بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘ادبیات’

فرهنگستان را پاس بداریم

خطاهای نوشتاری آقای «حداد عادل»، رئیس فرهنگ‌ِستان زبان و ادب فارسی، که کم‌کم در نوشته‌های او در شبکه‌های اجتماعی از آن‌ها رونمایی می‌شود، از حکم «استثنا» خارج‌شده و به مرور دارد به «قاعده» تبدیل می‌شود.


پاکیزه‌نویسیِ صد‌درصد از هیچ‌کسی انتظار نمی‌رود. همه مردم با نسبت‌های متفاوت در گفتار و نوشتار خود خطاهای نگارشی و دستوری دارند. همین نوشته کوتاه من، ممکن است بدون خطا نباشد. اما کسی که کار نویسندگی یا گویندگی می‌کند، باید در حد نوشتار و گفتار خود «سواد» و آگاهی داشته‌باشد، و خود را مقید کند در همین حدی که معرفی و شناخته‌شده، به اصول پاکیزه‌گویی و پاکیزه‌نویسی وفادار باشد.

حالا حساب کنید کسی که شغلش پاس‌بانی از فرهنگ و خصوصا بخش زبان و ادب آن فرهنگ است، حد مطالعه و سواد و آشنایی او به قواعد این زبان و ادب، و پاگیزه‌گویی چه‌قدر باید باشد؟ و حد استثنائی که بر خطای او می‌توان تصور کرد چه حد؟ تردیدی نیست که بالاترین میزان آشنایی و کم‌ترین میزان خطا از دارنده چنین سمتی انتظار می‌رود. خصوصا این‌که، این شخص تعمّد هم داشته باشد که در مناظره‌های عمومی ــ مثل مذاکرات مجلس ــ نمایندگان را به پاس‌داشت فارسی یادآوری کند و منادی شعار «فارسی را پاس بداریم» باشد.

 با این وصف و با عنایت به بسامد بالای خطاهای نوشتاری آقای حداد عادل در شبکه‌های اجتماعی، و با توجه به پیش‌پاافتاده‌بودن برخی از این لغزش‌ها، پیشنهاد می‌شود آقای «حداد» خود، پیش‌دستی کرده و از ریاست فرهنگ‌ِستان زبان و ادب فارسی کناره‌گیری نماید تا با یک تیر، دست‌ِکم دو نشان زده‌شده، و ضمن اعطای این سمت به کسی که سواد لازم برای این پست را دارد، اندکی هم از فشار کاری آقای «حداد» به‌جهت مدیریت بیش از ۳۰ شغل کاسته شود.

مضمون‌پردازی با سوهان قم و حاج حسین و پسران

با مضمون «سوهان حاج حسین و پسران» و «سوهان قم» و قرابت آن با لب و قند و شیرینی و مراعات‌نظیری از این دست، تعدادی از شاعران معاصر مضمون‌پردازی‌های شیرینی کرده‌اند که جالب و قابل‌توجه است.

نخستین مضمون‌پردازی متعلق به «حسام بهرامی» است که در غزلی با مطلع:
آرام کسی ردشده اما ضربانش
باید بنویسم غزلی تا هیجانش …
سروده‌است:‌
از روی لب توست که در حاشیه‌ی قم
هی شعبه زده حاج‌حسین و پسرانش

 مضمون آفریده و ایجاد که شد، به‌نام خالق نخستین سند می‌خورد و آفرینش‌های بعدی حتی اگر بهتر از آفرینش نخستین باشند، اصل و پایه هنرنمایی خود را مدیون آفرینش نخستین هستند. با این وصف، مضمون «سوهان قم و حاج حسین و پسران» متعلق به «حسام بهرامی» است که الحق زیبا هم آفریده و سروده است.

