بایگانی

بایگانی مهر

نقد اسفدیاری بر فراستی مدح شبیه ذم بود

حرف‌های «شهاب اسفندیاری» در برنامه هفت، نه نقد برنامه، نه نقد مجری و نه نقد «مسعود فراستی» که به نظر من برعکس، تایید همه بود ولی از زاویه خاص خودش.
شهاب اسفندیاری سینما خوانده در یک دانشگاه خارجی هم تحصیل کرده، ایران هم که درس می‌خواند، یک دانشجویی معمولی نبود و خیلی بیشتر از حد یک دانشجو فعال و منظم بود و البته پرکار. مشتی از خروار نظم و دقت و پشتکار خوب، وبلاگ او است که بیش از یک دهه فعال و به‌روز است و در‌‌ همان آدرسی که بود ماند و رنگ و لعاب و ادمین خصوصی و … عوض نکرد و بیشتر از رنگ و لعاب حواسش به محتوای حرفه‌ای نوشته‌ها و آداب وبلاگ‌نویسی بود.
شهاب اسفندیاری در برنامه هفت
با این‌همه عقیده و علمی که در صغر یاد و با آن خو گرفته، چون نقش حجر در ذهن و زبانش مانده و خیلی جا‌ها مانع از این بوده که واقعیت‌ها را ببینید.
یک حقیقت خیلی‌خیلی مهم که درباره او و مسعود فراستی وجود دارد، این‌ست که هردو آن‌ها فقط منتقد بوده‌اند و هستند و به نظر می‌آید خواهند ماند. این دو و البته خیلی شبیه این‌ها، به قول معروف کنار گود نشسته‌اند و به نحوه لنگ‌کردن حریف ایراد می‌گیرند و البته ایراد گرفتن ــ و نه نقد کردن ــ کار خیلی راحتی است و می‌شود تقریبا از عهده هر کس برمی‌آید. و ناگفته پیداست که املای نانوشته غلط ندارد. فراستی و اسفندیاری اگر مردند بپرند وسط گود تا مشخص شود چند مرده حلاج‌اند.

از تولستوی ظاهرا باید باشد که گفته: منتقدین ادبی آدم‌هایی هستند که از آفرینش یک اثر ناچیز محروم‌اند. این جمله در مورد این دو نفر صدق می‌کند البته با تفاوت‌های زیاد که عرض می‌کنم.
مثل داستان نقاشی که از مردم خواست عیب‌های نقاشی‌اش را ضربدر بزنند و تمام نقاشی ضربدر شد و وقتی گفت یک نقاشی مثل آن بکشند هیچ‌کس نتوانست.

اسفندیاری البته برخلاف فراستی، تحصیل‌کرده است و یک دوره‌ای از تحصیل را هرچند کوتاه در خارج از ایران و در یک محیط دانشگاهی کمی متفاوت سپری کرده. هم تحصیل‌کرده‌بودن و هم تجربه شرایط تحصیل و زندگی در یک کشور دیگر، آدم را به‌نوعی آبدیده‌ می‌کند و باعث می‌شود منطق بر رفتار آدمی بشتر حاکم باشد و رفتار سنجید‌تر باشد.
زبان اسفندیاری به تعبیر قرآن «لین» است بر خلاف فراستی که زبانش همیشه تند و خشن است وابدا به خودش اجازه نمی‌دهد نرمی و لطافت ببینید. و دیگر این‌که برخلاف فراستی که دیکتاتوری در بیان و نظرش حکم‌فرماست، اسفندیاری این قابلیت را دارد که قبول کند، همه حقیقت نزد او نیست و ممکن است اشتباه کند و نظرش وحی منزل نیست.

