خانه > جامعه, روزنامه‌نگاری > گفت‌وگو با امیر سرتیپ علی‌محمد ملکی وادقانی

گفت‌وگو با امیر سرتیپ علی‌محمد ملکی وادقانی

۸ مرداد ۱۳۹۶

امیر سرتیپ «علی‌محمد ملکی وادقانی»، پس از عمری مجاهدت و ایثار، شام‌گاه یک‌شنبه ۲۵ تیرماه، جان به جان آفرین تسلیم کرد و به همراهان شهیدش پیوست.
۲۲ سال پیش، در آخرین روزهای اسفندماه ۱۳۷۴ در شرایطی که نخستین تجربه‌های روزنامه‌نگاری را مشق می‌کردم، در منزل شخصی آن مرحوم در اصفهان، با ایشان گفت‌وگو کردم.

 این‌گفت‌وگو فرودین‌ماه ۱۳۷۵ در دومین شماره نشریه روستایی «انتظار» منتشر شد. در آن زمان مرحوم ملکی، با درجه سرهنگی استاد دانشکده افسری مرکز توپخانه اصفهان بودند و اندکی بعد به درجه سرتیپ دومی نايل و پس از آن بازنشسته شدند.
 با ادای احترام به روح آن امیر دلاور و ایثارگر، این گفت‌وگو را پس از دو دهه در این‌جا بازنشر می‌کنم:

در این شماره از نشریه، به حضور یادگاری از یادگاران و شاهدان هشت سال شهادت و خون و ایثار و دفاع مقدس، کسی که به‌حق حساس‌ترین و زیباترین لحظات عمر پربرکت خویش را در کنار دلیرمردان عرصه‌های عاشقی و در خطوط مقدم نبرد با دشمن متجاوز، در خدمت اسلام و میهن اسلامی پشت‌سر گذاشته‌‌است، رسیدیم، و ایشان در محیطی مهربان و صمیمی پاسخ‌گوی سؤالات‌ِمان بودند.
*جناب آقای ملکی! ضمن عرض تقدیر و تشکر از این‌که وقت‌تان را در اختیار ما گذاشتید، به‌عنوان اولین سؤال مختصری از خودتان بگویید:
علی‌محمد ملکی وادقانی،در سال ۱۳۲۸ در خانواده روستایی در روستای وادقان متولد شدم، تحصیلات ابتدایی را تا سال پنجم در دبستان روستای مذکور گذراندم و از سال پنجم تا اخذ دیپلم در تهران (دبیرستان کمالیه ـ دبیرستان محمودی ـ دبیرستان قائم‌مقام ـ دبیرستان حعفری اسلامی) مشغول تحصیل بوده، پس از اخذ دیپلم در سال ۱۳۴۷ در دانشکده افسری استخدام، و پس از طی دوره سه‌ساله نظامی به اخذ لیسانس در علوم نظامی نائل و با درجه ستوان‌دومی در ارتش مشغول خدمت شدم.
در سال ۱۳۵۴ ازدواج نمودم که حاصل آن دو پسر و دو دختر می‌باشد که دو دخترم در دانشگاه مشغول تحصیل هستند.

*جناب آقای ملکی درس‌خواندنتان در تهران و در محل کار پدر مرحومتان با آن جدیت و تلاش خاص، زبانزد اکثر اهالی است. از آن دوران برایمان بگویید:
من در محل کار مرحوم پدرم در تهران مشغول تحصیل بودم و در آن‌جا وضعیت کارکنان و کارگران را بالعین می‌دیدم. لذا سعی و تلاش داشتم که شبانه‌روز در بدترین شرایط (دوری از خانواده و فامیل) و سایر شرایط بد محیطی، تحصیل کنم و اکثرا روی کتاب و نوشته‌هایم خواب می‌رفتم و پدرم مرا از خواب بیدار می‌کرد.

*از دوران پرشور و حال انقلاب چه خاطره‌ای دارید؟
در آستانه پیروزی انقلاب اسلامی و در حالی‌که در اکثر شهرها و از جمله اصفهان، حکومت نظامی برقرار بود، بنده به‌دلیل این‌که نمی‌خواستم با سیل خروشان امت و انقلاب، رودررو باشم، داوطلبانه به‌همراه کلیه پرسنل تحت امر، مسؤولیت کنترل صداوسیمای مرکز اصفهان را به‌عهده‌ گرفتم. این اقدام باعث شد، پس از پیروزی انقلاب، هنگام ورود به مرکز صداوسمای اصفهان، مورد استقبال از طرف مسؤولیت وقت و پرسنل مرکز قرار بگیرم. آن‌روز تا چند لحظه بنده و مسؤول صداوسیمای اصفهان در آغوش هم‌دیگر اشک شوق می‌ریختیم.

