اعتبارسنجی دعا

۳۰ دی ۱۳۹۶

«ملیجک اول» ادعا کرده‌بوده؛ شخصی است دعایی دارد «گلوله‌بند». هرکس آن‌ دعا را با خود دارد،‌ گلوله به او کارگر نیست. شاه تفصیل را به من و «مچول‌خان» فرمودند. از ما انکار صرف‌شد. «ملیجک» اصرار می‌کرد.

بالاخره قرارشد آن دعا را به گردن مرغی ببندند و هدف تیر نمایند که تجربه حاصل شود. شخص دعانویس را که «محمد شفیع میرزا ولد اسمعیل میرزا ابن فتحعلی‌شاه» بود، مرد معمم درویش‌مسلک، ریش‌سفیدی است، بالای کوه آوردند. وضو گرفت. آیات چندی از قرآن تلاوت نمود. کهنه‌بسته‌ای به‌گردن مرغ بیچاره بستند.

 «ملیجک» این‌طرف و آن‌طرف می‌دوید و اُشتُلم می‌کرد که این شخص را مخصوصا پیدا کردم، سال‌ها زحمتش را کشیدم که دعایی به‌جهت ذات ملکوتی صفات همایون بنویسد که شاه حِرز فرمایند. چرا که مسئله اختراع دینامیت و قتل امپراطور روس مرا به‌ وحشت انداخته، مبادا کسی با این اسباب، خدای نکرده قصد پادشاه کند.

خلاصه مرغ را بسته و دعا را به ‌گردنش آویخته، به هر که تکلیف کردند که تفنگ بیاندازد،‌ نینداخت. آخر «مچول‌خان» تفنگ را گرفت در سی قدمی خالی‌کرد. تفنگ خالی‌شدن همان و مردن مرغ همان! شاهزاده دعا‌نویس خفیف ‌شد. «ملیجک» سرخ شد.
منبع: روزنامه خاطرات اعتمادالسلطنه ــ یک‌شنبه ۸ ربیع‌الثانی ۱۳۰۳ ص ۳۳۷

مثبت ببینیم

۲۹ دی ۱۳۹۶

چندين سال قبل براي تحصيل در دانشگاه «سانتا کلارا کالیفرنیا» وارد ايالات متحده شده بودم.
سه چهار ماه از شروع سال تحصيلي گذشته بود كه يك كار گروهي براي دانشجويان تعيين شد، كه در گروه‌هاي پنج شش نفري با برنامه زماني مشخصي بايد انجام مي‌شد.

دقيقا يادمه از دختر آمريكايي كه درست توی نيمكت بغلي‌ام مي‌نشست و اسمش «كاترينا» بود پرسيدم كه براي اين كار گروهي تصميمش چيه؟
گفت: اول بايد برنامه زماني رو ببينه، ظاهرا برنامه دست يكي از دانشجوها به اسم «فيليپ» بود.
پرسيدم فيليپ رو مي‌شناسي؟

كاترينا گفت: آره، همون پسری كه موهاي بلوند قشنگی داره و رديف جلو مي‌شينه!
گفتم: نمي‌دونم كيو ميی‌گی!
گفت: همون پسر خوش‌تيپ كه معمولا پيراهن و شلوار روشن شيكی تنش می‌كنه!
گفتم: نمی‌دونم منظورت كيه؟
گفت: همون پسری كه كيف و كفشش هميشه سِت هست با هم!

بازم نفهميدم منظورش كی بود!
اون‌جا بود كه كاترينا تون صداشو يه‌كم پايين آورد و گفت: فيليپ ديگه، همون پسر مهربونی كه روی ويلچير می‌شينه…

اين بار دقيقا فهميدم كيو می‌گه ولي به‌طرز غير قابل باوري رفتم تو فكر، آدم چقدر بايد نگاهش به اطراف مثبت باشه كه بتونه از ويژگی‌های منفی و نقص‌ها چشم‌پوشی كنه…
چه‌قدر خوبه مثبت‌ديدن.
يك لحظه خودمو جای «كاترينا» گذاشتم، اگر از من در مورد «فيليپ» می‌پرسيدن و «فيليپ» رو می‌شناختم، چی می‌گفتم؟
حتما سريع می‌گفتم همون معلوله ديگه!!
وقتي نگاه «كاترينا» رو با ديد خودم مقايسه كردم، خيلي خجالت كشيدم.