«مهدی نوروزی بهار» دومین شاعری است که با همین مضمون در غزلی با مطلع:
چشمان تو برهم‌زده بازار جنان را
پیغمبری آموخته موسای شبان را
سروده‌است:
بازار قم از نُقل لبت رو به کسادی است
بیچاره نکن حاج حسین و پسران را

در توییتر این بیت را خواندم که نام شاعر برای آن قید نشده بود و با عرض پوزش از بی‌ادب مصرع دوم:
⁣اگر از قند لبت حومه قم شعبه سوهان بزنی
پوز این حاج حسین و پسران را تو چه آسان بزنی.
و این بیت که در یک وبلاگ بود و باز نام شاعر را نداشت:
وقتی که تو رفتی و لبت نیست، به قرآن
لنگ است بساط ِ قم و این صنعت ِ سوهان

البته پیش از همه این‌ها، «محمدعلی جوشایی» در غزلی سروده بود:
ای لب ترد تو شیرین‌تر ز سوهان قمی
من حسادت می‌کنم وقتی که بین مردمی
و باز پیش‌تر از این‌ها هم یک کارتونیست، کارتونی درباره انحصار برخی‌ها بر بازار کشیده بود که سوژه کارتون، حاج حسین و پسران بود و همه عناصر کارتون حتی دود ماشین‌ها «دود حاج حسین و پسران» بود.

✅ و اما غزل حسام بهرامی:
آرام کسی رد شده اما ضربانش
باید بنویسم غزلی تا هیجانش…

عطر خوش نعنای تو در حلقه‌ای از دود
سرگیجه‌ی این شهر، من و نقش‌جهانش

آواز بیاتی و چه خوب است که یک شب
عریان بشوی در وسط جامه‌درانش

از روی لب توست که در حاشیه‌ی قم
هی شعبه زده حاج حسین و پسرانش

این شعر فقط تاب و تب ردشدنت بود
چیزی که عیان است چه حاجت به بیانش

دنباله‌ی موهای تو بر صفحه‌ی کاغذ
آرام کسی ردشده اما ضربانش…

❇️ و غزل مهدی نوروزی:
چشمان تو برهم‌زده بازار جنان را
پیغمبری آموخته موسای شبان را

آشوب به پا کن همه‌ی شهر به‌گوشند
یا شوربزن یا بدران جامه‌دران را

بازار قم از نقل لبت رو به کسادی است
بیچاره نکن حاج حسین و پسران را

این عکس رخ توست که بر ماه نشسته
نشنیده ولی بچه‌پلنگ این جریان را

بر عهد تو دل‌بسته و دل خوش به تو کرده
حافظ که رهاکرده همه مغبچگان را

کافر شده هرکس که تورا دیده به محراب
با یاد تو «قلوش» غلیان کرده اذان را

آن‌را که عیان است چه حاجت به بیانش
بوی خوشت اینبار عیان کرده بیان را

ضرب‌المثل‌ کوه به کوه نمی‌رسه، آدم به آدم می‌رسه

گفته می‌شود در دامنه دو کوه بلند، دو آبادی بود که یکی «بالاکوه» و دیگری «پایین‌کوه» نام داشت. چشمه‌ای پر آب و خنک از دل کوه می‌جوشید و از آبادی بالاکوه می‌گذشت و به آبادی پایین کوه می‌رسید. این چشمه زمین‌های هر دو آبادی را سیراب می‌کرد.

روزی ارباب بالا‌کوه به فکر افتاد که زمین‌های پایین‌کوه را صاحب شود. پس به اهالی بالاکوه رو کرد و گفت: «چشمه آب در آبادی ماست، چرا باید آب را مجانی به پایین‌کوهی‌ها بدهیم؟ از امروز آب چشمه را بر ده پایین‌کوه می‌بندیم.»

یکی دو روز گذشت و مردم پایین‌کوه از فکر شوم ارباب مطّلع شدند و همراه کدخدایشان به طرف بالا‌کوه به راه افتادند و التماس کردند که آب را برایشان باز کند. اما ارباب پیشنهاد کرد که یا رعیت او شوند یا تا ابد بی‌آب خواهند ماند و گفت: «بالاکوه مثل ارباب است و پایین‌کوه مثل رعیت. این دو کوه هرگز به هم نمی‌رسند. من ارباب هستم و شما رعیت!»