با این همه اما در برنامه هفت اسفندیاری با آن دفاعی که از «وحید جلیلی» و به دنبال آن «مجید مجیدی» و «ابرهیم حاتمی‌کیا» کرد، و از طرف یکی به نعل و یکی به میخ‌ زدن‌ در نقد فراستی و برنامه هفت و باز غلبه مدح بر نقد و ذم، خیلی هم آش دهن‌سوزی نبود و من متعجبم بعضی ذوق‌زده این تعریف‌ها را نقد پنداشته و آن‌را در بوغ و کرنا کرده‌اند.

آخرین حرف دلم را در مورد اسفندیاری بزنم که در کنار کارهای خوبش، یادداشتی هم نوشت در مورد ممانعت از سخنرانی حسن خمینی در حرم مطهر با عنون «پایان دوران آقازاده‌ها» که بسیار قابل‌توجه و از کارهای شجاعانه و نیکوی او بود.

«مهمونی کامی» ارزش یک‌بار دیدن هم ندارد

۲ مهر ۱۳۹۵ 1 دیدگاه
«مهمونی کامی» به کارگردانی «علی احمدزاده» محصول سال ۱۳۹۲براساس طرحی از نازنین فراهانی و نوشته علی احمدزاده و مانی باغبانی است. نازنین فراهانی، مینا ساداتی، مهدی کوشکی، میسا مولوی و پگاه آهنگرانی به عنوان بازیگران اصلی در فیلم حضور دارند. این فیلم نخستین ساخته بلند احمدزاده است که با پروانه ساخت ویدیویی (تله‌فیلم) ساخته شده و به دلیل آن‌چه از سوی مسئولان بدحجابی بازی‌گران زن خوانده می‌شود توقیف شد و از حضور در جشنواره فیلم فجر بازماند، اما بهترین فیلم جشنواره پراگ شد.

احمد‌زاده در اعتراض به این توقیف، فیلم «مهمونی کامی» را در یکی از شبکه‌های اجتماعی خودش برای دانلود رایگان با کیفیت خوب قرارداد. شاید خیلی خلاف ادب نباشد اگر به این فیلم عنوان «مزخرف» اطلاق شود.

فیلم به جز روایت ولنگاری و هرزه‌گی نسلی از جوانان الکلی‌خوش از طبقه تازه‌به‌دوران رسیده معاصر هیچ چیزی دیگری ندارد. نه طرح خوبی دارد و نه داستان قابل‌توجهی، و نه این پتانسیل را دارد که راهی به مخاطب نشان دهد یا دردی از جامعه به معنای کل یا جامعه مخاطب در معنای خاص خود درمان کند.

نه‌تنها دردی درمان نمی‌کند، که نمک هم به زخم می‌زند و کلی عقده‌های فروخورده و فروخفته نسلی از جوانان بدبختی که هیچ گناهی جز فقر ندارند و آمال و آرزوهای شرعی و قانونی‌شان، به یغمای عده‌ای الکی‌خوش مفت‌خور رفته است را بیدار می‌کند، و نتیجه خیلی ساده و دم‌دستی‌ این به‌رخ‌کشیدن ولنگاری و هرزه‌گی می‌شود بهانه‌های «یالثارات» و از آن بد‌تر شتاب بنیادگرایی.

داستان فیلم در فضایی بین تخیل و واقعیت و بلاتکلیفی و علامت‌سؤال‌ در ذهن مخاطب، دست‌و‌پا می‌زند.
 دیالوگ‌های فیلم مصنوعی ادا می‌شود و رفتارهای فیلم غیرواقعی است. البته قسمتی از این‌ها تعمدی طراحی‌شده تا مثلا یک معضل را برجسته به‌رخ بکشد. ولی پرسش این‌است به‌رخ بکشد که چه؟

این‌که چنین واقعیاتی به‌وفور در جامعه وجود دارد و این تصاویر آینه‌ای از واقعیت و انعکاسی از جامعه معاصر است، درست! اما این‌که این واقعیت بدون توجه به هدفی مطلوب صرفا تصویر و برجسته نمایان شود، توجیه مناسبی ندارد.