شما چه فكر می‌كنيد؟
چه‌قدر عالی می‌شه اگه ويژگی‌هاي مثبت افراد رو بيشتر ببينيم و بتونيم از نقص‌هاشون چشم‌پوشی كنيم.

پی‌نوشت:‌این خاطره را ظاهرا یکی از اسانید دانشگاه شهيد بهشتي از دوران تحصیل خود در آمریکا جایی تعریف کرده که بارها و بارها بدون اشاره به نام آن استاد در شیکه‌های اجتماعی و وب‌لاگ‌ها هم‌رسان شده‌است. به همین خاطر منبع دقیق نداشتم. و ضمنا تخیلی یا واقعی بودن داستان مهم نیست، مهم این است که این داستان می‌تواند مدلی زیبایی از مثبت‌دیدن را به‌دست دهد.

قرآن برای هدایت است نه زینت

۲۹ دی ۱۳۹۶

 مولی علی (ع) اغلب شب‌ها سر گرسنه بر بالین می‌گذاشت و برای تحمل درد گرسنگی سنگ بر شکم می‌بست، مبادا در قلمرو حکومتی‌اش، بنده‌خدایی سرگرسنه بر بالین گذاشته باشد.

۲️⃣ روایت است که حسنین (ع) بیمار شدند. مولی علی (ع) و حضرت فاطمه (س) نذر کردند برای سلامتی وجود نازنین حسنین، سه روز روزه بگیرند. برای افطار از «شمعون یهودی» چند قرص نان جو قرض گرفتند. همان نان‌‌ها را هم شبی به یتیم و شب دیگر به مسکین و شبی هم به فقیری بخشیدند و با آب افطار کردند.

۳️⃣ روایت است؛ مولی (ع) بازار رفت و برای خود لباسی خرید. هنگام خروج از بازار به فقیری برخورد که لباسش به‌شدت مندرس بود. لباس خریده را برگرداند یا به «سلمان» داد که برده، پس داده و با وجه آن دو لباس کمی ارازن‌تر تهیه کند. یکی از لباس‌ها را خود برداشت و لباس دیگر را به فقیر داد.

۴️⃣ در جنگ صفین وقتی سپاه دشمن قرآن‌ها را بر سر نیزه کردند، همین مولی علی (ع) فرمود: بر قرآن‌ها شمشیر بکشید، قرآن ناطق منم! ولی آن‌ها که از قرآن تصور جوهر و مرکب و پوست داشتند، مولی علی را به شمشیر تهدید کردند.


 با بیت‌المال مسلمین ــ که سوختن شمع آن برای لحظه‌ای بی‌اجازه مجاز نیست ــ نمی‌شود «قرآن کشتی مطلا» نوشت، و اگر کسی هم پول دارد و دوست دارد این‌کار بکند، نباید اجازه داد.

برهان قاطع

۲۹ دی ۱۳۹۶

 روز گذشته یکی از بستگان در یک گروه فامیلی این پرسش را مطرح کرد: «این تحلیل‌هایی که در مورد بعضی برنامه‌ها مثل باب اسفنجی یا تام و جری می‌شه که مثلا یک نوع فرهنگ آمریکایی اسراییلی را از طریق این برنامه‌ها به بچه‌ها القا می‌کنند، چه‌قدر صحیح است؟»

می‌دانیم که خاست‌گاه این تحلیل‌ها اتاق فکر اصول‌گرایان خصوصا شاخه رادیکال و تقریبا بی‌سواد آن‌ها و مشخصا پامنبری‌های امثال آقای «رائفی‌پور» به این حرف‌ها باور دارند.

