بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘وادقان’

درخواست دعای شهادت یک شهید از شهیدی دیگر

۳۰ آبان ۱۳۹۶ بدون دیدگاه

این نامه را ۳۵ سال پیش (۳۰ آبان‌ماه ۶۱) شهید «محمدرضا مصلحی» از شهرستان «بانه» در کردستان به شهید «محمدحسین مصلحی» در «خرمشهر» نوشته است. در این نامه به شهادت شهید «محمد رسولی» و جانبازی مرحوم «محمد خلیلی» و حضور «غلامعلی» و «عقیل (حسن) مصلحی» و «حمید زارعی» در مناطق عملیاتی غرب و اعزام مرحوم «حاج فرامز مصلحی» به مناطق عملیاتی اشاره می‌شود.


🔹بسمه‌تعالی
خدمت برادر گرامی خودم جناب آقای محمدحسین مصلحی. انشاالله که حالتان خوب باشد و بتوانی دین خود را نسبت به اسلام ادا کنی. اگر از احوالات برادر کوچک خود محمدرضا مصلحی خواسته باشید، سلامتی که یکی از نعمت‌های الهی می‌باشد، برقرار است. باری عرض می‌شود نامه پرمهر و محبت شما بدستم رسید. خیلی خیلی خوشحال شدم که از حال شما با خبر هستم. امشب به کاشان تلفن زدم. بابا هم به بسیج رفته ولی یادم رفت بپرسم به کجا می‌رود. اگر تلفن زدی بپرس و اگر خواستی با من تماس بگیری یا خبری داشتی به کد بانه تلفن بکن و بگو به دژبانی سپاه وصل بکنن. فقط در روزهای چهارشنبه. چون من روزهای چهارشنبه طرح کاد دارم و در سپاه کار می‌کنم. و بگو محمدرضا مصلحی در موتوری کار می‌کند. غلامعلی هم فکر کنم، به سنندج آمده. عقیل و حمید زارعی نیز در سنندج هستند. متاسفانه خبرهایی بدی دارم ولی نمی‌دانم حقیقت هست یا نه، می‌گویند محمد خلیلی ترکش خورده و محمد رسولی فرزند حسینعلی شهید شده، نمی‌دانم راست هست یا نه . اگر اطلاعی داری به من نامه بنویس، یا روزهای چهارشنبه تلفن بکن. من در بانه هستم. بانه شهر حزب‌الله کردستان هست و وضع ما خوب است از هر نظر. فقط تنها سفارشی که دارم دعا به رهبری و رزمندگان را فراموش نکن.
خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار
از عمر ما بکاه و بر عمر او بی‌افزا
خدایا خدا یا رزمندگان اسلام، نصرت عطا بفرما
مجروحین جنگی را شفا عنایت فرما
زیارت کربلا، نصیب ما بگردان
ز صحنه روزگار منافقین رو بردار
(والسلام)
برادر کوچک شما محمدرضا مصلحی وادقانی ساعت ۸ ـ ۱۳۶۱/۸/۳۰
منبع: کانال تلگرام مجله فرهنگی وادقان

آدرس درست بود، اما خبر نداشت «محمد‌حسین» آسمانی شده

۱۷ شهریور ۱۳۹۶ بدون دیدگاه

«پل‌نو» خرمشهر که می‌خواستند با هم خداحافظی کنند، به او گفته‌ بود: هروقت کاشان آمدی، آدرس روستای وادقان را بپرس و وقتی که به وادقان رسیدی سراغ مصلحی‌ها را بگیر «می‌آورنت در خانه»

۳۵ سال از آن تاریخ می‌گذرد. «علی برازنده» از تبریز به اصفهان می‌آید و تصمیم می‌گیرد این‌بار هرطور که شده سراغی از هم‌خدمتی سابقش بگیرد.

همان‌طور که «محمدحسین» به او آدرس داده، سراغ وادقان را می‌گیرد. به میدان ورودی روستا که می‌‌رسد، سراغ مصلحی‌ها را می‌گیرد. مردم روستا جوان ۳۰ ساله‌ای را به او معرفی می‌کنند؛ جوانی که از نگاه او، «کپی برابر اصلِ» محمد‌حسین است.

برازنده می‌گوید: وقتی جوان را دیدم ذوق‌زده شدم. خاطرات‌مان با محمدحسین به‌سرعت از جلو چشمانم گذشت و احساس کردم چند قدمی بیشتر با او فاصله ندارم.

با «روح‌الله مصلحی» خوش‌و‌بش می‌کند و از او می‌پرسد: شما با آقا «محمدحسین مصلحی» نسبتی دارید؟
روح الله پاسخ می‌دهد: بله؛ پدرمه.
برازنده خودش را به روح‌الله معرفی می‌کند و از او می‌خواهد با هم به سراغ پدرش بروند.

جوان وادقانی نمی‌داند باید چه کند؟ کسی از تبریز آمده و می‌گوید هم‌رزم پدر اوست و حالا می‌خواهد پدری را ببینید که «سال‌هاست فقط نامش بالای سر اوست».
روح الله مصلحی می‌گوید پدرش سال‌هاست شهیدشده اما این پاسخ برای کسی که به اشتیاق دیدار رفیق کیلومترها تا وادقان آمده باورکردنی نیست.


