریزی» نقل می‌کند که من عینا از بیان استاد بازنقل (ترکیب فارسی ــ عربی اختراع خودمان تقریبا یعنی بازنشر) می‌کنم:
«درست در بحبوحه‌ی جنگ که خبرهای قحطی و مرگ‌ومیرِ تیفوس و نان کوپنی و دزدی و ناامنی ایران به خارج می‌رسید، من گفتم این آسایش چه سودی دارد؟ بروم به ایران شاید به داد دل قوم و خویش‌ها و هم‌وطنان برسم.

آن‌وقت‌ها همه راه‌های عادی را آلمان‌ها گرفته بودند، شمال آفریقا در تسلط آنان بود و رومل روباه صحرا[؟] تا لیبی پیش آمده بود. اروپا هم در تسلط هیتلر و موسولینی بود. هیچ هواپیمایی جرات پرواز از آسمان سه قاره را نداشت.

من به‌عنوان عضو عالی سفارت توانسم به وزارت جنگ آمریکا مراجعه کنم و موافقت آنان را بگیرم که اگر هواپیمای جنگی آنان هرجا یکی خالی داشت، مرا از طریق جنوب آفریقا به ایران برسانند. راه را تکه‌پاره با هواپیماهای جنگی «داکوتا» ــ که به تابوت پرنده معروف شده بود ــ راه افتادم و تکه‌تکه از این جزیره به آن جزیره و از این مملکت به آن مملکت سه چهار بار جنوب آفریقا را زیگزاک دورزدم تا بالاخره بعد از مدتی طولانی پرواز، خود را به ایران رساندم در حالی که روزی نبود چند تا از این هواپیماهای داکوتا به بهانه‌های خیلی ساد ــ مثل برخورد به درخت یا پرنده یا از کارافتادن موتور و شکستن بال ــ سقوط نکند.

در آن وقت در تهران آزادی بیش از حد بود و روزنامه‌های زیادی منتشر می‌شد و روزنامه «توفیق» از مهمترین جراید فکاهی بود که با تیراژ بسیار زیاد منتشر می‌شد. در ضمن بازار احزاب گوناگون نیز داغ بود که «توده» و «دموکرات» و «اراده ملی» و «عدالت و اجتماع ملی» و ده‌ها حزب دیگر از آن‌جمله بودند. «توفیق» هم برای تفریح اجتماعی یک حزب فکاهی به‌نام «حزب خران» عنوان کرده بود و نشریه‌ای مخصوص آن حزب ضمیمه‌ی توفیق داشت با تیراژ زیاد و مراجعات مکرر و خرمقاله و دُم‌مقاله به قلم خردبیر و دبیرکل خران و غیره و غیره.

آقای صالح می‌فرمود: هنگام ورود به تهران خبر ورودم را روزنامه‌ها نوشته بودند. روز سوم زنگ در خانه به‌صدا درآمد. یک نامه‌رسان مرتب پیغام داده بود که آقای صالح نامه‌ای دارند و شخصا بیایند دریافت کنند. من دم در رفتم و نامه را گرفتم و دفتر را امضا کردم و به اتاق مهمان‌خانه که چند مهمان هم در آن بود بازگشتم. پاکت از روزنامه توفیق بود. تعجب کردم. من ارتباطی به با توفیق نداشتم. از من چه می‌خواهند؟ روی پاکت نوشته شده بود: فقط شخص آقای صالح نامه را باز کنند ولاغیر. من پاکت را گشودم، پاکت دیگری در آن بود که روی آن باز نوشته شده بود فقط جناب آقای الهیار صالح بازکنند. پاکت سوم را گشودم پاکتی دیگر و روی آن نوشته بود: امیدوارم با خوشحالی تمام این پاکت را باز کنید. پاکت چهارم دیدم مارک پاکت حزب خران است. آن‌را گشودم یک کارت خوش‌خط خوش آب و رنگ در آن نام من به فارسی و لاتین نوشته و با مارک حزب خران مزین شده و نامه‌ای ضمیمه آن بود بدین مضمون که:
«آقای محترم! امیدوارم عضویت حزب مارا پذیرا باشید، زیرا کسی که درین غوغای جنگ وانفسا حاضر می‌شود از آن دنیای نعمت و برکت چشم بپوشد و به استقبال قحطی و غلا و تیفوس و ناامنی با هواپیمای داکوتا، به این طرف دنیا پرواز کند، هیچ‌کس لایق‌تر ازو برای عضویت حزب ما نیست. با تقدیم احترام.