❇️ برادر کوچک من روحانی و یک اصول‌گرای رادیکال است. با این توضیح، پاسخ خواهر من را به پرسش آن فامیل بخوانید: «بچه برنامه کودک براش یه سرگرمیه. یه عمری «صادق مصلحی» (یعنی برادر روحانی و اصول‌گرای ما) تام وجری می‌دید. دیدی که برعکسش اتفاق افتاد!!»😀

 این‌را هم اضافه کنم که این تنها عضو خانواده ماست که برنامه کودک‌بین بود. چون در زمان کودکی بقیه، تنها رسانه خانواده یک رادیو ترانزیستوری بود و ماها غالبا کتاب می‌خواندیم.

 

ديكتاتور، تنهاست!

۲۸ دی ۱۳۹۶

شاخص‌ترين ديكتاتور قرن بيستم و قدرت‌مندترین فرد کشور تا ساعت‌ها بعد از سكته، هنوز در بسترش زنده‌بود و در تنهايي، جان مي‌كند. در حالي‌كه تيم پزشكي، تنها چند قدم دورتر مستقر بودند، اما او از رسيدن ساده‌ترين امداد پزشکی، محروم ماند.

صبح بعد از سكته، عليرغم تاخير طولاني و بي‌سابقه براي آغاز برنامه روزانه‌اش، هيچ يك از اعضای دفتر و گارد حفاظت، جرات نداشتند در بزنند و حالش را بپرسند. چرا؟ چون شب قبل، دیکتاتور وقتي مي‌رفت بخوابد، گفته بود كسي مزاحمش نشود! فرمان او، هرچه بود، درست یا غلط، مقدس بود و نباید شکسته می‌شد.

ساعت‌ها طول كشيد تا مسئولين دفتر جرات كردند تا به هيات‌رييسه اتحاد جماهير شوروي خبر دهند كه وی از اتاق خواب خارج نشده است. اعضاي دفتر و افسران گارد، مي‌ترسيدند تمام اين‌ها، نقشه او براي سنجش ميزان وفاداري آن‌ها باشد. اعضاي كادر رهبري شوروي هم تا همه‌ جمع نشدند، جرات نكردند در اتاق خواب را بگشايند. آن‌ها هم مي‌ترسيدند مانند ده‌ها چهره شاخص حزب و ارتش، به اتهام واهي دسيسه، راهي سياه‌چاله‌های موحش «كا.گ.ب» در ميدان «لوبيانكا» شوند.

نام این فرد چه بود؟ «یوسب بساریونیس دزه جوغاشویلی»! نشنیده‌اید؟ بگذارید نام مشهورترش را بگویم: ژوزف استالین.

دلیل مرگ استالین پس از ۶۰ سال در گزارش ۱۱ صفحه‌ای کالبدشکافی اعلام شد: وی به مرگ طبیعی و بر اثر خفگی در اثر سکته مغزی مرد. گزارش مرگ وی تا تاریخ مارس ۲۰۱۳ در صندوق‌خانه آرشیو دولتی تاریخ اجتماعی و سیاسی روسیه نگه‌داری می‌شد.

⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
اگر دقیق و عمیق نگاه کنیم، درخواهیم یافت که جلال و شکوه ديكتاتورها خیلی توخالی است. با وجود هزاران فدایی و جان‌نثار و پیرو، آن‌ها به‌طرز رقت‌باری، بي‌كس و تنهايند. اما نکته این‌جاست که نباید فکر کنیم که دیکتاتورها معدود و انگشت‌شمارند. توجه به سه نکته زیر می‌تواند راه‌گشا باشد:
۱ ــ در اولین گام به آیینه نگاه کنید. دیکتاتوربودن را در دیگران تشخیص می‌دهیم اما در خودمان نه. هر کدام از ما می‌تواند یک دیکتاتور باشد. یکی در خانواده ۳ نفری‌اش، دیگری در اداره ۳۰ نفری و دیگری در سازمان ۳۰ هزار نفری‌اش. دیکتاتورها مانند «ضحاک» نیستند که با ماری بر دوشِ‌شان از دیگران بازشناخته شوند.

