بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘سخنرانی’

حرکت هنگام سخنرانی

۵ اردیبهشت ۱۳۹۷ بدون دیدگاه

عموما استایل یا مدل ایستادن یا حرکت‌کردن یک سخنران که به سخنرانی دعوت شده و خودش در تعیین محل سخنرانی دخالتی نداشته، دست خودش نیست و دست کسانی است که او را به سخنرانی دعوت کرده‌اند.

با این حال اغلب آدم‌ها و برگزارکنندگان مراسم‌ها، آنقدر انعطاف دارند که اگر از آن‌ها درخواست شود، برخی تغییرات و جابه‌جایی‌ها را در دیزاین برنامه خود انجام دهند. خصوصا وقتی سخنران اعلام کند که با وجود این تغییرات بهتر می‌تواند سخنرانی کند و نتیجه سخنرانی‌اش حتما با اعمال این تغییرات بهتر خواهد شد.

پس با این وصف من درباره شرایطی سخن می‌گویم که می‌توانیم فضای سخنرانی خود را پیش از شروع مدیریت کنیم.

تا کنون اکثر سخنرانی‌ها، چه رسمی و چه مذهبی، ــ به حز سخنرانی روحانیون که از روی منبر انجام می‌شود ــ از پشت یک تریبون ایستاده که میکروفون روی آن و تاج گلی هم در کنار آن قرار دارد، انجام می‌شده‌است.

این مدل سخنرانی فاقد حرکت و ایستا، مزایایی دارد و معایبی و توصیه می‌کنم تا آن‌جا که امکان دارد قید مزایای آن را بزنید و به فکر سخنرانی غیر ساکن و متحرک باشید.

اگر پشت تریبون باشید، احتمالا اندکی از اضطراب خود را به راحتی می‌توانید از دید مخاطب مخفی کنید. ضمن این‌که می‌توانیند متن سخنرانی خود را هم به‌دور از چشم مخاطبان روی تریبون کنار میکروفون بگذارید و هر از گاهی با نگاهی به آن، دغدغه فراموش‌کردن سخنانتان را نداشته باشید. ضمنا لرزش دست و پا به آسانی پشت تریبون گم می‌شود و کسی متوجه اضطراب ما نیست.

با همه این مزایا که البته فقط برای آن‌ها که اضظراب سخنرانی جلو جمع دارند، مزایا حساب می‌شود، سخنرانی بدون حرکت و پشت تریبون چند ضعف عمده دارد که بر روند و نتیجه یک سخنرانی خوب تاثیر به‌شدت منفی می‌گذارد.

اول از همه این‌که بیش از ۸۰ درصد از مانور و فضا برای زبان بدن را از دست می‌دهیم و حذف‌شدن زبان بدن از سخنرانی، باعث می‌شود، بخشی از پیام ناقص به مخاصب منتقل شود.

به گفته اسپنسر کلی (Spencer Kelly) استاد روان‌شناسی و یکی از مدیران مرکز زبان و ذهن «دانشگاه کلگیت»: «حرکات بدن در زمان سخنرانی صرفا بخش جانبی کلام ما نیستند، بلکه یکی از بخش‌های اساسی آن هستند.»

بحث دیگر این است که در سخنرانی ایستا و پشت تریبون، مخاطبین همه به یک نقطه که محل ایستادن سخنران است خیره می‌شوند و این خیره‌شدن و فقدان حرکت کم‌کم، باعث خستگی چشم و خواب‌آلودگی می‌شود و ناخودآگاه ذهن مخاطب توجه‌اش از اصل سخنرانی به سمتی دیگر رفته وحواسش پرت می‌شود.

اما وقتی روی سن در حرکت هستید، علاوه بر این‌که مردمک چشم‌ها مسیر حرکت و توقف، و حرکت دوباره سخنرانی را دنبال می‌کند، و از این بابت هوشیار می‌ماند، خودِ گام برداشتن و حرکت دست‌ها و سایر فاکتور‌های زبان بدن، به ایجاد انرژی بیشتر به فضای سخنرانی و سرحال آوردن مخاطبان و دنبال‌کردن سخنرانی کمک شایان توجهی می‌کند.

دقت داشته باشیم که به همان اندازه که نگاه خیره می‌تواند به خستگی چشم منجر شود، حرکت زیاد هم به همین شکل به خستگی مخاطب منجر می‌شود. باید گام‌های آرام به طرفین سن برداشت، هر از گاهی توقف کرد و برای برداشتن گام و حرکت بعدی هم بهانه‌ای در سخن داشت.

بحث دیگر این است که تلاش کنیم مسیر حرکت ما تقریبا نقطه میانی متمایل به مخاطبان روی سن باشد و خیلی از انتهای سن استفاده نکنیم که حس ترس از مخاطب را تداعی می‌کند.