شلغم میوه بهشت نیست

۱۹ شهریور ۱۳۹۵ بدون دیدگاه

«شلغم میوه بهشته» داستانی است نوشته شده در حدود ۴ دهه پیش، یک داستان خطی با سیر روایی ساده و در یک فضای تقریبا ثابت.
اتفاقات محوری داستان همه در یک خانه و کمی فرا‌تر از آن در یک محله کوچک، جنوب تهران در سال‌های ابتدایی دهه ۵۰ می‌گذرد.
داستان با تصویر این خانه آغاز می‌شود: «در یکی از کوچه‌های باریک پشت بازارچه سر پولک چهارراه سیروس تهران، خانه قدیمی کوچکی قرار داشت. که در آغاز این داستان، سی سال از عمر بنای آن می‌گذشت. خانه‌ای بود یک طبقه از آجر سرخرنگ معروف به بهنازی که در شمال کوچه قرار داشت … برای یک تازه‌وارد در اولین نگاه آشکار می‌شد که در این خانه دو خانواده زندگی می‌کردند که از نظر سلیقه زندگی وضع یکسانی نداشتند.»
یکی دو تصویر مختصر هم از مغازه تعمیر چراغ‌‌های توری و خوراک‌پزی متعلق به‌‌ همان دوران‌ها در بازار قدیم تهران و یک تصویر انتزاعی هم از زلزله مخوف بویین‌زهرا در داستان ارایه می‌شود، که یک شخصیت محوری داستان از آن زلزله در داستان حضور دارد.
 
نثر داستان به‌غایت روان، جذاب و پرکشش است و دیالو‌گ‌ها با مهارت ویژه‌ای شخصیت‌های داستان را پروریده و معرفی می‌کند.
 نویسنده در نثر خود جای‌جای با کمک از متل، مثل یا تکیه‌کام‌های خاص و غالبا متعلق به حوزه جغرافیای خاص اثرش، به جذابیت داستان کمک بالایی کرده است: «کوزه‌اش آبی می‌گرفت ــ توی دل خودم سینماست ــ عاقد مفت گیرت اومد، موش‌های خانه را هم عقد کن ــ خری که جو ببینه کاه نمی‌خوره ــ سنگ نشسته برای کلوخ گریه می‌کنه ــ ازاله منع تیزاله می‌کنه ــ این‌که می‌دی حنا دستت رنگ بشه، بده آویشن دلت بند بشه ــ  زیر دیوار شکسته نخواب و خواب آشفته نبین ــ من کیو دارم، تو کیو داری و … »  تعدادی از ضرب‌المثل‌ها و متل‌ها و تکیه‌کلام‌های شیرینی است که نثر این داستان را پرکشش و جذاب کرده است.

داستان در سال‌های ابتدایی دهه ۵۰ نوشته شده و اتفاقات و تصویرهای آن روایتی جامعه‌شناسانه از فضای اجتماعی آن روزگار در چند حوزه را روایت می‌کند.
 شغل «براتعلی» یکی از شخصیت‌های داستان، تعمیر چراغ است و در آن روزگاران که نه کپسول گاز بود و نه شعله‌های برق برای همه مردم، چراغ‌های خوراک‌پزی برای پختن غذا و تامین گرما و چراغ‌های «لامپا» برای تامین نور منازل و مجالس برای خودش سالار بود و کوزه‌ای کسی که تعمیرکار و اجاره‌دهنده این چراغ‌ها بود برای خودش «آبی ورمی‌داشت».
«مشدی محرم» شخصیت دیگر داستان سبزی و شلغم پخته فروش امروزی است و روزگاری که هنوز تهران لوله‌کشی آب نشده بوده، با اسب و الاغ و دبه‌های بزرگ در محله‌های شهر آب می‌فروخته و برای خودش کسی بوده و حالا که آب لوله‌کشی آمده، به سبزی‌فروشی روی آورده و نا‌ن بخور و نمیری دارد.