۲ ــ سه پرده وجود دارد که شما را در گرداب دیکتاتوری هر روز بیشتر از پیش به قعر می‌برد. پرده ترس، پرده شرم و پرده شیفتگی. برخی از اطرافیان شما از سر ترس و برخی دیگر از سر شرم و در انتها برخی نیز از سر شیفته‌شمابودن، در مقابل شما سکوت می‌کنند. هر چه‌قدر که ترس، شرم و شیفتگی بیشتر باشد، شما بیشتر در معرض «سانسور» هستید. حرف می‌زنید، دیگران به‌به و چه‌چه می‌کنند و می‌گویند که چه گهربار سخن می‌گویید. سخنان شما بر سر درها نوشته می‌شود و بر سربرگ‌ها نقش می‌بنندد، اما هیچ تاثیر مثبتی بر خانواده، اداره و جامعه نمی‌گذارید. چرا؟ چون دیگران از سر ترس، شرم یا شیفتگی، نتوانستند به شما بگویند که مزخرف گفته‌اید. به‌همین خاطر در حضور شما تایید و تمجید می‌کنند و در اجرا آن را به فراموشی می‌سپارند.

۳ ــ فریب نخوریم! سکوت همیشه نشانه رضایت نیست. هر چه‌قدر دیکتاتورتر باشید، تنهاترید و فضای اطراف‌تان ساکت‌تر. اما نه سکوتی که از سر رضایت است؛ سکوتی سراسر از نفرت. فراموش نمی‌کنیم «صدام» در آخرین انتخابات بالای  ۹۵٪ رای آورد. ساكت‌ترين انسان‌ها، پر صداترين ذهن‌ها را دارند. اطرافیان دیکتاتور سکوت می‌کنند؛ سکوت فردی، سکوت سازمانی و سکوت اجتماعی. اما ذهن‌شان را که نمی‌توانید کنترل کنید. در اولین فرصت ممکن اعتراض می‌کنند. کم‌ترین نشانه اعتراض فرار است. فرار نوجوانان از خانه. فرار کارکنان کلیدی از سازمان و فرار مغزها از کشور. این‌ها نشانه اعتراض است.

پایان سخن آن‌که؛
الف) هزینه انتقاد را پایین بیاوریم. آخرین باری که فردی بدون لکنت به شما انتقاد کرده، کی بوده است؟ این‌که ساعت‌ها در زمینه اهمیت انتقاد سخن‌فرسایی کنیم اما در مقابل اولین خرده‌انتقاد، عکس‌العمل کهکشانی داشته باشیم، نشانه آن است که نه‌تنها دیکتاتور هستیم که دروغ‌گو نیز هستیم.

ب) پرده‌های شرم و شیفتگی را کنار بزنیم. بهترین راه‌کارش این است که خود به اشتباهات خود اعتراف کنیم تا همه بدانند که ما خطاپذیر هستیم و عادی. آخرین باری که به اشتباهات خود اعتراف کرده بودید کی بوده است؟

ج) سکوت را نشانه رضایت نگیریم. شاید این سکوت، آرامش قبل از طوفان باشد.
منبع: کانال تلگرامی دکتر مجتبی لشکربلوکی

فرهنگستان را پاس بداریم

۲۸ دی ۱۳۹۶

خطاهای نوشتاری آقای «حداد عادل»، رئیس فرهنگ‌ِستان زبان و ادب فارسی، که کم‌کم در نوشته‌های او در شبکه‌های اجتماعی از آن‌ها رونمایی می‌شود، از حکم «استثنا» خارج‌شده و به مرور دارد به «قاعده» تبدیل می‌شود.