گاهی هم می‌توان برای زمان‌های خیلی کوتاهی برای ایجاد جو صمیمی با مخاطبان، از سن پایین آمد و بین مخاطبان رفت. در این وضعیت حواسمان باشد که نخست دوربین را از دست می‌دهیم، و بعد اگر سالن دوطبقه باشد،‌ دید مخاطبان طبقه بالا، یا اگر سالن فاقد شیب باشد،‌ دید افرادی که انتهای سالن نشسته‌اند دچار مشکل می‌شود و باید سریع روی سن برگشت.

آبراهام لینکلن

۲۴ فروردین ۱۳۹۷ بدون دیدگاه

«آبراهام لینکلن» در ۱۲ فوریه ۱۸۰۹، در خانواده‌ای فقیر به دنیا آمد. تحصیلات رسمی او احتمالاً فقط ۱۸ ماه آموزش، آن هم به وسیله معلمان غیر‌رسمی بوده است. در واقع، او خودآموخته بود، هر کتابی كه می‌توانست، قرض می‌گرفت و می‌خواند. بر انجیل، آثار «ویلیام شکسپیر»، تاریخ انگلستان و تاریخ آمریکا کاملاً مسلط بود و خود شیوه‌ای بسیار ساده برای سخن‌گفتن برگزید که حضار را متحیر می ساخت. روزی کتابی کهنه و موش خورده از شرح زندگی واشنگتن بدست آورد، آن‌را با دقت فراوان خواند و به‌قدری شیفته آن شد که شاید اساس فکری و شخصیت ترقی‌جوی آبراهام متاثر از آن باشد.


«لینکلن» اگرچه شانزدهمین رئیس‌جمهور آمریکا و نخستین رئیس‌جمهور از حزب جمهوری‌خواه این کشور بود، و با قدرت قانون برده‌داری را در آمریکا لغو کرد و سرانجام هم جانش را بر سر همین اقدام از دست داد، اما شهرت برجسته و دیگر او سخنوری و چیره‌طبعی و تسلط او بر کلام است که نام او را به عنوان یکی از بزرگ‌ترین سخنرانان در دنیا ثبت کرده است. 

وی اگرچه در رقابت‌های انتخاباتی ۱۸۵۶از «فریمونت» دیگر نامزد حزب جمهوری‌خواه شکست خورد، ولی همین سخنوری و قدرت کلام و تسلط قوی او در مناظرات انتخاباتی باعث شد در سمت معاون بالقوه وی به محبوبیت فراوانی در میان افکار عمومی آمریکا دست یابد. و توانست در کنوانسیون جمهوری‌خواهان برای رقابت‌های انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۸۶۰ به کسب نامزدی این حزب نایل آید و بالاخره در این انتخابات به پیروزی برسد.  

لینکلن در جوانی اکثرا صبح زود زود خود را به دادگاهی که در ۱۸ مایلی منزلش تشکیل می‌شد، می‌رسانید و با دقت به سخنان قاضیان و دادستان و متهمان گوش می‌داد. همین مشاهده و دقت او به قوی‌تر شدن دید و قوت زبان و سخندانی غنی او کمک فراوان می‌کرد.

او كه در خانواده ای فقیر پا به دنیا گذاشت، در تمام طول زندگیش با ناكامی مواجه شد. در هشت دوره انتخابات شكست خورد و دو بار در كار تجارت ناكام ماند و به درهم ریختگی روانی دچار شد. بارها امكان داشت كه از همه چیز دست بشوید و تسلیم شود، اما چنین نكرد و بزرگ‌ترین رئیس جمهور در تاریخ آمریكا شد.

در نخستین روزی كه می‎رفت تا نطق افتتاحیه‎ خود را در مجلس سنای آمریكا ارائه دهد، درست موقعی كه داشت از جا برمی‎خاست تا به طرف تریبون برود، اشراف‌زاده‌ا‎ی بلندشد و گفت: «آقای لینكلن، هر چند شما بر حسب تصادف پست ریاست جمهوری این كشور را اشغال كرده‎اید، اما فراموش نكنید كه همیشه به همراه پدرتان به منزل ما می‎آمدید تا كفش‎های خانواده‎ ما را تعمیر كنید و در این جا خیلی از سناتورها كفش‎هایی به پا دارند كه پدر شما آن‎ها را ساخته است. بنابراین، هیچ‌گاه اصل خود را از یاد نبرید.»

این مرد فكر می‎كرد با این كار او را تحقیر می‎كند؛ اما انسان‎های بزرگ فراتر از تحقیرند. «لینكلن» پاسخ‌داد: «من از شما سپاس‌گزارم كه درست پیش از ارائه اولین خطابه‎ام به مجلس سنا، مرا به یاد پدرم انداختید. پدرم چنان طینت زیبایی داشت، چنان هنرمند خلاقی بود كه هیچ‌كس قادر نبود كفش‎هایی به این زیبایی بدوزد. من خوب می‎دانم كه هر كاری هم انجام دهم، هرگز نمی‎توانم آن‌قدر كه او آفرینش‎گر بزرگی بود، رئیس‌جمهور بزرگی باشم. من نمی‎توانم از او پیشی بگیرم. در ضمن، می‎خواهم به همه‎ شما اشراف‌زادگان خاطرنشان سازم، اگر كفش‎های ساخت دست پدرم پاهایتان را آزار می‎دهد، من هم این هنر را زیر دست او آموخته‎ام. البته من كفاش قابلی نیستم، اما حداقل می‎توانم كفش‎هایتان را تعمیر كنم. كافی است به من اطلاع بدهید تا خودم شخصاً به منزلتان بیایم.»
سكوتی سنگین بر فضای مجلس حكمفرما شد.
 
