بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘کشکول’

تنبیه طویله

۳۱ شهریور ۱۳۹۶ بدون دیدگاه

«فتحعلی‌خان کاشانی» ملقب به «صبا» از شعراء بزرگ و معروف و ملک‌الشعرا «فتحعلی‌شاه قاجار» بوده است.
فتحعلی‌شاه گاهی شعر هم می‌گفته و «خاقان» تخلص می‌کرده، و چون سواد نداشته، دیگران اشعار را برایش درست می‌کردند.

 روزی فتحعلی‌شاه شعری را که ساخته بود، برای «ملک‌الشعرا صبا» خواند و از او پرسید: شعر چگونه بود؟ شاه انتظار داشت صبا اشعار او را فوق‌العاده تمجید و تحسین کند.

صبا بی‌ملاحظه گفت: شعری است خالی از مضمون و پوچ.
فتحعلی‌شاه چنان از این گفته‌ برآشفت که فورا امر داد او را برده، در سر آخور طویله بسته، جلوش قدری کاه بریزند.

 جمعی از درباریان وساطت کرده، آزادش ساختند. پس از چندی دوباره فتحعلی‌شاه شعری ساخته برای ملک الشعراء خواند و از او نظر خواست. صبا هیچ نگفت و به‌طرف در خروجی رفت. شاه از این حرکت نابهنگام صبا متعجب شد و و پرسید: کجا می‌روی؟

 صبا جواب داد: طویله قربان! فتحعلی‌شاه از گفته او خندید و ازو بازخواستی ننمود.

منبع: تصحیح و تعلیقات خداوندنامه ي صباي كاشانی ــ زینب حمدیان به‌نقل از شرح رجال ایران ج۳ ص ۷۳ش و مجموعه لطایف ص۷۷

قانون خودتان بود

۳۱ شهریور ۱۳۹۶ بدون دیدگاه

✅ به تاریخ یک‌شنبه چهاردهم تیرماه ۱۳۱۲، رای محکومیت «تیمورتاش» را این‌گونه خواندند:
«تیمورتاش محکوم است به پنج سال حبس مجرد، و تادیه ۹ هزار لیره، دویست هزار ریال به خزانه دولت. به تاریخ ۱۳۱۲/۴/۱۴ لطفی، یکانی، عقیلی»

❇️ وقتی رای را اعلام کردند؛ «تیمورتاش» که تا آن وقت سرش را روی عصا با دو دست تکیه داده بود؛ سربلند کرد و گفت: «این است رای محکمه؟ خیلی ظالمانه است!»

✅ «لطفی» جواب داد: «این‌‌ همان قانونی است که شما و «داور» و «نصرةالدوله» به نام قانون محاکمه وزرا، با عجلهٔ هرچه تمام‌تر از مجلس گذراندید.
دیگر تیمورتاش جوابی نداد.

⬅️منبع را فراموش کرده‌ام. ولی با توجه به این‌که از دفتر دست‌نوشته‌های زندان است، به احتمال قریب به‌یقین باید از کتاب «شبه‌خاطرات» مرحوم دکتر «علی بهزادی» باشد.

چون ورق برگردد

۱۷ شهریور ۱۳۹۶ بدون دیدگاه

«فضل‌بن‌يحيی» [برمکی] را پسری به‌دنيا آمد و شاعران در تهنيت آن اشعاري سرودند. فضل، «محمدبن زيد دمشقی» را احضار کرد. گفت: از تو مي‏خواهم در ولادت پسرم شعري بخوانی.
[محمد] گويد: من دو بيت خواندم که يکی را می‏نويسم: «و يفرح بالمولود من آل برمک‏ و لا سيما ان کان من ولد الفضل»‏ (مردم شاد مي‏شوند به سبب تازه مولودی از برمکيان، مخصوصاً که او فرزند فضل باشد.)

فضل صد هزار درهم به من داد که ملک «عقار» خريدم و صاحب ثروت شدم. روزی به حمام رفتم و کيسه‏‌کش خواستم. پسر زيبايي را فرستادند. در اثناي کيسه‌کشيدن، من اين شعر را زمزمه می‌کردم.
ناگهان اين پسر افتاد و غش کرد. به صاحب حمام اعتراض کردم که جوان صرعی را فرستاده‏‌ای! گفت: اين جوان سال‌هاست در اين حمام است. چنين حالتی از او ديده نشده.