پاکیزه‌نویسیِ صد‌درصد از هیچ‌کسی انتظار نمی‌رود. همه مردم با نسبت‌های متفاوت در گفتار و نوشتار خود خطاهای نگارشی و دستوری دارند. همین نوشته کوتاه من، ممکن است بدون خطا نباشد. اما کسی که کار نویسندگی یا گویندگی می‌کند، باید در حد نوشتار و گفتار خود «سواد» و آگاهی داشته‌باشد، و خود را مقید کند در همین حدی که معرفی و شناخته‌شده، به اصول پاکیزه‌گویی و پاکیزه‌نویسی وفادار باشد.

حالا حساب کنید کسی که شغلش پاس‌بانی از فرهنگ و خصوصا بخش زبان و ادب آن فرهنگ است، حد مطالعه و سواد و آشنایی او به قواعد این زبان و ادب، و پاگیزه‌گویی چه‌قدر باید باشد؟ و حد استثنائی که بر خطای او می‌توان تصور کرد چه حد؟ تردیدی نیست که بالاترین میزان آشنایی و کم‌ترین میزان خطا از دارنده چنین سمتی انتظار می‌رود. خصوصا این‌که، این شخص تعمّد هم داشته باشد که در مناظره‌های عمومی ــ مثل مذاکرات مجلس ــ نمایندگان را به پاس‌داشت فارسی یادآوری کند و منادی شعار «فارسی را پاس بداریم» باشد.

 با این وصف و با عنایت به بسامد بالای خطاهای نوشتاری آقای حداد عادل در شبکه‌های اجتماعی، و با توجه به پیش‌پاافتاده‌بودن برخی از این لغزش‌ها، پیشنهاد می‌شود آقای «حداد» خود، پیش‌دستی کرده و از ریاست فرهنگ‌ِستان زبان و ادب فارسی کناره‌گیری نماید تا با یک تیر، دست‌ِکم دو نشان زده‌شده، و ضمن اعطای این سمت به کسی که سواد لازم برای این پست را دارد، اندکی هم از فشار کاری آقای «حداد» به‌جهت مدیریت بیش از ۳۰ شغل کاسته شود.

فیلترینگ

۲۸ دی ۱۳۹۶


پیشواز  اینستاگرام از تلگرام هنگام آزادی از فیلتر

عمر کوته بین و امید دراز

۲۷ دی ۱۳۹۶

 صبح روز سیزدهم حَمَل پیچی‌ئیل سنه‌ی ۱۳۱۳ اعتماد‌السلطنه مرا احضار کرد. در کتاب‌خانه بزرگ عالی که داشت خدمت‌ِشان رسیدم. فرمودند:‌ نوری تازه کشف‌شده ([اشعه] ریون ایکس) که با وجود آن دیگر هیچ جسمی حاجب ماورا نیست. روزنامه فرانسه، مقاله مفصلی در این باب نگاشته، عکس خرگوشی و عکس کیفی را با این نور انداخته‌اند و منتشرکرده، به‌طوری‌که ساچمه در استخوان پای حرگوش نمایان است، و سکه‌ها در کیف هم به‌خوبی دیده می‌شود. اعلی‌حضرت همایونی ترجمه آن مقاله را تا فردا خواسته، چون امروز خیال رفتن حضرت عبدالعظیم را دارم،‌ شما این مقاله را ترجمه کنید تا غروب بیاورید پس از ملاحظه خدمت شاه بدهم.

روزنامه را از روی میز برداشته و به من لطف کردند، و ضمنا گفت که: من خیلی از مردن ترس داشتم، لیکن با این انکشاف، عمر انسان زیاد شد، بعد از این، هر قِسم مرض داخلی را با این عکس تمیز می‌دهند و همان نقطه معیوب را عمل و معالجه می‌کنند. اقلا شصت‌سال بر عمر من افزوده شد.