لینکلن چشم‌های کم‌فروغی داشت، صورت تکیده و ریش‌های غالبا پریشانی که انگار با شانه بیگانه بودند و لب‌ بالایی‌اش که سبیل و مو نداشت و تاثیر منفی می‌گذاشت روی جذابیت ظاهری او. با این‌همه اما نام «لینکلن» در تاریخ سخنوری دنیا برجسته است. او قهرمان بود و هیچ‌گاه اسیر یاس و ناامیدی نشد. وی در سال ۱۸۶۰ و در سن ۵۱ سالگی به ریاست جمهوری آمریکا انتخاب شد و در سال ۱۸۶۵، در آغاز دومین دوره ریاست جمهوری خود به قتل رسید

از ظرفیت داستان در سخنرانی غافل نشوید

اگر می‌خواهید سخنران خوبی باشید و مخاطب پای منبر و سخن شما، چرت نزند، با بغل‌دستی درگوشی صحبت نکند، بی‌حوصله‌گی نشان ندهد و به قولی مستمعی باشد که شما را بر سر ذوق آورد، باید شما هم بلد باشید مستمع را بر سر شوق آورید.

بر سر شوق‌آوردن مستمع و شنونده و مخاطب، یکی از مهم‌ترین ابزارش ضمن تسلط بر فنون بلاغت و سخنوری، تسلط بر حکایت و داستان و روایت است. سخن‌ران باید همیشه گنجینه فراوانی از داستان‌ها و روایت‌ها و لطایف را در حافظه خود داشته باشد و متناسب با موضوع سخن، از آن‌ها استفاده کند.

اکسیر روایت، چنان جذابیتی دارد که بی‌حوصله و بی‌ذوق‌ترین مخاطب را بر سر شوق می‌آورد و توجه همه را به سخنران جلب و جذب می‌کند.

با این وصف باید دست سخنران همیشه از حکایت پر باشد تا به محض این‌که حس کرد حواس مخاطبین دارد پراکنده می‌شود، دوباره با روایت تازه‌ای حواس‌ را به سمت خود جذب و هوش مخاطب را برای موضوع و سخن بیدار کند.

 اگر علاقه دارید سخنران خوبی باشید، کتاب‌های پرحکایت و البته با حکایت‌های مستند، دقیق و درست را بخوانید و اضافه بر آن، در هر جای نکته، روایت، داستان زیبا، حکایت یا مطلب جذابی شنیدید، بلافاصله آن‌را یادداشت کرده و با نوشتن مجددا آن در دفترچه یادداشت‌ها، کانال، وبلاگ و بارتعربف آن، آن را ملکه ذهن خود کنید.

 یک تکته به‌قول معروف کنکوری هم بگویم که هرسخن جایی و هرنکته مکانی دارد. حواس‌مان باشد چه حکایتی را در کجا بخوانیم و به‌قولی در وقت پاگشایی منزل نو، حکایت: «هرکه آمد عمارتی نو ساخت/ رفت و منزل به دیگری سپرد» را نخوانیم که کوس بی‌آبرویی خودمان را زده، و تشت بی‌سوادی خود را از بام انداخته‌ایم.

من روی این وب‌سایت به فراخور، حکایت‌ها و روایت‌هایی را که تلاش می‌کنم حتی‌المقدور مستند و موثق باشد، با ذکر منبع آن منتشر کرده و می‌کنم که همه آن‌ها با برجسب کشکول در دسترس مخاطبین گرامی قرار دارد.

صفر و صد یا کمی بهتر؟

۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۸ بدون دیدگاه

«محسن مخملباف»، کارگردان نام‌آشنای کشورمان، با انتشار یادداشتی حمایت خود را از «میرحسین موسوی» اعلام کرد.
متن کامل این یادداشت با عنوان«صفر و صد یا کمی بهتر؟» بدین شرح است:

۱. یاد روزی افتادم در دوره انتخابات آقای «خاتمی»، ماچند تا مسافر درون یک تاکسی نشسته بودیم و بحث انتخابات خیلی داغ بود و راننده که جوانی بود و به نظر می‌آمد تازه گواهی‌نامه گرفته، و هیجان‌زده بود، و از خوشحالیِ گواهی‌نامه‌ای که گرفته بود، بین مسافرها شیرینی پخش می‌کرد، اما بی‌اعتنا به قوانین، با یک غرور زیاد، به شکل خطرناکی رانندگی می‌کرد که نگوو نبین.