اتفاقات داستان حول محور بیماری ناشناخته و ناگهانی «عابدین» تنها پسر براتعلی و نرگس و رابطه نیم‌بند عاشقانه «هرمز» جوان شاعر و نقاش و بلیط فروش سینما با «گل عنبر» همسر مشدی محرم سبزی فروش، به موازات هم تا انتهای داستان پیش‌ می‌رود و در خلال این اتفاقات، طبیب پیرمرد کلیمی و خواهرزاده جوان «گل‌عنبر» که دانشجوی پزشکی است، و یکی دو نفر از اهالی محل به داستان وارد و با سیر داستان و اتفاقات حاشیه‌ای داستان همراه می‌شوند.
 
 روایت داستان در عین روانی، سادگی و جذابیت، یکی دو جا گره‌‌های گم شده‌ای دارد که نویسنده در ذهن محاطب می‌افکند و بدون آن‌که به بازشدن آن، کمک کند، به فراموشی سپرده می‌شود.
 داستان خطوط سپیده و نخوانده ندارد و از این منظر نمی‌تواند داستان قابل اعتنا و توجهی باشد.
 این را البته باید به ظرفیت‌های تاریخی زمانی که داستان در آن نوشته شده ارجاع داد و آن‌را در بستر فضا و بضاعت ادبی آن دوره بررسی کرد.

نام «شلغم میوه بهشته» ارتباط بسیار کمی با اتفاقات داستان دارد، و به نظر می‌رسد نویسنده با هوشمندی، از این نام برای جلب توجه مخاطب به اثر خود استفاده کرده باشد.

«شلغم میوه بهشته» نوشته «محمدعلی افغانی» نویسنده صاحب سبک و صاحب نام ایرانی معاصر در ۱۷۰ صفحه و در سال ۱۳۵۳ نوشته شده و در سال‌های بعد تا چاپ ششم هم تجدید چاپ شده است.

مجاهدین از نمد سخنان منتظری کلاه ندوزند

۱۷ شهریور ۱۳۹۵ بدون دیدگاه

سازمان مجاهدین خلق بسیار بدنام و بدسابقه است. این بدنامی از نخستین سال‌های پیروزی انقلاب اسلامی که ابتدا علیه نظام اسلحه به دست گرفتند و بعد اقدام به ترور و تخریب علیه شهروندان مظلوم و سران نظام کردند، آغاز شد، تا قرارگرفتن در کنار دشمن نظام و خاک و میهن.

این البته بخش برجسته بدنامی و سابقه آن‌هاست. آلودگی‌های اخلاقی درون‌گروهی و پایمال‌کردن اخلاق و انسانیت و احساس به‌نفع تشکیلات سازمانی و به اسارت گرفتن و قربانی‌کردن هواداران خامی که با نیت و اهداف پاک فریب خوردند و به این گروه پیوستند، و راهی برای بازگشت‌شان نبود، ‌بخش تقریباً مغفول سیاه‌کاری‌ها و بدنامی‌های این گروه است.
این سوابق نام این گروه را به تابلوی برجسته بدنامی دستِ کم در سطح ایران تبدیل کرده است. جدای از آن‌که این گروه در چشم شهروندان ایرانی، منفور و بدنام هستند، تا سال‌ها نام این سازمان در لیست گروه‌های تروریستی کشورهای غربی و آمریکا ثبت شده و از منظر کشورهای غربی هم شایسته توجه و آزادی‌های متعارف گروه‌های سیاسی نبودند؛ اگرچه به‌تازگی و پس از سال‌ها تلاش موفق شده‌اند نام خود از این لیست‌ها حذف کنند.

همین تنفر و بدنامی و تصویر و تصور مخوفی که از تشکیلات درونی این گروه در دنیا وجود دارد، باعث شده‌است، تا در طول ۴ دهه گذشته این گروه فقط ریزش نیرو داشته باشد و به استثنا مواردی انگشت‌شمار که هواداری‌شان نه از حب معاویه که از بغض علی بوده‌ است و حکم انتحار فرد را معنا می‌کرده، کسی جذب این گروه نشده است.