 این‌را بگفت و با تنه‌ی فربه و بنیه قوی از جای برخاست. بنده هم به اقتضای جوانی، چنان‌که افتد و دانی، و مناسبت سیزده عید، با جمعی دوستان موافق به گردش بوستان رفتم. واجبات اعمال سیزده نگذاشت که آن مستحب را انجام کنم.

 نزدیک غروب آفتاب، با کمال شتاب به منزل آمدم. هنوز سطری چند ننوشته بودم که فرستاده صبح مرا ندا کرد. قطع داشتم که به مطلب ترجمه آمده، گفتم: به آقا عرض‌کنید تا ساعت دیگر ترجمه را می‌آورم. با لحنی ترکی و مخلط به فارسی جواب داد: ترجمه مرجمه به‌کار نَمی‌خورد، آقا مُرد!

 با عجله به مزلش رفتم، ایشان را در اطاق اندرون افتاده دیدم، و حکیم‌باشی طولوزون، رفیق شفیقش را با تمام خانواده مشغول گریه و زاری. عمر کوته بین و امید دراز. « قل‌ان‌الموت الذی تفرون منه فانه ملاقییکم»
منبع: روزنامه خاطرات اعتماد‌السلطنه به نقل از راهنمای کتاب ـ احمد گلچین‌معانی به نقل از سلطان احمد دولتشاهی

تولید محتوای‌ ترین

۲۶ دی ۱۳۹۶

این مطلب را از کانال تلگرامی «معاونت فرهتگی دانشگاه کاشان» با عنوان «تولید محتوی ترین» برداشتم. «ترین» هم هشتگ داشت. خودم تیتر را به این شکل تغییر دادم. برای نام نویسنده فقط «مشایخی» ذکر شده‌بود:

يك علاقه عجيبى در رسانه‌هاى ايرانى و شبكه‌هاى اجتماعى وجود دارد كه وقتى نقل‌قولى از مثلا دكتر «بهرام عكاشه» نقل مى شود، گفته شود: «پدر علم مهندسى زلزله در ايران.»

اين‌كه چه مرجعى يا چه كسى، فردى را پدرِ علم فلان و بهمان انتخاب كرده، محل اين يادداشت نيست؛ بحث اين‌جاست كه اذهان عمومى در ايران، عجيب مى‌طلبد اين قبيل واژگان را.

عجيب مزه خوبى مي‌دهد وقتى كه جمله‌اى را مي‌خوانيم، بدانيم اين رو پدرِ فلان علم فرمودن! خیال خواننده تخت می‌شود که اصلِ جنس رسیده به دستش.
مطلب علمی از سرچشمه به‌دستش رسیده؛ پدر و صاحبِ آن علم این را فرموده‌اند.

همین سیاق را در گونه دیگری هم متجلی می‌بینیم: جوان‌ترین دانش‌مند، جوان‌ترین مدیر، جوان‌ترین استاد و….

کار به کجا رسیده؟
آقای «رشیدپور» در برنامه تلویزیونی یک شازده‌ای را آورده نشانده و پسرک شیرین‌گفتار می‌گوید: از ۳ سالگی طراحی خودرو می‌کردم. براى طراحى خودروى «كانسپشوال!» شرکت «تسلا» دنبال من است!
شرکت تسلا که پشت‌درش صفِ فارغ‌التحصیلان و مغزهای قوام‌یافته دانشمندان ۳۰-۴۰ ساله برترين دانشگاه‌هاى دنيا هست، دنبالِ رفیق جوان رشیدپور، طراح خودروی ۱۰ ساله است.