مسافرها هم بی‌خبر از خطر، سرگرم بحث داغ انتخابات بودند. در بین مسافران زنی بود که می‌گفت: من رای نمی‌دهم و برایم فرقی نمی‌کند که چه کسی بر سر کار بیاید. من زندگی خودم را می‌کنم.

در همین لحظه ماشین تصادف کرد و سر من و این خانم به شیشه خورد، و هر دو از درد سرمان را گرفتیم. آن خانم که وضعش از من بهتر بود، شروع کرد بر سر راننده جوان فریادزدن، که “اگه می‌دونستم رانندگی بلد نیستی، اصلا سوار ماشین‌ات نمی‌شدم.”

من کمی که دردم آرام شد و خون سرم را که پاک کردم، گفتم: خانوم شما که از تجربیات درس می‌گیرین، لطفا در انتخابات شرکت کنین و به کسی که فکر می‌کنین حتی یک کمی بهتره رای بدین، و نذارین ماشین مملکت به‌دست یک راننده‌ای که ناشیه و تجربه نداره و قوانین رو رعایت نمی‌کنه بیفته، و زندگی من و شما و ۷۰ میلیون ایرونی دیگه رو به خطر بندازه.

۲. منتقدین خاتمی صفر و صدی‌ها بودند. آن‌ها که می‌گفتند: چون خاتمی ما را به صد در صد خواسته هایمان نرساند، پس به هیچ درد نمی‌خورد. آن‌ها چون به صدی که می‌خواستند در دوره خاتمی نرسیدند، پس انتخابات را تحریم کردند و به موقعیت صفرِ «احمدی نژادی» در ۴ سال گذشته رسیدند.

اکنون دوباره یک فرصت دیگر است که می‌تواند بر تاریخ ایران، حداقل ۴ سال، و حداکثر خدا می‌داند تا کی! اثر کند.

آن‌ها که پای صندوق نمی‌روند، سهم خود را از وضعی که بعدا پیش می‌آید، فقط در خیال خود کم می‌کنند. و می‌خواهند اگر دوباره وضع صددرصد مطلوبی پیش نیامد، بگویند: ای بابا! تقصیر ما نبود. ما که اصلا در انتخابات شرکت نکردیم.

در حالی که شرکت نکرده‌ها، نقش بیشتری در انتخاب «احمدی‌نژاد» داشتند تا شرکت کرده‌ها. احمدی‌نژاد از رای‌هایی که به صندوق ریخته شد، بر سر کار نیامد. او از فرصت رای‌هایی که من و تو به صندوق نریختیم، پیدایش شد.

آمار نشان می‌دهد که ماهایی که در دور دوم قهر کردیم و پای صندوق‌ها نرفتیم، تعدادمان از آن‌ها که به احمدی‌نژاد رای دادند، بیشتر بود.

من خودم وقتی قلم را برداشتم تا این مطلب را بنویسم، فکر منفی همیشگی به سراغم آمد و از خودم پرسیدم: آیا این مطلب، در سرنوشت انتخابات اثر دارد؟ … مدتی در فکر رفتم. و دوباره دیدم از خودم سوال صفر و صدی کرده‌ام. حداقل خاصیت این مقاله این است که خودم را متعهد به رای‌دادن می‌کند و حتما، حداقل روی یک نفر از خوانندگان اثر می‌کند. من اگر به همین دو رای هم دلخوش کنم، خودم را از تفکر منفی صفر و صد نجات داده‌ام. من به کمی بهتر فکر می‌کنم.

من می‌خواهم اگر این بار هم اتفاق بد قبلی تکرار شد، به وجدان خودم بگویم: من رای خودم را دادم و در وضع پیش‌آمده مقصر نیستم.

۳. می‌گویند ملت‌ها، مثل آدم‌ها، هر کدام خصلتی دارند. ملت ایران با آن‌که ظاهر مدرنی دارد و با پول نفت ابزار زندگی مدرن را هم فراهم‌کرده، اما عقلش سنتی است. ابزار مدرن را دارد، اما فرهنگ استفاده از آن را ندارد. خوشبختانه بلد است از کامپیوتر و هواپیما و مترو برای زندگی بهتر استفاده کند، اما هنوز بلد نیست از صندوق رای، برای تغییر سرنوشتش استفاده کند. حداقل می‌شود گفت ایرانی در جزییات مدرن‌شده و در کلیات هنوز سنتی است. اما روزی تغییر سرنوشت با صندوق رای را هم یاد می‌گیرد.

۴. «سمیرا» فیلمی ساخته است به نام” اسب دو پا”، قصه بچه‌ای است که دلش برای یک بچه افلیجی می‌سوزد و آن بچه بی‌پا را بر دوشش سوار می‌کند و هر روز به مدرسه می‌برد. بعد از مدتی، آن بچه‌ای که بر کول دیگری سوار است، حتی برای کارهای خرد و ریزش هم از کول او پایین نمی‌آید و باورش می‌شود که اسب‌سواری حق اوست. و آن کس هم که سواری می‌دهد، با آن‌که سختی و ذلت می‌کشد، اما کم‌کم به این وضعیت عادت می‌کند و باور می‌کند که سواری‌دادن تقدیر تاریخی اوست. و چاره‌ای نیست. تا جایی که رفته‌رفته واقعا اسب می‌شود.