این پیشنهاد برای مردم پایین‌کوه سخت بود و قبول نکردند. چند روز گذشت تا این‌که کدخدای پایین‌کوه فکری به ذهنش رسید و به مردم گفت: بیل و کلنگ‌ِتان را بردارید تا چندین چاه حفر کنیم و قنات درست کنیم. بعد از چند مدت قنات‌ها آماده شد و مردم پایین‌کوه دوباره آب را به مزارع و کشت‌زار‌هایشان روانه ساختند. زدن قنات‌ها باعث شد که چشمه بالاکوه خشک شود.

این خبر به گوش ارباب بالاکوه رسید و ناراحت شد. اما چاره‌ای جز تسلیم‌شدن نداشت؛ به همین خاطر به سوی پایین‌کوه رفت و با التماس به آن‌ها گفت: «شما با این کارتان چشمه ما را خشکاندید، اگر ممکن است سر یکی از قنات‌ها را به طرف ده ما برگردانید.»

کدخدای پایین‌کوه با لبخند گفت: «اولاً؛ آب از پایین به بالا نمی‌رود، بعد هم یادت هست که گفتی: کوه به کوه نمی‌رسد؟ تو درست گفتی: “کوه به کوه نمی‌رسد، اما آدم به آدم می‌رسد.”»
منبع وبلاگ ریزبین با تصرف و تغییر

سرمشق‌های «آب بابا» یادمان رفت

سرمشق‌های آب ـ بابا یادمان رفت
رسم نوشتن با قلم‌ها یادمان رفت

گل‌کردن لبخندهای هم‌کلاسی
در یک نگاه ساده حتی یادمان رفت

ترس از معلم، حل تمرین، پای تخته
آن لحظه‌های بی‌کَلَک را یادمان رفت

راه فرار از مشق‌های زنگ اول
«ای وای ننوشتیم آقا، یادمان رفت!»

آن‌روزها را آن‌قدر شوخی گرفتیم
جدیت «تصمیم کبری» یادمان رفت

شعر «خدای مهربان» را حفظ کردیم
یادش به‌خیر! اما خدا را یادمان رفت!

در گوش‌ِمان خواندند رسم آدمیت
آن حرف‌ها را زود، اما یادمان رفت

فردا چه کاره می‌شوی؟ موضوع انشا
ساده نوشتیم آن‌قدر تا یادمان رفت

شعر: حسین جعفرزاده آرانی

بی‌حاصلی «شراگیم یوشیج» از فضل «نیما»

«نیما» اولین سراینده «شعر نو» نبود، اما اولین کسی بود که شجاعت و شهامت به‌خرج داد تا درباره آن حرف بزند و پایه‌های تئوریک آن‌را بنیان‌گذاشته و چشم‌انداز روشن و مثبتی از آن به‌نمایش بگذارد.
 
«نیما» شاید سراینده چیره‌طبع و شاعر قوی و مسلطی نباشد. من معتقدم نیست. اگرچه همه سروده‌های اورا نخوانده‌ام. اما از مجموعه سروده‌های فراوان او در انواع قوالب شعری، تنها تعدادی انگشت‌شمار، آن‌هم در قالب خاصی که بعدا به «نیمایی» مشهورشد، فرصت شهرت در افواه و اقوال عمومی پیداکرد.

در حالی‌که سروده‌های بعض هم‌راهان و هم‌نسلان او؛ مثل شاملو، اخوان، فروغ، سپهری و … به‌فراوانی چاپ و منتشرشد و به زبان اجتماع و نشست‌های ادبی راه‌یافت.

نمی‌گویم شعر «نیما» راه‌نیافت، راه‌یافت اما در مقایسه با سایر هم‌راهان بسیار کم‌تر و شاید اگر نبود شهرت او به‌عنوان «پدر شعرنو»، ای بسا همین مقدار هم فرصت خوانده‌شدن و انتشار پیدا نمی‌کرد.
با این‌همه دنیای شعر فارسی و خصوصا شعر معاصر و شعر بی‌وزن، به نیما وام‌دار است و مدیون.