اما علّت این ماجرا از کجاست؟
چرا می‌شود «بی‌خجالت» اعلام کرد دختری ۱۶ساله انرژی هسته‌ای را در زیرزمین خانه‌اش «کشف» کرده؟

چرا بی‌خجالت می‌شود یک نفر بگوید «دستگاهِ پیش‌بينى زلزله» را «اختراع» کرده؟ و نيم ميليون نفر عضو كانال تلگرامش مي‌شوند تا آبميوه‌گيرى سامسونگ تبليغ كند؟

چرا یک بابایی می‌نشیند روبه‌روی دوربین صداوسیما و یک تکه فوم در دست می‌گیرد و می‌گوید: این مصالح «نانو» را بعد از ۲۲سال در «موسسه كُد ساختمانى آمريكا» ثبت کرده‌ام و با این مصالح، دیگر نیازی به میل‌گرد و سیمان و جوش‌کاری برای ساختمان‌سازی نداریم و این کار را من برای ایران کرده‌ام؟

سوال را جور دیگری بخوانیم:
موضوع این نیست که چرا این افراد، این حرف‌ها را می‌زنند؛ موضوع این‌است که چرا جامعه می‌طلبد؟

چرا دوست داریم روی تلگرام موبایل‌مان حرفی از پدرِ علم فلان بشنویم یا امر خارق‌العاده‌ای توسط جوان‌ترین پژوهش‌گر فلان علمِ دیگر؟

ذهن‌ها که تنبل می‌شود، عضلاتِ ذهن مردم یک جامعه که به جای ماهیچه تبدیل به دنبه و چربی شود، همه دنبال چیزهای درشت و راحت‌فهم و «چشمگیر» و دهان‌پُرکن می‌روند.

ذهن‌ها عادت‌کرده به ساده فکرکردن. ذهن‌ها خلوت و خالی است. چیز درشت راحت درش می‌نشیند! جوان‌ترین فلان و پدر علم بهمان و کلا، «ترین»، عجیب ارضای ذهنی می‌آورد. مشکل ما آقای رشیدپور نیست که طراح خودرواش از ۳سالگی خودرو طراحی کرده.

مشکل آقای … نیست که به رییس سازمان انرژی هسته‌ای مملكت «دستور» داده کشفِ انرژی هسته‌ای در زیر زمین منزل دختر ۱۶ساله دبيرستانى را دنبال کند. مسئله آقای «برهمند» نیست که در خانه‌اش دستگاه پیش‌بینی زلزله اختراع کرده که هزاران محقق ژاپنی و آمریکایی دست در دست هم به مهر، نتوانسته‌اند «اختراع» کنند.

مسئله «ذهن‌های چربی‌بسته» و چشم‌های قِی‌گرفته و خنگی هست [است] که این حرف‌ها را باور می‌کنند!!.

نمی‌خواهم بگویم كل جامعه ایرانی، خنگ و تنبل شده‌است، می‌خواهم بگویم آن‌ها که می‌توانند «حرف بزنند» و بنویسند و مدیا تولید کنند، باید فروگذار نکنند از تولید محتوا. وگرنه عرصه را بزرگ‌وارانی چون آقای برهمند یکه و تنها پر خواهند کرد.
عرصه را تولید محتوایِ«ترین»ی، پُر خواهدکرد!!.

ایرانسل حق ندارد خط مشتری را مصادره کند

۲۴ دی ۱۳۹۶

شرکت مخابرات ایران بابت هزینه‌های تاسیسات، نگه‌داری و غیره برای خطوط تلفن ثابت، هر ماه مبلغی به عنوان آبونمان یا حق اشتراک منظور می‌کند.

اگر مشترکی از خط تلفن ثابت خود آن‌قدر استفاده نکند تا جمع این هزینه‌های خُرد حق اشتراک، از مبلغ یک خط تلفن بیشتر شود، مخابرات به مشتری اخطار می‌دهد که چنان‌چه هزینه آبونمان پرداخت نشود، خط تلفن به نفع مخابرات مصادره خواهدشد.

 این رفتار هم خود قابل چالش است، اما با توجه به این‌که اشغال کابل و سایر هزینه‌های تاسیساتی و نگه‌داری در مورد خطوط ثابت تلفن اعمال می‌شود، شاید بتوان پذیرفت که اشکالی ندارد و مشترک اگر از خط تلفن خریداری‌شده استفاده نمی‌کند، وظیفه دارد حق آبونمان خود را بپردازد، و وقتی در پرداخت این هزینه‌ها تا سقف مبلغ یک خط تلفن تاخیر شد، این حق را مخابرات دارد که خط را به نفع خود مصادره و از محل فروش آن هزینه‌های خود را تامین کند.