در معادله ستمی که در روابط فردی و اجتماعی ما حاکم است، آن‌که بر ما سوار است و ما که سواری می‌دهیم هردو مقصریم.

۵. برای من آقایان موسوی و کروبی هر دو ایده‌آلند. هر دوی آن‌ها را از نزدیک می‌شناسم. با آقای کروبی که سال‌ها در زندان شاه بوده‌ایم. حتی مدت‌ها در یک سلول بوده‌ایم، و روزها و شب‌های فشار و زندان و شکنجه را در رویای روزی که عدالت و آزادی را خواهیم دید، تحمل می‌کردیم.

آقای کروبی در زندان که بود، قلب بزرگی داشت. امکان نداشت به یکی از زندانیان توسط یک زندانی دیگر ظلمی بشود و او سکوت کند. حتما مداخله می‌کرد. من گریه او را زیر شکنجه ندیدم، اما بارها گریه او را برای ظلمی که بر کسی رفته بود، با چشم خودم دیدم.

به دوستی که در مجلس سال‌ها در کنار او بود گفتم: به من بگو آیا او هنوز مرد همان سال‌هاست؟ و یا حالا که به قدرت رسیده، و رییس مجلس شده، فراموش کرده‌است؟
آن دوست گفت: هنوز همان آدم است. کسی نیست که دستگیر شود و او بشنود و پیگیر کارش نباشد.

من یقین دارم که اگر آقای کروبی رای بیاورد، وضع حقوق‌بشر که زخم بی‌مرهم جامعه ماست، مرهمی و التیامی می‌یابد. و حیثیت از دست‌رفته بین‌المللی ما تا حدود زیادی اعاده خواهد شد.

از طرفی او را تنها و بی‌یاور نمی‌بینم. در کنار او کسانی را می‌بینم که تهران و ایران نیمه‌مدرن امروز، از معماری کلان امثال آن‌ها به وجود آمده است.

کروبی تجربه مدیریت مجلس را دارد. تجربه اصلاحات را دارد. دردکشیده است. و برای آزادی سیلی خورده‌است. و خوشبختانه صفر و صدی نمی‌اندیشد. و اگر به قدرت برسد، نمی‌خواهد مثل احمدی‌نژاد کشور را به دست یک جناح بسپارد. و بلد است برای حل مشکلات با جناح‌های مختلف مذاکره کند. و مذاکره در دنیای امروز رفتار شهروند متمدن است.

۶. بامهندس موسوی در سال‌های اول انقلاب آشنا شدم. در آن وقت آقای موسوی نقاشی می‌کرد و استاد تاریخ هنر در دانشگاه تهران بود و خیلی جوان بود که به نخست‌وزیری رسید. و با آن‌که بیشتر اهل نظر بود، به قول همسرش، خانم «رهنورد» از وقتی نخست‌وزیر شد، روز به روز حکمت عملی‌اش بر حکمت نظری‌اش چربید.

از صمیم قلب می‌گویم: اگر آقای موسوی نبود و حمایت‌هایی که از داشتن یک سینمای ملی و بین‌المللی کرد، امروزه ما صاحب این سینمای بلندآوازه در سطح جهان نبودیم. مهندس «انوار» و مهندس «بهشتی» در احیای سینمای ما نقش بنیادی داشتند، اما بدون حمایت همه‌جانبه مهندس موسوی و پیگیری او این کار عملی نمی‌شد.

موسوی با آن که شخصا و قلبا مسلمان و مومن است، اما دین او، دکان کسب او نیست، و در مقام یک نخست‌وزیر، یک شخصیت ملی است. من در همان سال‌ها از دهان خودش شنیدم که در جواب متعصبی گفت: من شخصا مسلمانم. اما نخست‌وزیر ارمنی‌ها و اقلیت‌ها هم هستم. من وقتی نخست‌وزیرم، باید به منافع یک ملت بیندیشم، و نه به منافع دار و دسته و صنف و هم‌مرام خودم.

از نظر اقتصادی هم مقایسه کنید دوره مهندس موسوی و احمدی‌نژاد را. در دوره مهندس موسوی، یک جنگ تمام‌عیار همه‌جانبه، در وسیع‌ترین ابعادش، بر این ملت حاکم بود. اما نسل ما به‌خوبی به‌یاد دارد که با سیاست‌های اقتصادی او در بدترین شرایط تحریم اقتصادی، ما حتی دچار ده درصد تورم و گرانی دوران احمدی‌نژاد هم نشدیم.