«شراگیم یوشیج» اما نه کارنامه ادبی قابل‌توجهی ندارد، و نه از منش‌ زیبا و زیبنده شخصیتی «نیما» سهمی و ارثی برده‌است. نه‌تنها شخصیتش به نیمای پدر نرفته، بلکه سال‌ها با آن شخصیت فاصله شخصیتی و اخلاقی دارد.

 «شراگیم یوشیج» تحصیلات آکادمیکی در حوزه زبان و ادب فارسی ندارد، از طرفی نبوغ ویژه و خاصی هم در هنر و سرودن و نوشتن از خود بروز نداده‌است که مشخص شود به قول قدما «نخونده ملاست».
با این تفاسیر چنین شخصی حق اظهار‌نظر و نقد در مورد آثار و افراد آن حوزه در هر پایه و مرتبه‌ای حتی محترمانه هم ندارد.

فرزند پدر شعر نو به‌تازه‌گی در نامه‌ای آلوده به تحقیر و توهین خطاب به استاد «شفیعی کدکنی» و تنی چند از اساتید و بزرگان ادب فارسی، یک‌بار دیگر پرده از بی‌نصیبی و بی‌حاصلی خود از فضل پدر برداشته است.

تردیدی نیست که اثبات آفتاب نیاز به سند و مدرک و ادله ندارد. «شفیعی کدکنی» فارغ از تحصیل موفق تا پایه‌های عالی سطوح حوزوی، و بعد از آن دانشگاهی، به شهادت کارنامه‌ای ‌کم‌نظیر در تولید آثار قلمی پیرامون زبان و ادب و شعر پارسی و هم به‌شهادت مجامع آکادمیک داخلی و خارجی، استاد طراز اول و بی‌بدیلی در دوران معاصر هست. از این منظر انکار شفیعی به انکار آفتاب می‌ماند و آن‌‌که با بضاعت ناچیز به توهین و تخفیف این استاد بزرگ و دیگر اساتید هم‌طراز او به بهانه‌های واهی آمده است، به کسی می‌ماند که با چراغ‌قوه به انکار آفتاب آمده‌باشد.

اظهارنظر آلوده به توهین آقای «شراگیم یوشیج» نسبت به استاد «شفیعی کدکنی» علاوه بر آن‌که پرده از کم‌مایگی ادبی و هنری ایشان برمی‌دارد، نشان می‌دهد که ایشان نه ‌تنها استاد شفیعی، که حتی نیما یوشیح را هم نمی‌شناسد، و تلاش می‌کند که بی‌حاصلی از فضل و هنر پدر را با خطاکردن بر روی بزرگان ادب و هنر ایران‌زمین جبران کند.

«علی اسفندیاری» معروف به «نیما یوشیج» آدم بزرگی بود. منش شخصیتی ارزش‌مندی داشت. اما :شراگیم» از آن منش و شخصیت حاصل و نصیبی نبرده‌است.
مرتبط:
در انتظار برومندی فرزند نیما
منتشرشده در سایت پارسینه این‌جا

و قاف حرف آخر عشق است

نمی­‌دانم چند سال‌َم بود که کتاب «شعر امروز» نوشته «محمدرضا نیکومحمدی» و «ساعدباقری» را خواندم و با شعر و نام و مرام فرهیخته «قیصر امین­‌پور» آشنا شدم؟
بلافاصله و در اولین فرصت «تنفس صبح» را خریدم و شد هم‌دم همیشه من و مرا به دنیای زیبای شعر وارد کرد.

بعد از آن دیگر گوش به زنگ بودم و به قولی گوش خوابانده بودم تا اگر کتابی از این نام منتشر شد، بلافاصله بگیرم.

یکی دو سال بعد «آیینه­‌های ناگهان» منتشر شد و اندکی بعد درباره همان کتاب در ماه‌نامه «شباب» مقاله «توبه شکستم» دکتر «مرتضی کاخی» را در نقد و بررسی برجستگی‌های این اثر سترگ خواندم.