این مصادره‌کردن خط هم به‌سادگی اتفاق نمی‌افتد. اولا با توجه به ناچیزبودن هزینه ماهیانه آبونمان، با احتساب نرخ هر خط تلفن ثابت ۵۰هزارتومان، دست‌کم باید ۵۰ ماه زمان سپری شود تا هزینه آبونمان یک خط تلفن ثابت از مبلغ خرید یک خط سر بزند.

دوم این‌که مصادره‌کردن هم بلافاصله اتفاق نمی‌افتد و یکی دو اخطار فرستاده می‌شود تا به قولی؛ مشتری پیش‌پا برای تصمیم‌گیری داشته باشد.


اما ایرانسل چه خدماتی به مشتری می‌دهد که اگر مشتری ۹۰ روز از یک خط استفاده نکرد، اخطار می‌دهد که خط را مصادره می‌کنیم؟ و قابل‌توجه این‌که این اخطار از طریق سیستم پیامک به مشتری ارسال می‌شود و وقتی از سیم کارت خود استفاده نمی‌کند، چگونه باید متوجه شود که سیم‌کارتش در معرض ابطال، مصادره و واگذاری به‌غیر است؟

از طرفی باید توجه داشت ماهیت کارکردی سیم‌کارت‌های تلفن همراه، با توجه به قابلیت اتصال شبکه‌های اجتماعی به آن و برقراری دیگر مدل‌های ارتباطی غیر از تماس صوتی، با ماهیت تلفن ثابت فرق می‌کند و شماره تماس همراه خواسته و ناخواسته به بخشی از هویت فردی شخص در اجتماع تبدیل می‌شود. از این منظر واگذاری شماره همراه یک شخص، به‌دلیل واهی «عدم استفاده» به شخص دیگر، به‌سادگی می‌‌تواند باعث ایجاد یک درگاه نامریی برای ورود به حریم خصوصی صاحب قبلی این شماره باشد و از منظر حقوقی و اخلاقی ابدا کار درستی نیست.

از سویی در شرایطی که پروسه خرید سیم‌کارت، کار خیلی ساده و کم‌هزینه‌‌ای است، ممکن است اشخاص چندین سیم‌کارت خریده باشند که به‌دلیل زیادی تعداد، امکان مدیریت و استفاده همه آن‌ها در یک پروسه ۹۰ روزه، نه تعمدی بلکه سهوی بوده و از روی فراموشی اتفاق افتاده باشد.

 برخی دیگر از خریداران سیم‌کارت‌های متعدد، صرفا برای تنظیم خدمات امنیتی دومرحله‌ای روی برخی از شبکه‌ها که امکان استفاده از یک خط را برای چند بار نمی‌دهند، سیم‌کارت‌های اضافی می‌خرند و این سیم‌کارت‌ها اصلا مورد استفاده مکالمه‌ای نیست. حالا اگر اشتراک شخص روی یکی از این شبکه‌ها دچار مشکل شود و نیاز به تایید مجدد از طریق شماره همراه باشد و شماره همراه او مصادره شده باشد، مشکلات عدیده‌ای برای فرد به‌وجود خواهد آمد.

 با لحاظ این شرایط، به نظر می‌رسد هیچ‌کدام از اپراتورهای تلفن همراه نبایدحق داشته باشند سیم‌کارت‌ مشتری‌های خود را ابطال، مصادره یا به غیر واگذار کنند.

 شایسته است اگر طرح خامی بدون اندیشیدن به همه جوانب آن و صرفا برای فعالیت بیشتر مشتریان اندیشیده‌شده، بلافاصله با اعلام عمومی از دستور کار خارج شود.
منتشرشده در آفتاب یزد این‌جا