باستانی پاریزی ـ نون جو دوغ گو ـ ص ۱۹۵ و ۱۹۶

بم لرزید

شکافت فرق زمین و سپیده‌دم لرزید
چه شد مگر که ستون‌های کاخ غم لرزید

مگر که مرثیه‌ای سر کند هزاران بند
خبر رسید به کاشان و محتشم لرزید

خبر چو نامه به بال کبوتران آویخت
سحر به سوی خراسان شد و حرم لرزید

چهل ستون دل اصفهان ترک برداشت
شنید چون که در آن سوی ارگ بم لرزید

“زدور باده به جان راحتی رسان ساقی”
کنون که خط فرودین جام جم لرزید

قلم به کار تغزل به دست شاعر بود
غزل به رنگ مصیبت شد و قلم لرزید

چنین که لرزه بر اندام آسمان افتاد
سرم تنم بدنم دامنم دلم لرزید

از این مصیبت تنها شما نلرزیدید
فلک به جان عزیزانتان قسم لرزید

دلم خراب خرابات نغمه‌ی بمی‌ات
به زیر خاک چه خواندی که زیر و بم لرزید

تمام نشریه‌ها صبح شنبه لرزیدند
خبر درشت و کوتاه بود …. بم لرزید ….
سعید بیابانکی

چنین کنند بزرگان

 «مصدق» را عارضه‌ای افتاد و غده‌ای بر صورتش هویداشد. هنوز تصمیمی در چگونگی درمان اتخاذ تکرده بودند …

«غلامحسین‌خان» [پسر مرحوم مصدق]، بدون آن‌که از او پرسد، خود توسط پرفسور «یحیی عدل» از شاه تقاضا کرد که اجازه دهد او را روانه دیار فرنگ کند. شاه نپذیرفت و پیام داد می‌توانند برای شفایش از هر پزشک متخصصی که مایل باشند دعوت به ایران کنند. هنگامی که پسر کلام شاه را به پدر بازگو نمود،‌ مصدق سخت برآشفت و به پسرش پرخاش کرد و گفت: «که به تو گفت من قصد سفر به فرنگ را دارم؟ غلط‌کردی سرخود از شاه اجازه گرفتی، اصلا نیازی به متخصص از فرنگ نیست که شاه اجازه بدهد یا ندهد. ابدا لازم نیست کسی از خارج بیاورید و من هم پایم را از این مملکت بیرون نخواهم گذاشت.»

منبع:شیرین سمیعی ــ در خلوت مصدق ــ ص ۱۷۳

باید برای تهران فکری کرد

خدمات در تهران به نسبت دیگر کلانشهرها و شهرستان‌های کشور، خیلی گران است. زندگی در سایه همین خدمات گران بسیار سخت است و اغلب طبقه پایین یا حتی متوسط جامعه برای جُفت و جلاکردن دخل و خرج خود، مجبورند در چند شیفت کارکنند و قید خیلی از نیازهای طبیعی زندگی را بزنند.

در تمام این سال‌ها، سیاست‌های تشویقی و امتیازاتی برای خروج و انتقال کارمندان از تهران به شهرستان‌ها و محدودیت‌هایی برای انتقال از شهرستان‌ها به تهران، اعمال و اجراشده و هرچه جلوتر آمده‌ایم دامنه آن‌ هم وسیع‌تر و شدیدتر شده ‌است، تا شاید جلوی حرص بی‌رویه برای حضور در مرکز گرفته شود. اما افزایش جمعیت تهران طی همین سال‌ها و گسترش بیش از حد این کلان‌شهر در سطح و افزایش طبقه و تراکم و ارتفاع آن، نشان می‌دهد که این سیاست‌گذاری‌ها کم‌ترین تاثیر را داشته و کماکان تهران دارد بزرگ و پرجمعیت‌تر می‌شود.