سرانجام به هوش آمد. گفتم: چرا اين چنين شدی؟ پرسيد: گوينده‏‌ی اين بيت کيست؟ گفتم: منم. پرسيد: برای چه کسی گفته‏‌ای؟ گفتم: برای پسر «فضل‌بن‌يحيي». گفت: می‌دانی آن پسر کجاست؟ گفتم: نمی‌دانم.
گفت: آن پسر منم.
محمد گويد: حالم منقلب شد.

منابع: منتخب التواريخ، معجم‌الرجال، و تتمة‌المنتهی. هریک داستان را به گونه‌ای شرح داده‌اند اما جوهر هرسه یکی است.

عرفی شیرزای و صله‌ناگرفته از مولی علی (ع)

۱۴ شهریور ۱۳۹۶ بدون دیدگاه

 معروف‌است که «عرفی‌شیرازی» شعر معروف را در وصف بارگاه حضرت علی (ع) سروده بود و بار‌ها می‌خواند و می‌گفت؛ من صله خود را از امیر خواهم گرفت، اما خبری نمی‌شد! شعر «عرفی» این بود:
«این بارگاه کیست که گویند بی‌هراس کای اوج عرش سطحِ حضیضِ تو را مماس»

یک سرِشب، در زیر رواق بارگاه نشسته و شعر خود را زمرمه می‌کرد. در همین وقت دید یک درویش روستائی شمعی به‌دست گرفت و بر مزار علی روشن کرد و طلب صله نمود درحالی‌که رقصان می‌خواند:
«شمع می‌سوزم برایت یا امیرالمومنین قد این گلدسته‌هایت یا امیرالمومنین!»
هنوز شعرش تمام نشده بود که یک قندیل طلا از بالای سقف‌‌ رهاشد و یک راست افتاد توی دامن روستائی شعرخوان!
خادم حرم گفت: این صله تست بردار و برو! روستائی رفت.

 «عرفی» که همه این منظره را دیده بود، آهسته روبه ضریح کرد و گفت:
«یا امیرالمومنین! سید اوصیا هستی، و امام اتقیا هستی، و منصوص از قِبلِ خدا هستی، و معصوم از همه زلت و خطا هستی، و صاحب نام بر عرش خدا هستی و پدر ائمه هدی هستی و شاگرد مصطفی هستی، اما… شعر بلد نیستی!»😁

منبع:‌سنگ هفت قلم ــ باستانی‌پاریزی
سایر داستان‌های جالب را با کشکول روی همین وب‌سایت دنبال کنید.

گر اشک نمی‌کرد مدد…

۱۴ شهریور ۱۳۹۶ بدون دیدگاه

دیشب ز تب عش تو افروخته بودم/گر اشک نمی‌کرد مدد، سوخته بودم
استاد ابوالحسن ورزی

مصوبه‌ی بندتنبانی

۱۴ شهریور ۱۳۹۶ بدون دیدگاه

 روش تصویب لوایح در حزب «ایران نوین» در زمان ریاست «مهندس ریاضی» چنین بود:
در هنگام اعلام رای‌گیری در مجلس، نماینده‌ها به لیدر فراکسیون نگاه می‌کردند. اگر او از جا بلند می‌شد، اعضای فراکسیون «ایران نوین» هم برمی‌خاستند و لایحه تصویب می‌شد، و اگر او هم‌چنان در جایش می‌نشست، معلوم بود که تصویب لایحه منظور نظر نیست، لذا آن‌ها هم از جا بر نمی‌خاستند.

 در مورد یکی از لوایح در حزب تصمیم گرفته‌شد به‌علتی به آن رای داده نشود.
روزی‌که قرار بود لایحه در مجلس مطرح شود، بعد از نطق‌های قبل از دستور، لایحه در دستور کار قرارگرفت و طبق آیین‌نامه، نمایندگان موافق و مخالف شروع به سخن‌رانی کردند.