*جنابعالی در طول دفاع مقدس در چند عملیات افتخار حضور داشتید؟
بنده در عملیات میمک و بیت‌المقدس به‌عنوان افسر توپخانه، و در عملیات محرم، والفجر مقدماتی، والفجر۱، مسلم‌بن‌عقیل، خیبر، والفجر۸، و مرصاد به‌عنوان فرمانده توپخانه افتخار حضور داشتم.

*در صورت امکان شرح مختصری از برنامه یک روز زندگی‌تان را برای ما بگویید:
در ساعت ۵ صبح از خواب بیدار می‌شوم، پس از ادای فریضه نماز صبح و صرف صبحانه، به محل کار (مرکز آموزش توپخانه اصفهان) می‌روم و تا ساعت۱۴ آن‌روز مشغول تدریس می‌باشم. و ساعت ۱۵ پس از مراجعت به منزل و صرف ناهار، تا ساعت ۱۶ استراحت می‌نمایم و بعد از آن پس از رفع امور روزانه (خرید و بازدید از فامیل) در ساعت ۱۹ اخبار روز را مشاهده و ۲ الی ۳ ساعت مطالعه کتب علمی، مذهبی و نظامی دارم.

*تلخ‌ترین حادثه و شیرین‌ترین حادثه زندگی‌تان را برای ما بازگو کنید:
تلخ‌ترین حادثه رحلت حضرت امام بود که من از منطقه عملیاتی به اصفهان آمده بودم، بلافاصله با توجه به اوضاع خاص مملکت، به منطقه جنوب اعزام شدم. و شیرین‌ترین حادثه، در سال ۱۳۵۳ به‌عنوان دیده‌بان توپخانه، در منطقه شمال‌غرب (حاج عمران) انجام وظیفه می‌کردم، که قرارد ۱۹۵۷ بین ایران و عراق منعقد و من به‌عنوان آخرین نفرات نیروهای ایرانی در حال ترک منطقه عملیات بودم. هیچ امیدی به بازگشت به کشور نداشتم. همین‌که ارتفاعات مشرف به پیرانشهر را مشاهده و مطمئن شدم به آغوش خانواده‌ام بازگشته‌ام، برای مدت زیادی اشک می‌ریختم.

*جناب آقای ملکی! چطور شد که شما به شغل نظامی روی آوردید؟ و در صورتی‌که نظامی نمی‌شدید، علاقه‌مند به چه شغلی بودید؟
در سال ۱۳۴۵ در مجلس سوگ‌واری عاشورای حسینی در کاخ گلستان به اتفاق پدرم (مرحوم اباصلت ملکی) شرکت نموده بودم. در آن‌جا از دانشجویان دانشکده افسری به‌عنوان انتظامات استفاده می‌شد. در آن مجلس بود که به شغل نظامی علاقه‌مند و پس از صلاح‌دید از آیت‌الله بروجردی، (برادرزاده مرحوم آیت‌الله بروجردی) که در مسجدی در حوالی محل سکونتم در تهران امامت جماعت را عهده‌‌دار بود، و استخاره ایشان به ازتش وارد شدم.
در صورتی‌که به ارتش وارد نمی‌شدم، به پزشکی علاقه‌مند بودم، ولی به‌علت مشکلات مالی نتوانستم در آن رشته تحصیل نمایم.

*مختصری در مورد روستای وادقان بگویید؟
روستای وادقان چون وطن اصلی‌ام می‌باشد، علاقه‌مند به آن‌جا هستم. و در این مدت بعد از انقلاب شکوهمند اسلامی، از نظر تسهیلات (آب،‌برق، تلفن) در حال توسعه بوده. آرزو دارم که مردم شهیدپرور روستا، اختلافات جزئی را کنار گذاشته و نسبت به تحصیل فرزندان خود، خصوصا در رشته پزشکی تلاش مجددانه‌ای داشته باشند.

*جناب آقای ملکی! به‌عنوان آخرین سؤال،‌ در آستانه سال جدید، چه پیامی برای خوانندگان ما دارید؟
ضمن آروزی سلامتی و طول عمر برای مقام معظم رهبری حضرت آیت‌الله خامنه‌ای، و آروزی اقتدار و سربلندی اسلام و میهن اسلامی، نوروز باستانی و سال جدید را خدمت تمامی عزیزان تبریک عرض می‌نمایم.

در پایان لازم می‌دانم به نمایندگی از کانون فرهنگی مهدیه وادقان و هیئت تحریریه نشریه انتظار، پیشاپیش سال جدید را خدمت جنابعالی و خانواده محترمتان تبریک عرض نموده و مجددا از این‌که وقت‌تان را در اختیار ما گذاشتید و به سؤالات‌ِمان پاسخ گفتید، تقدیر و تشکر نمایم و برایتان از درگاه حضرت حق سعادت و سلامت روزافزون مسئلت می‌نمایم.
منتشرشده در دومین شماره نشریه روستایی انتظار وادقان

کاریزما و کلام را در تلگرام دنبال کنید                  https://t.me/moslehiAli

کانال تلگرام کاریزما و کلام