البته این نکته موردتوجه هست که بیشتر جمعیت مهاجر تهران، تابع سیاست‌های تشویقی برای خروج از تهران و مشمول محدودیت‌های حقوقی و اداری برای ورود به تهران نیستند و بیشتر آن‌ها را طبقه کارگری تشکیل می‌دهد که به ظن این‌که علی‌آباد (تهران) شهری است و می‌تواند آرزوهای آن‌ها را جامه عمل بپوشاند، به این شهر سرازیر می‌شوند. غالبا هم در خانه‌های قوطی‌کبریتی و در شرایط سخت کاری در این شهر روزگار می‌گذرانند و تنها دل‌خوشی‌شان این است که در تهران زندگی می‌کنند.

ادامه این حرص و افزایش جمعیت اما دیگر نه برای تهران قابل تحمل است، نه برای خود این مردم و حتما باید سیاست‌گذاران کلان نظام برای رهایی از این وضعیت، طرحی نو دراندازند و چاره‌ای دقیق بیندیشند. طرح و چاره‌ای که از تمام ظرفیت‌ها و پتانسیل‌های رسانه‌ای و تبلیغی و حقوقی و اقتصادی و قضایی و تقنینی استفاده کند و کمک‌کند تا پراکندگی جمعیت این سرزمین که نام ایران را بر خود دارد، از این وضعیت کاریکاتوری خارج‌شده و نسبت متعادل‌تری پیدا کند.

در ذهن همه مردم ایران این باور به شکل عمیقی شکل‌گرفته که همه امتیازها و موقعیت‌ها و امکانات برای زندگی و رشد و پیش‌رفت فقط در تهران موجود است و آدمی که دنبال موفقیت و رشد و امکانات بیشتر باشد، به‌دنبال یافتن این امکانات، قطعا نخستین انتخابش سراب تهران و زندگی در میان گرانی و دود و آلودگی و انواع بیماری‌های ناشی از آن و در شرایط سخت است و در این شرایط توهم پیشرفت و موفقیت هم دارد.

البته نمی‌توان منکر آن شد که برخی از امکانات خاص ناشی از برخی سیاست‌گذاری‌های اشتباه، فقط امکان بروز و ظهور در تهران را دارد و داوطلبین این شرایط و این امکانات، منصفانه امکان عملی‌کردن ایده و علاقه‌مندی‌های خود را جز در تهران ندارند که حتما در طرح نویی که درانداخته می‌شود، این تضعییقات باید مورد بررسی دقیق‌تری قرار گیرد.

بیش از سه دهه پیش چاره در انتقال پایتخت از تهران به شهری دیگر دیده شد و حتی طرح‌های مقدماتی آن در حال بررسی و آماده اجراشدن بود که با شهردارشدن کرباسچی در دوران ریاست جمهوری مرحوم هاشمی و ایجاد اصلاحاتی در ساختار ظاهری شهر و اضافه‌شدن برخی امکانات شهری، موقتا به شکل مُسکّنی مشکل حل شد تا طرح انتقال پایتخت از دستور کار خارج شود. اما اقدامات، زیربنایی و عمیق نبود و اندک‌زمانی بعد آثار مُسکّن کوتاه‌مدت تمام‌شده و مشکلات در ابعاد گسترده‌تری خود را نشان داد.

در دوران ریاست‌جمهوری آقای «احمدی‌نژاد» چاره مشکل، انتقال بخشی از پایتخت به برخی از کلان‌شهرها و پراکندن پایتخت در کشور اندیشیده شد، طرحی که از شدت خامی، عملا امکان اجرا حتی با اجبار و اصرار هم پیدا نکرد و هزینه‌های مستقیم و غیرمستقیم سنگینی هم همین اجرای موقت انتقال، مثلا سازمان میراث فرهنگی به شیراز بر دوش کشور گذاشت.

زلزله خفیف شام‌گاه و بامداد پنج‌شنبه ۳۰ آذرماه ۹۶ و کلاف سردرگم‌شدن همه شهر در زمانی کمتر از نیم ساعت، اخطاری بود که نشان بدهد وضعیت تهران به‌شدت و بسیار بیش از آن‌چه حدس‌زده می‌شد، غیر قابل کنترل و خدای‌ناکرده در صورت حادثه غیر قابل امدادرسانی و مهار است و به قولی: بلاندیده دعا را شروع بایدکرد، علاج واقعه پیش از وقوع باید کرد.