در حالی که در ۴ سال احمدی‌نژاد،ما نه تنها جنگ نداشتیم که بارها و بارها پول بیشتری از فروش نفت به‌دست آوردیم. اما با این حال با این تورم و گرانی بی‌سابقه روبه‌رو هستیم.
من مطمئن هستم که اگر مهندس موسوی رای بیاورد، هم اوضاع اقتصادی و هم اوضاع فرهنگی و هنری ایران، بهتر از ۴ ساله گذشته خواهد شد. و منش او تنش‌های بین‌المللی را تخفیف خواهد داد.

او هم تجربه دراز‌مدت کار عملی را در مقام یک نخست‌وزیر دارد و هم فرصت کافی برای در حاشیه نشستن و اندیشیدن به راه حل مشکلات را.

۷. بعضی‌ها ازصندلی ریاست‌جمهوری اعتبار می‌گیرند. بعضی‌ها مثل خاتمی به آن اعتبار می‌دهند، و بعضی‌ها وقتی بر این صندلی می‌نشینند، هیجان‌زده می‌شوند. مثل آقای احمدی‌نژاد که هنوز هیجان‌زده است. ۴ سال است بر این صندلی نشسته، هنوز خوشحالی‌اش فروکش نکرده. هنوز شیرینی پیروزی در انتخاباتش را پخش می‌کند، و مدام از معجزه حرف می‌زند. چون فقط باید یک معجزه اتفاق بیفتد تا کسی مثل ایشان روی این صندلی بنشیند.

درست نقطه مقابلش کسی چون مهندس موسوی است. او با آن که مناسب این صندلی است، اما به آن بی‌میل است. مهندس از نشستن روی این صندلی به هیجان نمی‌آید.چنان که تا ۴ سال بعد، از خودش و از معجزه‌ای که او را روی این صندلی نشانده حرف بزند. بیست سال کنار کشیدن او بهترین دلیل برای بی‌میلی او به قدرت است. به او رای بدهند، خدمتش را می‌کند، ندهند، مسئولیت را از دوشش برداشته‌اند، و او سرگرم هنرش می‌شود.

۸. در اوایل انقلاب او در کار هنر بود، و تمام دوستانش از هنرمندان بودند. و هر لحظه دلش در هوای بودن در آن فضاهای هنری دلخواهش پر می‌زد، و به همین دلیل تا از نخست‌وزیری کنار کشید، بلافاصله به جمع دوستان هنری‌اش پیوست و یک‌سره با آنان بود.

اما تا وقتی در پست نخست‌وزیری بود، از هنرمندانی که حتی از دوستانش بودند و به‌خاطر آن‌که حالا او در حکومت بود، فاصله می‌گرفتند، تشکر می‌کرد، و می‌گفت: استقلال هنرمند در سایه فاصله او از حاکمان است. او می‌گفت هنرمند زبان درد مردم است، و اگر به حکومت نزدیک شود، کم‌کم شرم و رودرواسی و چشم در چشمی مانع از آن می‌شود که هنرمند نقش واقعی خودش را انجام دهد، و به وقت لازم زبان به انتقاد بگشاید. او می‌گفت: هنرمند سخن‌گوی ملت است، نه سخن‌گوی حکومت.

اگر خود من در فضای آن‌چنانی آن دوران که شما بهتر از من می‌دانید چه دورانی بود، جانم را کف دستم می‌گذاشتم و «عروسی خوبان» را می‌ساختم و نهادهای امنیتی مرا احضار می‌کردند و آقایی که برای ثواب بازجویی به همراه ۱۲ بازجوی دیگر در خیابان فاطمی در ساختمان وزارت کشور مشغول ثواب بازجویی‌کردن از من می‌شدند و فیلم عروسی خوبان را توقیف می‌کردند، این مهندس موسوی بود که فیلم را در هیئت دولت نشان می‌داد و به وزرایش می‌گفت: اگر هنرمند درد مردم را به ما نگوید تا ما خودمان را اصلاح کنیم، پس ما در کدام آینه عیب خویش را ببینیم؟

فیلم عروسی خوبان با درد و جرات من ساخته می‌شد، اما اکرانش دیگر به حمایت مهندس موسوی بستگی داشت. او مصداق بارز کسی بود که می‌گوید: من مخالف فکر توام، اما جانم را می‌دهم تا تو بتوانی حرفت را بزنی.

۹. می‌گویند مهندس موسوی در دوران نخست‌وزیری‌اش انقلابی بود. معلوم است که بود. مگر من نبودم؟ و مگر شما، اگر هم نسل من هستید، انقلابی نبودید؟ در آن دوران از راست و چپ همه انقلابی بودند. و مگر ۳۰ میلیون مردم انقلابی نبودند که همه در خیابان‌ها ریختند و انقلاب کردند؟ چرا آلزایمر مصلحتی می‌گیریم؟ ما مردم ایران چه خوب و چه بد، در سال ۵۷ با اکثریت قاطع انقلاب کردیم و در این تجربه ۳۰ ساله از آن‌چه کرده‌بودیم، خودمان هم عوض شدیم. امروزه چه کسی هست که بعد از این تجربه پر فراز و نشیب ۳۰ ساله، شبیه ۳۰ سال پیش‌اش باشد؟

مهندس موسوی هم عوض شده است. منتها او حتی عوض نشده آن دورانش نیز، از عوض شده امروزه خیلی‌ها بهتر است. او امتحان آزادی‌خواهی و عدالت‌طلبی‌اش را در دوران نخست‌وزیری‌اش داده است. فقط او یک اشکال دارد. و آن این است که هنوز شهید نشده. ما ملتی هستیم که تا کسی شهید نشود، قبول نیست. برای ما آزادی‌خواه کسی است که در زندان است و در حال اعتصاب غذاست. اما همین که آزاد شد، حتی اگر در حال ادامه مبارزه برای آزادی باشد، می‌گوییم کلک بود، از خودشان است.

