بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘شخصی‌نوشته‌ها’

برهان قاطع

 روز گذشته یکی از بستگان در یک گروه فامیلی این پرسش را مطرح کرد: «این تحلیل‌هایی که در مورد بعضی برنامه‌ها مثل باب اسفنجی یا تام و جری می‌شه که مثلا یک نوع فرهنگ آمریکایی اسراییلی را از طریق این برنامه‌ها به بچه‌ها القا می‌کنند، چه‌قدر صحیح است؟»

می‌دانیم که خاست‌گاه این تحلیل‌ها اتاق فکر اصول‌گرایان خصوصا شاخه رادیکال و تقریبا بی‌سواد آن‌ها و مشخصا پامنبری‌های امثال آقای «رائفی‌پور» به این حرف‌ها باور دارند.

❇️ برادر کوچک من روحانی و یک اصول‌گرای رادیکال است. با این توضیح، پاسخ خواهر من را به پرسش آن فامیل بخوانید: «بچه برنامه کودک براش یه سرگرمیه. یه عمری «صادق مصلحی» (یعنی برادر روحانی و اصول‌گرای ما) تام وجری می‌دید. دیدی که برعکسش اتفاق افتاد!!»😀

 این‌را هم اضافه کنم که این تنها عضو خانواده ماست که برنامه کودک‌بین بود. چون در زمان کودکی بقیه، تنها رسانه خانواده یک رادیو ترانزیستوری بود و ماها غالبا کتاب می‌خواندیم.

 

التماس دعا

۲۹ شهریور ۱۳۹۶ بدون دیدگاه

 اول مهر ۶۳ در حال رفتن به مدرسه بودم. سرِ چشمه یک ماشین کمپرسی باری که دو سرنشین داشت، وارد «وادقان» شد و از من پرسیدند: مدرسه راهنمایی کجاست؟ گفتم من می‌روم مدرسه راهنمایی اگر می‌خواهید می‌توانم سوارشوم و با هم برویم. گفت بیا بالا.

داخل ماشین که شدم، یک بسته کتاب ۷ جلدی «فرهنگ معین» که روی داشبورد جلو جوان بود توجهم را جلب کرد. (البته آن‌روز نمی‌دانستم که این کتاب‌های قطور فرهنگ معین است. بعدها فهمیدم.) جوان از من پرسید کلاس چندمی؟ دوم آقا! پرسید معلم ادبیات کلاس اولتان کی‌بود؟ گفتم: آقای قاسمی. گفت: امسال معلم ادبیات شما من هستم.

 جلو مدرسه راهنمایی از ماشین پیاده شدم و منتظر بودم معلم ادبیات ما هم پیاده شود. دیدم منتظر راننده است. راننده که پدر معلم ما بود، از سمت خود پیاده شد و آمد سمت شاگرد معلم را تقریبا بغل کرد و از ماشین کمپرسی که شاسی بلندی دارد پیاده کرد.

***
«مهدی عابدینی» معلم ادبیات ما که به علت دیسک کمر، نمی‌توانست خوب راه برود، و به سختی گام برمی‌داشت، آن روز برای نخستین‌بار وارد مدرسه راهنمایی وادقان شد، و تا چندین سال معلم ادبیات این مدرسه بود و بیشترین زمان تدریسش را در وادقان گذراند. از این منظر ایشان معلم ادبیات یک دهه و تقریبا دو نسل دانش‌آموزی این روستاست، و خیلی‌ها (از جمله من) بخش عمده‌ای از علاقه به شعر و ادبیات و نویسندگی‌مان را مدیون این معلم صمیمی هستیم.

 عابدینی بعدها به مدرسه امام جعفر صادق (ع) کاشان و بعد به زادگاهش اردستان منتقل، تا بازنشست شد و بعد از آن در مغازه کنار منزلش در اردستان خواربار فروشی می‌کرد.
امروز برای کاری به اردستان رفته بودم. با خودم دوربین و ریکوردر برداشتم تا سری به ایشان زده و ضمن تجدید دیدار، به بهانه اول مهر و بازگشایی مدرسه‌ها و ضمنا خاطرات سالیان زندگی در وادقان، با او گفت‌وگویی هم داشته باشم.

 وارد بازارچه کوچکی که منزل ایشان در آن قرار دارد که شدم، از اولین کاسب محل سراغشان را گرفتم. گفت: پسرخاله‌اش هستم. امروز صبح حالش بدتر شده و به بیمارستانی در اصفهان منتقل شده است. وقتی از احوالش پرسیدم، گفت: چندصباحی است، قدرت تکلم و تشخیصش را از دست داده و کسی را نمی‌شناسد. برایش دعا کنید.
درمانده برگشتم.

برای سلامتی «مهدی عابدینی» که نزدیک به یک دهه معلم صمیمی و مهربان ادبیات مدرسه راهنمایی وادقان بود و با اکثر اهالی رفاقت و دوستی صمیمی داشت، دعا کنید.

پی‌نوشت: مهدی عابدینی ۲۰ روز بعد یعنی پنج‌شنبه ۲۰ مهرماه دارفانی را وداع گفت.

نبشتن

نیازی نیست به خودم یادآوری کنم که چند سال پیش دوستانم در شورای نویسندگان «انتظار» می‌خواستند ویزه‌نامه شماره دهم را منتشر کنند، و آن زمان من چگونه بودم.

نیازی نیست «مجتبی خلیلی» به من یادآوری کند که چندین و چندبار از من خواست، چند خطی قلمی کنم و من اصلن نتوانستم که نتوانستم.
باورکنید «مجتبی» دست آخر خسته شد و از من خواست روی یک برگه کاغذ بنویسم: «نمی‌توانم بنویسم» و دریغا که آن هم نتوانستم.

اما حالا نیازی هست که بگویم: همه این‌ها بهانه‌ای شد برای این‌که بنویسم و بگویم که این‌روز‌ها سرشارم از نوشتن و سرشارم از نیاز به نوشتن.

این‌که نوشتن می‌توانم، شک نیست همین که می‌بینید، حکایت توانستن است. اما آن‌که نوشتن می‌دانم، حکایت دیگری است و قضاوت این حکایت با شما و این زمان بگذار تا وقت دگر.

«حقا، و به حرمتِ دوستی، که نمی‌دانم این‌که می‌نویسم راهِ سعادت است که می‌روم، یا راهِ شقاوت و حقا که نمی‌دانم این‌که نبشتم طاعت است یا معصیت»
«عین القضات»