تنظیم طرح و برنامه‌ای که کمک کند باور مردم نسبت به امتیازات زندگی در مرکز اصلاح شود، سیاست‌های تشویقی برای خروج از تهران را علاوه بر جماعت کارمند شامل سایر طبقه و جمعیت‌ها هم بکند، سیاست‌های قبلی را هم در زمینه تشویق، هم در زمینه محدودیت حساب‌شده تشدید کند، از همه کارشناسان خبره علوم اجتماعی و شهرشناسی و… بهره بگیرد و… امروزه نیاز ضروری و فوری و فوتی برای اداره کشور و پایتخت و تهران است که دیرشدن آن عواقب وخیمی نه فقط برای ساکنین تهران که برای همه ایران خواهد داشت. باید برای تهران فکری کرد.
منتشرشده در آفتاب یزد این‌جا

زلف پریشان تیتر

روزنامه‌های «جوان» و «وطن امروز» تقریبا آبشخور فکری و سیاست‌گذاری رسانه‌ایشان یکی است. شاید خیلی مواقع هم‌پوشانی رسانه‌ای هم داشته باشند، اما کارشان (هم در طراحی ظاهری و هم در تولید محتوی) خیلی متفاوت است و اصلا قابل مقایسه نیست.

روزنامه «وطن امروز» خیلی در استفاده از قابلیت‌های رسانه‌ حرفه‌ای عمل، و تلاش می‌کند در طراحی، تیتر و محتوی، به تمام اصول این حوزه وفادار باشد. در حالی که روزنامه جوان، در بهترین حالت همان «رسالت» موتلفه است با رنگ و لعاب مدرن.


شاید برخی از اهل رسانه تیتر امروز «جوان» را تیتر خوبی بدانند. نظرشان قابل احترام است، اما تیتر «شانه ۲۰هزارتومانی تخم‌مرغ، بر زلف پریشان اقتصاد»، که در اعتراض به گران‌شدن تخم‌مرغ تنظیم شده، به نظر من، فاقد استاندارهای لازم برای جذب مخاطب و ایجاد علاقه برای خواندن مطلب است.

هرکس باید کار کند

یادش به‌خیر مرحوم صنعتی (حاج اکبر کر) موسس پرورش‌گاه صنعتی کرمان، اصرار داشت هر کسی باید به‌اندازه خود کارکند، و به‌همین دلیل بچه‌های پرورش‌گاه را هنر یاد می‌داد که نقاش می‌شدند با نجار، یا کفاش،(یکی از نقاش‌های بزرگ زمان، سید علی‌اکبر صنعتی کرمانی، پرورش‌یافته همین موسسه است. حاجی اکبر اصرار داشت هر کسی به صورتی کار کند، پرورش‌گاه را به زور همکاری مردم همین‌طوری ساخت.)

یک روز گدای کوری آمده بود چیزی می‌خواست. حاجی گفت: برو کار کن! کور گفت: من چشم ندارم چه کنم؟ حاجی گفت: من کار به تو می‌دهم.
سپس او را به کارگاه بنایی پرورش‌گاه برد. خواهید گفت چه‌کاری از یک کارگر کور ساخته است؟ حالا توجه کنید به ابتکار این مرد:

حاجی به کارگری که مامور بود زنبیل (زنبه) خاک‌ها را بردارد و ببرد بیرون در گود بریزد گفت: تو طرف جلو زنبیل را بگیر و به کارگر کور هم گفت: تو دو دسته عقب زنبیل را در دست بگیر، آن‌وقت کارگری زنبیل را پُر خاک می‌کرد، کارگر چشم‌دار زنبیل را گرفته راه‌می‌افتاد،‌ کارگر کور هم طرف عقب زنبیل را گرفته، پشت سرش می‌رفت و خاک‌ها را در خندق خالی می‌کرد. این کارگر کارش همین بود، و یک‌برابرو‌نیم دیگران حقوق می‌گرفت، تا روزی که ساختمان پرورش‌گاه کرمان در خندق ساخته شد.