بعد از این هرجا قرار بود حرفی بزنم و شعری بخوانم و اعلام‌حضوری داشته‌باشم، و یا به ضرورت مجری برنامه­‌ای هرچند غیرادبی هم باشم، شعر «قیصر» ورد زبان‌َم بود و هرجا می­‌خواستم به کسی شعری توصیه کنم و الگویی در شعر نشان دهم «امین­‌پور» را نشان می­‌دادم و از شعر او شاهد‌مثال می­‌آوردم.

«قیصر امین­‌پور» چند سال بعد یک روز به کاشان آمد و سه چهار ساعتی که با کاروان انجمن شاعران ایران در کاشان حضور داشتند، من سعادت داشتم که هم‌راه او باشم و از نزدیک آن کوه استوار مردانگی و مروت را از نزدیک ببینم.
آن‌روز«آیه» دختربچه کوچکی بود با موهای بسته که در کنار پدر شادمانی می‌کرد و تازه از برخاستن «قیصر» از بستر بیماری دو سه سالی بیش‌تر نمی‌گذشت و ما و بلکه خیلی از نزدیک‌ترین دوستان و هم‌راهانش هم خبر نداشتند که از آن تصادف لعنتی درد بزرگی را باخود یدک می‌کشد و خم به ابرو نمی‌آورد.
خبر نداشتیم و نداشتند که دکتر هر ماه چندین‌بار درد سنگین «دیالیز» را برخود هم‌وار می­‌کند و از همه پنهان می­‌دارد.
این اتفاقات زمانی می‌افتاد که «دردواره­‌ها» سروده شده بود و از درد دیگران حکایت می‌کرد.

و بالاخره بامداد شوم هشتم آبان‌ماه برای ما از راه رسید و «قیصر» را از همه دردها و «دردواره‌ها» رها کرد تا تمام ما یتیم شعری بمانیم که پیش­‌ترها کم­­‌تر سروده و خوانده می­‌شد و حالا قرار بود دیگر اصلا سروده نشود.

حافظ

کس چو حافظ نگشود از رخ اندیشه نقاب / تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند

از کودکی با نام خواجه رندان لسان‌الغیب «حافظ» شیرازی آشنا بوده‌ام. گو این‌که دیپلم دارم و به ضرورت از سال‌های ظاهرا سوم یا چهارم تحصیل شعر خواجه را در کتاب درسی خوانده‌ام.
سال‌ها بعد در دوره دبیرستان در رشته تحصیلی «فرهنگ‌وادب» که بیش از پیش با شعر و ادب سروکار دارد، بار‌ها و بار‌ها نام «حافظ» را شنیدم به عنوان شاعری بزرگ یا بزرگ‌ترین شاعر ایران. اولین شاعری که بیش از دیگر شاعران پارسی‌گو مورد توجه واقبال اهالی ادب شرق و غرب و مستشرقان قرار گرفته و دیوان اشعارش بیش از شعر دیگر پارسی‌سرایان به زبان‌های زنده دنیا ترجمه شده‌است.

پیرامون شخصیت «حافظ» هم حرف‌ها و بحث‌های فراوان خواندم و شنیدم. اما آن‌چه طی همه این سال‌ها به آن کمترین توجه را داشتم و اکنون فرصت و فراغتی و سعادتی دست داده است تا به آن بیشتر توجه کنم «شعر» حافظ است.
مطمئنا درک و دریافت کامل از شعر خواجه برای هیچ‌کس با هر نوع نگاه، نه‌تنها ممکن نیست بلکه با فرض میانگین صد سال برای سن افراد انسانی این مدت (صد سال) برای درک و دریافت آن‌همه هنر، زیبایی، خلاقیت و… بسیارکم و چه‌بسا چندین برابر چنین زمانی هم کم باشد.
این واقعیتی است که حافظ‌پژوهان منصف به آن اقرار و اعتراف دارند. برای این کمترین که در آستانه نیمه دوم عمر قرار دارم و نیمه اول، به هر روی به غفلت گذشته است، گنگی نسبت به شعر خواجه بیشتر.