این بدنامی‌ متأسفانه در ایران و در بین سیاسیون کارکردی دوگانه و بسیار مخرب داشته است. یعنی هرگاه خواسته‌اند فرد یا جناحی را تخریب کنند، ربط‌دادن او به این سازمان، از طریق یافتن کاهی از ارتباط یا ربط این فرد یا جناح با آن سازمان و برساختن کوهی از آن کاه و در ادامه وصل و انتساب آن به این گروه، دم‌دست‌ترین ترفندی بوده است که هر گروه و هر فرد برای بدنام‌کردن رقیب خود بدان دست یازیده است.
در مواردی حتی در جدال‌های خانوادگی منجر به طلاق، احدی از طرفین، مطلقه خود را به‌نوعی به این سازمان منتسب و تلاش کرده ماهی تطهیر خود را از گل‌آلودی این آب بگیرد.

این اتهام‌افکنی‌ها، اگرچه لطمه‌ی ناچیزی به اعتبار و شخصیت طرف وارد می‌کرد، در مقابل اما سازمان مجاهدین برای تطهیر خود از آن بهره‌برداری و استقبال می‌کرد.

سوگوارانه موضوعی که در ادبیات سیاسی ایران از آن به اعدام‌های ۶۱ و ۶۷ یاد می‌شود، همیشه دست‌مایه‌ی افسانه‌سرایی‌های عاری از واقعیت و مبتنی بر احساس و مصادره به مطلوب کردن آن از دو سو بوده است.
مسلم است وقتی موضع‌گیری شفافی در مورد این بخش از تاریخ سیاسی و اجتماعی کشور، تاکنون صورت نگرفته، و اظهارنظرهای پراکنده هم گا‌ه به تناقض منجر می‌شود، این موضوع ظرفیت تحریف و افسانه‌سرایی هم پیدا می‌کند و دوباره تا اتفاقی می‌افتد، داستان‌ آغاز و از هر طرف عده‌ای تلاش می‌کنند از احساسات مردم به نفع خود یارگیری و داستان خود را بدین‌وسیله باورپذیر‌تر کنند. این‌ها گره حقیقت را کورتر می‌کند و مانع از رمزگشایی از حقیقتی می‌شود که قطعاً نفع همه در آن است.

بااین‌همه و بدون تردید، اوج رذالت و پلیدی و تنفر و بدنامی این سازمان ابداً این اجازه را نمی‌دهد که قانون در مورد آن‌ها دقیق و درست و شرعی و انسانی اجرا نشود. و از سمت دیگر اگر در فرایند صدور احکام قضایی علیه زندانیان هوادار سازمان مجاهدین خلق در زندان‌های جمهوری اسلامی ایران در سال‌های ۶۱ و ۶۷، قصور و خطایی صورت پذیرفته، این قصور و کوتاهی ابداً نشانه و دلیلی بر بی‌گناهی و پاکی سازمان مجاهدین خلق نیست و این سازمان نمی‌تواند از نمد سخنان مرحوم منتظری و امثال آن، برای خود کلاه پاکی و بی‌گناهی بدوزد.

منتشرده در زیتون این‌جا

آرمان‌های دفاع مقدس را به اغراض سیاسی آلوده نکنیم

۱۴ شهریور ۱۳۹۵ بدون دیدگاه

سایت خبری «کاشان آنلاین» دو روز پیش، نامه‌ای از «سید محسن تمدنی» خطاب به حسین حیدریان ریس پیشین شورای شهر کاشان و در واکنش به اتفاقات مربوط به انتخاب ریاست آخرین سال دوره چهارم شورای شهر کاشان که در آن آراء حسین حیدریان و دکتر ثابت با هم برابر و کار به حکمیت فرمانداری کشیده‌شد، منشر کرد.