به حاج اکبر گفتند: همه که نمی‌توانند کار کنند، مخصوصا علما و فقها نمی‌توانند کار یَدی انجام دهند. او می‌گفت: هر کس باید کاری انجام دهد. گفتند: آخر مثلا آقا میرزا محمدعلی امام جمعه کرمان در این سن‌وسال و با این فضل و دانش چه کاری می‌تواند بکند؟
مرحوم صنعتی گفته‌بود: پشم که می‌تواند «بشَنَد»؟
در آن مجلس خود آقا محمدعلی امام‌جمعه حضور داشته است. مرحوم حاج‌اکبر به او خطاب کرده گفته بود: می‌شه هم سبحان‌الله‌ات را بگی، هم پشم بشنی؟

منبع: باستانی‌پاریزی ـ نون‌جو، دوغ گو ـ پاورقی ص ۳۸۶

«وطن امروز» حرفه‌ای‌ترین روزنامه ایران امروز

در بین روزنامه‌های حال حاضر ایران، #وطن_امروز حرفه‌ای‌ترین روزنامه‌ای است که غالب استانداردهای حرفه‌ای در محتوی، دیزاین و طراحی صفحه نخست و صفحات داخلی، ستون‌بندی‌ها و خصوصا تیتر را رعایت می‌کند.

این موفقیت و حرفه‌ای‌بودن، آن‌جا بیشتر خود را نشان می‌دهد که خیلی روزنامه‌هایی بودند و هستند، که از بودجه کافی دولتی برخوردار بودند و دستان‌شان در جذب تکنسین‌های طراحی و نویسندگی و تیتر و … باز بود، اما هیچ‌گاه نتوانستند به اندازه این روزنامه حرفه‌ای و به‌روز روزنامه‌ خود را مدیریت کنند.


 تیتر روز گذشته این روزنامه که دقیقا انعکاس‌دهنده سیاست‌گذاری خاص و نگاه سیاسی متولیان آن‌است، با نیم‌نگاهی به شعار برجسته هواداران #حسن_روحانی در انتخابات اردیبهشت‌ماه گذشته که «با روحانی تا ۱۴۰۰» و به معنی استمرار دولت روحانی تا این سال بود، و اکنون با نگاهی به افزایش قیمت بنزین و با هدف تاثیرگذاری منفی بر احساسات هوادارن این رئیس‌جمهور تنظیم شده، فوق‌العاده حرفه‌ای و آوانگارد بود. مثل اغلب تیترهای این روزنامه.

یکی از کاربران #توییتر ادعا کرده این تیتر در تویتتر و همراه با #هشتگ #بنزین پیش از آن استتفاده شده، و «وطن امروز» تیتر را از توییتر برداشته است. اگرچه چنین امری بعید نیست، اما با توجه به این‌که این روزنامه و شورای تیتر آن یکی از قوی‌ترین شورای تیتر روزنامه‌های فعلی ایران است، و پیش از این بارها تیترهای قوی و حرفه‌ای تنظیم و منتشر کرده‌است، این مورد ابدا نمی‌تواند به عنوان نقطه‌ضعف در کار آنان تلقی و نمره منفی درکارنامه آن‌ها باشد. مگر تکرار موارد زیاد از این دست، یا نداشتن سابقه تیترهای خوب و حرفه‌ای قبلی.

مضمون‌پردازی با سوهان قم و حاج حسین و پسران

با مضمون «سوهان حاج حسین و پسران» و «سوهان قم» و قرابت آن با لب و قند و شیرینی و مراعات‌نظیری از این دست، تعدادی از شاعران معاصر مضمون‌پردازی‌های شیرینی کرده‌اند که جالب و قابل‌توجه است.

نخستین مضمون‌پردازی متعلق به «حسام بهرامی» است که در غزلی با مطلع:
آرام کسی ردشده اما ضربانش
باید بنویسم غزلی تا هیجانش …
سروده‌است:‌
از روی لب توست که در حاشیه‌ی قم
هی شعبه زده حاج‌حسین و پسرانش

 مضمون آفریده و ایجاد که شد، به‌نام خالق نخستین سند می‌خورد و آفرینش‌های بعدی حتی اگر بهتر از آفرینش نخستین باشند، اصل و پایه هنرنمایی خود را مدیون آفرینش نخستین هستند. با این وصف، مضمون «سوهان قم و حاج حسین و پسران» متعلق به «حسام بهرامی» است که الحق زیبا هم آفریده و سروده است.