اما با همه این گنگی احساس می‌کنم، همین اندک درک مختصر برای بهبودی و به‌زیستی من بزرگ‌ترین سرمایه و بیشترین بها است.
××××
امسال برای اولین‌بار فرصتی دست داد تا مقدمه استاد علامه «محمد قزوینی» بر «دیوان‌ حافظ» را بخوانم. جستجو و تتبع استاد علامه «قزوینی» به همراه مرحوم دکتر «قاسم‌ غنی» اگر نشود گفت بی‌نظیر، می‌توان با اطمینان گفت کم‌نظیر است. اگر سایر زحمات ارزنده و ارجمند علامه «قزوینی» و مرحوم «غنی» به ادبیات این کشور را نادیده انگاریم، این دو تن با همین «دیوان‌ حافظ» دین خودشان را به ادبیات ایران و «حافظ» ادبیات ایران ادا نموده‌اند.
صبحدم از عرش می‌آمد خروشی عقل گفت / قدسیان گویی که شعر «حافظ» از برمی‌کنند.
بیستم مهر ماه روز «حافظ» مبارک.

چوپانان دروغ‌گو

۳۰ شهریور ۱۳۸۷ بدون دیدگاه

من شخصا سعی می‌کنم آدم بی‌ادبی نباشم و خود را از موقعیت بی‌ادبی دور نگاه دارم.
گاهی که مجبور به تحمل انسان‌های بی‌ادب می‌شوم، به سختی تحمل می‌کنم. اکثرا به قصه گوش نمی‌کنم و سعی می‌کنم سیما یا سینمایی که مجبور به بی‌ادبی بوده ‌است را نبینم.

یادم می‌آید زمان اکران «هامون» یا مرحوم «مددپور» بود یا «فراستی» که در نقدی تند به بی‌ادبی دیالوگ‌های فیلم، که اکثرا توسط مرحوم «خسرو شکیبایی» گفته‌می‌شد حمله کرده بود. آن‌زمان علیرغم ناراحتی همه دوستان، من از آن نقد، من مدافع (البته فقط همین قسمتش) بودم. بعد‌ها نقد و اعتراضی از همین دست به مجموعه قصه‌ای شده بود، که باز نمی‌دانم مرحوم «گلشیری» یا استاد «دولت‌آبادی» به دفاع برخاسته بود که من آن دفاع را هم برنتابیدم.

اشکال در موارد قصه و ادبیات و سینما از من است. در موارد اخلاق شخصی چه ایراد دارد آدم باادب باشد و از بی‌ادبی دل‌خوش نباشد؟

اما اصل حرف بر سر اینست که اگر بی‌ادبی در یک کار هنری (مجسمه داوود، فیلم سینمایی هامون، شعر ایرج ‌میرزا، فلان قصه یا طرح و…) ایراد دارد، و به همین علت به دستور آقای «حسین مظفر» ــ‌ ریس شورای نظارت بر صدا و سیما ـــ پخش سریال «بزنگاه» متوقف شده و یا قرار است متوقف شود، چرا حضرت ایشان به دوست و رفیق گرمابه و گلستانش «مسعود‌ دهنمکی» تهیه‌کننده و کارگردان فیلم مبتذل «اخراجی‌ها» که از قضا تمام مخاطبش را از‌‌‌ همان تکیه‌کلام‌های بی‌ادبی داشت، اعتراض کوتاهی نکرد؟ و به دیگر رفیق گرمابه و… آقای دکتر «حسین‌ صفارهرندی» و دستگاه مجوزدهنده فیلم تذکری نداد؟ و یا اصلا چرا آقای «فراستی» بر سر این فیلم نقدنامه منتشر نکرد؟

سوال‌ها زیاد است اما جواب نمی‌دانم. ظاهرا چوپانان دروغ‌گو به این نتیجه رسیده‌اند که دروغ بد است، مگر ما و دوستان ما بگویند. اما آیا همیشه خطر گرگ نخواهد بود؟