التماس دعا

 اول مهر ۶۳ در حال رفتن به مدرسه بودم. سرِ چشمه یک ماشین کمپرسی باری که دو سرنشین داشت، وارد «وادقان» شد و از من پرسیدند: مدرسه راهنمایی کجاست؟ گفتم من می‌روم مدرسه راهنمایی اگر می‌خواهید می‌توانم سوارشوم و با هم برویم. گفت بیا بالا. داخل ماشین که شدم، یک بسته کتاب ۷ جلدی «فرهنگ […]