«مهدی نوروزی بهار» دومین شاعری است که با همین مضمون در غزلی با مطلع:
چشمان تو برهم‌زده بازار جنان را
پیغمبری آموخته موسای شبان را
سروده‌است:
بازار قم از نُقل لبت رو به کسادی است
بیچاره نکن حاج حسین و پسران را

در توییتر این بیت را خواندم که نام شاعر برای آن قید نشده بود و با عرض پوزش از بی‌ادب مصرع دوم:
⁣اگر از قند لبت حومه قم شعبه سوهان بزنی
پوز این حاج حسین و پسران را تو چه آسان بزنی.
و این بیت که در یک وبلاگ بود و باز نام شاعر را نداشت:
وقتی که تو رفتی و لبت نیست، به قرآن
لنگ است بساط ِ قم و این صنعت ِ سوهان

البته پیش از همه این‌ها، «محمدعلی جوشایی» در غزلی سروده بود:
ای لب ترد تو شیرین‌تر ز سوهان قمی
من حسادت می‌کنم وقتی که بین مردمی
و باز پیش‌تر از این‌ها هم یک کارتونیست، کارتونی درباره انحصار برخی‌ها بر بازار کشیده بود که سوژه کارتون، حاج حسین و پسران بود و همه عناصر کارتون حتی دود ماشین‌ها «دود حاج حسین و پسران» بود.

✅ و اما غزل حسام بهرامی:
آرام کسی رد شده اما ضربانش
باید بنویسم غزلی تا هیجانش…

عطر خوش نعنای تو در حلقه‌ای از دود
سرگیجه‌ی این شهر، من و نقش‌جهانش

آواز بیاتی و چه خوب است که یک شب
عریان بشوی در وسط جامه‌درانش

از روی لب توست که در حاشیه‌ی قم
هی شعبه زده حاج حسین و پسرانش

این شعر فقط تاب و تب ردشدنت بود
چیزی که عیان است چه حاجت به بیانش

دنباله‌ی موهای تو بر صفحه‌ی کاغذ
آرام کسی ردشده اما ضربانش…

❇️ و غزل مهدی نوروزی:
چشمان تو برهم‌زده بازار جنان را
پیغمبری آموخته موسای شبان را

آشوب به پا کن همه‌ی شهر به‌گوشند
یا شوربزن یا بدران جامه‌دران را

بازار قم از نقل لبت رو به کسادی است
بیچاره نکن حاج حسین و پسران را

این عکس رخ توست که بر ماه نشسته
نشنیده ولی بچه‌پلنگ این جریان را

بر عهد تو دل‌بسته و دل خوش به تو کرده
حافظ که رهاکرده همه مغبچگان را

کافر شده هرکس که تورا دیده به محراب
با یاد تو «قلوش» غلیان کرده اذان را

آن‌را که عیان است چه حاجت به بیانش
بوی خوشت اینبار عیان کرده بیان را

گاف

کاندیدای مجلس بود. تو یه دِه پرسید: مشکلتون چیه؟ گفتن ۲تا مشکل داریم. یکی این‌که آب روستا قطعه.
موبایل رو گرفت زنگ زد به مدیر آب. کلی داد و قال کرد که تا آخر هفته آب این ده باید وصل
بشه.

بعد پرسید: مشکل دوم‌چیه؟
گفتن: اینجا اصلا موبایل آنتن 📶 نمی‌ده.

Categories: طنز, کشکول Tags: ,

زلزله

در بهار ۱۳۸۳ زلزله‌ای آمد که در تهران هم به‌شدت احساس شد. هنگام زلزله مهمان منزلی در یک مجتمع مسکونی بودیم که [متعلق به] مهندس مرحوم وحید میرزاده بود. (از یاران نزدیک مهندس سحابی که شب انتخابات مجلس ششم شورای نگهبان او را ردصلاحیت کرد تا نتواند برای نمایندگی شهرش کرمانشاه رقابت کند)

 وقتی زلزله آپارتمان را لرزاند، همه وحشت‌زده به سمت در خروجی هجوم بردند، اما مرحوم «میرزاده» از جایش تکان نخورد. گفتیم چرا نمی‌آیید؟ گفت می‌دانم چه ساخته‌ام، تضمین می‌کنم تا ۹ درجه مقاوم است!

در مجتمعی که ایشان سازنده اش بود یک واحد ۸۵ متری پیش‌خرید کرده بودیم، وقتی تمام شد ۱۰۶ متری تحویلمان داد. گفتیم چرا؟ گفت سود پروژه بیش‌تر از پیش‌بینی اولیه بود. اخلاقا خودش را ملزم دانسته بود ما را هم در آن شریک کند!
روحش شاد.
منبع: فیس‌بوک حسین‌باستانی