«علی برازنده تبریزی» که در تصویر دست شهید «محمدحسین مصلحی» روی شانه اوست، جمعه گذشته ۱۷ شهریور‌ماه، مهمان خانواده شهید محمدحسین مصلحی بود.

برازنده می‌گوید: فکر کردم شوخی می‌کند. فرزند شهید مصلحی هم‌سنگر پدر را به عمویش معرفی می‌کند. همین که برازنده قیافه «حسن مصلحی» را می‌بیند، او را در آغوش می‌کشد و می‌گوید «من علی هستم. شناختی؟ خرمشهر؟ پل نو؟ علی برازنده تبریزی؟»

برازنده همه نشانی‌هایی را که احساس می‌کند می‌تواند یادآور دوستی قدیمی‌شان باشد به سرعت ردیف می‌کند و در نهایت پاسخ می‌شنود «من حسن هستم. خرمشهر نبودم. حسین خرمشهر بود. او سال‌ها قبل شهید شد.»

مسافر تبریزی با شنیدن این پاسخ هاج‌و‌واج می‌ماند. بغض راه را بر واژه‌ها می‌بندد. به گلزار شهدای وادقان می‌آید. «علی برازنده» نام حک‌شده روی سنگ قبر را می‌خواند: «شهید محمد حسین مصلحی، تاریخ شهادت ۱۶ مرداد ۶۷».
سکوت سنگینی جمع را فرا می‌گیرد. کنار قبر می‌نشیند. دستش را روی سنگ می‌کشد، اشک از گوشه چشمان او و روح‌الله جاری می‌شود.

او می‌گوید «محمد حسین» آدرس را درست داده بود، اما نگفته بود که قرار است «آسمانی شود».
منتشرشده در کانال تلگرامی مجله فرهنگی وادقان

نوستالوژی

۱۲ شهریور ۱۳۹۶ بدون دیدگاه

 یادش به‌خیر این روزا دیگه آخرین «زردآلو» و «قیسی‌»های آله و آفتاب‌کرده رو جمع می‌کردیم و کم‌کم می‌رفتیم سراغ «هلو» یا همون «اَلگ» خودمون و انگور و آلو. اینا آخرین میوه‌های وادقون بودن و بعد از سیب پاییزی، دیگه باید با باغ و میوه تازه خداحافظی کنیم تا سال دیگه که نوبری «گوجه سبز» یا «آلوچه» و «کُندو»ی خودمون، از دل گل‌های بهاری بیرون بیاد و دوباره سال کشت و کار شروع بشه.


یادش به‌خیر! این روزا همه از بزرگ و کوچک و زن و مرد، کف دستامون سیاه بود از «پلته»/ «پولته‌کردن» گردو، و روی دست‌هامون، زخم و زیلی بود از بادوم جمع‌کردن لای شاخه‌های خشک و تیغ‌دار گل محمدی. من نمی‌دونم این چه حکمتی بود که بادوم رو لای گل محمدی می‌کاشتن؟

تازه فکر این‌که چند روز دیگه که مدرسه‌ها شروع می‌شه و دوره بازی‌گوشی تموم‌شده و چه‌جوری باید سیاهی کف دستامون رو پاک کنیم خودش حکایتی بود و دردسری البته شیرین.

با همه این حرف‌ها، دلمون خوش بود که به‌زودی فصل جمع‌آوری محصولات گردو و بادام برای صاحبان باغ و درخت‌ها تموم می‌شه، و بعد فصل «یوزکردن» ما با کمک بادهای پاییزی شروع می‌شه. چه خبر بود تو فصل پاییز از بروبچ تو باغ‌ها که لای برگ‌های زرد پاییزی دنبال گردو و بادوم می‌گشتن.

خودمونیم! خیلی از گردو و بادوم‌ها را هم موقع گردو و بادوم‌تکونی مخصوصا لای خاکا و تو سوراخ دیوارا قایم می‌کردیم برای دوره یوز، و خیلی هم قیافه کاراگا «پوآرو» به خودمون می‌گرفتیم که پدر و مادرمون متوجه نشدن.

هی یادش به‌خیر! گردو دستی چند؟ و خدا بیامرزه حاجی‌علی هاشم‌زاده و مرحوم علی مدیر حسن‌زاده که گردوی «دوجنگ» نمی‌خریدن و ما می‌موندیم که اینا از کجا متوجه می‌شن این گردو «دوجنگ» است که ما نمی‌فهمیدیم.

یاد همه‌چیزش به‌خیر که دیگه آون‌قدر آب نیست و کشاورزی کسادشده، که همه این اتفاقات که یه فصل ما رو شاد و سرخوش می‌کرد، حالا سروتهش رو تو همون روزای آخر تابستون هم‌میارن و فصل سکوت و برهوت از اول پاییز شروع می‌شه تا ۶ ماه دیگه. و ما دیگه از امسال اینترنت هم داریم که به‌جای سیر دشت و دمن، کله‌هامون تو گوشی‌های موبایل یا به صفحه مونیتور باشه تا شب.
یادش به‌خیر! ولی همیشه اوضاع این‌جوری نمی‌مونه
منتشده در کانال تلگرامی مجله فرهنگی وادقان