در پیشانی این نامه که لحنی مابین دوستانه و التماس خطاب به رئیس پیشین شورای شهر کاشان دارد، از عنوان «نامه یکی از یادگاران دفاع مقدس به حسین حیدریان» استفاده شده است، اما در نامه نه تنها هیچ موضوع مقدسی مورد حمایت و پشتیبان قرار نگرفته، که در بدترین شکل ممکن یک نفر، به یک داوطلب ریاست در شورای شهر اعتراض کرده و بدیهی‌ترین حق او را زیر سؤال برده است.

بدیهی است که شهروندان هر منطقه با توجه به شرایطی که قانون حدود و شرایط آن‌را معین و اعلام کرده، حق دارند داوطلب عضویت در شورا شوند و پس از نامزدی، اگر مورد اعتماد مردم بودند و انتخاب شدند، باز بنابر قانون می‌توانند و حق دارند که داوطلب ریاست شورا هم بشوند.
سازوکارهای قانونی برای تمرکز بر آراء سایر همفکران و همراهان و رایزین برای جذب آرا مستقل هم یکی از شیوه‌های متعارف، و باز حق هر عضو، و جناح سیاسی است که نمایندگانش در شورا حضور دارند.

از این منظر به‌‌ همان اندازه که آقای دکتر «علی ثابت» حق داشته و دارند که نامزد ریاست شورای شهر کاشان شوند، سایر اعضای شورا و به طریق‌اولی آقای حیدریان هم حق داشته‌اند و بر ابشان ایراد و اعتراضی نیست و نباید باشد.

از سویی دیگر در نظام مقدس جمهوری اسلامی اصل اینست که ریاست انجام وظیفه است بیش و پیش از آن‌که حمل بر جاه‌طلبی شود. با این وصف و از این منظر شایسته نیست امری که حکم انجام وظیفه و عمل به فریضه تلقی می‌شود، آن‌گونه عریان مورد شماتت و تخفیف قرار بگیرد. نه تنها که نباید مورد تخفف قرار بگیرد، که باید به کسی که در این فضا داوطلب قبول ریاست و مسؤلیت شده تبریک و تهنیت گفت و ضمن اعلام آمادگی برای کمک، برای او آرزوی موفقیت کرد.

اما اگر این پیش‌فرض عینی که برای ریاست‌ها در نظام مقدس جمهوری اسلامی پذیرفته و تعریف شده، برای نکارنده نامه قابل قبول نیست و ایشان معتقد به جنبه‌های منفی پست و ریاست و جاه و مقام هستند و ریاست شورای شهر را هم بر همین اساس و در این دسته طبقه‌بندی می‌کنند و از این منظر دوست دارند فرد مورد نظرشان ریس شورا شود و بر صندلی ریاست تکیه بزند، بهتر است برای رسیدن به چنین مقصودی که خیلی روشن است مقدس نیست و وظیفه و تکلیف معنا نمی‌کند، به اررزش‌های مقدسی مثل دفاع مقدس و یادگاری آن هم متوسل نشوند.

ناگفته نمایند که نگارنده نامه خودش چنین تعمدی نداشته و سایت منتشر‌کننده نامه این عناوین را به نامه یاد‌شده الصاق کرده و تلاش کرده از نمد این عناوین برای جناح مطلوب خود کلاهی دست و پا کند.

تردیدی نیست که آقای تمدنی از یادگاران و جانبازان دفاع مقدس‌ است و از این منظر احترام به این ایشان و ارزش‌هایی که ایشان واجد آن هستند، بر همه شهروندانی که آرامش امروز خود را مدیون شهامت دیروز ایشان هستند، فرض است و واجب. اما وقتی جایگاه‌ها و ابزارهای مقدس، دست‌آویز بهانه‌های حقیر می‌شود، نه تنها اصل تقدس و ارزش لوث می‌شود و از حیز انتفاع ساقط، بلکه آدم‌هایی هم که واجد این ارزش‌ها هستند لطمه می‌بینند.

این نوشته در سخنگو این‌جا