 آن‌روز وزیری که در مجلس کنار «مهندس خواجه‌نوری» نشسته بود، اورا به حرف گرفت، به‌طوری‌که «خواجه‌نوری» به‌کلی از جرئیات مجلس غافل ماند.
فصل تابستان بود. هوا گرم بود و کولر مجلس درست کار نمی‌کرد. «خواجه‌نوری» برای آن‌که کمی هوا به بدن خود برساند، از جای برخاست و شروع به هوادادن به داخل لباس‌َش کرد. از قضا، بلندشدن «خواجه‌نوری» مصادف‌شد با لحظه‌ای که «مهندس ریاضی» اعلام رای کرده‌بود.

اکثریت نمایندگان که طبق معمول مشغول صحبت با یک‌دیگر بودند، به‌محض این‌که مجلس اعلام رای کرد، به لیدر چشم دوختند. «خواجه‌نوری» ایستاده‌بود. (البته برای خنک‌شدن) پس آن‌ها هم مانند بچه‌های حرف‌شنو از جا بلند شده ایستادند.
«مهندس ریاضی» بدون آن‌که زحمت شمارش افراد را به خود بدهد، پتک را روی تریبون زد و با صدای بلند گفت: «تصویب شد.»

 تازه این‌جا بود که «خواجه‌نوری» متوجه شد که هوادادن لباس و خنک‌کردن نیمه پایین بدن، باعث چه اشتباه سیاسی بزرگی شده. ولی کار از کار گذشته بود و عرق شلوار لیدر فراکسیون، باعث تصویب لایحه‌ای شد که قرار بود تصویب نشود.

منبع: شبه‌خاطرات ــ مرحوم دکتر علی بهزادی

 

گربه میرزا نوروز!!

۲۴ مرداد ۱۳۹۶ بدون دیدگاه

می‌گویند در زمان عباسیان، گربه‌ای در خانه‌ای زندگی می‌کرده که اهل خانه از دست گربه به شدت عاصی بوده‌اند.
 آخرالامر تصمیم می‌گیرند آن را سوار تکه چوبی کنند و در دجله رها سازند. جریان آب دجله چوب را به سمت قصر می‌برد و خلیفه از قضا، گربه را می‌یابد و چون احتمال می‌دهد که کار انسانی بوده باشد، دستور می‌دهد حکمی بنویسند با مهر خلیفه و بر گردن گربه بیاویزند که هر کس به این گربه دست بزند فلان و فلانش می‌کنیم. امضا ولی‌امر بغداد!

گربه هم به طریقه همه گربه‌ها مستقیم به خانه بازمی‌گردد و جماعتی را از دیدن روی خود مشعوف می‌سازد!
اهل خانه حکم را که می‌بینند اسباب و وسایل‌شان را جمع می‌کنند و بیرون خانه می‌ریزند و خودشان هم همان بیرون خانه اتراق می‌کنند.

باز هم از قضا! خلیفه از آن جا رد می‌شده و این وضعیت را می‌بیند و از علتش می‌پرسد. آن‌ها هم توضیح می‌دهند. در پایان توضیح نیز این جمله را می گویند: قبلا که حکم خلیفه نداشت زورمان نمی‌رسید حالا که با حکم او برگشته دیگر این ماییم که باید برویم. مطابق داستان خلیفه دستور دل‌جویی می‌دهد.
منبع: فیس‌بوک هادی بیات با اندکی تغییر

Categories: کشکول Tags:

برای آن‌که «نیکی» از بین نرود

۲۰ مرداد ۱۳۹۶ بدون دیدگاه


ﺍﻣﺎﻡ ﻋﻠﯽ (ﻉ) ﺑﻪ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﻓﺮﻣﻮﺩﻧﺪ: ﭼﺮﺍ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮐﺸﺘﯽ؟
ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﻋﺮﺽ‌ﮐﺮﺩ: ﻣﻦ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺷﺘﺮ ﻭ ﺑﺰ ﻭ … ﻫﺴﺘﻢ. ﻳﮑﯽ ﺍﺯ ﺷﺘﺮﻫﺎﻳﻢ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺩﺭﺧﺘﯽ ﺍﺯ ﺯﻣﻴﻦ ﭘﺪﺭ این‌ها کرد، ﭘﺪﺭﺷﺎﻥ ﺷﺘﺮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺳﻨﮓ ﺯﺩ ﻭ ﺷﺘﺮ ﻣﺮﺩ، ﻭ ﻣﻦ ﻫﻤﺎﻥ ﺳﻨﮓ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﺑﺎ ﺁﻥ ﺑﻪ ﭘﺪﺭﺷﺎﻥ ﺿﺮﺑﻪ ﺯﺩﻡ ﻭ ﺍﻭ ﻣﺮﺩ.
ﺍﻣﺎﻡ ﻋﻠﯽ (ع) ﻓﺮﻣﻮﺩﻧﺪ: ﺑﺮ ﺗﻮ ﺣﺪ ﺭﺍ ﺍﺟﺮﺍ می‌ﮑﻨﻢ.
ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺳﻪ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﻬﻠﺖ ﺩﻫﻴﺪ. ﭘﺪﺭﻡ ﻣﺮﺩﻩ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﻭ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﮐﻮﭼﮑﻢ ﮔﻨﺠﯽ ﺑه‌ﺠﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ‌است. ﭘﺲ ﺍﮔﺮ ﻣﺮﺍ ﺑﮑﺸﻴﺪ، ﺁﻥ ﮔﻨﺞ ﺗﺒﺎﻩ می‌شود، ﻭ ﺑﺮﺍﺩﺭﻡ ﻫﻢ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺗﺒﺎﻩ خواهد شد.
ادامه ی نوشته

خیال‌بافی

۱۹ مرداد ۱۳۹۶ بدون دیدگاه

چوپانی هر روز مزد چوپانی خود را از صاحب گله، ظرفی روغن می‌گرفت و روغن‌ها را در کوزه‌ای که بالای سرش آویزان کرده‌بود، می‌ریخت.
شبی غرق در خیالات خود تصور کرد که کوزه از روغن پر شده و او می‌برد بازار و می‌فروشد، و با پول آن برای خودش گوسفند می‌خرد، گوسفندهایش زادوولد می‌کنند و گلّه می‌شوند و او روغن گوسفند‌هایش را می‌فروشد و آقای خودش می‌شود. بعد زن می‌گیرد و بچه‌دار می‌شود و اگر بچه‌اش شیطنت کرد، با همین چویدست ادبش می‌کند و درد حالی که در خیال خود مشغول ادب‌کردن بچه‌ شیطانش بود، چوبدست را بلند کرد و چوبدست ناغافل خورد به کوزه روغن آویزان بر سقف و همه روغن بر سر و روی و لباس چوپان نگون‌بخت ریخت و همه نتایج و مزد چندماه کارش از بین رفت.

این داستان که به زبان ساده مرز بین خیال‌بافی منفی و رویای مثبت را نشان می‌دهد و زیان‌های خیال‌بافی را با زبان داستان روایت می‌کند را «المنفلوطی» ادیب مصری به شکل بالا نقل می‌کند. اما در «کلیله‌و‌دمنه» هم با همین مضمون اما به شکل دیگری آمده‌است که بازرگانی که کارش تجارت روغن بود هر روز به درویش همسایه‌اش یک ظرف روغن می‌داد و درویش با روغن‌‌های جمع شده چنین خیال‌بافی کرد.

می‌توان رویای مثبت برای موفقیت داشت و برای رسیدن به آن برنامه‌ریزی و تلاش کرد و موفق هم شد.
در نقطه مقابل آن خیال‌بافی، می‌تواند دام و تله‌ای پیش روی انسان باشد که همین داشته‌های موقت امروز را هم از آدم بگیرد.
موفقیت علاوه بر ذهن مثبت؛ نقشه راه و برنامه دقیق و تلاش درست هم می‌خواهد.

خلعت و بوریا

۱۸ مرداد ۱۳۹۶ بدون دیدگاه
مردی به دیوان محاسبات هارون‌الرشید راه یافت. دفتری را گشود. در یکی از صفحات آن نوشته شده بود: «چهارصدهزار دینار بابت بهای خلعت جعفر برمکی.»
دفتر را ورق زد. در صفحه دیگر چنین نوشته شده بود: «ده قیراط جهت خرید بوریا برای سوزاندن جسد جعفر!»
وقتی به تاریخ این دو نوشته دقیق‌تر شد، فهمید که فقط چهار روز بین این دو اتفاق فاصله بود.

محمود حکیمی ـ هزار و یک حکایت تاریخی ـ جلد دوم ـ صفحه ۹۶