و چون ما همیشه صددرصد را می‌خواهیم، آن هم صدی که فقط در ذهن خود ما درست است، مدام به وضعیت صفر می‌رسیم. و چون نگاه تاریخی نداریم، مدام تاریخ‌مان تکرار می‌شود، و چون نگاه علمی نداریم، تجربیات‌مان را آزمایش نمی‌دانیم تا از آن قانون علمی کشف کنیم. همه چیز را بدشانسی یا خوش‌شانسی می‌گیریم. اگر انقلاب ایران را آزمایشی می‌گرفتیم که سی میلیون نگاه علمی نتیجه آن را چه درست و چه غلط بررسی می‌کند، تا حالا به قوانین خوشبختی اجتماعی خود رسیده بودیم.

چند نفر هستند که به ۸ سال اصلاحات به عنوان یک آزمایش علمی اجتماعی دیگر نگاه کنند و از آن آزمایش، قوانین حاکم بر روند حرکت در این جامعه را کشف کنند. هر چند نفر باشند، یکی از آن‌ها مهندس موسوی است. نگاه او علمی است. و به آزمایش انقلاب و اصلاحات، مثل یک آزمایش نگاه می‌کند و نه مثل یک رویا و آرمان. برای او آرمان، آزادی و عدالت است. اما انقلاب و اصلاحات، فقط یک آزمایش بزرگ اجتماعی است که باید منتظر نتایج علمی آن بود. هیچ دانشمندی به آزمایش‌هایش به دیده شکست و پیروزی و یا آرمان و ایمان نگاه نمی‌کند. و مگر بشر جز آزمایش راه دیگری برای شناخت علمی داشته است؟ و مگر شناخت جامعه جز از راه سعی و خطا و آزمایش علمی ممکن است؟

آن‌ها که با انقلاب بدند، طوری غیرعلمی از انقلاب حرف می‌زنند، که اگر می‌توانستند یک انقلاب دیگر می‌کردند، و برای همین از آزمایش ما نتیجه لازم را نمی‌گیرند و با آن‌که به آزمایش ما فحش می‌دهند، دنبال تکرار همان آزمایشند. انگار انقلاب نسل ما بد بود ولی انقلاب نسل آن ها خوب است.

از طرفی ما ایرانی هستیم. و ما ایرانی‌ها در سود شریکیم، اما در زیان شراکت‌مان را به هم می‌زنیم. تا حالا یک ایرانی را دیده‌اید که خودش را در پول نفت سهیم نداند؟ اما تا حالا چند تا ایرانی را دیده‌اید که خودش را در انقلاب و بخصوص جنبه‌های منفی‌اش سهیم بداند؟

برای ریاست‌جمهوری ما یک «چگوارا» می خواهیم که ضمنا «گاندی» باشد و در عین حال مسلمان و شبیه حضرت علی (ع) و در عین حال سکولار و حتی لاییک که در متن همه جریانات از اول انقلاب بوده باشد. اما با هیچ کسی، دوستی و یا مراوده و یا دشمنی نکرده باشد، و خیلی هم با تجربه باشد. اما قاطی هیچ جریانی نبوده باشد. و بعد از مدتی طولانی شکنجه و اعتصاب غذا شهید شده باشد.

مگر می‌شود یک شهید آزادی و عدالت را یافت که رییس‌جمهور ما شود؟

۱۰. نکته دیگر نقش زن ایرانی است که همیشه از معادله سیاست کلان ما حذف شده است. من تصور نمی‌کنم به این زودی‌ها حتی وزیر زن داشته باشیم، چه رسد به این‌که رییس‌جمهورمان روزی زن باشد.

متاسفانه این وضعیت در دنیای امروز فراگیر است و خاص ایران تنها نیست. جهان معاصر هنوز مرد‌سالار است. اما در بعضی جاها این مشکل با همسر رییس‌جمهور حل شده‌است. در آمریکا که کشوری است که هنوز نهاد خانواده در آن مهم است، مردم به «اوباما» رای می‌دهند، اما همسر او هم بلافاصله در کنار او نقش بانوی اول را عهده‌دار می‌شود.

در فرانسه همسر رییس‌جمهور، یک هنرمند است و نقش بانوی اول را در کنار او بازی می کند. در کنار مهندس موسوی خوشبختانه زن فرهیخته‌ای به‌نام «زهرا رهنورد» حضور دارد که می‌تواند این نقش را عهده‌دار شود.

در قبل ازانقلاب زهرا رهنورد مشهورترین زن هنرمند مسلمان ایران بود. ما در زندان سیاسی مدام درباره یک دختر هنرمند و شجاع ایرانی حرف می‌زدیم که با جسارت و هنرش غوغا کرده است و هر روز منتظر خبر دستگیری‌اش بودیم.

بعدها که انقلاب شد، من یک روز در آسانسور روزنامه‌ای سوار شدم، خانمی به همراه دختر بچه کوچکی سوار آسانسور شد. به رسم آن دوران من سرم را پایین انداختم، و چشمم به کفش پاره این خانم افتاد. یک دفعه آن خانم مرا شناخت و پرسید: شما فلانی هستی؟ گفتم: بله. و او هم گفت: من هم زهرا رهنورد هستم. گفتم: خوشوقتم و رویم نشد بگویم سال‌هاست منتظر دیدارشما بودم.

وقتی از آسانسور خارج شدم، فقط آن کفش پاره در نظرم بود. در آن زمان او همسر نخست‌وزیر کشور بود. امروزه من و شما کفش پاره را ملاک خوبی کسی نمی‌دانیم. از بس که عوام‌فریبانه آن را خرج‌کرده‌اند. اما در آن روزگار ما شیفته آن داستان حضرت علی بودیم که عده‌ای جمع شده بودند تا او را به حکومت راضی کنند و او مشغول وصله‌زدن به کفش پاره‌اش بود و می‌گفت: دنیایی که شما به من پیشنهاد می‌کنید، برای من بی‌ارزش‌تر از این کفش پاره است.

برای نسل ما چنین داستان‌هایی و چنین بودنی‌هایی آتش به روحمان می‌زد. اگر کفش رهنورد که زن نخست‌وزیر آن دوران بود، پاره نبود، در آن دوران جنگ، کفش ۳۰میلیون ایرانی دیگر باید پاره می‌بود، و کسی به فکر نبود.

این‌ها این‌طور می‌زیستند تا فراموش نکنند که نماینده کدام ملتند. امروزه ما نه در آن شرایطیم و نه این چیزها آتش در جان کسی می‌زند. اما انقلاب با این قصه‌هایش بود که جان نسل مرا به آتش می‌کشید و از داشتن و بودن بی‌نیازمان می‌کرد.

در کنار این سادگی و بی‌میلی به دنیا که هم ویژگی رهنورد بود و هم ویژگی مهندس موسوی، یک روح ثروتمند از هنر و فلسفه و مدیریت در آن‌ها وجود داشت، و همین بود که آن‌ها را متفاوت می‌کرد. والا خیلی‌ها هستند که ساده‌زیستند، و فقیرانه زندگی می‌کنند، اما روح‌شان از زندگی‌شان فقیرتر است.

مهندس موسوی آ‌ن‌قدر هنرمند است که یک پست سیاسی او را از خود بی‌خود نکند. و با آن‌که مرد است، اما در کنار او زنی است که مدام حقوق زنان را به یاد او می‌آورد.

ما ایرانی‌ها ۷۰ میلیون جمعیت هستیم. نیمی از ما ایرانی‌ها را زنان ایرانی تشکیل می‌دهند. آن‌ها رای می‌دهند. آن‌ها در رنج‌های ما حتی بیش از ما رنج می‌برند. اما هیچ‌گاه در سطح کلان سیاسی، نقشی برای خود نمی‌بینند. برای شرایط کشور ایران، این نقش نمادین بانوی اول ایران، آن‌هم در کشوری که به نهاد خانواده می‌بالد، یک گام آغازین برای حل مشکل حضور زنان در عرصه سیاسی است. و این فرصتی است که با وجود رهنورد در کنار موسوی می‌تواند ایجاد شود.

در دوران قبل دختران آقای «هاشمی» بخصوص «فائزه هاشمی» این نقش را به شکل دیگری داشت. و خدماتی که فائزه هاشمی برای ورزش زنان انجام داد، بی‌نظیر است. اما چون او هم هنوز شهیدنشده کسی نیست تا از او قدرشناسی کند.

۱۱. به مادرم زنگ می‌زنم و می‌پرسم: مادر به کی رای می‌دی؟ می‌گه:مادرجون، تو که نبودی، دیوارها نم کشید. سقف خونه ترک برداشت، رفتم سر کوچه‌مون بنایی بود. یکی داشت یک خونه‌ای رو با کلنگ خراب می‌کرد، گفتم:” آقا خدا خیرت بده. بیا این خونه رو تا سقفش نیومده روی سرمون ،درستش کن.”

گفت:” خانوم من یک … ام. کارم خراب‌کردنه. اگه می‌خوای خونه‌تو خراب کنی، بده دست من. اما اگه می‌خوای درستش کنی، برو یک مهندس پیدا کن.”

محسن مخملباف